سبك بيان و نگارش آثار نیچه«از كجا آغاز كند؟» اين هميشه آغاز هر نوشتهاي است، تا نيچه آغاز به نوشتن كند. موضوع پيشاپيش امري است مبهم و گنگ كه از پسِ هر چكيدهاي موضوعيتي نيمه سيستماتيك و تا حدي روشن به خود ميگيرد. قلم را در دست ميگيرد و چيزي را، انديشة سربستهاي را به عنوان آغاز بر دفتر روز نگارش، مينگارد. اما موضوع چيزي است كه بعداً در روند تأمل و تفكر از ابهامش كاسته خواهد شد تا محتوا و شكل منحصر خويش را باز يابد. اين نوع نگارش با سبك ذوقي همراه است تا آنچه كه ميآيد به شكل آزاد در ميان دفترچه محدود شود. آزادي در بيان آنچه كه نه او در پي آن است و نه به شكل ضروري و گريز ناپذير؛ هر آنچه كه بايد فرو ريز شود! بلكه در اين ميان، ميان او و ضرورت چيزي و انديشة سربستهايي به ظهور ميرسد كه در روند جريان تأمل و تفكر از وضوح و روشني بيشتري نسبت به آنچه كه قبلاً مينماياند، مييابد. كلمات به شكل خواهش دروني بر صفحه نقش ميبندد و جملات از پيِ هم در نظمي ناهمگون قرار ميگيرند و محتوا بر هر آنچه به بيان آمده است ريتمي همگون و يگانه ميبخشد. نيچه پس از نوشتن چند سطر، همچنان در بازگويي آنچه كه بر آن است و بايد بازگو شود، مردد هست براستي در مقام بيان چيست و يا اين چيستي او را بر آن خواهد داشت تا در بازگويي آنچه كه خواهد آمد توانا باشد؟ بيگفتگو چنين شيوهاي در نگارش، نيازمند شوق و ذوقي غريب و دلپذير است تا فرو ريز شود خصوصاً پرداختن به فلسفه بدون حضور «درد» براي او دلپذير نيست، زيرا او هميشه بر آن بوده است كه اين نقص است كه انسان را دچار درد ميسازد و اين نياز به درمان آن بوده است كه او را به حركت و تفكر فرا ميخواند. با اين حال اگر او بر آن است به شكل تصنعي موضوعي را در دست گيرد و در حول آن به تفكر و تأمل پردازد، چندان برايش مطلوب نيست، گرچه پس از روندي مستمر و حركت در اين راستا شايد شوق و ذوقي نيز پديد آيد. اما بشتر دل در گرو نوشتهاي مينهد و آن را اصيل و حقيقي ميداند كه از احساس درد، نقص و حركت براي التيام و رفع اين نقص حاصل شده باشد. در اين صورت تفكر و انديشه نيز اصيل و حقيقي خواهد بود كه از بطن زندگاني عيني و حياتي سر زنده و فعال خيز برداشته است. «سبكهايي خوب هستند كه حقيقتاً حالت دروني را افشاء كنند... انتقال تنش دروني عواطف رقت انگيز Pathos از راه علائم، از جمله سرعت گذار tempo اين علائم معناي سبك است.» با يك تحليل روانشناختي از آثار نيچه ميتوان گفت: تنها نوشتهائي كه او را تسكين ميدهد و خرسند ميسازد، بلند پروازيها و سخت گرفتن بر خويش در نوشتههايش است. تنها رنگي كه او را سيراب ميكند بالاترين رنگهاست كه بالاتر از سياهي رنگ نيست. تنها رويائي كه او را آرام ميسازد دست يازي به آرماني والاست كه بر ستيغ قلهها آشيان كرده است. توسن انديشهاش در ناملايمترين راهها رام ميشود و احساسش در ناگوارترين لحظهها. لحظههايي كه هر آنِ آن در غريبترين و نامأنوسترين منزلها، نه در راه كه در ميان برهاي پر حادثه و خطرناك، به ايمن ميرسد. هنگامي