سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۶

صفحه اول >> کتاب ها => انسـان و چیستی زیبایی



چيستي زيبايي ـ تعريف

زيبايي عبارت است از: برخورداري يك شيي‌ء در شيئيت خود، از كمال تعادل، با معيارهاي فطرت.

آخرين قيد، يعني «معيارهاي فطرت»، معيارهاي غريزي را كنار مي‌زند. هيچ غذائي به خاطر گرسنگي شديد و هيچ جنس مخالفي به خاطر فشار شديد شهوت، زيبا نمي‌شود. توضيح اين نكته، بس مهم و بس دقيق است: فطرت از خوردن غذاي نازيبا و استفاده از جنس مخالف نازيبا، منع مي‌كند. وقتي كه گرسنگي يا ميل جنسي شديد مي‌شود، آن «كشاكش» ميان غريزه و فطرت شروع مي‌شود، يكي از آن دو بايد تسليم شود، چون در اين شرايط غريزه نيرومند است فطرت را به تسليم وا مي‌دارد كه با او هم آوا گردد.

اما به محض اين كه از آن شدت، كاسته مي‌شود، باز فطرت در جايگاه اول خود مي‌ايستد باز آن غذا و آن جنس مخالف را نازيبا مي‌بيند. اگر شخص به خاطر آن ضرورت غريزي، كمي افراط كرده باشد، يعني فطرت اندكي بيش از حدّ ضرورت تسليم غريزه شده باشد، آن «پشيماني» شروع مي‌شود. ميزان پشيماني بسته به ميزان افراط است. به ميزان پشيماني نيز «لوّام» ي = «خود نكوهشگري» فعال مي‌شود.

در مثال بالا، «حفظ خود» طبعاً و طبيعتاً بر «حفظ ديگران» به معنائي كه در تعريف غريزه و فطرت گذشت، تقدم مي‌يابد با امضائي كه غريزه از فطرت مي‌گيرد، خود خواهي و در صدد حفظ خود بودن را به نوعي، رنگ دگرخواهي، مي‌دهد. پس از رفع ضرورت، كاذب بودن آن محسوس مي‌شود.

ضرورت‌ها، ضرورت‌ها هستند و طبيعت طبع بشر هميشه به ضرورت‌ها تقدم مي‌دهد. آن چه موضوع بحث است انسان در حال نرمال، است. چنان‌كه بيماري، بيماري است. و آن‌چه در محور بحث قرار دارد، انسان نرمال است.

انساني كه مادر زاد نابينا است درست مانند بينايان در صدد جنس مخالف است در حالي كه بهره‌اي از زيبايي نمي‌برد. جنس خواهي در اصل و اساس خود، ربطي به زيبايي ندارد. اما يك انسان خنثي (واقعاً خنثي كه هيچ ته مانده‌اي نيز از خواسته و انگيزش غريزي به جنس مخالف، ندارد) زيبايي جنس مخالف را هم درك مي‌كند و هم مي‌ستايد.

تعادل:

مراد از تعادل، تعادل نسبي است از دو جهت: اولاً مقيد به قيد «در شيئت خود» است كه كمال هر چيز به نسبت نوع خود آن است. ثانياً مقيد به تجربه‌ي دريافتگر، است كه پيشينه‌ي ذهني او چيست. كه گفته‌اند «مجنون صحرانشين زيبايان شام و مداين را نديده بود خيال مي‌كرد ليلي زيباي ايده‌آل است»، «يارو غذا نديده گمان مي‌كند عيالش استاد آشپزي جهان است». اما همان‌طور كه در مبحث «زيبايي و نسبيت»، رابطه‌ي چندين نوع نسبيت با زيبايي بررسي شد، با اين همه زيبايي يك واقعيت است بل يكي از اساسي‌ترين واقعيت‌ها است. كمال نيز درست به مانند تعادل، هر دو قيد و نسبيت را دارد.

اگر غذا، يا جنس مخالف و يا هر خواسته غريزي (در انسان نرمال و در شرايط نرمال) همراه با تاييد فطرت يعني زيبا هم باشد، اين جاست كه انسان با هر دو روح خود، آن را مي‌خواهد نه با غريزه‌ي تنها، يا با فطرت تنها. كه دو روح تنيده بر همديگر، در يك تعامل متعادل به عنوان يك «شخصيت واحد» عمل مي‌كنند.

