پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۹۶

صفحه اول >> کتاب ها => طلوع ابرانسان



مقدمه

پيش از مطالعه اين كتاب نوشته‌اي را تحت عنوان «مقدمه» با طرح سه مساله مطرح مي‌كنيم تا خواننده بتواند با فلسفه نيچه آشنايي پيدا كند و ما را در اين نوشتار تا انتها همراهي كند.

مساله اول:

از آنجا كه عنوان اين كتاب «طلوع ابر انسان» است و در فصلي جداگانه در اين مورد سخن نرفته است، احتمال مي‌رود براي معدود خوانندگاني، چگونگي ارتباط اين «نام» با فلسفة نيچه با ابهام همراه باشد. به همين منظور لازم مي‌دانم در خصوص مفهوم «ابر انسان» در بيان نيچه كه اساس فلسفة نيچه بر بنيان آن استوار است، سخن كوتاهي داشته باشيم.

مي‌دانيم كه «نيچه اهل استدلال نيست، اهل بيان و اعلام است، با قدرت تخيل خود بر ما پيروز مي‌شود، نه با قدرت منطق، فقط فلسفة ساده يا شعر نيست بلكه اميد نو، ايمان نو و دين نوي است»[1] بنابراين از چشم‌اندازي ديگر نيز مي‌توان عنوان «ابر انسان» را در راستاي اديان و آئينهاي جهاني مورد تحليل و بررسي قرار داد.

«فتوريسم‌» اعتقاد به دورة آخر الزمان و انتظار مصلح بزرگ جهاني است كه در كيش‌ها و آئين‌هاي بزرگ جهاني «اسلام، يهود، زرتشت، مسيحيت و بودا...» به مثابة يك اصل مسلم قبول شده و همگي بالاتفاق بشارت ظهور همچون مصلحي را داده‌اند. نيچه نيز تحت عنوان «ابر مرد» بشارت مي‌دهد كه «زمين روزي جاي او خواهد بود.»

«زرتشت» مرد راستگو نيچه است، كه نيتچه تحت تأثير جهان بيني او كتاب «چنين گفت زرتشت» را به رشتة تحرير درآورده است. زرتشت در تأليفات و بيان نيچه «آن بي‌همتاي ايراني است كه چرخ موجود در طرز كار همه چيز را در مبارزة بين خير و شر ديد... او راستگوتر از هر انديشمند ديگري است. تعاليم او، و تنها او، راستگوئي را به مثابة فضيلت برين در نظر دارد ـ به كلام ديگر قطب مخالف بزدلي «ايده آليسم» است كه با ديدن واقعيت پا به فرار مي‌گذارد. زرتشت از مجموع انديشمندان دليرتر بود. گفتن حقيقت و پرتاب خوب تيركمان! اين است فضيلت پارسي».[2] «سوپر من superman» (ابر مرد) نيچه تحت شرايطي همچون «سوشيانس» آن مصلح بزرگ جهاني آئين زرتشت است. «سوشيانس پس از هزاران سال كه بر عمر زمين خوهد گذشت خروج خواهد كرد. روز رستاخيز مردگان بپا خواهند خاست و زندگي از سر خواهند گرفت. در اين موقع سوشيانس تنها نخواهد بود، زيرا در زمرة اين مردگان فنا ناپذير دليران ديگر هستند كه شربت مرگ نچشيده و در نواحي دور دست يا در غيبت انتظار مي‌كشند... اشخاص مذكور در آخر الزمان در پيرامون سوشيانس كه پسر تولد نايافتة زرتشت است، جملگي در ركاب او خواهند بود»[3] و در «چنين گفت زرتشت» از زبان نيتچه نيز اين باشرت داده مي‌شود كه: «تمام خدايان مرده‌اند و اكنون در انتظاريم كه مرد برتر بيايد...». «من آنهايي را دوست مي‌دارم كه در آن سوي ستارگان دليلي براي فداي خويشتن نمي‌بينند، بلكه خود را فداي زمين مي‌كنند. زيرا زمين روزي جاي مرد برتر خواهد بود...».[4]