كه نهايت درد ميشود به جنگ دردي بزرگ از سنخ خود ميشود. هنگامي كه گرگ ميشود به جنگ گرگي قدرتمندتر ميشود. درد را با درد و زخم را با زخم، و اين چنين است كه التيام مييابد. از خُردي به كلان پا مي نهد و در اقتدار با مقتدر به نبرد ميشود نيرو سرريز ميشود و ميل بر غلبه و گسترش مييابد. در نهايت وفور قدرت از كار نمينشيند تا نيرو در بازو بگندد و يا بر عليه خود كمر بندد. هيچگاه، هيچ نوشتهائي او را خرسند و آتش درونش را فروكش نساخت. تصور ميكنم نابترين جوهرة احساسش را ميتوان در انبوهة نوشتههاي مقطعي و آنيش يافت. نوشتههايي از اين دست كه درونماية وجوديش، آن فوارة احساس كه با خون آميخته است و جزئي از وجودش است. چيزي كه با او بزرگ شده است و به آن خو گرفته است. چيزي كه آزاد و رها ميپرد، انديشهاي كه رها ميشود و احساسي كه فواره ميزند. بيقيد و بند از مصالح و بيتكلف از خوشآمد و خوشايند ديگران، گذشته از كهنه تفكرات پيشينيان و وارسته از آنچه كه امروزيان ميانديشند ـ چيزي است كه به او تعلق دارد. بيمقدمه و بينتيجه، بيآلايش از هر ادله و برهاني، كه خود گواه خود است. نه در پيِ اثبات چيزي است و نه در پيِ نفي چيزي، تنها در بيان خويش است، تا خويش را اثبات كند كه با اثبات خويش، نفي غير خويش كرده است. در اين دست نوشتهها نه فريبي است و نه تزويري تا شايد چيزي را، حرفي را به زور استدلال توجيه و بباوراند. فشار بيخودي، حرافي و وراجي براي اثبات چيزي، انديشه را نيرنگي از نوع فاضلانهاش ميبخشد. احساس ناخرسندي از نوشتهاي كه ميخواهد با دست گدائي از كهنه تفكرات و يا با دستگيري ديگران، چيزي را بقبولاند رنجش ميدهد. احساس بدگماني نسبت به تمامي نوشتههائي از اين دست، در صداقت و صراحتشان براي او خاطرهايي است تلخ و محو ناشدني، چرا كه در مطالعة چنين دست نوشتههاي طول و دراز، هميشه ميتوان نيرنگ مؤلف را در پس كلمات به ظاهر صادقش دريافت كه با چه تقلا و كوشش حاصل عرق ريزان، در پي اثبات چيزي است كه خود نيز در ميانة راه در صداقت آن ترديد داشته است. آنجا كه چيزي ناگشوده و ناپيدا، آن انديشة سربسته، بر دلش سنگيني ميكند سخت و دشوار آنكه بخواهد سر از اين سنگيني برگشايد. اين سنگيني و دشواري گذشته از ابهام و راز آلودياش كه چنين حالي را والايش و عظمت ميبخشد، اما عظمت و وقار آن را نوع بيان و سمبلهايي كه بر آن است با آن، آن را تداعي معاني كند، به حد ناچيزي به زير ميكشد. چرا كه تداعي آن انديشة سربسته به گونهايي غريب و ناخواسته با چيزي انطباق مييابد كه بسيار سطحي و پيش پا افتاده است. بر نيچه بيش از پيش روشن گشته است كه زبان نقص انسان را آشكارتر ميسازد: انسان با زبان عامي و قابل ترحمتر ميشود. زبان واقعي و حقيقي قادر به بيان تصورات، تفكرات و احساسات ناب و دروني آدمي نيست. انسان با توسل به گويش سعي در بازگويي تصورات و تداعي و انديشههاي خود دارد. ليكن محدوديت كلمات و نارسائي آن (نداشتن واژههاي كافي در معاني متفاوت و عدم كاربرد دقيق و صحيح كلمات و نارسائي آن