جرم:

جرم دو نوع منشأ دارد: نوع اول وقتي است كه غريزه بر فطرت مسلط شود هم خود فطرت و هم عقل را به تسخير خود در آورد و از آن‌ها بهره‌كشي كند. گاهي به اين گونه افراد «زيرك و هوشمند» مي‌گويند كه منطق‌شان منطق ماكياولي و رفتارشان رفتار عقلاني از نظر پاراتو، است كه مثلاً عمروعاص داهي‌ترين مرد عرب، مي‌شود. اما از نظر امام صادق(ع) هوشمندي، زيركي و عقل اينان «عقل نكرائي» است.[1] در مبحث پيش توضيح داده شد: «منكر» آن چيزي است كه از نظر فطرت سالم، نازيبا و مورد نفرت باشد. وقتي كه فطرت سركوب شده و كاملاً به استخدام غريزه درآيد، خود فطرت و نيز عقل به منكر تبديل مي‌گردند.

نوع دوم وقتي است كه فطرت تنها به وسيله‌ي غريزه سركوب نشده، بلكه عامل ديگر نيز در ميان است. عدالت زيباست و ستم زشت. تئالف زيباست و تجاوز به عنف زشت است. زندانيان باتجربه بر اساس مشاهدات عيني خود گفته‌اند: جانسوزترين پشيماني در پي قتل پدر يا مادر است پس از آن در پي قتل فرد زيباي جنس مخالف بعد از تجاوز، است. در مورد اخير برخي از اين قاتلان نسبت به برخي ديگر فشار پشيماني‌شان اندك است اينان كساني (مردان و زناني) هستند كه قرباني‌شان اينان را نازيبا و زشت مي‌دانسته‌اند و تنها به اين دليل با اين‌ها به تئالف نرسيده‌اند.

ظاهراً در اين جا اندكي به بينش فرويد نزديك مي‌شويم. اما در واقع قضيه برعكس است. زيرا غريزه‌ي چنين فردي سركوب نشده آن چه سركوب شده فطرت اوست. هيچ جرمي واقع نمي‌شود مگر پس از سركوب شدن فطرت. فطرت مجرماني از اين قبيل نيز سركوب شده كه مرتكب تجاوز شده‌اند. نازيبايي‌شان در نظر مقتول، سركوفت ديگر است كه از تحرك آن در پس از حادثه نيز مي‌كاهد و پشيماني، شديد نمي‌شود. زيرا زيبا خواهي فطرت پيش از هر چيز، به «خود را زيبا يافتن» توجه دارد كه گفته‌اند: هيچ كس خود را زشت نمي‌داند مگر بيمار باشد.

البته اين بحث بر محور ضمير ناخودآگاه است نه در مرحله‌ي آگاهي. انسان شناسي بيش از روان شناسي به محور «ناخودآگاه» مي‌چرخد،[2] تا به پاسخ «انسان در مرحله مقدم بر آگاهي چيست» نرسيم، به پاسخ «روان انسان در مرحله مقدم بر آگاهي چيست» نخواهيم رسيد. چون در اين صورت، روان شناسي به محور موضوع مجهول خواهد چرخيد، كه مي‌چرخد.

نگاه دوباره: پس از توضيح بالا درباره‌ي تعريف بالا، لازم است نگاهي دوباره به برخي از تعريف‌هاي ديگر در چيستي زيبايي، داشته باشيم. براي اين نگاه مجدد، دو تعريف از اروپائيان و يك تعريف از شرقيان را برمي‌گزينم:

ارسطو: زيبايي عبارت است از هماهنگي و تناسب و نظم آلي اجزاء در كل بهم پيوسته.[3]

هماهنگي، تناسب، نظم آلي اجزاء در كل، همگي در آن «كمال تعادل» كه در تعريف ما آمده، خلاصه شده‌اند. اما تعريف ارسطو نواقصي دارد: اولاً قيد «در شيئيت خود شيي‌ء» را نياورده است دچار كلي گرايي ويژه‌ي فلسفه‌ي خويش است. در ثاني: بيان او مبتني بر يك انديشه‌ي رياضي گرانه است، بي‌ترديد نگرش رياضي گرانه صرفاً جنبه رياضي شيي‌ء زيبا را در مد نظر مي‌گيرد و از ابعاد ديگر آن به ويژه از ابعاد شگفت دست نيافتني آن، باز مي‌ماند. در مبحث اول (مبحث تعريف) گفته شد كه تأثير پذيري ارسطو در اين تعريف از فيثاغورسيان، مشخص است.