«اي تنهايانِ امروز، شما خروج كردگان، خود روزي قومي خواهيد شد و از ميان شما، كه خود را برگزيده‌اند، قومي ديگر خواهد خاست و از آن ميان ـ ابر انسان! براستي زمين شفاخانه‌اي خواهد شد...».[5]

بنابراين وعده نيچه كه «زمين روزي جاي ابر انسان خواهد بود» با تعاليمي كه از زرتشت و انجيل مي‌آموزد و با تحقيقاتي كه در متون باستاني دارد، موضوعي بديع و مفهومي غير مأنوس نمي‌باشد. اما مفهوم منجي در اديان و آئين‌هاي بزرگ جهاني با آنچه كه نيچه در مفهوم «ابر مرد» به تصوير مي‌كشد به جز در سه خصوصيت كلي كه: «روزي مردي خروج خواهد كرد» و «شريران را منقطع خواهد نمود» و «وارث زمين خواهد گشت»، در راستا و مماشات هم قرار نمي‌گيرند. چرا كه «ابر مرد» با شرايطي كه نخبه‌گان و افراد نادر و ممتاز بر روي زمين فراهم مي‌كنند، از زمين و از ميان شريران و سرسختي حيات با «ارادة معطوف به قدرت» سر بر بيرون مي‌گذارد و اين چنين زمين روزي از آنِ ابر مرد مي‌شود. در حالي كه «منجي» و مصلح بزرگ جهاني در اديان و آئين‌هاي بزرگ جهاني كسي است كه از جانب «خدا» ظهور مي‌يابد و با اراده و قدرت معطوف به خدا وارث زمين مي‌شود.

گاهي خصوصيات اخلاقي كه نيچه براي ابر مرد بر مي‌شمارد در راستاي صفات اخلاقي مصلح بزرگ جهاني اديان قرار نمي‌گيرد. هر چند اين خصوصيات با ابهام همراه است و نمي‌توان ميان خصوصيات اخلاقي نخبه‌گان و كساني كه تلاش مي‌كنند تا شرايطي را فراهم سازند، تا تحت آن شرايط ابر مرد ظهور يابد، با شخص ابر مرد، تمايز قائل شد. اين شرايط و خصوصيات اخلاقي با مطالعاتي كه نيچه بر متون باستاني و اوستاي زرتشت داشته است بر اساس دو الهة «آپالون» و «ديونسيوس» از يونان باستان و جنگ بين «اهريمن» و «اهورامزدا» از ايران باستان، فراهم مي‌شود «هراكليتوس» نيز به عنوان فيلسوف مورد علاقة نيچه اساس فلسفة خود را از جنگ بين «خير و شر» زرتشت اخذ مي‌كند. در واقع رابطة نيچه با زرتشت همان رابطه‌اي است كه هراكليتوس، اين فيلسوف جنگ با دربار هخامنشي داشته است.

مساله دوم:

كسي كه «زمين روزي جاي او خواهد بود» و حتي «نخبه‌گان» و افراد نادر و ممتاز كه بر رأس و آسمان هرم اجتماعي و بر فراز طبقات عامه همچون تك ستاره‌هائي خواهند درخشيد و بر روي زمين شرايطي را ايجاد خواهند كرد كه تحت آن شرايط زمين روزي از آنِ «ابر انسان» شود، داراي چه خصوصيات بارز اخلاقي و رفتاري خواهند بود؟

