پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۹۶

صفحه اول >> کتاب ها => بابک



با توجه به تنظیم افزوده ها با صفحات کتاب، صفحات مندرج در ذیل با ویرایش جدید در قفسه کتابخانه مجازی سایت بینش نو  مطابقت ندارد.

مدیریت سایت بینش نو

افـزوده ها

 

[1]               صفحه 35

نام اصلى امِّ سلمه «هند بنت ابى اميّه حذيفه» مى باشد و عده اى عقيده دارند كه نامش هند و دختر «مغيرة بن عبدالله بن عمروبن مخزوم» بوده است.

ايشان پس از قبول اسلام مورد آزار و اذيت مشركين قرار گرفتند و از اين رو مجبور شدند، همراه همسر و ساير مسلمانان به حبشه مهاجرت نمايند. بعد از واقعه جنگ خندق بود كه از حبشه بازگشته وارد مدينه شدند و بعد از مرگ همسر، به همسرى پيامبر(ص) در آمدند.

در زمان خلفاى ثلاثه كه هر يك از همسران پيامبر(ص) به اقتضاى منافعشان، به يكى از گروه هاى سياسى كمك مى نمودند، ام سلمه (رحمة الله عليها)، با چشم پوشى از منافع دنيوى، به تبليغ و ترويج احاديثى پرداخت كه از سوى پيامبر(ص) در فضيلت حضرت على(ع) و خاندان وحى نقل شده بود

 

[2]               صفحه 41

زبيربن عوام بن خويلد اسدى كه بيستوهشت سال قبل از هجرت به دنيا آمده بود، از ياران رسول خدا(ص) به شمار مى رفت و پسرعمه آن حضرت بود. سرانجام در واقعه جنگ جمل در سال 36 هـ . ق. به دست «برموز» نامى در وادى سباع ـ هنگامى كه از جنگ جمل برمى گشت ـ كشته شد. ـ (طبقات ابن سعد، ج 3، صص 100 تا 110). حضرت على(ع) در مورد او فرمودند : زبير پيوسته با ما بود تا اين كه فرزندش عبدالله بن زبير بزرگ شد ـ اعيان الشيعه، ج 7، ص 44.

[3]   صفحه 41

مروان بن حكم بن ابى العاص بن اميّه بن عبدشمس بن عبدمناف، در سال دوم هجرى به دنيا آمد و بعد از مدتى به همراه پدرش كه از مخالفين حضرت پيامبر(ص) بود، به شهر طائف تبعيد شد و در خلافت عثمان به مدينه بازگردانده شد. وزير و مشاور خليفه گشت و بعد از بيعت مردم با حضرت على(ع)، به هوادارى از عايشه، با حضرت على(ع) جنگيد. در سال 64 هجرى به جانشينى يزيدبن معاويه برگزيده شد و بعد از ده ماه حكومت، در سال 65 هـ . ق. وفات كرد.

 

[4]               صفحه 41

طلحة بن عبدالله بن عثمان، بيستوهشت سال پيش از هجرت به دنيا آمده بود. بعد از اسلام، از ياران رسول خدا(ص) بود و در جريان انتخاب خليفه، جزو شوراى شش نفره اى بود كه عُمربن خطاب براى تعيين جانشين خود انتخاب كرده بود.

او به اتفّاق زبير، جنگ جمل را به راه انداخت، ولى هنگامى كه زبير از صحنه جنگ كناره گيرى كرد، او هم چنان در عرصه باقى ماند و در اواخر جنگ، هنگامى كه لشكريان بصره شكست خوردند، قصد فرار داشت كه توسط مروان هدف تير قرار گرفت و كشته شد ـ اعلام، زركلى، ج 3، ص 331.

 

[5]               صفحه 41

كوفه، يكى از شهرهاى مهم اسلامى بود كه بعد از اسلام و در جريان جنگ هاى اعراب با ايرانيان، بنيان نهاده شد. مسعودى، اين شهر را از هفت شهر مهمى مى داند كه بعد از اسلام ساخته شده است و در اين مورد مى نويسد :

«درباره بنياد آن بهوسيله سعدبن ابىوقاص اختلاف است; بعضى گفته اند آن نيز به سال هفدهم بود و واقدى و ديگران بر اين رفته اند; جمعى ديگر گفته اند بنياد آن به سال پانزدهم بوده و عبدالمسيح بن بقيله غسّانى، سعد را به محل آن رهنمون شده و گفت : جايى را به تو نشان مى دهم كه از باتلاق بالاتر و از فلات پايين تر باشد.

خلاف نيست كه بصره و كوفه پس از فتح مداين پايتخت ايران و رفتن يزدگرد پسر شهريار پسر كسرى از آن جا به حلوان و پس از جنگ جلولاء بنياد شده است» ـ مسعودى التّنيه و الاشراف، ترجمه ابوالقاسم پاينده، ص 340.

