چهارشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۷

صفحه اول >> کتاب ها => چنین گفت نیچه => منطقى درميان منطق ها



نيچه و تصوف

 

 پيدايش و منشأ تصوف در ميان مسلمانان و نيز مرز ميان قلمرو عرفان و قلمرو تصوف از پيچيده‏ترين مسائل تاريخ مسلمانان است. صوفيان با همه اختلاف‏هاى فاحشى كه آنان را به فرقه‏هاى متمايز و گاهى متضاد در مى‏آورد عقيده دارند كه تصوف نه تنها يك پديده و گرايش انشعابى نيست بلكه مغز اساسى اسلام است. اگر اين موضوع اندكى ريز و خرد شود مى‏بينيم كه «آن سوگرائى» يا «آن سوبينى» در همه بشرها، بوده است. خواه مردمانى كه تحت چتر گسترده يك آئين بزرگ، باشند و خواه بوميان غير متمدن فلان جزيره. امروز نه تنها عرفان سرخ پوستى شناسائى شده بل به سرعت پيش رفت مى‏كند.

 رفتار اديان با اين حس بشر چه گونه بوده، خيلى براى ما روشن نيست. اين قدر مسلم است كه در هر دين به اين نياز درونى نوعى پاسخ داده شده است در آئين يهود در قالب «عابد» و در مسيحيت در قالب «راهب».

 اما تنها دينى كه اين حس را اساس تبيينات و فلسفه خود قرار داده دين بودائى است. ديگر اديان هندى نيز كم و بيش  به آن نقشى در فلسفه شان داده‏اند. در مقايسه با آن‏ها اديان سامى جاى گاهى براى حس در فلسفه شان نداده‏اند. صرفاً به عنوان سليقه‏اى در نيايش، به رسميت شناخته‏اند.

 اما آن چه در ايران محبوب نيچه، حضور دارد و در زمان خود او نيز حضور داشت چيز ديگر است. آيا تصوف ايرانى را خصيصه‏اى از ويژگى‏هاى آريائى بدانيم و بنابراين بايد نيچه مسئوليت آنها را در فلسفه‏اش بپذيرد، يا آن را نيز به حساب برنج خوارى آريائيان هند و ايران بگذارد و تحت عنوان خمودى برنجى، محكوم كند.

 برخى از منتقدان تصوف آن را پديده‏اى مى‏دانند با منشأ و عناصر سه گانه زهد اسلامى، رهبانيت مسيحى و مرتاضى هندى، كه تركيب آن در قالب تعليمات «خداشناسى، جهان‏شناسى و انسان‏شناسى» اسلامى جاى گرفته است. به نظر اينان اولين صوفى برجسته حسن‏بصرى است كه تبارش خاندان مسيحى بوده است و از جانب ديگر منطقه خراسان در همسايگى هند خيزشگاه اصلى انديشه تصوف مى‏باشد.

 برخى ديگر تصوف را صرفاً يك حركت آريائى اصيل با خصيصه گرايش ايرجى (كه پيشتر توضيح داده شد) مى‏دانند. يك نويسنده ايرانى تصوف را عكس العمل برخى از ايرانيان در قبال آئين سامى اسلام مى‏داند و سخت بر اين باور پافشارى مى‏كند: آن عده از ايرانيان كه نمى‏خواستند زير بار شريعت مسلمانان بروند تصوف را به عنوان وسيله انتخاب كردند.

 به هر حال تصوف (خواه عنصر اصلى آريائى ايرجى داشته باشد و خواه نه) اولين بينش در «شناخت» است كه در اندرون جامعه شريعتمند مسلمانان بناى ليبراليسم را گذاشته است. با اين كه صوفيان در مواقعى قدرت زيادى به دست آورده‏اند اما (بجز خاندان شيخ‏صفى) هرگز توجهى به نظامى گرى نكرده‏اند.

 عناصر فلسفه ايرجى به طور كامل در تصوف نهفته است حتى اگر هيچ رابطه تاريخى ميان اين دو نباشد. فلسفه كشفى و اشراقى سهروردى با رابطه عينى كه با فلسفه جاماسبى و زردشتى دارد در حقيقت سدشكن موثرى بود كه تصوف را از خفگان پنجه‏هاى فلسفه ارسطو مى‏رهانيد و همان قدر كه فلسفه ارسطوئى بر رشد كلام شريعت گراى اسلام يارى مى‏كرد فلسفه سهروردى براى رشد كلام تصوف يارى نمود.

 در بيان ديگر بايد گفت: به همان اندازه كه كلام مسيحيت و كلام اسلام از فلسفه ارسطوئى بهره جسته‏اند به همان ميزان منطق تصوف از فلسفه سهروردى سود جسته است.

 اين يك واقعيت انكارناپذير است كه زبان اصلى تصوف زبان فارسى بوده به طورى كه صوفيان در سرزمين‏هاى مصر، فلسطين، لبنان، سوريه و تركيه عثمانى با زبان فارسى سرو كار داشتند. مولوى در تركيه فارسى مى‏سرايد. به دنبال جاى پاى تصوف در سير گسترش آن، زبان فارسى را مى‏بينيم كه به صورت باريكه‏هائى جريان دارد. برخى صوفيان در مصر شعر فارسى مى‏سرودند و با فارسى به تعليم آموزه‏هاى خود مى‏پرداختند.

 اين واقعيت به دليل ويژگى‏هاى زبان فارسى نيست زيرا تصوف پس از آن كه در سرزمين‏هاى عربى جاى پاى مستحكم پيدا كرد همه يافته‏هاى دقيق و احساس‏هاى لطيف خود را با زبان عربى بيان داشت، نه تنها در اين راه با كمبودى رو به رو نگشت بلكه زبان عربى را وسيعتر و رساتر يافت.

 آنچه به مبحث ما مربوط مى‏شود اين است كه: اگر فرض شود تصوف يك پديده كاملاً آريائى و نوعى فلسفه ايرجى يابه نسبتى ايرجى باشد همين عنصر ايرجى آن كافى است كه نه با منطق نيچه سازگار باشد و نه با فلسفه او. شايد در نظر نيچه انديشه‏اى منفورتر از مرتاضى هندى و مسلك فرقه ملامتيه تصوف نباشد.

 اگر در سرزمين‏هاى آريائى (اعم از آسيا و اروپا) نخستين انديشه ليبراليستى فلسفه ايرجى باشد بى ترديد دومين آن همان عنصر قوى ليبراليسم است كه در تصوف هست، گرايش‏هاى ليبراليسم در ميان آريائى‏هاى اروپا همگى پس از قرن‏ها پديدار شده‏اند.

 بنابراين شاعر مذاقى نيچه و عنصر كشفى و شهودى فلسفه او هيچ ارتباطى با تصوف ايران و شرق ندارد. بدين روال هر كجا كه سر مى‏زنيم نيچه را اجنبى و رانده شده مى‏يابيم او در هيچ محفل سرو سامان يافته‏اى راه ندارد، كسى كه هيچ كدام از گروه‏هاى عقلا برايش خير مقدم نمى‏گويد براستى  جز «ديوانه» نامى دارد؟.