پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۹۶

صفحه اول >> کتاب ها => بابک



مقدمه

 

از استاد. ت. و

در تاريخ، در بيشتر مواقع، قلم در سلطه قدرت بوده است و در مواردى هم كه بر عليه قدرت سخنى نوشته، غالباً به بيراهه رفته، و اين بزرگترين مشكل سير مد نيت مى باشد.

آن چه تاريخ مدون بيان كرده و عرضه مى دارد، خواست قدرت بوده و نه «حقيقت تاريخ»! ما از سيماى حقيقى تاريخ فقط نقطه هايى را مى توانيم ببينيم كه توده هاى ابر تاريخ مكتوب در آن نقطه ها، رقيق است و احياناً تكه هاى اين ابر، ناشيانه وصله خورده اند.

حقيقت تاريخ (تاريخ حقيقى) جريان «ظلم» است و تاريخ مكتوب، مرده شور عدل و دفن كننده عدالت است. رسالت تاريخ مدوّن (در عينيت و آن چه در عمل مى بينيم) تبديل ظلم هاى مقطعى به ظلم هاى پايدار مى باشد.

در اين ميان آن چه اميدبخش بوده و هست، يك قاعده اساسى مى باشد كه در ذات و كنه جهان هستى نهفته شده و آن عبارت است از اين كه «حقيقت تنها يك صورت دارد»، اما باطل - با اين كه يك جريان است ـ چهره هاى گوناگونى دارد و هر از گاهى از گونه اى به گونه ديگر تبديل مى شود و در اين گاه و بيگاه هاست كه گونه دوم از گونه اول انتقادهايى هم مى كند و بدينوسيله در توده هاى ابر تاريخ مكتوب، رخنه ها ايجاد مى شود و لمعه هايى از سيماى حقيقت تاريخ، لمحه اى مشاهده مى شود و ذره هايى در دامن مورخ تحليلگر مى افتد كه اگر بتواند، جلوه دقيقى از حقيقت را از اين ذره ها و قطره ها آفريده و ارائه مى دهد.

ليكن باز قدرت، با چنگال هايش او را احاطه كرده و در چرخش قلمش دخالت مى كند; زيرا اين مورخ تحليلگر نيز مولود جامعه و محيطى است كه قدرت بر آن حاكم است. وى همان قدر در پرداختن چهره حقيقت توان خواهد داشت كه جبرهاى اجتماعى، تربيتى، توارثى اجازه مى دهند و آن گاه نيازها و خواست هاى درونيش تا چه حدى امان و مجالش مى دهند كه از همان وارستگى نحيفى كه دارد، استفاده كند و در قبال «قدرت» تسليم نشود.

قلم وقتى آسوده نوشته است ـ علاوه بر شرايط فوق و پس از عبور از هفت خوان مذكور ـ كه تحت سلطه قدرت نبوده و تحت سيطره گرايش هاى خود نويسنده نبوده است.

عينيت تاريخ نشان مى دهد، اگر قطراتى از آب حيات به گلوى عدالت محتضر چكيده، از همين قلم ها بوده است. زيرا هر مستضعفى كه به قدرت رسيده، مستكبر شده است; مگر تعداد معدودى مثل ويشنو، بودا، على(ع) و چندتاى ديگر كه البته قدرت پس از درنگى از آن ها فاصله گرفته است.

با همه اين احوال، همان تاريخ قلمى نيز كه عملا تحقق يافته، تنها «تاريخ سياسى» جوامع و جامعه جهانى است. تاريخ مدنى و تاريخ اجتماعى را بايد به زحمت از طفيليات آن بيرون كشيد، زيرا نهاد سياسى يك قدرت، نهاد مدنى و اجتماعى همان قدرت را از قلم دور نگهداشته است.

مراد از سلطه قدرت در اين مقال، نفوذ مستقيم قدرت بر قلم و صدور دستور و ديكته كردن مطالب از ناحيه قدرت به صاحب قلم نيست، بل تأثير طبيعى و آن جبر تحميلى اجتماعى است كه قدرت بر صاحب قلم دارد. اين گونه تأثيرها غير از مأموريت است. پادشاهان خوردند و خوابيدند و عيش كردند و قلم به دستان براى آنان مديحه سرايى كرده و مى كنند و شايد چاره اى هم غير از اين ندارند، زيرا مورخ داستان پرداز است و هيچ داستانى بدون قهرمان نيست.

اما مهم اين است كه اين نبرد قدرت ها با ابزار قلم خيلى محدود بوده و تعيين كننده نيست، تنها تا حدّى پيش مى رود كه تفاوت نوعى از قدرت با نوع ديگر، ايجاب مى كند و هرگز به حدى پيش نخواهد رفت كه تعيين كننده باشد. مثلا قلم عباسى بر عليه امويان تا جايى پيش رفت كه سقوط قدرت اموى و جايگزين شدن قدرت عباسى ـ يعنى فقط انتقال قدرت ـ را توجيه نمايد و لذا مى بينيم تا زمان معتمد، خليفه عباسى در سرتاسر امپراطورى پهناور عباسى، همه مردم بدون استثناء (جز شيعيان كه معدود بودند) هنگام آشاميدن آب از ته دل مى گفتند: «سلام الله على معاويه».