بعد از آن كه سعد كوفه را بنياد نهاد، طوايف بسيارى از داخل شبه جزيره عربستان به كوفه مهاجرت كرده و در آن جا ساكن شدند. كوفه هميشه و مخصوصاً در زمان ائمه(ع) مركز ثقل تشيّع بوده است. عدّه اى بر اين عقيده هستند كه چون اكثر ساكنين اين شهر از عرب قحطانى بودند و آنان به خاطر سوابقى كه در تشكيل حكومت در يمن داشتند، مفهوم امامت را بهتر درك مى كردند و به همين خاطر هنگام تشكيل حكومت حضرت على(ع) به اين حكومت گردن نهادند.

تحليل مذكور هرچند خوشايند افراد بسيارى است، امّا با سير تاريخ اسلام مطابقت نمى كند، چراكه بعد از جنگ صفّين عده زيادى از همين اعراب قحطانى بودند كه از همراهى حضرت على(ع) سرپيچى كرده، به خوارج پيوستند و اكثريت اين فرقه را تشكيل دادند و به اصل بى دولتى پافشارى كردند و شعار «اسلام منهاى حكومت» را سر زبان ها انداختند.

 

[6]   صفحه 47

معاوية بن ابى سفيان اموى (20 ق. هـ . ـ 60 هـ . ق.) مؤسّس خلافت بنى اميّه است. وى در سال هشتم هجرى، روز فتح مكه، اسلام پذيرفت و بعد از جريان سقيفه بنى ساعده و قشقرق هاى ابوسفيان، ابوبكر به پيشنهاد عمر، برادر ارشد معاويه را سردار يكى از قشون هاى اعزامى به شام نمود كه بعد از فتح دمشق، به حكومت آن شهر منصوب شد. درست بعد از مرگ وى بود كه عمر معاويه را كه قبلا حكمرانى اردن را به عهده داشت، به فرمانروايى دمشق منصوب كرد.

وى در سال 41 هـ . ق. بعد از صلحى كه بين او و امام حسن مجتبى عليه السلام به وقوع پيوست، خلافت تمامى ممالك اسلامى را به چنگ آورد ـ رجوع شود به تاريخ طبرى، ج 6، ص 80.

 

[7]               صفحه 50

براى روشن شدن مطلب و آگاهى دو جريان مذكور،

زندگى نامه افراد هر دو جريان با اندكى تفصيل بيان مى شود.

ابوسعيدمقدادبن اسود، جزو اولين كسانى است كه به پيامبر (ص) ايمان آورد. نام پدرش «عمروبَهْرانى» است و چون اسودبن عبديغوث او را به فرزندى پذيرفت، معروف به مقدادبن اسود شد.

در سال 33 هـ . ق. در منطقه اى به نام «جرف» كه در يك فرسخى مدينه است، وفات نمود و در قبرستان بقيع به خاك سپرده شد.

پيامبر (ص) در مورد ايشان فرموده اند : «اِنَّ الجنّة تشتاق اِلى اَرْبَعة عَلىَّ و سَلْمان و عَمّار و المقداد.» همانا بهشت مشتاق چهار نفر است; على(ع)، سلمان، عمار و مقداد ـ منتهى الآمال، ج 1، 228.

 

[8]               صفحه 50

ابوعبدالله سلمان فارسى يا محمدى، اهل را مهرمز بوده و بنابرقولى از ناحيه «جِى» اصفهان بوده است و عدّه اى بر اين رفته اند كه وى از اهالى كازرون مى باشد.

سلمان بعد از آن كه شهر خود را ترك كرد، در «حمص» سُكنى گزيد. سپس براى ديدار پيامبر(ص) به سوى مكّه رهسپار گرديد، چون او مى دانست كه پيامبرى در اين شهر مبعوث خواهد شد; امّا بين راه او را به عنوان برده به يك نفر يهودى فروختند. سلمان در نزد آن يهودى بود تا اين كه پيامبر(ص) به مدينه مهاجرت كردند و سلمان را از آن يهودى خريده آزاد ساختند.

انس بن مالك از پيامبر(ص) نقل مى كند كه حضرت فرمودند : «انا سَابقُ وَلَد آدم و سَلْمان سابق اهل فارس» ـ احتجاج طبرسى، ج 1 ص 110.

سلمان در عهد عمربن خطاب، والى مداين شد و در سال 36 هـ . ق. وفات يافت.

 

[9]               صفحه 50

جندب بن جناده (ابوذر) از قبيله بنى غفّار است. از اولين كسانى بود كه اسلام آورد و بنابر قولى پنجمين شخصى بود كه ايمان آورد و بعد از پذيرفتن اسلام، به ميان قبيله خود بازگشت. او در جنگ هاى بدر، اُحُد و خندق حضور نداشت و بعد از جنگ خندق بود كه به مدينه وارد شد. در زمان خلافت عمر به شام رفت و تا زمان عثمان در آن منظقه ماند تا اين كه معاويه از او به عثمان شكايت كرده و نوشت : اگر چند صباحى در اين منطقه باقى بماند مردم را از تو روى گردان مى كند.