هنفلينگ در كتاب «چيستي هنر» مي‌گويد: ارسطو مي‌گويد: «فرم‌هاي اصلي ـ عناصر اصلي ـ زيبايي عبارتند از نظم، تقارن، و تعيّن كه علوم رياضي آن‌ها را در درجات معيّني مشخص مي‌كند».[4]

درست است، قيد «اصلي» نشان مي‌دهد كه در نظر او عناصر ديگري هم هستند كه ذكر نكرده است. شايد يكي از آن‌ها كمال باشد، كمال نظم، كمال تقارن و كمال تعين. كمالي كه دست رياضيات به آن نمي‌رسد، و بيش از آن چه از مدركات رياضي باشد، از مدركات احساسي و دروني است. اما كمال را از عناصر غير اصلي دانستن، مشكل است بلكه نادرست مي‌باشد.

ثالثاً: روشن نمي‌كند كه چرا هنگامي كه اين عناصر در يك شيي‌ء جمع و حاصل مي‌شوند، موجب گرايش انسان، مي‌گردد؟ به قول ويل دورانت: درست است «نمي‌توانيم در برابر فريبندگي فرمول بندي و قاعده سازي [رياضي] مقاومت كنيم، اما چرا نفس انسان از هماهنگي و پيوستگي لذت مي‌برد؟».[5]

اما پاسخ اين پرسش در تعريف ما به روشني آمده است: براي اين‌كه انسان داراي يك روح ديگر بنام فطرت است كه خواسته‌اي جز تعادل و هم آهنگي، ندارد. كه به همين خاطر قيد «معيارهاي فطرت» در تعريف آورده شد.

و ديگر جائي براي پرسش ديگر نمي‌ماند، مگر از آن سنخ كه در بحث از «حيات» و «روح» به شرح رفت كه علم با بينش علمي، اعلام مي‌دارد: اين گونه پرسش‌ها از موضوع علم، خارج است.

كانت: زيبايي صفتي است كه موجب مي‌شود دارنده‌ي آن قطع نظر از فوايد و منافعش خوشايند گردد و در انسان سير و شهودي غير ارادي و حالتي خوش دور از نفع و سود برانگيزد.[6]

در اين تعريف چيز تازه‌اي ديده نمي‌شود و نوعي توضيح واضحات است، مگر قيد «دور از نفع و سود». كانت اين قيد را در تعريف «فعل اخلاقي» نيز آورده است كه ديگران از اروپائيان و نيز مرحوم مطهري[7] آن را رد كرده‌اند و باور دارند هيچ كار انسان بدون جهت نفع خواهي، نيست. اما با ردّ سخن كانت، فرق ميان فعل اخلاقي و فعل غير اخلاقي، همچنان مجهول مانده است. مرحوم مطهري به دوگانگي درون انسان و به چيزي بنام روح فطرت جداي از روح غريزه، توجه ندارد، يك جلد با عنوان «فطرت» از مباحثات ايشان چاپ شده نشان مي‌دهد كه او در توضيح غريزه و فطرت تا جائي پيش رفته كه يكي از مخاطبان مي‌پرسد آيا در انسان دو چيز هست يكي غريزه و ديگري فطرت؟ متأسفانه استاد در پاسخ، جريان سخن را به يكي بودن غريزه و فطرت، بر مي‌گرداند كه مطابق علوم انساني روز، مي‌گردد. يعني مرحوم مطهري از همان جا بر مي‌گردد كه برگسن بر مي‌گردد.

بر اساس تعريف غريزه و تعريف فطرت كه در مبحث پيش گذشت، فعل اخلاقي فعلي است كه مطابق مقتضيات فطرت، انجام يابد. كه از آن جمله است دگر دوستي، تكليف خواهي و مسئوليت پذيري، و جامعه خواهي. انسان در فعل اخلاقي نيز سود مي‌برد اما سود فطري نه غريزي.

در بيان كانت به ويژه درباره‌ي زيبايي، نقص آشكاري وجود دارد. زيرا برخورداري شخص دريافتگر از زيبايي و نفع بردنش از آن، امري بيّن و بس فراز است حتي بهرمندي از زيبايي‌ها در سلامت جسم و جان[8] و توانبخشي آن بيش از پيش به نيروهاي حياتي انسان، كه هر دو با منافع مادي ملازمه دارند، مسلّم است. و قيد «غير ارادي» كه او آورده، قيد «سير و شهود» است نه قيد «نفع». حتي اگر پذيرفته شود كه مراد كانت نفع و سود اقتصادي است و نيز ملازمه ميان تأثير بر سلامت جسم و جان، با نفع اقتصادي با تسامح ناديده گرفته شود. باز اين پرسش مي‌ماند: چرا شيي‌ء زيبا بدون انگيزه‌ي نفع و سود براي انسان خوشايند است؟

در تعريف ما روشن مي‌شود كه اولاً انسان از مشاهده زيبايي سود مي‌برد، سود فطري نه غريزي. ثانياً چون انسان روحي دارد بنام فطرت، از زيبايي لذت مي‌برد. درست مانند مساله فعل اخلاقي، بلكه فعل اخلاقي را بايد به زيبا خواهي برگردانيم.