معتمد براى برانداختن اين سنت، اقدام كرده، به همه ايالت ها بخشنامه فرستاده و حكام و خطيب ها را موظف مى نمايد كه در نمازهاى جمعه، نسخ اين سنت را به مردم اعلام نمايند.

بخشنامه در بغداد قرائت و اعلام مى گردد، ليكن جريان هاى سياسى آن قدر به معتمد فشار مى آورند كه مجبور مى شود پيك هايى به دنبال پيك هاى قبلى روانه نموده و موضوع را كان لم يكن اعلام و بخشنامه را بايگانى نمايند.

انحصار تاريخ در سلطه نهاد سياسى هر قدرت، به اندازه اى سخت گير و دقيق است كه گاهى در درون خود نهاد سياسى نيز در حد نهايى اعمال نظر مى كند. على بن موسى الرضا عليه السلام در نهاد سياسى خلافت تا حدى مطرح مى شود كه به عنوان وليعهد به رسميت شناخته مى شود. تاريخ سياسى، و قلمى كه خط حركت تاريخ سياسى را تعيين مى كند، بايستى در مورد وليعهد دست كم به اندازه يكى از امراء و فرماندهان كوچك نظامى مطلب ارائه دهد; ليكن آن چه در متون تاريخى راجع به اين شخصيت ثبت شده، به قرار زير است.

1) كامل ابن اثير: جمعاً ده سطر در وقايع سال 201 هـ . ق. و شش سطر در وقايع سال 203 هـ . ق.

2) تاريخ طبرى: جمعاً نوزده سطر در وقايع سال 201 هـ . ق. و ده سطر در وقايع سال 203 هـ . ق.

3) تاريخ ابن خلدون: فقط نامى از بيعت با امام رضا عليه السلام مى برد و نيز اشاره اى به وفات امام(ع) مى كند.

4) مروج الذّهب: جمعاً هيجده سطر.

در حقيقت، آن چه در اين تاريخ ها آمده، فقط ذكر نام و تاريخ تولد و تاريخ وفات و علت وفات ايشان است; حتى محتواى اين سطرهاى معدود، شرح مسائل ديگر است و همگى علت وفات امام(ع) را «زياده روى در خوردن انگور» بيان كرده اند و گفته اند: «ادعا شده كه وى را مسموم كرده اند».

طبرى تصريح كرده كه اين ادعا به نظرش بعيد است. جالب است كه وفات در اثر خوردن انگور به نظر اين مورخ بعيد نيست اما در اثر مسموميت بعيد است!!!

آيا خود اين مورخ در طول تاريخى كه خودش به رشته تحرير درآورده، كسى را سراغ دارد كه در اثر خوردن انگور و زياده روى در آن، بميرد؟

خلفا، امرا و وزراى عياش و شكم پرست، هيچ كدام در اثر شكمبارگى و حتى مى خوارگى شان نمردند، ليكن على بن موسى(ع) با آن علم و ذكاوت و دانش و وارستگىو... در اثر زياده روى در خوردن انگور وفات كرده!

اين قلم ها وقتى اين مطالب را مى نوشتند كه نه شمشير بالاى سرشان بود و نه كسى آنان را مجبور كرده بود; بلكه اصل سلطه و آن روح عمومى حاكم بر جامعه كه قدرت آن را ساخته و پرداخته بود، شخصيت مورخين را چنين تحت تأثير قرار داده است.

وقتى كه قلم مستقيماً از ناحيه قدرت مأموريت مى يابد، كمترين خطر را دارد. خطرناكترين صورت آن است كه خود قلم مولود شرايطى باشد كه قدرت آن شرايط و زمينه را به وجود آورده است.

اكنون بايد ديد قضاوت چنين تاريخى در مورد نهضت ها و قيام هايى كه بر عليه همين قدرت ها بوده اند، چه ميزان ارزش دارد؟ آيا قيام هاى دينى (فرقه هاى مذهبى) و قيام هاى ناسيوناليستى همان اند كه در اين متون تاريخى آمده اند؟ و در اين بين جايگاه جاويدان و بابك كجاست؟

خودباختگان و تاريخ نگارانى از قبيل مورخين مذكور از شكم جامعه اى زاده شدند كه با اقتضاها و طرز تفكرهاى آن جامعه پرورش يافته، و شخصيت قلمى شان مطابق همان شرايط شكل گرفته و آن چه كه زندگى و موجوديتشان را احاطه كرده، تبديل به نوشته، سجل، طومار و كتاب مى شود.