عثمان هم، چون تحمل اعتراضات و تاب امربه معروف و نهى ازمنكر ابوذر در مدينه را نداشت، پس او را به صحراى بى آب و علف «رَبَذه» تبعيد كرد.

ابوذر در ربذه ماند تازمانى كه همسرش براثر تشنگى و گرسنگى وفات يافت و خود او نيز بعد از مدتى در آن صحرا وفات يافته و توسط افراد قافله عراق به سركردگى مالك اشتر ـ كه در ميان آن قافله بود ـ غسل و كفن و دفن شد. بنابرقولى، وفات او مطابق است با سال 32 هـ. ق. ـ منتهى الآمال، ج 1، ص 222.

 

[10]صفحه 50

عمارياسرعنسى حليف ابن مخزوم، كه با كُنيه ابى يقطان شناخته مى شد. پدرش اهل يمن بود و قبل از هجرت، توسط مشركين به شهادت رسيد. مادرش سميّه كنيز ابوخُذيفه مغيرة مخذومى بود و او نيز قبل از هجرت  و بعد از تحمل شكنجه هاى فراوان توسط ابوجهل به شهادت رسيد.

عمار در سال 37 هـ . ق. در سنّ نود سالگى در جنگ صفين شهيد شد. پيامبر اسلام(ص) به او وعده داده بودند كه به دست قوم ظالم شهيد خواهد شد، به همين خاطر هنگامى كه به شهادت رسيد، عده كثيرى از لشكريان شام توبه كرده به سپاه على(ع) پيوستند.

 

[11]صفحه 50

عباس بن عبدالمطّلب، كُنيه اش «ابوالفضل» و عموى پيامبر(ص) مى باشد. در زمان جاهليت و اسلام از بزرگان قريش بود. در جنگ بدر، در ميان لشكر قريش حضور داشت و به دست مسلمانان مدينه اسير شد. يكى از اشخاص مهمى بود كه طرفدار حضرت على(ع) بود و در سال 32 هـ . ق. وفات يافت. در مدينه مدفون است.

 

[12]صفحه 50

محمدبن ابى بكربن ابى قحافه، مادرش اسماء بنت عميس، همسر جعفربن ابيطالب بود كه بعد از شهادت ايشان در جنگ با روميان، به ازدواج ابوبكر درآمده و در سفر حجة الوداع محمد را به دنيا آورد.

بعد از مرگ ابوبكر، اسماء بنت عميس به همسرى على(ع) درآمد، و محمد در خانه آن حضرت بزرگ شد.

محمدبن ابى بكر در جنگ هاى جمل و صفّين در لشكر حضرت على(ع) حضور فعالى داشت و بعد از جنگ صفّين، از سوى حضرت على(ع) به حكومت مصر فرستاده شد; تا اين كه در مصر در جنگ با عمروبن عاص به دست معاوية بن خديج، در سال 38 هـ . ق. به شهادت رسيد.

حضرت على عليه السلام وى را در نامه اى كه خطاب به ابن عباس نوشته، ستوده و بنابرقولى در مورد ايشان فرموده «انّه كان لى رَبيباً و كنت له والداً اُعِدُّه ولداً» (هرچند او فرزند شخص ديگرى بود، ولى من براى او پدر بودم و او را فرزند خود مى شمردم) ـ منتهى الآمال، ج 1، ص 398.

 

[13]صفحه 50

اصبغ بن نُباتة بن حارث بن عمرو از بزرگ ياران حضرت على(ع) بود و در صفّين همراه ايشان با لشكر شام جنگيده است.

عهدنامه مالك اشتر و وصيّت حضرت على(ع) به فرزندش محمدحنفيّه را همو نقل كرده و بعد از شهادت حضرت على(ع) در سنين پيرى وفات يافته است ـ اعيان الشيعه، ج 3، ص 465.

در كتاب «كشى» از ابوجارود نقل شده كه از او پرسيدم چرا حضرت اميرالمؤمنين(ع) تو را «شرطة الخميس» نام نهاد؟ اصبغ در جواب گفت : به اين خاطر كه ما با ايشان شرط كرده بوديم تا در راه او مجاهده كنيم يا پيروز و يا كشته شويم و او شرط كرد كه به پاداش آن مجاهده بهشت را براى ما ضمانت كند.

 

[14]صفحه 50

حارث بن عبدالله اعور هَمْدانى، از ياران حضرت على(ع) مى باشد. در ديوان منسوب به اميرالمؤمنين، اين شعر خطاب به حارث آمده كه حضرت فرمودند:

يا حارِث هَمْدانى مَنْ يَمُتُ بَرَنى مِن مُؤمِن اَوْ مُنا فقاً

يعنى : اى حارث هَمْدانى هركس چه مؤمن، چه منافق هنگام مرگ مرا خواهد ديد.