در راستاي پاسخ به اين سئوال، موضوعي از ناحية عده‌اي اساساً ليبرال با گرايش‌هاي زنانه (فمنيسم) طرح مي‌شود كه مراد نيچه از «ابر انسان» (سوپرمن) از نقطه نظر فلسفي به مفهوم كلي نوع انسان است كه مي‌تواند (و بايد!) در بر گيرنده «قاطبة زنان محترمه» نيز باشد. طرح اين موضوع، آنهم در خصوص فلسفه نيچه به حدي خنده‌آور و مضحك است كه آشكار و نهان بلاهت اين عده را مي‌رساند. خصوصاً آناني كه دست به ترفندي نويازيده‌اند تا با مراجعه به بيوگرافي و انگيزه‌ها و با استفاده از خلاء و فرصتهاي استثنايي، با بازيهاي زباني و دست برد به مفهوم واژه‌ها، آراء و عقايد انكار ناپذيري كه نيچه از نقطه نظر فلسفي سخت بدان ملتزم است را به سود خود در جهاني اساساً ليبرال، تحريف نمايند. اگر با تحريف و توجيه هر نوشتة علمي و متون فلسفي بتوان بر اين مساله سرپوش نهاد، آثار نيچه با درخشش و صراحت و سماجت تمام پيش از آغاز بر اين اغواگري فيلسوفانه، پايان مي‌بخشد. هر چند سمبلها و تمثيل‌هاي كلي‌اي را كه نيچه جهت بيان مقاصد خويش استخدام مي‌كند چند پهلو و گاهي افتراآميز است، اما اين دليل نمي‌شود كه اركان و اصول موضوعة فلسفه نيچه، با توسل به ترفندهاي زيركانه‌اي انكار شود.

فصلي كه نيچه در «چنين گفت زرتشت»، «دربارة زنانِ پير و جوان» سخن مي‌گويد درست از نقطه نظر فلسفي است و به لحاظ فلسفي قابل بررسي است. نيتچه معتقد است «همه چيز زن معماست و همه چيزش را يك راه گشودن است كه نام‌اش آبستني است». با اين حال «شب آبستن است تا چه زايد سحر». اما اي زنان «در عشق‌تان فروزِ ستاره فروزان باد! و اميدتان اين باد: «بادا كه ابر انسان را بزايم!».

و سپس مردان را خطاب قرار داده و اين پرسش را پيش مي‌كشد: «آيا چنين مردي هستي كه آرزوي فرزند را سزاوار باشد؟...

بهرِ پيروزمندي و آزادي خويش مي‌بايد يادمانهاي زنده بنا كني.

مي‌بايد برتر و فراتر از خويش بنا كني... نه تنها چون خودي را، كه برتر از خودي را مي‌بايد فرا آوري. باغ زناشويي درين كار تو را يار باد.

و اينسان شوق به اَبَر انسان... در تو اي آفريننده، تشنگي مي‌انگيزد. تشنگي آفريننده، خدنگي و اشتياقي به اَبر انسان: هان، برادر، اين است خواستِ تو از زناشويي؟

مقدس باد چنين خواست و چنين زناشويي.

عبارت مشهوري كه هميشه و در همه جا از نيچه در نكوهش زنان از آن اغواگرانه سود جويي مي‌شود، عبارتي است كه از زبان يك پير زن در دهان زرتشت نهاده مي‌شود: «آنگاه پيرزنك مرا پاسخ گفت «زردشت چه نكته‌هاي باريكي گفت، به ويژه بهرِ آنان كه چندان جوانند و به كار آيدشان. شگفتا كه زرتشت چه كم آشنايي با زنان دارد و با اين همه از آنان چه درست سخن مي‌گويد! آيا اين نه از آن روست كه دربارة زنان هر چه بگويي درست است!

اكنون براي سپاس، اين حقيقت كوچك را بپذير! البته من براي رسيدن به آن چندان كه بايد موي سپيد كرده‌ام. نهانش كن و دهانش بگير! و گرنه به بانك بلند فرياد خواهد كرد، اين حقيقت كوچك.