با اين همه، گاهى قلم به دستانى پيدا مى شوند كه نه هويت شخصيتى شان مشخص است و نه هويت انديشه و نوشتارشان; اين پديده اگر در كل جهان صدق پيدا نكند در مورد عده اى از اقوام و نژادها و حتى ايرانيان مصداق پيدا مى كند كه متأسفانه اين سوغات عجيب، تحفه اى است كه روزگار بيشترين ضربات آن را متوجه ما مردم ايران نموده است.

ليبرال ناسيوناليست ها، ليبرالند و شعارشان سنت ستيزى است، با اين حال، به استقبال هر سنت، و آيين و فرهنگ اجنبى رفته و هر خلق و خصلت اجنبى را از هر نوع كه مى باشد و از راه مى رسد، با حرص و ولع مى بلعند و عجولانه چشم به راه رسيدن منش بعدى لحظه شمارى مى كنند. دروازه مليتشان را شايقانه به روى بيگانه باز كرده و كليد دروازه هاى سرزمين و قوميت شان را براى تسخير اجانب، پيشكش مى كنند.

اگر استيلاى فرهنگ بيگانه بر وطن شان با تأنى و درنگ مواجه شود، سخت ناراحت مى شوند و تقصير اين درنگ را به گردن اين و آن انداخته و غوغا به پا مى كنند و در اين بيگانه پرستى نه سراغى از نيا و نه يادى از رسم و رسوم نياكان مى كنند، گويى گياهان بى ريشه اى هستند كه مى خواهند از بيگانگان آب حيات بگيرند. نه مكتبى دارند و نه آيينى; گمان مى كنند، مكتب شان «بى مكتبى» است. يعنى ليبرال هستند.

اما نظر به اين كه اولين شرط ليبراليسم، آزادى از هر مكتب است، بنابراين، تقليد از هر مكتبى ـ ولو تقليد از مكتب بى مكتى و تقليد از خود ليبراليسم ـ ناقض ليبراليسم است.

اينان كه مقلدند، عنوانى جز «خود باختگى» ندارند، در عين ليبرال بودن، ناسيوناليست هستند، براى اين كه در رثاى ايران باستان و آيين مانويت و مزدكى گرى قلم مى زنند.

اينان ادعا مى كنند كه نياكان ما مورد هجوم اعراب وحشى قرار گرفته و توسط آن ها خوار و ذليل گشتند. اما از آن جا كه بى عرضه و ناتوان نبودند، هميشه در فكر استقلال ايران و رهايى از يوغ عرب ها اين وحشيان مهاجم ـ بودند; ابومسلم، برمكيان، خاندان سهل، مازيار، طاهريان، افشين، بابك، صفاريان و ... همه مولود ايران خواهى نياكان ما بودند.

در ادعاى ليبرال ها، افراد مذكور هيچكدام مسلمان نبودند; بلكه نفوذى هايى بودند كه مى خواستند دستگاه حكومت و خلافت اعراب را از درون متلاشى كنند.

اما هر محقق تاريخى مى تواند چنين بينديشد كه سلطه عرب بر جامعه و سرزمين نياكان ما به يكى از سه صورت زير بوده.

1ـ نياكان ما از فرهنگ فرسوده، پوسيده و پر از ظلم خويش به تنگ آمده بودند و حمله اعراب را يك مائده آسمانى تلقى كرده و يوغ عرب را بر يوغ پادشاهان ـ يوغى كه فرهنگ «مهتر و كهتر» و آيين «فرّ» آن را توجيه مى كرد ـ ترجيح دادند و به عبارت ديگر، آنان فرهنگى را كه عرب به همراه آورده بود، نجات دهنده مى دانستند، نه يوغ اسارت.

2ـ سازمان اجتماعى نياكان ما به گونه اى متلاشى شده بود كه نتوانست در قبال حمله اعراب مقاومت كند و به آسانى فرو ريخت و قهراً اسير عرب ها شدند.

3ـ نياكان ما آن قدر بى عرضه بودند كه حال و حوصله دفاع از كيان خويش را نداشتند.

اگر من يك ايران پرست زرتشتگرا بودم، اشخاص و خاندان هايى مانند: ابومسلم، برمكيان، خاندان سهل، مازيار، طاهريان، افشين و سامانيان را ستون پنجم و كشور فروش و آيين فروش مى دانستم كه همه آب هاى آسياب دشمن اشغالگر را اينان تأمين كرده و به راه مى انداختند وگرنه عبدالله بن طاهر، خون مردم مصر را ـ كه مانند ايرانيان، غيرعرب بودند ـ براى تداوم چه هدفى، ريخت؟ فضل برمكى مردم قزوين و طالقان و ديلم را به خاطر كدام هدف ايرانى، زير سمّ ستوران گرفته و به جنگ يحيى بن... مى رفت.