بنابرقول مشهور، در سال 65 هـ . ق. در كوفه وفات يافت و عبدالله بن يزيد انصارى كه از سوى عبدالله بن زبير حاكم كوفه بود، بر او نماز خواند ـ اعيان الشيعه، ج 4، ص 365.

 

[15]صفحه 50

عمروبن حمق خزاعى از ياران پيامبر اكرم(ص) بود و در جنگ هاى جمل، صفّين و نهروان، در لشكر حضرت على(ع) حضور داشت. بعد از شهادت اميرالمؤمنين، در جريان دستگيرى حُجَربن عَدى، به موصل گريخت و در غارى پنهان شد و در همان غار مارى او را گزيد سربازان زياد كه به دنبال او آمده بودند، او را مرده يافتند. سر او را بريدند و براى معاويه فرستادند ـ منتهى الآمال، ج 1، ص 392.

امام حسين(ع) در نامه اى خطاب به معاويه مى نويسد : «اَولَسْتَ قاتل عمروبن الحَمق صاحب رسول اللّه(ص) العَبْد الصالح الذى اَبلَتْه العبادَة ...» يعنى : آيا تو قاتل عمروبن حمق خزاعى كه از اصحاب رسول خدا(ص) و بنده صالح خدا بود و از [فرط[ عبادت براى او، لاغر و ضعيف گشته بود، نيستى؟ ـ نهج الشهادة، ص 248.

 

[16]صفحه 50

مالك بن حارث اشتر نخعى، نزديكترين فرد به حضرت على(ع) بود و در جنگ هاى آن حضرت از فرماندهان بزرگ ارتش ايشان به شمار مى رفت. وى سلحشورى هاى زيادى در جنگ هاى فتح شام و قسمتى از جنگ هاى ايران از خود نشان داد. به عنوان يكى از فرماندهان بزرگ سپاه اسلام شناخته مى شود.

در دوره عثمان در شهر كوفه سكنى گزيد و به مخالفت با امراى ظالم عثمان پرداخت، عثمان وى را به همراه عده اى به شام تبعيد كرد تا معاويه با قدرتى كه داشت، آن ها را سركوب كند. امّا معاويه نيز از پس آنان برنيامد و آنان را به موصل فرستاد و آن ها، دوباره در سال 38 هـ .ق. به كوفه بازگشتند. اميرالمؤمنين او را به عنوان والى، به مصر فرستاد. ولى قبل از اين كه به مصر برسد، در شهر قلزم در بين راه به دست ايادى معاويه در راه مصر به شهادت رسيد.

هنگامى كه خبر شهادت ايشان را به حضرت على(ع) دادند، حضرت به منبر رفته و خطبه اى ايراد فرمودند كه در نهج البلاغه به طور مفصل نقل شده است.

از حضرت نقل شده كه در مورد مالك اشتر فرمودند «اشتر براى من چنان بود كه من براى رسول خدا(ص) بودم».

ابن ابى الحديد نيز در مورد مالك اشتر مى گويد: «اگر كسى قسم بخورد كه در عرب و عجم شجاع تر از اشتر نيست مگر استادش اميرالمومنين(ع)، گمان مى كنم كه قسمش راست باشد». ـ منتهى الامال، ج 1، ص 369.

 

[17]صفحه 50

قيس بن سعدبن عباده خزرجى انصارى، از بزرگان صحابه و از نزديكترين ياران حضرت على(ع) بود. حضرت او را به حكومت مصر منصوب كرد و در جريان جنگ صفين به فرمان ايشان از مصر برگشت. وى مردى شجاع و قوى بود و هميشه مى گفت: «لولا سمعت رسول الله(ص) يقول: المكر و الخديعة فى النار لكنت من امكر هذه الامه» (اگر از رسول خدا(ص) نمى شنيدم كه جايگاه شخص مكار و حيله گر آتش است، حتماً مكارترين اين امّت بودم).

قيس در دوستدارى حضرت على(ع) چنان پايدار و ثابت قدم بود كه هنگامى كه از پدرش در مورد حقّ اميرالمؤمنين(ع) سخنى شنيد، به او گفت: «تو از رسول خدا(ص) اين سخن را كه در مورد حضرت على(ع) گفته بود، شنيدى و باز ادعاى خلافت كردى؟...» مورّخان و تذكره نويسان وفات او را سال 60 هـ .ق. ذكر كرده اند. اعيان الشيعه، ج 8، ص 453.

 

[18]صفحه 50

ميثم بن يحيى تمّار، بنده [غلام[ يكى از زنان «بنى اسد» بود، حضرت على(ع) او را از آن زن خريده و آزاد نمود. امّ سلمه(ره) نقل مى كرده كه در نيمه هاى شب از رسول خدا(ص) شنيدم كه ميثم را به حضرت على(ع) سفارش مى كرد.

