چهارشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۷

صفحه اول >> کتاب ها => پایان تاریخ



بسم الله الرحمن الرحيم

مقدمه:

مدتي پيش كه جزوه «طلوع اير انسان»[1] را براي مطالعه دانشجويان فلسفه تدوين مي‌كردم، در بررسي آراء «نيچه» با اين انديشه گذرا و مبهم روبرو شدم که پس از نفي متافيزيک و  «مرگ خدا» حركت و «غايت حركت» چه در حوزه نظر و شناخت و چه در حيطة عمل و اجتماع و تاريخ، چه معني مفهومي خواهد داشت؟ «چرا» و «كجائي» را چه پاسخي خواهد بود؟ كه بعدها رفته رفته برايم وضوح و روشني يافت و نام آن را استعارة «پايان تاريخ» يا «بن بست جهاني» نهادم.

در اين بن بست تاريخي، تأملات كوتاه و لحظه‌اي، شناخت تدريجي و «ايستگاهي»، موضوعات مقطعي و منفرد، كثرت «صراطها» و روشها، افزايش شديد جهات و مسيرها، تورم آرا و نظرها، پراكنش رويدادها و پيامدها، عدم تاريخي انديشي و فقدان مجد و عظمت فلسفي، همگي مشخصة جهان مدرن است، كه با قطع نظر از «هدف» و «غايت» متعالي (در فراسو و آينده) تمامي اين شاخصه‌هاي جهان مدرن روندي دوار و محدود و محصور در «هم اكنون» خواهند داشت. جهان مدرني كه رفته رفته چندان كوچك و محدود گشته است كه آن را «دهكده» مي‌نامند.

اكنون انسان محدود و محصور مانده است در اين چهار ديوارة دهكده و در اين «بن بست جهاني». پس از نفي متافيزيك و «مرگ خدا» انسان به وضوح خود را كشندة خدا دريافت و آن را بر خود پذيرفت، كه خود خدا شود و بر جاي او بنشيند. او در اين دهكده جهاني و اضمحلال حيات معنوي، به ضرورت تكنولوژي و خلاقيت و نبوغ هنري، متافيزيکي فراخور اين جهان بي خدا را ابداع، و حياتي جديد و پويا و تداومي بي پايان در اين «پايان» و گردونة دوار ايجاد مي‌نمايد.

«پايان تاريخ» از چشم انداز تاريخي، سياسي و فلسفي جاي بسي تأمل و بررسي است.

در اينجا گذري كوتاه به تاريخ «پايان تاريخ» خواهم داشت، اما تاثير آن در حوزة نظر و شناخت را به متن اصلي كتاب وا مي‌سپارم:

«پايان تاريخ» و فرضية تناهي پيشرفت به سوء تفاهم‌هايي جديدتر منجر شده است: هگل غايت پيشرفت را در حكومت پروسي مي‌ديد. بدين معني كه سير تاريخ را به جاي آنكه به آينده فرا تابد، در حال پايان داد. هگل فرايند تكامل گذشته را شناخت، اما به نحوي عجيب منكر آن در آينده شد. اما از لغزش هگل بالاتر فرمايش دانشمند نامي دوران ويكتوريا، آرنولدوگبي بود كه در درسگفتار آغاز خود در مقام استاد كرسي سلطنتي تاريخ جديد در آكسفورد در 1841. تاريخ جديد را آخرين مرحلة تاريخ بشر شمرد:«انگار متضمن علائم كمال زمان است.گويي پس از آن ديگر در آينده تاريخ نخواهد بود». پيش بيني ماركس كه انقلاب پرولتاريا هدف نهائي جامعه بي طبقه را تحقق خواهد بخشيد، منطقاً و اخلاقاً آسيب ناپذيرتر بود[2].

«فوكوياما» نظريه پرداز آمريكائي نيز اين نظريه را مطرح مي‌كند كه با شكست كمونيسم تاريخ جهان به هدف و پايان خو رسيده است و دموكراسي ليبرال به عنوان تنها سيستم سياسي ابقا شده است.«او در تحليل و اثبات نظرية خود مي‌افزايد: آن چه كه ما شاهد آن هستيم نه فقط پايان جنگ سرد، بلكه پايان تاريخ است، نقطة پايان تحول ايدئولوژيكي بشريت و جهاني شدن دموكراسي غربي به عنوان شكل نهائي حكومت، ميل دستيابي به جامعة مصرفي در دراز مدت به ليبراليسم اقتصادي و سياسي منجر گرديده و تصور مي‌شود سيستم غربي به طور پايان ناپذيري قابل گسترش است. وي در پايان پيش بيني مي‌نمايد:

«سده‌هاي ملالت باري چشم به راه آدمي است، پايان تاريخ دوره بسيار اندوه باري خواهد بود. پيكار براي اكتشاف، آمادگي براي به خطر افكندن زندگي در راه يك آرمان كاملا انتزاعي و مجرد، نبرد ايدئولوژيك جهاني كه مستلزم بي باكي و شهامت و قدرت تخيل است، همة اين ارزشها جاي خود را به حسابگري اقتصادي، جستجوي بي پايان راه حل‌هاي تكنيكي، نگراني‌هاي مربوط به محيط زيست و ارضاء توقعات مصرفي پيچيده خواهند سپرد. در عصر مابعد تاريخي كه نه از فلسفه خبري خواهد بود نه از هنر، فقط مساله حفظ و نگاه داشت دائمي حوزة تاريخ بشريت در ميان خواهد بود[3].

