يكشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۶

Array


عنوان مقاله: مخملباف در خان ششم یا شهر ششم

نویسنده: مرتضی رضوی

تاریخ: سه شنبه 6 فروردین 1370

منبع: روزنامه ابرار


محسن مخملباف در مورد آخرین ساخته خود «سکس و فلسفه » که جایزه ویژه جشنواره بین المللی فیلم آسیامدیاتک ، آیتا لیا 2005 را به خاطر شجاعت در بیان موضوع و نو آوری هنری به خود اختصاص داد، می گوید:«برای من « سکس و فلسفه » و « نوبت عاشقی » یک دوگانه سینمایی اند. این دو فیلم همدیگر را تکمیل می کنند، بی آن که یکدیگر را تکرار کنند و جالب این که هر دو از عشق و نسبیت حرف می زنند.»

با این وصف مخملباف از شهر ششم نیز بر می گذرد. مطلبی که سالها پیش استاد مرتضی رضوی در مقاله ای تحت عنوان « از توبه نصوح تا نوبت عاشقی » پیش بینی نمود.

مدیریت سایت بینش نو

مخملباف در خان ششم یا شهر ششم

از «توبه نصوح» تا «نوبت عاشقی»

نه ناقد و نه نقاد حرفه ای فیلم هستم گاهی در مورد بعضی از فیلم ها نقد نوشته ام آن هم نه از جنبه فنی یا صرفاً هنری فیلم،بل تنها جنبه ایدئولوژیک فیلم مورد نظر بوده است. بر فیلم هائی از قبیل«نهضت حروفیه» و «مخدومقلی» نقد نوشتم که چاپ گردید و یکی دو فیلم دیگر در نشریه دیگر. قصد نداشتم که روزی فیلمی را نقد نمایم ولی با مشاهده نظریه جناب آقای دکتر سروش در روزنامه کیهان که اظهار داشته اند«از- نوبت عاشقی- خوشم آمد» انگیزه تدوین این سطر ها ایجاد گردید.

در آن زمان که فیلم «توبه نصوح» آن سر و صدای مخصوص بخود را ایجاد کرد و دست اندرکاران آماتور فیلم سازی را بیش از دیگران تحت تاثیر گذاشت (در آن زمان خیلی از حرفه ای ها هم حالت آماتور داشتند زیرا نمی دانستند در نظام جدید اسلامی در چه وادی هائی می توانند قدم زنند) آن روز اینجانب سردبیری مجله کم هزینه و بدون امکانات را بعهده داشتم نقدی بر ایدوئولوژی فیلم مذکور نوشتم که با مخالفت اعضای هیئت تحریریه روبرو گردید مانند اکثریت مردم در نظر آنان نیز توبه نصوح یک فیلم صددرصد اسلامی و مطابق اقتضاهای انقلاب بود و نقد بر آن در صورت «ردٌیه» بعنوان سرکوب استعدادها تلقی می گردید.

اینک بدلیل اینکه نقدنامه مذکور برای نقد فیلم «نوبت عاشقی» ضرورت دارد متن آن را عرضه می دارم:

توبه نصوح. یا اولین شهر از هفت شهر عشق

هفت شهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم.

توبه نصوح قبل از آنکه ارائه دهنده یک پیام و القاء کننده یک اندیشه باشد (با اینکه در این زمینه نیز خیلی قوی می باشد) بیان کننده شخصیت و طرز تفکر سازنده اش میباشد یک تماشاگر آگاه و کنجکاو بوضوح می بیند که جهانبینی سازنده آن، یک جهانبینی صوفیانه میباشد و او در این جهانبینی سطحی نگر نیست و ابعاد بینش وی از یک سیستم و هماهنگی دقیق و مستحکمی بر خوردار است.

توبه نصوح نشان می دهد که یک فلسفه خواص در روح پدید آورنده اش جریان دارد او گستاخ است و سنت شکن، هر چند که در خود فیلم از سنت و حس مجهول سنتی مردم (قشر ساده مردم) استفاده شده است.

این فیلم ظاهراً حرف دل عوام را می گوید ولی حکایت از رشته درازی دارد و باصطلاح این اولین شهر از هفت شهر صوفیان است وقتی که توبه کار گل و لای کثیف را (بل نجس و متنجس را) بر سر و روی خود می مالد و با این عمل اوج پشیمانی و خدا گرائی و پیوستن به دین و ایمان را عملی می سازد و هر گونه منطق و مبالات را با بی منطقی و بی مبالاتی در هم می آمیزد و «آتش عشقش عقل را دود می نماید» طوفانی از احساس را بروز می دهد که این طوفان در چهار چوب اسلام جای نمی گیرد بلکه پایه و اساس آن اصل «اعتراف» مسیحیت و اصل «خودآزاری» مرتاضی گری هندی است.