در وضوح معنا و حقيقت اشياء) بيش از پيش الكن بودن و ناتواني انسان را در چنين شرايطي كه انسان با تقلا و كوشش فراوان در پي بيان خويشتن است، محسوس و مبرهن ميسازد. خصوصاً محدوديت زبان در بيان امور عاطفي و احساسات عظيم انساني خود را آشكارتر ميسازد. در چنين شرايطي است كه نياز به ابداع و اختراع واژهها، اصطلاحات و سمبلها و تمثيلها احساس ميشود. انسان ناگزير از پديد آوردن زبان «مجازي» است تا آن درونيترين و ژرفترين احساس خود را به تصوير كشد و خود را از بند محدوديت زبان واقعي (محاورهاي) آزاد سازد. تمامي سمبلها، تمثيلها و كنايهها و استعارهها و... همه به كار گرفته ميشوند تا انسان از بار سنگين زبان خود را رها سازد. ميل انسان به آزاد سازي خود از بار سنگين احساسات كه در محدوديت زبان «واقعي» خود را بيش از پيش نشان ميدهد، ميل و گرايش انسان را به ساخت واژگاني افزايش ميدهد كه به حقيقت نزديكتر و از واقعيت دورتر و «مجازي» است. زبان واقعي (محاورهاي) انسان را عامي و تا حد غير قابل انكاري آمرانه ميسازد. در عين حال نبايد دور از نظر داشت كه انسان در نهايت محدوديت و دلتنگي و دلگيري از حيات و زندگاني، خويشتن را برشه پر كلمات مينشاند و با نيروي شگرف و مفاهيم و معاني خويشتن را اوج ميدهد و در آسمانهاي بيكران غوطه ميخورد و خود را رها از واقعيت ويله از حقايق تلخ ميسازد و در آرامش خلسه آميز قرار ميگيرد. با اين حال ابهام بيان نيچه و سربسته بودن انديشة او در نزديكي به حقيقت با زبان «مجاز» در كاوش دروني او نهفته است. نيچه هميشه آنچه را كه بر آن است و يا به قيد ضرورت بر آن داشته شده است تا چيزي را، انديشة سربستهايي را بيان كند، ميبايست از محدودة «او» و درد و نياز فردي فاصله گيرد تا حدي كه گسترة وسيعي را در خويش بگنجاند. زيرا چنين گسترهاي هميشه با چيزي همراه است كه آن چيز بسان انديشه سربسته، ناگشوده و ناپيداست و عظمت و والايش آن نيز در بسط و گستردگي و حالت فرّار آن است. اما «حضور درد» با نگارش و بيان آن به سادگي و براحتي رو به تحليل و تقليل ميگذارد و مجالي براي جنبش و جولان انديشه در وادي امور كلي را نميدهد، چرا كه چنين دردي با تداعي چيزي كه او آن را «ناچيز» مينامد انطباق مييابد و رو به خاموشي و احتضار ميگذارد. در حالي كه نيچه از پرداختن به مسائل جزئي، حتي در حيطة فردي و روانشناختي شخصي دوري ميجويد. مگر آنكه اين، مقدمة ورود به آيندهاي تابناك باشد و يا رخنه گريزي براي حضور در وادي بس بسيط و گسترده را فراهم سازد. هنگامي كه درد، هجوم ددمنشانة خويش را وسعت ميبخشد، ميخواهد همچون حيوان وحشي مجروحي، كه از درد بر خويش ميپيچد، با همه چيز شاخ به شاخ شود، نه اينكه به نازلترين بار تداعي اموري حقير، از طريق بهبودي روانشناختي، خويشتن را بسيار رام و اهلي، بهبود بخشد. در واقع اين از جملة همة آن چيزي است كه نيچه از آن ميگريزد. نوشتهائي را دوست ميدارد «كه نويسنده با خون خود نوشته باشد. درك خون ديگران آسان نيست او از خوانندگان سطحي و ژورناليستي