جمعه ۳ آذر ۱۳۹۶

صفحه اول >> کتاب ها => چنین گفت نیچه



مقدمه بى مقدمه

 

 من نيچه را دوست دارم. به نظرم همين جمله كافى است تا توقعات زيادى از من نباشد. سعى مى‏كنم رك بگويم و صريح بنويسم. و در اين صورت معلوم نيست چه قدر با خواننده همگام خواهم بود. مهم نيست، زيرا خودم را از چنين تعهدى آسوده كرده‏ام. براى كسانى مى‏نويسم كه حرفم برايشان ارزش داشته باشد و مفيد واقع شود، و در قبال كسى كه چنين نيست ضمانتى احساس نمى‏كنم. پس مقدمه چه لزومى دارد؟

 اگر مقدمه‏اى بنويسم انگيزه‏ام اين خواهد بود كه خواننده را به محتواى مقاله‏ام آشنا كنم و او را به سوى آن راهنمايى كنم. در اين صورت بايد مقدمه‏اى ديگر براى مقدمه بنويسم زيرا افراد در سطوح مختلف قرار دارند. و از اين تسلسل گمان نكنم كه سودى ببرم يا سودى بدهم، اين كار افرادى  را كه نبايد نوشته‏اى را بخوانند به خواندن آن جذب مى‏كند. زيرا هميشه مقدمه‏ها جذاب تر و قابل تحمل تر از متن‏ها هستند. و اهتمام خواننده را نسبت به متن كم مى‏كند و چنانكه بايد كمر به تحمل سطرها و صفحه‏ها و جملات، نمى‏بندد و پس از مطالعه چند صفحه سست مى‏گردد.

 در اين پرهيز، يك خير ديگر هم مى‏بينم: شايد با رديف كردن جملاتى به عنوان مقدمه درصدد تسخير روح خواننده باشم و به شكل خود آگاه يا ناخودآگاه چنين انگيزه‏اى در حركت انگشت يا قلم دخيل گردد. اغواى خواننده يك هنر است و القاء مطلب به ناخودآگاه خواننده هنر برتر، ليكن همگان در خودآگاه از اين هنر بيزارند گو كه در ناخودآگاه مقاومت‏ها شكسته مى‏شود. اما كسى كه از نيچه مى‏نويسد راهى جز مستقيم گوئى، و پرهيز از «القاء» ندارد. گرچه خود نيچه افكارش را در عبارات شاعرانه (كه هرگز نمى‏تواند از برد القائى خالى باشد) بيان كرده است. اما آن چه مسلم است اين اعجوبه اغواگر قصد اغوا نداشته است و به همين جهت دوست داشتنى است.

 شايد با جمله اخير بالا همه حرفهايم را گفته باشم، و اين خاصيت من است كه حرف آخر را در اول بگويم.

 خواننده مخير است به همان جمله بسنده كند و همين حالا نوشته را به كنارى پرت كند. هرگز براى اينكه نوشته‏ام مقبول افتد به خواننده تملق نخواهم كرد. و از خواننده هم توقع ندارم كه با زبان شيوا نوشته‏ام را تبليغ كند. اگر مى‏توانستم كارى مى‏كردم كه او نتواند در مقام معرفى حرفى در اين مورد بزند. به قول برگسون «حقيقت فقط بيان مى‏خواهد نه دفاعيه و نه رديه بينش مقابل.»

 من از تعريف و تمجيدهاى اشرافيت غربى و از مردانى كه سلسله طولانى القاب و عناوين را با خود مى‏كشيدند كه طول آنها از طول «دم دامنه» ملكه سميراميس درازتر بود، بيزارم و نيز شادم از اينكه آن مردان شرقى كه عناوين و القاب مطنطن و مسجع داشتند امروز نيستند و ما را از سقوط آسانسورها آسوده خاطر كرده‏اند.

 تا يادم نرفته اين را هم بگويم: ممكن است خواننده مايل باشد جمله‏اى را كه در بالا از برگسون نقل كردم، به طور دقيق آدرس و تاريخ نشر كتاب و صفحه و سطر آن را نيز برايش بنويسم. اما اين كار را نيز انجام نخواهم داد. زيرا در صدد بيان سخنان خودم هستم نه در مقام اجراى اهداف ديگران. فرض كنيد جمله مذكور را برگسون نگفته است موشى به موش ديگر سروده است. يك مثل شرقى مى‏گويد «به گفتار بنگر نه به گوينده».

 تو بگو: همين خود يك مقدمه است. خواهم گفت! نه، محاكمه پس دادن است براى بى مقدمه گى. و اگر بگويى« بى مقدمگى خود مقدمه است.»، مى‏پذيرم و حرفى ندارم. همان طور كه نيچه گمان مى‏كند نتيجه 4000 سال انديشه فلسفى، بى فلسفگى است و سرنوشت بشر هميشه به دست «سايه سوپرمن‏ها» - افرادى كه اشباح سوپرمن هستند - رقم زده مى‏شود. آيا اين بى فلسفگى خود فلسفه‏اى نيست؟ اگر نبود كه وجود نداشت.

 دوستى دارم كه قسمت‏هائى از اين يادداشت‏ها را خواند گفت: «اين شرح دوستى با نيچه نيست، به بازى گرفتن نيچه است» گفتم: نيچه همه چيز را، جهان و بشر را به بازى گرفته است بگذار دمى هم ما او را به بازى بگيريم. اما راستش اين است كه من نيچه را دوست دارم و دليل آن را شرح مى‏دهم.