هنوز خون مردم مصر كه توسط عبدالله بن طاهر به زمين ريخته بود، خشك نشده بود كه افشين از راه بغداد با پرچم خليفه عباسى براى خون ريزى وارد مصر گرديد.

عبدالله بن طاهر مازيار را و افشين بابك رابه دم تيغ جلاد خليفه مى سپارند و مؤبد ايران، افشين را به سوى مرگ رهنمون مى گردد. برمكيان هر صبح و شام به نمايندگى از طرف مردم ايران ـ بلكه به نمايندگى از طرف مردم كل جهان ـ پاى خليفه را بوسه مى زدند كه مبادا دست مبارك خليفه را آلوده كنند.

افشين مردم آن سوى جيحون، خراسان، رى و ولايت هاى ديگر را جمع كرده و سال ها بابك را محاصره كرده بود و يك سال تمام جز «كعك» ـ نوعى نان ـ غذايى براى آنها نمى داد و مى گفت: ما كه در راه اميرالمؤمنين معتصم جهاد مى كنيم، همين كعك هم برايمان زيادى است!

ايران پرستى و ايران دوستى اين اشخاص و اين خاندان ها درست شبيه ايران پرستى و وطن خواهى بعضى از همين نويسندگان است كه هميشه شعار ايران دوستى مى دهند و لب هايشان پاشنه پاى اروپاييان را بوسه مى زند. اينان به حق، فرزندان خلف برمكيان هستند، با اين تفاوت كه برمكيان بر آيين اسلام خلافتى ايمان داشتند و اينان مقلد آيين بى آيينى (ليبراليسم) غرب شده اند.

تاريخ نگارى رسمى خلافت، همه نهضت هاى ايرانى را به مجوسيّت، مانويت و مزدكيت، متهم كرده است; اينان هم پس از سيزده قرن همان اتهامات را تأييد مى كنند. قلم خود باخته، با قلم رسمى هم صدا مى شود. چه نفع مشترك و كدام سود مشترك در اين مقال به اربابان قلم رسمى و اربابان قلم خود باخته مى رسد، معلوم است.

مهر اتهام «مجوس گرايى» و «گبرآيينى» بر سر هر نهضت ايرانى زده شده است. روزى سلطان سليم عثمانى، شاه اسماعيل صفوى را «گبربالاسى» ـ گبربچه ـ مى ناميد; روزى ديگر عفالقه عراق، انقلاب ايران و فرزندان رشيد و رزمنده اين شهر و بوم را به مجوسيت متهم مى كرد.

از نهضت مشروطيت به اين طرف تعدادى مقلّد پيدا شدند كه القائات شياطين غرب را در مورد نهضت هاى ايران با عنوان مقدس «تحليل تاريخ» تكرار كردند.

هر چند لازم نمى دانم يك ـ يك قلم هاى خود باخته را نام ببرم، ولى در يك كلام بايد گفت: اينان آن تحصيل كرده ها و دست اندركار قلم هايى هستند كه وجود، انديشه و راه و رسم دستگاه حكومتى رضاخان را در بست پذيرفته بودند.

تقريباً همه كتاب هايى كه از آغاز حكومت رضاخان تا پيروزى انقلاب اسلامى، در مورد «تاريخ نهضت هاى ايران پس از اسلام» نوشته شده; توسط همين قلم ها به زيور تدوين آراسته شده اند. اينان نظريه هاى دانشمندانه و تحليل گرانه شان را در بعضى ترجمه ها كه به عمل آورده اند نيز ابراز كرده اند كه به عنوان مثال مى توان به ترجمه تاريخ الكامل، ذيل سرگذشت بابك خرمدين، قسمت پاورقى اشاره كرد.

بقاياى اين قلم هاى خود باخته هنوز هم افكار دانشمندانه! ـ بل دلسوزانه نسبت به ايران و ايرانى! ـ را در اوراق مجله هاى اختصاصى شان (با ناز و كرشمه هاى بى پايان و با لطف بى كران و منت هاى گران نسبت به ـ به اصطلاح ـ مردم شان و وطن شان) انگشت رنجه فرموده و مى نويسند و سعى بليغ دارند كه مردم شان را از يوغ اسلام و انقلاب اسلامى رهانيده، هر چه زودتر ايران و ايرانى را در فرهنگ غرب غوطهور نمايند. فرهنگ فاسدى كه خود غربى ها در گرداب آن فرو مانده و در باتلاق آن دست و پا مى زنند و صد البته حضرات ادعا دارند كه از آزادى انديشه و قلم در سرزمين نياكانى شان ايران، محروم هستند!!

از طرفى هم من ادعا مى كنم كه قلم من محدود است، حتى اين قدر آزادى ندارم كه نام اين قلم باختگان را تك به تك نوشته، نام مجله و نشريه شان را ذكر نمايم و به همين دليل نوشته و نوشتارم براى خواننده غيرمتخصص تقريباً گنگ و مجهول مى ماند.