ميثم ده روز قبل از ورود امام حسين(ع) به عراق، در شهر كوفه توسط ابن زياد به دار آويخته شد. ـ اعيان الشيعه: ج 1، ص 198.

 

[19]صفحه 50

حجربن عدى، يكى از زهاد عرب و از بزرگ ياران حضرت على(ع) بود كه در جنگ صفين، حضرت او را فرمانده لشكر قبيله «كنده» كرد و در جنگ نهروان امير لشكر حضرت على(ع) بود.

زيادبن ابيه به خاطر حمايت حجر از حضرت على(ع) او را به دمشق نزد معاويه فرستاد و معاويه در منطقه اى به نام «عذراء» واقع در دو فرسخى دمشق، او و يارانش را به شهادت رسانيد ـ منتهى الآمال، ج 1، ص 369.

امام حسين(ع) در نامه اى كه خطاب به معاويه نوشت، پس از سرزنش او مى نويسد: «آيا تو قاتل حجربن عدى كندى و ياران نمازگزار و عبادت پيشه او نيستى؟ آرى! تو قاتل مردانى هستى كه بدعت ها را ناروا مى شمردند و امر به معروف و نهى از منكر مى كردند و در راه خداوند از ملامت ملامتگران نمى هراسيدند.» ـ نهج الشهاده، ص 248.

 

[20]صفحه 50

عبدالله بن جعفر طيّار، برادرزاده حضرت على(ع) و همسر حضرت زينب(س) مى باشد. در جريان كربلا دو نفر از پسرانش به شهادت رسيدند و بعد از واقعه كربلا در خدمت حضرت زينب(س) بود. عبدالله بن معاوية يكى از نوادگان ايشان است كه در سال 127 هـ. ق. قيام كرد و بعد از پيروزى هاى اوليه، از سپاهيان بنى اميه شكست خورد، به خراسان رفت و به دست ابومسلم به شهادت رسيد.

 

[21]صفحه 50

زيدبن ارقم بن زيد: شيخ طوسى وى را جزو ياران رسول خدا(ص)، حضرت على(ع)، امام حسن و امام حسين عليهماالسلام ذكر كرده است. از او روايات بسيارى در مناقب اميرالمؤمنين و اهل بيت عليهم السلام نقل شده است. در جنگ صفين حضور داشته و حضرت را يارى مى نموده و بعد از حضرت على(ع)، در خدمت امام حسن(ع) و امام حسين(ع) بود، تا اين كه در سال 68 هـ. ق.، در شهر كوفه وفات يافت ـ اعيان الشيعه، ج 7، ص 87.

 

[22]صفحه 50

عبدالله بن عباس بن عبدالمطلب، پسرعموى رسول الله(ص) و حضرت على(ع) بود و حضرت على(ع) را در جنگ هاى اسلام يارى مى كرد. علاوه بر اين، يكى از بزرگترين شاگردان اميرالمؤمنين به شمار مى رود. «عطاء» در مورد او گفته است: «مجلسى زيباتر از مجلس ابن عباس نديدم، زيرا مفسرين، شعراء و فقيهان سؤالات خود را از او مى پرسيدند و ابن عباس به همه آن ها پاسخ مى داد.» ـ اعيان الشيعه، ج 8، ص 55.

 

[23]صفحه 56

فضل بن عباس بن عبدالمطلب، او نيز پسرعموى پيامبر و حضرت على(ع) بود. در ماجراى «سقيفه بنى ساعده» به طرفدارى از اميرالمؤمنين(ع) پرداخت و در جنگ صفين نيز حضور داشت و در جواب نامه اى كه عمروعاص به عبدالله بن عباس نوشته، شعرى سروده قبل از فرستادن به عمروعاص آن را به حضرت على(ع) ارائه نمود; حضرت فرمودند: تو بزرگترين شاعر قريش هستى ـ اعيان الشيعه، ج 8، ص 404.

 

[24]صفحه 69

اويس قرنى، از ياران حضرت على(ع) بوده كه در جنگ صفين همراه ايشان مى جنگيد تا اين كه در سال 37 هـ. ق. به شهادت رسيد و در همان جا مدفون گشت. دستگاه خلافت اموى به اقتضاى سياستش، مدفن ديگرى را براى او معرفى كرده است.

پيامبر(ص) در مورد «اويس» فرموده اند: «يفوح روائح الجنة من قِبَل القرن و اشوقاه اليك يا اويس القرن»: (بوهاى بهشت از جانب قرن مىوزد، چقدر به تو شوق و علاقه دارم اى اويس قرن) ـ اعيان الشيعه، ج 3، ص 512.

[25]صفحه 69

مصعب بن زبير برادر عبدالله بن زبير بود. هنگامى كه عبدالله بن زبير بر عليه يزيد شوريد و بعد از هلاكت يزيد، به شبه جزيره عربستان مسلط شد. مصعب را به جنگ مختار فرستاد و مصعب هم به يارى اشراف كوفه، بر مختار غلبه كرد و او را به شهادت رساند. عاقبت خود مصعب نيز به دست لشكريان عبدالملك بن مروان كشته شد.