متنفر است كسي كه با خون خود و به صورت كلمات قصار مينويسد ميخواهد نوشتهاش را از بر كنند» او نوشتهائي را دوست دارد و دل در گروش ميسپارد كه مخاطبش نه خويش و نه ديگران كه آيندگان باشند، كه مخاطبش تاريخ بشريت، به شكلي كه همه را در بر گيرد، و در عين حال به حدي فرّار و بسيط باشد كه همگان در نيابند، تا شامل آيندة آيندگان و تاريخ آيندة تاريخ نيز بوده است. اگر چه خرسند است كه بهر هيچ يك نباشد «چنين گفت زرتشت، كتابي براي همه كس و هيچ كس!». «سبك نگارش نيچه مانند رقص است، بازي با انواع تقارنها و پرش از روي آن تقارنها و به استهزاء گرفتن آنهاست.» از دير باز گفتهاند: حيوان را از شاخش ميگيرند و انسان را از حرفش. حرفي كه ميزند، انديشهاي كه بيان ميكند و احساسي كه از او فواره ميزند. فكر تند نيچه بيشك نحوة بيان و شيوة نگارش آثارش را نيز در بر ميگيرد. تا حدي كه ميتوان از آهنگ انشاء او به شيوة تفكرات تند و حماسي او كه بسان تندرهايي تا آيندههاي پيش بيني ناشده كشيده شدهاند، دست يازيد. انشاي او به مانند شمشير در هوا ميرقصد و «بهشت او زير ساية شمشير اوست». «آثار او خلاصة جنگ هفتاد و دو ملت است كه در آن با جمله كوتاه ره افسانه ميزند و از نهايت سرسختي آلمان به هيچ روي عذر نمينهد... دل او لهيبي بر كلمات قصارش ميزند كه از آنها آتش ميبارد و خرمن فهم و عقل را ميسوزد و خود و ديگران را ديوانه ميكند.» با اين حال، «گاهي پيش ميآيد كه مردم چه خام و بيتميز دو استاد هنر نثر نويسي را با هم در ميآميزند: يكي آن را كه كلماتش چنان سرد و سنگين فرو ميچكند كه گوئي از سقف غار خيس (چنين كسي خواهان صدا و طنين خفة كلمات است) و آن ديگري را كه زبان گفتار خويش را همچون تيغ آبدار به كف ميگيرد و از كتف تا سر انگشت لذت پر خطر تيغهاي بيتاب و برا را حس ميكند كه تشنة گزيدن و زبانه كشيدن و دريدن است.» پيكان قلم نيچه و تيزي انديشة او به سوي انديشههاي بزرگ و جانوران انگلي و منحط نشانه ميرود و خون بر دل سرايندگان آن روانه ميسازد و خونين جگراني كه همچنان خونابه استفراغ ميكنند. آنجا كه او هست ـ «در بلندائي كه بر فراز آن ديگر نه با كلمات كه با كمانههاي آذرخش سخن ميگويد... حتي براي لحظهاي هم خود را در مورد راه، دريا، خطر و پيروزي ـ فريب نداده ـ در اينجا هر واژهاي به نحوي ژرف و نافذ تجربه ميشود نكات دردناك در آن كم نيست، واژههايي در آن است كه كاملا با خون ترند. اما بادي از يك آزادي عظيم بر همه چيز ميوزد... چگونه من فيلسوف را درك ميكنم. به مثابة مادهي منفجرة هراس انگيزي كه همه چيز را در معرض خطر قرار ميدهد». او قلمي ظريف، كلكي زمخت و خشن و گاه بيدادگري دارد. آهنگ انشاي او به مماشات انديشهاش افت و خيز و فراز و نشيب تند و تيزي دارد. «هر جملهاي تيري است، بيان نرم و خشن و گاه خشمگين است. شيوه مانند شيوه شمشير بازان است كه سرعت عمل و درخشندگي آن بيشتر معلول مبالغه و خودستائي جالب و خشمناك و مخالفت غير عادي آن با مفاهيم مقبول و مسلم و... است.» اين خود به