گفتم: «اي زن، حقيقت كوچك‌ات را به من ده!» و پيرزنك چنين گفت: «به سراغ زنان مي‌روي، تازيانه را فراموش مكن!»[6]

تخم مرگ در هر چيزي كه بخواهد شخصيت تاريخي و حقيقي انسان را خُرد كند، در آن خوابيده است. «ويل دورانت» با «تعريف بَد» كه از اتهام به كفر كشنده‌تر است شخصيت تاريخي نيچه را با طرح اين موضوع كه «مرگ زودرس پدر، نيچه را در آغوش زنان مقدس خانواده انداخت و اين امر موجب شد كه با نرمي و حساسيت زنانه بار آيد» و او «دختري بود در لباس جنگي»[7] به پستي و ناچيزي مي‌كشد. در واقع ستايش و بدگويي توأماً و آنچنان هنرمندان در كلمات قصار و جملات زيباي ويل دورانت رنگ مي‌بازند كه تأثير نهايي آن در ناخودآگاه روان انسان ثبت مي‌شود. او با لطيف‌ترين رعشه‌هاي قلمي و با دستاني نوازشگرانه مي‌كشد، چنانچه نيچه مي‌گويد «آنكه نديده است آن دستي را نيز كه نوازش كنان مي‌كشد، زندگي را خوب ننگريسته است.»[8]

ويل دورانت همة انديشمنداني راكه به نحوي از انحاء تمدن غرب را به تقابل طلبيده‌اند، به ريشخند مي‌گيرد. آنهم نه با تجزيه و تحليل عقلائي آراء و عقايد آنان، كه با رجوع به بيوگرافي و انگيزه‌ها، انگيخته‌ها و عقايد آنانرا در راستاي خواست و تمايلات خويش مخدوش مي‌سازد. براي نويسندة تاريخ و داستان تمدن كه هضم فلسفه فاجعه است،دشواري تحليل انديشه‌هاي فلسفي از طريق بررسي و تحليل روانشناختي بيوگرافي و تاريخ زندگي، كه بسيار آسان و پيش فرضانه است، به انجام مي‌رسد.

ويل دورانت همان تحليلي را كه در مورد شوپنهاور دارد، به نيچه نيز تعميم مي‌بخشد و مي‌گويد «آفتاب محبت مي‌توانست غرور اين فيلسوف را آب كند، ولي لوسالومه به عشق او پاسخ نداد، زيرا در چشمان تند عميقش نشانة راحتي ديده نمي‌شد و... نيچه نواميدانه فرار كرد و همه جا كلمات قصار بر ضد زنان پخش نمود. نيچه در حقيقت ساده و سريع التأثير و رمانتيك و رقيق القلب بود. بر ضد رقت و نرمخويي مبارزه مي‌كرد تا خصلتي را كه اين همه براي او نواميدي تلخ به بار آورده بود و زخم كاري زده بود، بهبود بخشد».[9]

«كافمن» نيز با مراجعه به عقده‌ها و انگيزه‌هاي نيچه به اين نتيجه مي‌رسد كه «چون در عشق شكست خورده و از ناحيه معشوقه‌اش بي‌وفايي ديده است، از زنان فرار كرده و به ترويج و اشاعة شطحيات دربارة زنان پرداخته است. به واسطة همين اين بخش از آراء نوشته‌هاي نيچه در بر گيرنده بسياري از احكام و مسائلي است كه چندان با چارچوب و سيستم فلسفي او در ارتباط نيست.» [كافمن، W، 1974، ص84].

براستي وقت آن نرسيده است كه طبيبانه پرسيد اين كنجكاوي و كنكاش فضولانه در انگيزه‌هاي يك فيلسوف و دانشمند (شوپنهاور، نيچه، هايدگر و...) انگيخته‌ها و عقايد او را در راستاي تمايل باطني مفسرين تحريف نخواهد كرد؟ و اساساً در تحليل و برخورد با عقايد يك فرد چه ضرورتي دارد تا به گذشته و به بحران‌هاي روحي و رواني او مراجعه شود؟ اينان هميشه در پاسخ به دو پرسشنماد «چراها» به پاسخ «چه‌ها» پرداخته‌اند و هنگام سخن گفتن از انيگزه‌ها و عقده‌ها پا فراتر نهاده و يافته‌هاي خود را به انگيخته‌ها و عقيده‌ها تعميم داده‌اند. به يقين چنين كساني دچار بيماري سوء حافظه گشته‌اند و اين عبارت مشهور «نگه كن كه گفتار گوينده چيست ـ چه حاجت بداني كه گوينده كيست؟» را به فراموشي سپرده‌اند.