 

[26]صفحه 71

بنابر نقل شيخ مفيد(ره) حضرت امام حسين(ع) شش فرزند داشته كه چهار نفر از ايشان پسر و دو نفرشان دختر بودند. يكى از دختران ايشان سكينه نام داشت كه نام اصلى ايشان «آمنه» و يا «اميمه» بوده و مادر ايشان «رباب بنت امرءالقيس» بوده و همو بود كه لقب سكينه را به ايشان داد. حضرت سكينه در سال 117 هـ .ق. در شهر مدينه وفات يافت. ـ منتهى الآمال، ج 1، ص 854.

 

[27]صفحه 75

زيدبن موسى بن جعفر ملقب به زيدالنّار، فرزند امام موسى كاظم(ع) و برادر امام رضا(ع) مى باشد. و مردم را به پيروى از «الرضى من آل محمد» و عمل به كتاب و سنّت دعوت مى كرد. مسئول امور جنگى ابن طباطبا، «ابوالسرايا» بود كه بعد از پيروزى شان بر «زهيربن مسيب العبنى» ابن طباطبا را مسموم و محمدبن محمدبن زيدبن على بن حسين(ع) را جانشين ابن طباطبا نمود. ابوالسّرايا براى شهرهاى اطراف حاكمانى از علويان منصوب كرد و زيدبن موسى بن جعفر «زيدالنّار» را به حكومت اهواز منصوب كرد.

زيدالنّار علاوه بر حكومت اهواز، بصره را نيز از عباس بن محمد كه از سوى ابوالسّرا يا حاكم بصره شده بود، گرفت و حاكم هر دو شهر گرديد.

بعد از شكست و كشته شدن ابوالسريا، «زيدالنار» هم دستگير شد. بنابر گفته ابن اثير، چون زيد هنگام ورود به بصره خانه هاى زيادى از بنى عباس و تابعين آن ها را به آتش كشيده بود، به او لقب «النّار» داده بودند ـ الكامل، ج 5، ص 173. شرح وقايع سال 199 هـ. ق.

 

[28]صفحه 76

زيدبن على بن حسين بن على بن ابى طالب(ع) در سال 78 هـ. ق. متولد و در سال 120 هـ . ق. به شهادت رسيد.

مادر ايشان كنيزى به نام «حوريه» بوده كه توسط مختاربن ابى عبيده ثقفى به امام سجاد(ع) اهداء شده بود.

 

[29]صفحه 78

بعد از شهادت زيد، فرزندش يحيى از كوفه به مداين رفت و از آن جا به رى و از رى نيز به خراسان رفت و در شهر بلخ نزد «حريش بن عمروبن داود» اقامت گزيد تا اين كه در سال 125 هـ . ق. توسط عمال حكومتى دستگير شد و اين زمانى بود كه هشام مرده و وليدبن يزيد، جانشين او شده بود، به حاكم خراسان نامه نوشت كه يحيى را آزاد كنيد. او نيز يحيى را آزد كرد و به او گفت: به سوى دمشق راهى شود.

يحيى به سرخس رفت. اما حاكم شهر او را بيرون كرد. بعد به سوى بيهق رفت و از بيهق به سوى نيشابور روانه شد و مدتى نيز در هرات بود. اين حركت ها همراه بود با جنگ و گريزهايى كه يحيى بن زيد در آن ها پيروز مى شد تا اين كه در «جورجان» به دست افراد «نصربن سيّار» شهيد شد.

جنازه او را همانند جنازه پدرش به صليب كشيدند. هم چنان بر صليب بود تا اين كه توسط ابومسلم پايين آورده شد و به خاك سپرده شد ـ ابن اثير، الكامل، ج 4، ص 260. شرح حوادث سال 225 هـ . ق.

 

[30]صفحه 81

محمد و ابراهيم، فرزندان عبدالله بن حسن بن حسن بن على بن ابيطالب(ع) هستند.

بعد از شهادت يحيى بن زيد، محمدبن عبدالله زمينه قيام ديگرى را آماده كرد. پدرش عبدالله بن حسن بن حسن بن على(ع) درباره او تبليغات فراوانى انجام داد و در نتيجه، بسيارى او را به عنوان «مهدى اهل بيت(ع)» شناختند.

بنى عباس نيز گرد او جمع شدند، حتى منصور عباسى با او بيعت كرد، در حالى كه مبلغ هاى آن ها در خراسان به نفع آنان تبليغ مى كردند. اما وقتى كار بنى عباس قوت گرفت، او را رها كردند، تا اين كه در سال 145 هـ . ق. در عهد منصور عباسى، محمد در مدينه و ابراهيم در بصره قيام كردند.