تنهايي كافي است تا تداعيگر افت و خيز اپراها و سمفونيهاي بتهوون باشد. هر چند نبايد «تريستان» ريچار واگنر را از ذهن دور داشت. كه به منزلة «نمازي است كه در بامداد جنگ ميخوانند». بتهوون مينويسد: عده زيادي ادعا ميكنند كه هر قطعه موسيقي در توناليته مينور بايد روي درجه مينور تمام شود. هرگز! بر عكس من دريافتهام در گامهاي كوچك سوم بزرگ در آخر قطعه داراي تأثير پرشكوهي است. مثل خوشحالي بعد از غم، آفتاب بعد از باران، اين كيفيت حالتي در من مثل نگاه به نور نقرهاي ستاره چشمك زن شامگاهي ايجاد ميكند.» انشاي نيچه و سايه روشنهاي سبك او در مماشات انديشهاش مثل تاثير تندرستي بعد از بيماري است يا همانند تاثير اميدهاي بزرگ پس از ويرانيها و خرابيهايي است كه پيش از اين به وقوع پيوسته است. موسيقيائي جملاتش طولاني و سيلابهايش بلند است، مگر براي ايجاد وقفهاي كوتاه براي حساسيت و تعمق و تأملي كوتاه، با اين حال شگرد سخنوري او به لفظ اندك و معني بسيار است. «در باب اهميت سيلابهاي يكپارچه موزون شك نميبايد داشت و شكستن قرينههاي بيش از اندازه سفت و سخت كلام را بايد كاري عمدي و دلانگيز احساس كرد و به هر (بريدگي) و (كوتاهيدگي) در بافت كلام ميبايد گوش ظريف و شكيبا سپرد و از زنجيرة حرفهاي آوامند و بيآوا راه به معنا برد و ديد كه سر در پي يكديگر، چه زيبا و رنگارنگ، رنگ ميگيرند و رنگ ميدهند.» آوا و آهنگ هر واژه و كلمهاي كه در بافت انشاء و جان كلام نيچه برجسته و چفت و آنگاه فراز يافته است خود به نوعي خبر از ذات شيئي و ماهيت فعل ميدهد، كه داراي چه خصوصيتي و تحت چه شرايطي است. يعني خود حامل زبري و نرمي و شتاب و كندي و كلا تداعي كنندهبار معنائي و عاطفي خاص و منحصر به فردي است. به روزگار «امروز» مردمي كه «به هر معنا دچار تنگي نفس هستند، حق اداي جملههاي بلند را ندارند.» از آنجا كه شيوة نيچه به زبان آوردن آنچه در درون اوست و يا به يادآوردن آنچه كه گويا در ذات او به فراموشي سپرده، يك «تذكار» و كاوش دروني است، تا از ژرفناي درون و از اعماق وجودش چيزي را بيرون كشد: آن انديشة سربستهاي كه بسان حقيقتي پنهان در نهادش در پردهاي از ابهام قرار داشت و اكنون با مشاهدة سايه روشنهايي از آن در جهان عيني و واقعي آن را به نيكي و به روشني براي خويش تداعي ميكند. در اين كاوش دروني و راز ورزي غريب كلمات في البداهه از اعماق وجود سر به بيرون مينهند و در قالب جملات، انشائي ناب و «طبيعي» را به وجود ميآورد. چنين انشائي را بايد همان مردم باستان به بانگ بلند خواند. «چنين گفت زرتشت» نيچه از چنين سبكي طبيعي برخوردار است. براي خواندن آن ميبايست به حد كافي صحرا نشين بود و نفس طولاني داشت و اگر قرار است آن را فهميد بايد آهنگ جمله را فهميد و اساسا «بدفهمي آهنگ كلام از جملة اسباب بدفهمي جمله» نيز هست. «انسان باستاني ـ كه كمتر چيزي ميخواند ـ اگر كه ميخواند با خود به بانگ بلند ميخواند و براستي به بانگ بلند. و اگر كسي چيزي را آهسته ميخواند ماية شگفتي بود و نهاني دليلش را