حرف «ي» در «شهودي غير ارادي»، نشان از «مجهول» است يعني يك شهود مجهول، و مصداق تعريف مجهول با مجهول مي‌گردد. اما در تعريف ما آن شهود معلوم است «شهود فطري»، برداشت فطري، لذت فطري. تنها مجهولي كه در تعريف ما مي‌ماند «حيات» و «روح» است كه مشروحاً بيان شد اين مساله به تشخيص خود علم، از موضوع علم خارج است.

شيخ اشراق:

آنان كه در ممالك خاورميانه براي زيبايي تعريف گفته‌اند يا مشائيان هستند يا صوفيان، گروه اول ارسطوئيان هستند با همان تعريف ارسطو. درباره‌ي بينش و نگرش صوفيان نيز پيشتر بحث شد كه آنان كاري با واقعيات ندارند و بحث ما در واقعيات است. نظر به ويژگي بينش سهروردي، بهتر است نگاه دوباره‌اي نيز به تعريف او داشته باشيم. پيشتر تعريف زيبايي از نظر او را بدين صورت ديدم: «زيبايي عبارت است از كمال كه در يك شيي‌ء حاصل است» و «درك زيبايي عبارت است از درك كمالي كه در يك شيي‌ء هست» و «ميزان درك زيبايي، بسته به كمال خود درك كننده است، او به هر ميزان كه كمال داشته باشد به همان ميزان از مشاهده‌ي زيبايي اشخاص و اشياء، لذت مي‌برد».

در همان جا گفته شد: در اين تعريف نيز پرسش‌هاي ما سر جاي خود هست: كمال چيست؟ چرا و چگونه انسان كاملترين موجود شده تا توانسته به كمالي برسد كه كمال ديگران و خود را درك كند و سخن از زيبا و نازيبا بگويد؟ آن كدام گوهري است كه در نهاد انسان هست و در نهاد حيوان نيست؟

سهروردي تصريح مي‌كند كه انسان را حيوان نمي‌داند، اما توضيح نمي‌دهد كه فرق اساسي اين دو در چيست، اگر اين موضوع را در بينش او خيلي كش بدهيم به نحوي با پاسخ صوفيان، شبيه مي‌شود. كه «در انسان روح خدا دميده شده». و آن را به قرآن نسبت مي‌دهند كه خود دين اين نسبت را رد مي‌كند.[9] در ثاني خودشان انسان را تك بعدي و داراي فقط يك روح مي‌دانند كه ممكن است امّاره شود و ممكن است لوّامه شود. و معلوم نيست چگونه روح خدا روح امّاره مي‌گردد!؟! و اين چه سخني است و چگونه با بينش دين، سازگار است، مگر با آن بينش مبتذل كه ابليس را نيز مظهر خدا مي‌داند.

اما در تعريف ما پاسخ همه اين پرسش‌ها آمده به شرحي كه در همين سطرها گذشت.

اين مبحث را با اين عبارت به پايان مي‌برم: تا هنگامي كه روح دوم (فطرت جداي از غريزه) پذيرفته نشود همه علوم انساني همچنان لنگ خواهد ماند، خواه در غرب و خواه در شرق. من آن چه را كه مي‌توانستم به عرض رسانيدم تكميل آن با ديگران.



[1]. كافي، اصول، ج اول، كتاب العقل، ح 3.

[2]. پيش‌تر نيز تكرار شده است كه اساساً كل و همه‌ي اين مباحث به محور مرحله‌ي پيش از آگاهي، مي‌چرخد.

[3]. لذات فلسفه، بخش زيبايي چيست.

[4]. هنفلينگ، چيستي هنر، ص 63.

[5]. لذات فلسفه، بخش زيبايي چيست.

[6]. همان.

[7]. كتاب تعليم و تربيت، بخش فعل اخلاقي.

[8]. البته زيبايي موسيقي، مشمول اين سخن نيست كه خواهد آمد.

[9]. بحار، ج 2 ص 11.