روح داستان فیلم نه بر اساس تشیع و نه بر پایه تسنن است و نه با عرفان پیامبر(ص) و عرفان امیرالمومنین و نه عرفان امام ساز گار است بلکه یک ندای قوی و محکم و فریادی سهمگین از بینش «ملامتیه» میباشد که حفظ عزت نفس و احترام به شرافت نفس (که از اصول مهم تشیع و تسنن است) را کاملاً نادیده گرفته و پایمال می نماید و در راه جهاد با «نفس اماره» عزت نفس را فدا می سازد.

گویا سازنده محترم فیلم در نهاد انسانی تنها یک «نفس» را می شناسد که عبارت است از نفس عماره نفسی که باید خوار و ذلیلش کرد خرّه های کثیف را بر سرش مالیده و در ملاء عام رسوایش ساخت. چنین بینشی در چهار چوبه «شریعت» جای نمی گیرد و ناچار است رهسپار عالم بی چهار چوبه «طریقت» گردد آنهم با شعار «ما زگردو مغز را برداشتیم- پوسته را بر جاهلان بگذاشتیم» اهل یقین را چه حاجت به پای بندی شرع ظاهری!؟ توبه از گناه، اما توبه ای که خود در عمل یک گناه است و باید مجدداً از همان گونه توبه، توبه کرد.

روح فیلم دچار یک نوع «ایده آلیسم» است زیرا هرگز چنین توبه ای را در عینیت جامعه هیچ کسی مشاهده نخواهد کرد مگر با احیای مجدد روح و فرهنگ ملامتیه.

همانطور که روش ملامتیه در طول تاریخش برای عوام دلرباترین روش بود توبه نصوح نیز همان جذبه و دلربائی عامیانه را دارد. توبه راز و رمزی است میان فرد و خدایش و نوع نصوح آن، سرّی است که نتیجه آن عزت نفس توبه کار میباشد و جبران خللی است که بر شخصیت شخص وارد شده است توبه برای بر ملا کردن ذلت های پوشیده و مخفی، نیست این راز و سرّ با «اعتراف» مسیحیت تفاوت اساسی دارد.

موضوع هم در این فیلم این است که آن اضطراب فعال با کلمه «پایان» مرسوم در فیلم ها پایان نمی پذیرد و این تنها «شهر اول» است زیرا ماهیت این جهانبینی نه در امروز بلکه در طول تاریخ، چنین بوده است همچنانکه یک تماشاگر حاذق در پایان فیلم انتظاری را در خود احساس می کند انتظار شنیدن «پای وحدت بر سر کفر مسلمانی زدیم». و قهرمان داستان را روزی در مرحله «یقین» در سیمای تکامل یافته تر از یک توبه کار ببیند، در مرحله ای که دیگر چیزی بنام «شریعت»و «عبادت» برای او کم است نماز و روزه را برای «خام ها» واگذارد و خود از «گردو» مغز را انتخاب نماید بایزید به کعبه حیّ و جاندار تبدیل شود که کعبه سنگی مکه را به کاهی نخرد در آنوقت شیخ عطاری باید تا تذکرةالاولیای دیگری بنویسد آنهم نه برای زاهدهای متعدد بل فقط برای همین قهرمان.

این توبه نیست توبه علیه توبه است و این نیازمند اصل «المجاز قنطرة الحقیقة» از نوع خاص ملامتیه آن، است و در مراحل تکاملی اش سخت نیازمند عشق مجازی میباشد تا به عشق (به اصطلاح) حقیقی برسد و این نمی شود مگر با پشت پازدن به همه قوانین و آداب و سنت ها. این طوفان است در چهار چوب حلال و حرام «شریعت» نمی گنجد و در حصار «حسن و قبح» ظاهری جای نمی گیرد.

ما منکر این نیستیم که «از میکده هم بسوی حق راهی هست» ولی باید دانست راهی که از میکده باز می شود غیر از راه دیگر است ما با کمال احترامی که به سازنده این فیلم قائل هستیم تنها یک جمله به بینندگان این فیلم می گوئیم. می گوئیم: این راه، راه مخصوصی است. و تمام.