از خود ميپرسيدند. به بانگ بلند: يعني با تمام اوجگيريهاي آرام، زير و زبر بردن و گردانيدن طنين و دگر كردن آهنگ كه دنياي عامة باستان از آن لذت ميبرد. در آن روزگاران هنجارهاي سبك در نوشتار با هنجارهاي سبك در گفتار يكي بود و بخشي از اين هنجارها بر پرورش شگفت و ضروريات ظريف گوش و گلوگاه متكي بود و بخشي بر كشش و استواري قدرت ششهاي باستاني. يك جملة كامل به معناي باستاني كلمه، بالاتر از همه يك تماميت فيزيولوژيك است كه به يك نفس به هم پيوسته ميشود، چنين جملههاي كاملي... دو فراز و دو فرود دارند كه تمامي آنها در يك نفس ادا ميشود.» از سويي طنين بيان نيچه سخت قاطع و ويرانگر است، گويا جنگجويي است در ميدان رزم و گاهي نيز فرازي نرم و پدرانه و قطعا «پيامبرانه» دارد، كه خشونت بيانش نيز معلول حس آرمانگرا و نخبه پروري و ظهور گرايي او در قالب «ابر مرد» است. هر پيامبري قطعا ناسخ اديان پيش از خود بوده است و مصلح بشريت. از اين رو دافعه و جاذبة رسالت آنها با افت و خيز طنين پيام آنها براي مخاطبين با گوشهاي ظريف و حساس هماهنگي داشته است. گذشته از عنوان «زرتشت» در چنين گفت زرتشت، سبك نگارش آن حكايت از لحن پيامبرانة آن دارد كه نه شعر است و نه فلسفه و نه اساسا در بند نظمي خشك و منطقي است. از اين نظر با كتب آسماني از جمله با اوستاي زرتشت انس و الفتي به هم ميرساند. اتفاقاً گيرائي بيانش نيز از همين روست. اما اين بدان معنا نيست كه نوشتههاي نيچه لفظ پرانيهاي ادبي است و از هر نوع انسجام منطقي و از مفاهيم عميق و عالي تهي است. گرچه اتخاذ چنين شيوه و سبكي نيز بالضروره تصادفي نيست. نكتة ظريف و اساسي در «تئوري كوانتيك» مطرح است، كه طرح آن در چگونگي مطالعة آثار نيچه و در درك مستمر و متوالي انديشههاي او كه در نگاه نخست در يك پراكنش و تشتت و تناقض نامطلوبي به بيان آمده است، بيتأثير نيست. در تئوري كوانتيك پرسشي اجتناب ناپذير مطرح ميشود كه پاسخ آن در واقع حل معضل درك انسجام و نظم انديشة شتابناك نيچه است. «پرسش از اين قرار است كه آيا تحول كيهاني كه تا به انسان انجاميده است آن گونه كه ژاك مونو فكر ميكرد تصادفي است، يا اينكه اين تحول در چهار چوب نيت جهاني قرار دارد كه هر عنصر آن به طور دقيق محاسبه شده است؟ آيا يك نظم زيرين در پشت آن چيزي كه بدون درك آن، آن را تصادف ميناميم وجود دارد؟ ژان گيتون پاسخ ميدهد كه تصادف وجود ندارد. آن چيزي را كه ما تصادف ميناميم فقط عدم توانايي ما در درك درجهاي از نظم عالي است.» از همين رو براي درك مفهوم «نظم عالي» در آثار پراكنده و گفتارهاي متشتت نيچه، نبايد در مطالعة آثار او، خود را به يكي از تأليفات او منحصر ساخت و نتيجهگيري كرد. در پس تمامي اين بينظميها و پراكندهگوييها و حتي گاه تناقض گوييهايي كه در انديشه و آثار او موج ميزند، درجهاي از نظم عالي و منطقي نهفته است كه لازمة چنين رهيافتي احاطة كلي بر آثار و نوشتههاي اوست. اين بود منتخبي از فصل اول كتاب «طلوع ابر انسان» نيچه فصل دوم: نيچه فيلسوف «حيات»
|