هنگامي كه نيچه دربارة خصوصيات «آپالوني» و «ديونسيوسي» (زن و مرد) سخن مي‌گويد درست از نقطه نظر فلسفي است كه در جريان تأمل و تفكر و در روند شكل‌گيري ساختار فلسفي، بخش اعظم جاذبه و مفهوم «ابر مرد» را به خود اختصاص مي‌دهد. در اينجا آنچه كه نيچه بر عليه آن در برابر زن قد علم مي‌دارد و زنان (خصوصاً مردان فمنيسم) در درك آن سخت ناپخته هستند، مربوط به قاطبه‌اي از زنان مي‌شود كه در عرصة فعاليت‌هاي اجتماعي در جهان مدرنيزه از تمايزهاي طبيعي و استحقاق‌هاي اجتماعي فاصله گرفته‌اند و هر دو جنس مخالف (زن و مرد) در يك نقطة واحد و در يك وحدت اخلاقي تلاقي كرده و ميان آن دو موازنه و «برابري حقوق» برقرار شده كه در نهايت به انحطاط هر دو جنس در يك حالت خنثي انجاميده است. بنابراين مرد نبايد خصوصيات آپالوني و زنانه‌اي داشته باشد و زن نيز نبايد در لباس و خصوصيات مردانه خودنمايي كند. بلكه مي‌بايست هر يك در حوزه فعاليت و بافت فطري و غريزي خود به دنبال استعدادهاي طبيعي و استحقاق‌هاي اجتماعي باشند و سهم خود از طبيعت را ناديده نگيرند. افراط و تندروي‌هاي نيچه در خصوص زنان بيشتر مشمول زناني مي‌شود كه در عصر صنعتي قرن 19 با نهضت فمنيسم در راه آقائي و تصاحب حقوق برابر كوشيدند و بيش از پيش انحطاط اخلاقي را باعث شدند. از اين رو نيچه در مواردي به شهادت زن زمان خود مباحثي را طرح مي‌نمايد.

خصوصيات آپالوني براي زن في نفسه داراي اشكال نيست، زيرا اساس فلسفة نيچه كه بر بنيان «تراژدي» استوار است در تعادل ديالكتيكي خصوصيات آپالوني و ديونسيوسي است كه به منصة ظهور مي‌رسد. يعني از آميزش نيروي متزلزل ناپذير مردانه (ديونسيوسي) با زيبايي آرام زنانه (آپالوني) فرزندي به نام تراژدي متولد مي‌شود. اما هنگامي كه زن بخواهد به دنبال استعدادهاي مردانه برود و به غريزه و هنر خود پشت پا زند و در لباس و خصوصيات مردانه ظاهر شود، يا مرد بخواهد از طبيعت و هيبت خويش فاصله بگيرد و در قالبهاي آپالوني و زنانه درآيد، نيچه انزجار و جدايي خود را از اين افراد منحط اعلام مي‌دارد.

همانطور كه فلسفة نيچه از لحظا طبقات اجتماعي مانند هرمي است كه فقط بر قاعدة پهن و وسيعي مي‌تواند استوار باشد و استحكام و قدرت بنيان عامة مردم براي اجتماع ضروري است، زنان نيز با تمام خصوصيات آپالوني در قاعدة مخروط اجتماعي براي استحكام و بقاي حيات نه تنها لازم، بلكه ضروري هستند. با اين حال همان طور كه نيچه در اين هرم اجتماعي به سلسله طبقات قائل است و نخبه‌گان و افراد نادر و ممتاز بر فراز توده‌ها و عامة مردم قرار مي‌گيرند، مردان نيز از لحاظ استعدادهاي طبيعي و استحقاق‌هاي اجتماعي بر زنان رجحان دارند و بر حسب ناموسي جاري بر طبيعت، قوام و استحكام خانواده و اجتماع بر دوش آنان است. بنابراين، اين خصوصيات ديونسيوسي است كه مرد را مرد بار مي‌آورد و او نيز ذاتاً شرايط پذيرش و بالندگي آن را در راستاي هدفي متعالي را داراست. و اگر اين خصوصيات حتي در زن نيز باشد، او شرايط آن را نخواهد داشت كه در جايگاه «ابر انسان» قرار بگيرد. چرا كه خصوصيات ديونسيوسي كه نيچه آن را براي نخبه‌گان تجويز مي‌كند و براي ابر مرد بر مي‌شمارد، خصوصياتي است ذاتي كه يا در آنها بالفعل حضور دارد و يا بالقوه و به شكل پتانسيل عمل خواهد كرد. هر چند كه در اين ميان نيز مي‌توان استثنا قائل شد.