اينان نياكان زردشتى، مانوى و مزدكى شان را مى پرستند. در عوض نياكان شان را از حمله عرب تا امروز ـ كه مسلمان بوده اند، احمق مى دانند.

اين مطلب آن قدر وضوح دارد كه هر خواننده به محض ديدن كلمه «نياكان» ذهنش به آباء و اجداد قبل از اسلام معطوف مى شود، گويى از حمله عرب تا به امروز، نيايى نداشته اند; و اين نيست مگر به خاطر قلب ماهيتى كه در اين كلمه ايجاد كرده اند.

گويا بيش از حد از مطلب دور افتادم; افرادى همچون من در اين مقال، سخن زيادى دارند، اما از طرفى نه آن امكانات را دارند كه بنويسندو از دين و آيين و فرهنگ غنى اين مردم دفاع كنند و نه آن پشتوانه لازم را دارا هستند كه بتوانند خدمتى به دين و مذهب مردم متدين انجام دهند. و لكن حضرات آن آزادى را دارند كه دين و فرهنگ اين مردم و اجداد آنان را به بازى بگيرند و مى گيرند و هم توسط تمامى راديوها، تلويزيون ها، خبرگزارى ها و روزنامه هاى دنيا پشتيبانى مى شوند، به حدى كه به القائات فرهنگى ماهواره قانع نيستند و بيش از آن را خواستارند.

اما، بپردازم به سبك كار اين گونه قلم ها در تاريخ نگارى و تحليل وقايع تاريخى!

اين قلم ها بسيارى از اصول را كه وهم و پندارى بيش نيستند، به سبك «ارسال مسلّم» كنار هم چيده به راه مى افتند و به طور مرتب روى اين بناى موهوم، كاخ خياليشان را مى سازند كه به طور كلى اين اصول عبارتند از :

1ـ ابومسلم، طاهريان، سامانيان، افشين، مازيار، بابك و همچنين سران نهضت هاى ابومسلميّه، راونديّه، خرميّه، رزّاميه، اسماعيليّه، قرمطيّهو...، همه ايرانى و ايرانى تبار بوده اند; در حالى كه همه اين ها ـ به جز يكى دو مورد، مازيار و جاويدان ـ يا عرب بوده اند و يا از تركان آن سوى جيحون!

در حقيقت، ايرانِ آقايان حد و مرزى ندارد; هنگامى كه بر عليه عرب مى نويسند، ايرانشان تا ديوار چين پيش مى رود و همه شخصيت هاى مثبت و منفىِ فاصله ديوار چين تا بغداد، ايرانى تلقى مى شوند و آن گاه كه بر عليه ترك مى نويسند، ايران شان حتى شامل افغانستان پشتويى ـ شاخه اى از زبان فارسى ـ هم نمى شود. مگر كشور ايران و در اصل فلات ايران چهارچوبى ندارد؟

افشين از اهالى «اشروسنه» شهرى كاملا ترك و سرزمين تركى بوده و با عنوان شاهزاده ترك شناخته مى شده; او نه زرتشتى بوده، نه مانوى و نه مزدكى، بلكه فردى شمن پرست و بت پرست بوده است. شخصى با چنين ريشه و نژادى و با چنين دين و آيينى به همراه مازيار و بابك درصدد احياى ايران ساسانى بوده!؟ افشين يا آدم چيز نفهمى بوده و يا احمق، اگر فرد چيز فهمى بوده، پس دشمن ساسانيان و دشمن ايرانيان نيز بوده، چرا كه در طول تاريخ، سرزمين اجدادى او زير سم اسبان ساسانى و مردمش زير شلاق و شمشير شاهان ايران بوده است.

2ـ اين آقايان خودشان را ايرانى صحيح النّسب قلمداد مى كنند، در حالى كه احتمالا اكثر نويسندگانى كه سنگ ايران ساسانى را به سينه زده و دم از «نياكان» ايرانى مى زنند، خودشان ايرانى به اين معنى نيستند و دور از حقيقت نخواهد بود اگر گفته شود كه حضرات از نژاد ترك بوده و نياكان شان در آن سوى جيحون از دشمنان ساسانى و اشكانى به شمار مى آمدند. يكى از همين افراد را مى شناسم كه به طور مستند، نژاد به شاخه بيگدلى مغول (شاخه ساكن در خراسان) مى رساند ولى باز در رثاى ايران ساسانى به قلم فرسايى مى پردازد و هستند افراد ديگرى كه مانند او نسب به ترك قبچاق، تركمن، آرانبورك، مرگيت، خزر، ازبك، قزاق، قيرقيزو... مى رسانند و باز مدعى وراثت نياكان پارسى، پارتى و مادى شده ناخواسته معلوم مى سازند كه قصدى جز قطع ريشه هاى دينى مردم اين مرز و بوم ندارند و اين هدف را دنبال مى كنند، هر چند مجبور به تمجيد از نياكان ديگران باشند.