نوبت عاشقی:

اینک با نگاهی به فیلم «نوبت عاشقی» روشن می شود که پیش بینی فوق لااقل در اصل خود، صحیح بوده است و جناب آقای مخملباف (که نویسنده دفاع های زیادی از وی مخصوصاً در مورد «مدرسه رجائی» کرده است). به شهر ششم رسیده است با این تفاوت که قهرمان مذکر توبه نصوح به قهرمان مونث نوبت عاشقی تبدیل شده است و عطار جدید باید هوای بایزید از سر بدر کند و تنها به «رابعه عدویه» عصر جدید توجه نماید.

گزل. زن همسر دار عاشق می شود، باز هم عاشق به مرد گردن کلفت دیگر. و باز هم... و بر خلاف سرود کهنه شده و از دور خارج گشته «آن کوزه چو من عاشق زاری بوده است- در بند خم زلف نگاری بوده است». سرایش «در بند خم ریش و سبیلی بوده است» سر می دهد.

نوبت عاشقی میان مکتب های حاظر جهان قضاوت می کند و نتیجه داوریش محکوم کردن «مطلق بودن اخلاق» و حاکم کردن «نسبی بودن اخلاق» است و عنوان صرفاً اعتباری به اخلاق می دهد و «جرم» را درست به معنای افراطی گروه افراطی جامعه شناسی منحط جدید غربی تفسیر می نماید یک رفتار صددرصد «جرم» را «معصومانه» می نماید.

کیست که نداند تز «عشق انحصار پذیر نیست» همان تز و پیام کمونیسم جنسی است که صد البته فیلم نوبت عاشقی این تز را در قالبی از عرفان و تصوف ارائه می دهد. از طرفی واقعیتگرائی داغتر از هر رئالیست و سورئالیست و... و از طرف دیگر سخت در پی «حقیقت». آنهم حقیقت «الله» و «المجاز قنطرة الحقیقة».

اگر می شنویم (راست یا شایعه، فرق نمی کند) که سوئدی ها یعنی بزرگ پرچم داران کمونیسم جنسی در جهان امروزی، در صدد شناسائی و تبیین شخصیت جناب مخملباف هستند و مشتری تمام عیار وی شده اند، عجیب نیست. اساساً رسالت سوئدی ها این است که بر جهانیان اعلام کنند که عصر،عصر نوبت عاشقی است. آرمان سوئد حذف یک رکن از ارکان «خانواده» است. حذف پدر و پدید آوردن «مادر سالاری». شوروی ها یعنی طرف داران کمونیسم اقتصادی بوسیله فیلم «نهضت حروفیه» موضوع «انسان خدائی» را تبلیغ می کنند و مسلک «نعیمی» را و طرفداران کمونیسم جنسی مبلغ «عشق خدائی» هستند و هردو با رنگی از اسلام. می دانیم که از ازدواج رهبانیت و اعتراف مسیحیت با مرتاضی گری هندی بینش خاصی متولد گردید که بصورت فرقه هائی از تصوف در جامعه اسلامی متجلی گشت که صورت خشن آن در «شهر اول» ملامتیه و صورت باصطلاح لطیف آن بصورت تجویز هر گناه بعنوان قنطره در «شهر ششم» که البته شهر هفتم این جریان در جهان امروزی... بازی سوئدی است.

ازدواج فوق در زمینه فلسفی «فهلویات – پهلویات» یا بقایای فلسفه پهلوی (مراد پهلوی باستان است) رشد یافته و هفت خان ایران باستان را به هفت شهر عشق تبدیل کرده است.

در اینجا بدون اینکه همه باور های سعید نفیسی را تایید کرده باشم تصریح می کنم که گفتار وی در مورد فرقه هائی از تصوف صحیح است وی می گوید اینان عده ای بودند برای رهیدن از مقررات اسلام چنین مسلک هائی را ابداع کردند.

نباید عرفان رسول اکرم(ص) و اهل بیت(ع) و امام راحل قدس سره را سهواً یا عمداً چاشنی و بهانه ای برای احیاء و ادامه راه فرقه های مذکور قرار دهیم وگرنه کلاه گشادی بر سر مردم مسلمان خواهد رفت بطوری که از آغاز قرن دوم تا آغاز قرن نهم هجری این کلاه بر سر مسلمین رفت و منجر به سقوط مسلمین گردید. که جبران آن برای مسلمین میسر نگشته و نمی گردد.

و تعجب از جناب دکتر سروش است. در نشریه ای سخنرانی دانشمندانه (!) ایشان را با لحن تمجید گرانه (نه تبیین گرانه) در موضوع «انسان شناسی لیبرالیسم و اومانیسم» مطالعه کرده و دچار شگفتی شده بودم اینک شگفت زده تر. که از نوبت عاشقی خوش شان آمده.

مرتضی رضوی

6/1/1370