منصور عباسى هم عيسى بن موسى را به جنگ محمدبن عبدالله فرستاد و عيسى بر محمد پيروز شده او را كشت ـ محمد در تاريخ به نفس زكيّه مشهور است.

ابراهيم نيز در جنگ با لشكريان منصور عباسى كشته شد. ـ الكامل، ج 5، ص 4.

 

[31]صفحه 89

سعيدبن جبيربن هشام اسدى، از بزرگان صحابه امام زين العابدين(ع) بوده است. فضل بن شاذان در اين مورد گفته است كه «لم يكن فى زمن على بن الحسين عليهماالسلام فى اول اَمره الا خمسة انفس: سعيدبن جبير و سعيدبن المسيّب و محمدبن جبيربن مطعم و يحيى بن ام الطويل و ابوخالد الكابلى»: (زمان على بن حسين(ع) در آغاز كار به غير از پنج نفر، يعنى سعيدبن جبير، سعيدبن مسيب، محمدبن جبيربن مطعم، يحيى بن امّ طويل و ابوخالد كابلى، شخص ديگرى نبود).

ابن خلكان مى نويسد: هنگامى كه عبدالرحمن بن محمدبن اشعث بر عليه عبدالملك بن مروان قيام كرد، سعيدبن جبير همراه او بود و هنگامى كه عبدالرحمن بن محمدبن اشعث كشته شد و يارانش پراكنده شدند، سعيدبن جبير به مكه رفت و خالدبن عبدالله قسرى كه والى مكه بود، او را دستگير كرده نزد حجاج بن يوسف ثقفى فرستاد و حجاج او را در شعبان سال 95 هـ . ق. به قتل رسانيد ـ اعيان الشيعه، ج 1، صص 234 و 235.

 

[32]صفحه 89

ابولبخترى نام او سعيدبن عمران و بنابر قولى سعيدبن فيروز مى باشد. شيخ طوسى در كتاب رجال، او را از صحابه حضرت على(ع) شمرده است. او هنگام قيام عبدالرحمن بن محمدبن اشعث او را يارى كرده است و در سال 183 هـ . ق. وفات يافته است ـ اعيان الشيعه، ج7، صص 226 و 242.

[33]صفحه 89

شعبى، اسمش عامربن شرحبيل است و يكى از منابع تفسير مجمع البيان مى باشد.

 

[34]صفحه 89

جبلة بن زحر يكى از قراء بزرگ بود كه در واقعه دير جماجم ـ جنگى كه بين عبدالرحمن بن محمدبن اشعث و حجاج اتفاق افتاد ـ كشته شد. او يكى از بزرگان لشكر عبدالرحمن بن محمدبن اشعث بود كه با نقل گفتار اميرالمؤمنين، مردم را به جنگ با سپاه حجاج تشويق مى كرد ـ الكامل، ج 4، ص 85.

 

[35]صفحه 103

ابومسلم خود را پسر «عميربن بطين عجلى» مى دانست كه مادرش كنيز او بوده و هنگام باردارى او را به معقل و ادريس عجلى فروخته و ابومسلم در خانه آن دو به دنيا آمده و تربيت يافته است و چون معقل و ادريس از طرفداران محمدبن على بن عبدالله بن عباس بوده اند، ابومسلم با داعيان محمدبن على يعنى «سليمان بن كثير»، «مالك بن هيثم» و «لاهزبن قرط» ارتباط برقرار مى كند و در اين زمان معقل و ادريس او را آزاد مى كنند.

ابومسلم نزد محمدبن على مى آيد، محمدبن على او را قاصد ميان خود و داعيانش در خراسان مى كند و ابومسلم بوده كه خبر مرگ محمدبن على و جانشينى ابراهيم را به عراق و خراسان مى برد ـ اخبار الطّوال، ص 379.

ابن اثير زندگى ابومسلم را به گونه اى ديگر بيان كرده و در آغاز كلام مى گويد: مردم در نسب او اختلاف دارند و زندگينامه او را به چند گونه بيان مى دارد. ـ الكامل، ج 4، ص 252.

 

[36]صفحه 177

نياز به تبيين هاى اخبار يهود، از هنگام خلافت عمربن خطاب احساس مى شد. همين احساس نياز سبب شد كه احبار يهود و علماى مسيحى در ميان مسلمانان صاحب نظر و عقيده باشند.

اولين كسى كه از طرف خلفا براى اين امر پشتيبانى و حمايت شد، تميم بن اوس دارى بود. گويا او كيش مسيحى داشته و در زمان پيامبر اكرم(ص)، در نهمين سال هجرت به مدينه آمده و اظهار اسلام كرده بوده است.