در حالى كه همه خاندان ها، طايفه ها، قبايل و نژادهاى ترك در 900 سال اخير (يعنى پس از اسلام) به ايران آمده اند و ربطى به ايرانيان قبل از اسلام ندارند، ولى اين آقايان بازدم از نياكان زرتشتى، مانوى و مزدكى مى زنند!!

اگر در ميان اين نويسندگان عده اى پيدا شوند كه نژاد به قبايل ترك نرسانند، باز هم معلوم نيست كه اين تعداد هم ايرانى تشريف دارند يا در اصل ريشه شان به عرب مى رسد. عرب ها حدود چهار قرن در هر شهر، ديار، با ديه و روستاى ايرانى و در ميان ايرانيان با درصد بالايى زندگى مى كردند و زبان رسمى كشور، قرن ها عربى بود و اين همه عرب (به شهادت تاريخ) هرگز از ايران نرفته اند.

اگر اين يكى ـ دو نفر استثنائاً از نژاد ترك و عرب برهند، باز بايد كنكاشى در نژاد خود بنمايند تا روشن شود كه از تبار كلدانيان، آكد، آشور و سومر كه در تحت يوغ حكومت اشكانى و ساسانى بوده اند، نيستند.

3ـ امروز يك ايرانى چنين مى انديشد كه پدرانش مذهب تشيع را درك كرده و به حقيقت و حقانيت آن پى برده و آن را طبق ايمان شان و مطابق تشخيص شان پذيرفته و برگزيده اند. اما اين نويسندگان شرح و بسط تحليل گرانه و دانشمند مآبانه اى سر هم كرده و مى گويند: نياكان شان به دليل اين كه دشمن عرب بوده اند و چون جريان سياسى عرب ها بر عليه على(ع) و خاندان او بود، به اصطلاح «لا لحبِّ على بل لِبُغضِ عرب» تشيع را پذيرفتند. يعنى سبكسرانى بوده اند كه به خاطر دشمنى با عرب دست از آيين ايرانى و مذهب ايرانى شان شستند و به دين و مذهب خاندان على(ع) درآمدند. بيچاره نياكان، چه فرزندان مدافع و حق شناسى دارند!؟!

به نظر اين نويسندگان، دين و آيين چيزى است كه به هر دليلى و به هر قيمتى مى شود از آن صرف نظر كرد، چنان كه خودشان نسبت به دين چنين كرده و مى كنند ولى بايد گفت : اگر اين طور است پس چرا اين همه براى آيين نياكان مرثيه سرايى مى كنيد؟

در محور اين اصل سوم نسبت به آن چه گفته شد، همه اين نويسندگان عقيده واحد دارند و مطلب بالا مورد اتفاق همه آن ها مى باشد. ولى در فروع اين اصل نظريه هاى مختلفى دارند; بعضى ها كمى عقلايى تر پيش رفته مى گويند: ايرانيان هميشه على (ع) را مدافع منافع خويش مى ديدند. مثلا هنگام فتح ايران، اين على (ع) بود كه فتوا داد ايرانيان اهل كتاب هستند و به عمربن خطاب ثابت كرد با آنان همانگونه بايد رفتار شود كه اسلام در مورد اهل كتاب مقرر داشته است و گرنه همه ايرانيان، برده و اموال و املاكشان مصادره مى گشت.

على (ع) بود كه فتوا داد فرزندان شاهان ايرانى حتى اگر در ميدان نبرد هم دستگير شوند، برده نمى شوند. خدمات على (ع) موجب گرديد نظر ايرانيان نسبت به خاندان وى و تشيع جلب شود. ليكن معلوم نيست امواج تشيع كه در مصر، فلسطين، لبنان، يمن و عراق بوده از چه عللى نشأت مى گرفته است. به شهادت تاريخ در قرن اول هجرى تشيع در يمن شكوفا و تبيين يافته تر از ساير كشورها بوده و اعراب عراق، قطب اصلى مذهب تشيع به شمار مى آمدند. يعنى در آن زمان كه خدمات مذكور على (ع) به ايرانيان بيشتر به يادها بود و هنوز زمان زيادى از آن نگذشته بود، سرتاسر ايران به جز چند استثنا، سنى و هوادار دين رسمى خلافت بودند. اما در عراق، لبنان، يمن و مصر، شيعيان بسيارى بودند كه هر چند تحت فشار خلفا زندگى مشقّت بارى داشتند، باز به ترويج آيين تشيع مى پرداختند.

شايد براى نتيجه گيرى از مباحث قبلى، بهتر باشد كه به صورت اجمالى نگاهى گذرا به عوامل نشر تشيع در سرزمين ايران داشته باشيم.