نظرية جديدي كه در برگيرندة سخن ويل دورانت و كافمن نيز مي‌باشد، از «ريچاردسون» است. او بدون توجه به اساس فلسفه نيچه كه اساساً بر پاية خصوصيات ديونسيوسي و غرايز مردانه بنا شده است، با طرح اين موضوع كه مراد نيچه از «سوپرمن» (Superman) ظاهراً «ابرمرد» است ولي از لحاظ باطني در برگيرندة مفهوم نوع انسان است و اختصاص به جنس خاصي ندارد، با آشكارگي هولناك از معناي نزديك و حقيقي واژه سوپرمن در بيان نيچه چشم مي‌پوشد و با پناه بردن به معناي دور و مجازي آن، مي‌گويد: واژة سوپرمن صرفاً به معناي ابرمرد نيست. چرا كه اين كلمه از لحاظ واژه‌شناسي و زبان شناختي به دو معناست، يكي به معناي نوع انسان كه در برگيرندة دو جنس زن و مرد مي‌باشد و ديگري به معناي اَبر مرد مي‌باشد و با توجيهاتي كه پيش از اين به شرح آن پرداختيم مدعي است در تأليفات و نوشت‌هاي نيچه، واژة ابر انسان به مفهوم كلي نوع انسان بوده و زن نيز نيمي از معنا و مفهوم حقيقي آن است.

طرح اين موضوع حداقل در فلسفة نيچه چندان از واقعيت به دور است كه انسان علناً به دستهاي آلوده و پنهاني پي مي‌برد كه به راستي در پي تحريف و تضعيف عقايد نيچه در راستاي خواست و تمايلات دروني خود در جهاتي اساساً ليبرال مي‌باشند. براي پيروزي زنان و اين دوشيزه‌هاي پير (مردان فمنيسم) همين بس كه جهان از بن و پايه زنانه گشته است. اما به عكس اين اوج پيروزي و صعود نهايت سقوط و اضمحلال زنان را همراه داشت.

«فمينستها» و آناني كه زنان را اندرز مي‌دهند كه براي رهايي از زنانگي خويش، عَلَم و بيرق حقوق برابر برافرازند، افشاگري‌ها و انتقادات تند و صريح نيچه را در راستاي خويش تحريف مي‌سازند و مي‌گويند: او پدر نهضت فهمنيسم است. چرا كه او با طرح مباحث زنان و تحليل شخصيت آنها تحت عنوان «آپالون» علم زن شناسي را پايه گذاري كرد و با افشاگري‌هاي خود زنان را نسبت به ضعف و ناتواني‌هاي خويش آگاه ساخت تا با نهضت فمنيسم با عَلَم و بيرق حق و حقوق برابر با مرد مبارزه كند، تا حقوق پايمال شدة خود را به دست آورد.