در صفحه 281 از جلد اول كتاب «كنزالعمال» آمده است كه «تميم بن اوس» اولين كسى بوده كه در ميان مسلمانان به قصه گويى پرداخته و از عمربن خطاب خواست تا به وى اجازه دهد تا ايستاده به مردم قصه بگويد و عمر هم به او اجازه داد. عمربن خطاب در حالى كه نقل حديث و نوشتن و كتابت حديث را هم ممنوع كرده بود و اين عمل خود را چنين توجيه مى كرد كه اگر به اين كار اجازه داده شود و حديث به صورت مكتوب درآيد، با آيات قرآن مخلوط و موجب اشتباه مى شود، به فردى كه مسيحى بوده و تنها در سال آخر حيات پيامبر اكرم(ص) ايمان آورده بوده، اجازه داد تا قصه گويى كند و در كانون مملكت اسلامى، خرافه هاى اديان ديگر را به عنوان توجيه دينى براى مسلمانان بازگو كند. در آن ايام كه مسلمانان از اطراف و اكناف به شهر هجوم مى آوردند و اهالى شهر را پيروان و شاگردان راستين مكتب رسول اكرم مى دانستند، افسانه پردازى يك مسيحى نو مسلمان، به جاى تبيين هاى اعتقادى، ذهن و انديشه آنان را پر مى كرد و همه اين افسانه هاى منسوخ و يا ساخته و پرداخته ذهن يك مسيحى، سخنان پيامبر اكرم قلمداد مى شد.

پس از عمربن خطاب، عثمان رويه او را پى گرفت و كعب الاحبار را به عنوان همنشين و مفتى اعظم انتخاب كرد.

ذهبى در مورد «كعب الاحبار» مى نويسد: دانشمند يهودى بود كه بعد از وفات پيامبر(ص)، اسلام آورد و در زمان خلافت عمربن خطاب از يمن به مدينه آمد. بعد از ورود، همنشين اصحاب پيامبر(ص) بود و براى آنان از كتاب هاى اسرائيلى سخن مى گفت و نكات عجيب را حفظ مى كرد.

قدر و منزلت او به حدى بود كه عثمان بن عفّان هميشه از وى حمايت مى كرد و به خاطر او با ابوذر غفارى بدرفتارى مى كرد.

سومين فرد [قصه گو[، وهب بن منبه بود كه در اواخر خلافت عثمان به دنيا آمد. او از كتاب هاى يهود سخن بسيار نقل كرده و عاقبت در سال 114 هـ . ق. وفات كرد ـ ميزان الاعتدال، ج 4، ص 352.

متأسفانه احاديثى كه از اين افراد در كتاب هاى تفسير و ساير كتاب هاى شيعى و بالخصوص سنّى نقل شده فراوان است و گويا تفكيك اين روايات از حديث هاى ائمه و پيامبر(ص) كارى بسيار سخت و محتاج زمان مى باشد. دانشمند محترم، جناب آقاى جعفر سبحانى در كتاب «ملل و نحل» به تفصيل در اين مورد سخن گفته اند، ايشان در مورد فرقه ـ فرقه شدن امت اسلامى چندين دليل آورده اند كه چهارمين دليل ايشان به بررسى نقش احبار يهودى و راهبان مسيحى در ايجاد تفرقه در ميان امت اسلامى، اختصاص يافته است ـ جعفر سبحانى، ملل و نحل، ج 1، صص 77، 104.

 

[37]صفحه 179

معتمد كه نامش احمدبن جعفر متوكل بوده، در رجب سال 256 هـ . ق. به خلافت رسيد و در رجب سال 279 هـ . ق. مرد.

مسعودى مى گويد: عده اى گفته اند در پنجاه سالگى وفات كرده و عده اى بر اين عقيده اند كه او در 48 سالگى فوت كرده است ـ التنبيهوالاشراف.

 

[38]صفحه 272

هر دو، «امّ ولد» يعنى كنيز بودند و آنان را از شمال خراسان به اسارت آورده بودند و گرنه كنيز نمى شدند. مادر مأمون كنيزى به نام «مراجل» از اهالى بادغيس بود و مادر معتصم كنيزى به نام «مارده» بود ـ التنبيهوالاشراف.

آنان كه مى گويند مادر مأمون ايرانى بود، سخت در اشتباهند و يا به سخن درست تر درصدد جعل واقعيات هستند، چرا كه در زمان عباسيان، همه جاى فلات ايران، اعم از مسلمان و زرتشتى تسخير شده بودـ كه زرتشتيان هم اهل كتاب شناخته مى شدند ـ و هيچ كس در فلات ايران قابل اسارت و برده كردن نبود.

عرب ها حدود فلات ايران و زبان و نژاد مردم را در نظر نمى گرفتند. آنان هر چه در مشرق پيش مى رفتند، به همان ميزان لفظ خراسان را نيز پيش مى بردند، به حدى كه سمرقند و بخارا را نيز جزو خراسان بل قلب خراسان حساب مى كردند و مى گفتند، مادر مأمون و معتصم، خراسانى هستند. در حالى كه مرز نهايى فلات ايران در آن قسمت، رودخانه جيحون بوده است.