هر قيام شيعى كه در عراق رخ مى داد، به هنگام شكست، يا رهبرش و يا همه بقاياى افرادش به ايران مى گريختند; چراكه در پيش رو، قدرت روم و قدرت خلافت بود و غير از ايران راه ديگرى نداشتند. مانند قيام زيدبن على (ع) و پسرش يحيى و يا قيام عبدالرحمن بن محمدبن اشعث كه يك فكر عراقى بود و بالاخره در قم ساكن گرديد و اين نهضت نظامى بعدها به نهضت فكرى و فرهنگى مبدل گشت و مانند آن.

آن چه مسلم است، اين است كه هيچ نهضت شيعى تا عصر فاطميان مصر در ممالك ديگر موفق نشده بود، هر چند نهضت «سياه جامگان» به رهبرى ابومسلم در اصل يك نهضت شيعى بود كه در ايران موفق گرديد; ولى نطفه اين نهضت هم در منطقه اى بسته شد كه خيزشگاه و قتلگاه يحيى بن زيد و حوزه مكتب او بود و چندين سال پيكر به دار آويخته يحيى بر دروازه گرگانج، مردم را با بهترين و بيشترين وجه به تشيع تبليغ مى كرد و مردم را به سوى تشيع مى خواند، لكن بعدها چهره عوض كرده در گرداب حوادث به انحراف كشيده شد.

روزى كه جنازه يحيى توسط ابومسلم پايين آورده شد، همه مواليد پسر در آن ايام يا يحيى ناميده شدند و يا زيد و پس از چند سال اكثر مردم آن ديار به اسامى اهل بيت، خصوصاً اسم اين پدر و پسر، موسوم بودند.

اين همه مقبره و مزار از نسل اهل بيت (ع) در بالاى هر كوه و قعر هر دره اى، مبلغان جاويد و دايمى تشيع بودند و هر كدام نمونه بارز و سمبلى از ظلم ستيزى بر عليه دربارها و خلافت به شمار مى آمدند.

با اين همه، گروه مذكور القائات غربى ها را به طور مقلدانه با حرص و ولع فرو بلعيده و سپس در قالب «تحقيق»، «تحليل» و «تبيين»، بيرون مى دهند و طورى دچار «مطلق انگارى» و اطلاق زنى مى شوند كه گويى هر ايرانى به معنى مطلق درصدد اعتلاى تشيع بوده است، در حالى كه احتمالا خدمات ساكنين فلات ايران به مذهب تسنّن بيش از مذهب تشيع بوده است، چرا كه اگر از نهاد علمى و فرهنگى تسنّن، كوشش هاى آن ها را منها كنند، تسنّن عربى تقريباً پشتوانه علمى و آموزشى خود را از دست خواهد داد; چون اكثريت قريب به اتفاق كتب معتبر و درجه اول مذهب تسنّن را ساكنين ماوراءالنهر و ايرانى تبارهاى سنّى مسلك تدوين كرده اند، مانند: بخارى، مسلم نيشابورى، حاكم خوارزمى، فخر رازى، قاضى عبدالجبار اسفرائينى، بيهقى، طبرى، نسائى، شهرستانى، زمخشرى، ابوحنيفه، ترمذى، تفتازانى، عبدالقاهر جرجانى، قشيرى نيشابورى، محمد غزالى، و صدها شخصيت ديگر كه اگر اسامى همه آن ها فهرست شود، ده ها برگ و صفحه را شامل مى شود، حتى شايد چندين مجلد كتاب شود.

جالب اين است، متون و كتاب هايى كه خود عرب ها نوشته اند، همگى (مگر تعدادى معدود) مبتنى بر آثار همين افراد مى باشد. البته اطلاق لفظ «ايرانى» بر افراد مذكور با معيار و ارسال مسلم و مطلق انگارى است كه آقايان دارند و لذا شامل هر شخصيت خوارزمى و ايرانى اعم از ترك و عرب، و ايرانى به معناى صحيح مى گردد.

همين طور است شخصيت هاى سياسى و نظامى ايرانى مانند خواجه نظام الملك كه علاوه بر فعاليت هاى فكرى و علمى و تاكتيك هاى نظامى، براى بسط و تحكيم تسنّن جان خودش را نيز در راه همان مذهب گذاشت و با تأسيس مدارس نظاميه، پايه هاى مذاهب اهل تسنّن را تحكيم بخشيد و حالت خصمانه اى بر روحيه حوزه هاى علمى اهل تسنن نسبت به تشيع حاكم نمود.

آيا غير از اين است كه چهارصد شاعر فارسى گوى، در دربار محمود غزنوى مى خوردند و مى خوابيدند در حالى كه اكثرشان مبلغ مذهب تسنن و در صورت فراغت مدافع ايران باستان مورد نظر محمود غزنوى بودند. مگر يكى دو نفر از قبيل فردوسى كه آنان نيز توان ابراز تشيع را نداشتند.