هر چند مباحث نيچه در خصوص زنان براي تمام زنان در تمام اعصار است، ليكن در مواردي انتقادات نيچه به شهادت زن زمان خويش است و زنان را اندرز مي‌دهد كه چنين زنانگي را از خويش بزدايند و به دنبال تمام حماقت‌هايي كه مرد و مردانگي اروپايي از آن بيمارناك و سست و عليل گشته است، نروند. زنگ خطري را كه نيچه به صدا درآورده بود و واكنشي را كه در قبال فلسفة ليبراليسم و هيدوئيسم «مور، بنتام، جان استوارت ميل...» بر پا داشته بود، درست از آن بهره‌برداري ناشايست شد و به جاي اينكه از افشاگري‌هاي نيچه عبرت آموزند، به ترميم نقاط ضعف ساختار فلسفي خويش در جهت عكس انتقادات نيچه كوشيدند و آن را هر چه بيشتر در راستاي ليبراليسم و مدرنيسم تمام عيار سرعت بخشيدند.

«زن امروزي» نه تنها با نهضت فمنيسم جدايي خود را از «زن قرن 19» اعلام نداشت بلكه بيش از پيش با فاصله گرفتن از حتي زن قرن 19 ميان استعدادهاي طبيعي و غريزي و زنانگي خويش، با آنچه كه امروز در آن قرار دارد مغاك تاريكي ايجاد كرد، تا اينكه با عَلَم و بيروق حق و حقوق برابر پاي بر خويش نهاد و بر مرگ خويش آمرزش طلبيد. و اين چنين پيش‌بيني نيچه از آينده منحط زن و مرد زمان خويش به حقيقت پيوست.

مساله سوم:

نيچه با مطالعاتي كه در متون باستاني داشته است، دو الهة ديونسيوس و آپالون را همچون سمبل‌هايي به كار مي‌گيرد تا نكته نظر فسلفي خويش را بر بنيان آن استوار سازد.

الهة «ديونسيوس» شوريدگي، رقصهاي مستانه و گرم، استقبال از خطر، موسيقي هراسناك وحشي و ريتم‌هاي پرشور را اشاعه مي‌دهد. «يعني تأييد زندگي در غريب‌ترين و جدي‌ترين مشكلاتش، تمايل شديدي به شادماني براي زندگي به خاطر فرسوده ناپذير بودنش، از طريق فدا كردن عالي‌ترين انواعش... شادي‌اي كه در بر گيرندة شادي در نابودي نيز مي‌شود» اين همان چيزي است كه نيچه آن را ديونسيوس مي‌نامد.[10]

«آپالون» الهة عقل و زيبايي آرام و زنانه و نظم متمدنانه است. «روح تراژدي» در تعادل ديالكتيكي اين دو الهه و از آميزش نيروي تزلزل ناپذير مردانة (ديونسيوس) و زيبايي آرام زنانه (آپالون) ـ آنگونه كه در تراژدي آشيل مي‌توان ديد ـ زاده مي‌شود. بنابراين دو نوآوري سرنوشت سازي را كه نيچه به دست مي‌دهد عبارتنداز : اول، درك پديدة ديونسيوس در مورد يونانيها و نوآوري دوم، درك آپالون يا سقراط گرايي است كه «عقلانيت» را به بهاي خطرناك كه نيروي زندگي را به تحليل مي‌برد در مقابل «غريزه» مطرح مي‌كند. اين نيروي زندگي همان «دوئاليسم» طبيعي و حياتي است كه نيچه آن را از جنگ بين «اهريمن» و «اهورا مزدا» و از «صيرورت» و «شدن» هراكليتوس استنباط مي‌كند. چرا كه تأييد گذرا بودن و نابودي ـ تأييد برابرنهاده و جنگ، شدن با نفي ريشه‌ايِ حتي مفهوم «بودن» عنصر تعيين كننده در فلسفة ديونسيوس است. سقراط به عنوان اولين فرد منحط با تجزية فلسفة هلني و در مقام نظر و تماشا (تئوري) به عمر تراژدي خاتمه بخشيد. و انحطاط «تراژدي» غرب را در «نهيليسم» و سرازيري سقوط قرار داد. با اين حال غرب زماني از سرازيري سقوط نجات خواهد يافت كه برترين هنر تأييد زندگي، يعني تراژدي دوباره متولد شود. و زماني تراژدي متولد خواهد شد كه «انسان آگاهي ناگوارترين اما ضروري‌ترين جنگ را بدون رنج برن از آن در پشت سر خويش داشته باشد».[11]