روزگارى زبان فارسى «زبان مخصوص تصوف» شده، حتى در ممالكى مثل مصر، فلسطين، روم (تركيه فعلى)، عراق، حجاز و يمن دومين زبان دينى و مذهبى تلقى مى گرديد و مى دانيم كه تشيع ميانه اى با تصوف نداشت و همه سلسله هاى صوفيه (جز يكى ـ دو تا) سنى بوده اند و همه جا صوفيان سنى مذهب، از مراكش تا ديوار چين  اشعار فارسى زمزمه مى كردند.

ايرانيان (به معنايى كه آقايان اطلاق مى كنند) به مدت هشت قرن چنان سيلى از تسنن راه انداخته بودند كه در همه اقطار، افراد و خانواده هاى شيعى همديگر را با رمز و رموز محرمانه مى شناختند و از كمترين امنيت جانى و مالى برخوردار نبودند.

نيروى نظامى ساكنين فلات ايران هميشه (به جز مواردى اندك) در خدمت تسنن و برعليه تشيع بوده است. قلدرى مانند طغرل و الب ارسلان و... با راهنمايى وزيرانى به اصطلاح ايرانى، مانند خواجه نظام الملك و همينطور غزنويان، طاهريان و سامانيان، خوارزمشاهيان و... كاروبارشان و هدف شان چه بود و با قتل عام شيعيان ايران و عراق كدام هدف را دنبال مى كردند؟.

به هر صورت و به هر حال، اين كه ايرانيان به تشيع خدمت كرده اند يا به تسنن؟ به غرب زدگان ليبرال و بى مكتب چه ربطى دارد؟ آن هايى كه اخلاق بى اخلاقى غرب را پرستش كرده، آزادى را با شهوت پرستى حيوانى يكى مى دانند، ايران، وطن، دين زردشتى، اسلامى و يا هر آيين ديگر را فداى شهوت پرستى غرب مى كنند.

موارد مذكور، ماهيت تفكر ليبرال ـ ناسيوناليست ها بود كه به اجمال به آن ها پرداخته شد و اينك ليبرال كمونيست ها هستند كه در عين تعلق به مكتب كمونيسم، بى مكتب هم هستند (يا بودند) اينان كه براساس اصول كمونيزم بايد مقوله هاى نژادى و عرب و عجم، ايرانى، تورانى، سريانى و كلدانى برايشان فرق نداشته و همه مذاهب بدون استثنا لغو و بيهوده تلقى شوند، با اين همه در سوگ مانى و مزدك با ليبرال ناسيوناليست ها هم گريه مى شوند و حدود هشت دهه آب چشم و دماغ همديگر را با يك دستمال جمع مى كنند.

تنها كتاب پرحجمى كه درباره بابك نوشته شده، از اين آقايان است. محتواى كتاب در قالب رمان، القائاتى است كه ابتدا جوان ايرانى را از اسلام به آيين هاى ايران باستان منتقل نموده از آن جا به كمون كندوى زنبورى آيين لنين رهنمون مى شود. نويسنده مذكور هر دروغى را براى قلم مجاز دانسته و هر بهتانى را از زبان قلم جارى كرده است، ايشان در قرن سوم هجرى در اطراف كوه بذودردل آذربايجان مسلمان، آتشكده هايى پررونق داير كرده و مردم را در پيش آتش و خاكستر به سجده درآورده و با جسارت تمام تضعيف و حذف نهاد خانواده را القاء مى نمايند و عياشى و شهوت پرستى را هدف نهايى از آفرينش و حيات انسان قلمداد مى كنند.

بيچاره بابك! روزى آماج اتهامات دربارهاى خلافت بود، روزى هم ملعبه دست ليبرال ناسيوناليست ها و زمانى ابزارى براى گمراهى جوانان ايران در دست ليبرال كمونيست ها و به درخت بى صاحبى مى ماند كه آماج سنگ و كلوخ هر كودك سبكسرى شده است. جالب اين كه هر دو گروه با اين همه ارتجاع و كهنه گرايى و باستان پرستى، خودشان را مترقى و روشنفكر و پيشرو مى دانند! در اين جزوه ـ بدون اين كه در مورد بابك و نهضت او دچار مطلق انگارى شويم و او را از هر خطا و انحرافى برى بدانيم، سعى شده چهره و سيماى واقعى بابك را بدون هيچ انگيزه سياسى، فرقه اى و مكتبى تصوير كرده و قضاوت را به خوانندگان واگذار كنيم، هر چند آرزوى قلبى داريم كه خواننده گرامى سعى كند تا با مقايسه مدارك و منابع ارائه شده در اين كتاب نسبت به ساير مدارك، خود را از چنگ مشهورات نادرست برهاند.

من تنها كليد و چاشنى اين بحث يعنى «تحقيق و بررسى و ريشه يابى و تبيين ماهيت نهضت بذ» را در اختيار جوان دانشمند آقاى رسول رضوى قرار دادم، اينك مشاهده مى كنم كه به صورت كتابى بس مفيد و استوار درآمده است.

با آرزوى توفيق روزافزون براى ايشان

ت ـ و.