سقراط در مقام آپولوني، انسان و زندگاني را از درگيري و جنگ در حيات بيرون كشيد و رويكردي از مقام نظر و تماشا (تئوري) بر حيات افكند. «تئوري» در يونان قديم به معناي تماشا و «تئوريا» به معناي تماشاگراني بود كه بر كرسي فاخرانه‌اي مي‌نشستند و از آن جايگاه، جنگ گلادياتورها را تماشا (تئوريا) مي‌كردند. در اين عبارتِ نيچه، سقراط نيز همچون آنها از واقعيت حيات (از جنگ و بازي مرگ و تراژدي) فاصله مي‌گيرد و از موضع و مقام «معرفت» حيات را «تئوريا» مي‌كند. در حاليكه مقام ديونسيوسي همان تراژدي و درگيري با حيات در حيات و جنگ گلادياتورهاست. نيچه در راستاي تئوري سقراطي، ذهنيت‌گرايي (ايده‌آليسم) و به دنبال آن عقلانيت (راسيوناليسم) و برخورد استدلالي با حيات را پيش مي‌كشد، كه سقراط بدين وسيله با انكار واقعيتِ حيات، بزدلانه از آن مي‌گريزد و اين بزدلي و ترس خود از روبرويي با واقعيت حيات را پشت فوت و فن استدلال موجه مي‌سازد.

و به اين شكل نيچه با تخريب «تئوري» فلسفة ايده‌آليسم را نفي مي‌كند و با شالوده شكني عناصر سه گانة «راسيوناليسم»، «ليبراليسم» و «اومانيسم» فلسفة پوزيتويسم و مدرنيسم را ويران مي‌سازد. در اين شيوه، نيچه «عينيت» را در برابر «ذهنيت»، «غريزه» را در مقابل «عقل» و «ابر مرد» را در برابر «اومانيسم» قرار مي‌دهد. و اساس فلسفة نيچه كه بر بنيان «تراژدي» استوار است راه را بر هر نوع «ليبراليسم» و «دموكراسي» و گرايش‌هاي زنان پايان مي‌بخشد.

اگر موارد حملة نيچه اين فيلسوف جنگ را از فلسفة او مستثنا سازيم، آنچه از فلسفة او باقي مي‌ماند تنديس پوشالين «ابر مرد» است كه هيچ نقطة ثبات و اتكائي ندارد. در واقع نيچه با نبرد و شالوده شكني خود، راه فلسفة خود را مي‌گشايد. او در مسيري شناور است كه در جريان حركت خود ناگزير از انهدام و شكستن موانعي است كه در دو جانب مسير حركتش قرار دارد و راه را بر تعالي فلسفي او مسدود ساخته است. نيچه (براي نمونه) با دستي «ايده‌آليسم» و با دستي ديگر «مدرنيسم» را كنار مي‌زند و راه ثالث خود را در تعادل ديالكتيكي اين دو، و دوئاليسم‌هاي «عين و ذهن»، عقل و احساس، غريزه و فطرت، قهرمان و تاريخ، فرد و جامعه و... ارائه مي‌كند.

مسعود (مهدي) رضوي

تهران

21/8/1378



[1]. تاريخ فلسفه، ويل دورانت، ص385.

[2]. آنك انسان، نيچه، ويل دورانت، ص367.

[3]. «مهدي» تأليف دار مستتر ترجمة محسن جهانسوز، ص25، تهران، چاپ اول، 1317.

[4]. تاريخ فلسفه، ويل دورانت، ص367.

[5]. چنين گفت زردشت، نيچه، ص88.

[6]. چنين گفت زردتشت، نيچه، ص76.

[7]. تاريخ فلسفه، ويل دورانت، ص355.

[8]. فراسوي نيك و بد، ص114 انتشارات خوارزمي.

[9]. تاريخ فلسفه، ويل دورانت، ص364.

[10]. آنك انسان، نيچه، ص125.

[11]. آنك انسان، نيچه، ص127.