فوكوياما در دكترين سياسي خود تمام مشخصاًت مدرني را كه در واقع ماية زوال و افول تمدن غرب خواهد بود را به عنوان ابزار دوام و استمرار بقاء سرمايه داري بر مي‌شمارد. او مي‌كوشد با به كارگيري «زور» اين «پايان» را به تعويق اندازد. و با ترسيم چهره‌اي ديگر از اين پايان به جاي نگراني اميد و تحرك ايجاد كند[4].

اما چنين پويائي تاريخ (در پايان تاريخ) تصنعي و مسخرگي آن در ساختگي آن است. اين چيزي است كه ما آن را از چشم انداز تاريخي و فلسفي در «عصر مدرنسم» و «سقوط غرب» به تصوير خواهيم كشيد.

سيستم يا نظامي كه هگل به دشواري در صدد رسيدن به آن است، دولتي است كه از جانب خداوند بر زمين فرود آمده است. از اين رو بايد دولت را به مثابة تجسم الوهيت بر روي زمين تقديس كرد. آنهم تنها دولت مدرني كه تجسم آن حكومت سلطنتي مبتني به قانون اساسي پروسي است.

اشخاص مذكور نظريه پردازان مدحي و تسلي بخش (درباري) هستند. ستايش بت پرستانه هگل و آرنولد و گبي از سلطنت و دولت وقت «پروسي» و «ويكتوريا» و تمجيد و و ستايش فوكوياما از جامعه مدرن «ايالات متحده» و تدوين فرضية تناهي پيشرفت و پايان سير تاريخ در زمان «حال» (با توجه به تحولات تاريخي و دگرگوني‌هاي آتي) بي تريد ناشي از ساده لوحي و بلاهت و يا اغواگري فيلسوفانه خواهد بود.

ماركس ظهور «جامعة بي طبقة» خو را در «حال» پايان نمي‌دهد و آن را به «آينده» فرا مي‌تابد. و همين مساله او را از افترا و اتهام به هوچيگري فلسفي مي‌رهاند. هر چند در عمل كمونيسم سقوط نموده است، اما از لحاظ فلسفي هنوز زمان براي ماركسيسم محفوظ است. يك ماركسيست مي‌تواند ادعا نمايد، به محض فراهم شدن شرايط كافي، جامعة ايده آل ماركس به منصة ظهور خواهد رسيد. لذا پيش بيني ماركس به لحاظ منطقي و اخلاقي آسيب ناپذيرتر از نظرية مزورانه و مدحي و تسلي بخش هگل و فوكوياما است.

فوكوياما كليت نظرية خود را از تناهي پيشرفت هگل اخذ مي‌نمايد: «مطلقي» كه با جامعه مدرن «ايالات متحده» فوكوياما «هوهويه» است، با دولت «پروسي» هگل كه با «مطلق»، «اين هماني» بود، يك راه مي‌سپارند. با اين تفاوت كه هگل تلاش مي‌نمود دولت وقت را با «مطلق» (خدا) هوهويه سازد، اما فوكوياما مي‌كوشد تا نه تنها «مطلق» را با «ايالات متحده» اين هماني سازد، بلكه اساساً در صدد اين است تا بقبولاند كه با «مرگ خدا» و سقوط «كمونيسم» مطلقي جز «ايالات متحده» در اين دهكده جهاني وجود ندارد.

اما پوزخند تاريخ كتيبه «طنز پايان» را بر سر در پادشاهي پروس ثبت نمود، اين بار هم «طنز پايان» بر دروازة تمدن «ايالات متحده»، آن هم با كلمات درشت تكرار خواهد شد. با اين حال «تراژدي پايان» چيزي است كه مار به «آينده» فرا مي‌تابد. آن چه در ذيل مي‌آيد مشخصة جهان مدرني است، كه در «حال»، فاقد روحيه تعالي و تسلي بخشي است، اما در فراسوي انتظار و با آغاز «عصر سوم» آينده تابناك و درخشان است.

«ژان بودريا» در گفتگويي كه انجام داده است، توصيف و تحليلي عالي از تجربة شخصي خود از «توهم پايان» در جهان موهوم ارائه مي‌دهد: «تاريخ ديگر به دنبال غايتي نيست، ديگر داراي تعالي نيست، ديگر از خود فرا نمي‌گذرد، تاريخ ديگر حركتي خطي يا ديالكتيكي ندارد كه آن را به سوي فرجام يا پاياني به معناي خوب و مثبت كلمه، فراتر ببرد.

ـ اشيا و امور به هر سو رهسپارند، به همه سو، و از اين رو ديگر جهت و سوئي ندارند. اما نه چنانكه جهت نابود شود، چون افزايش شديد جهات و مسيرها پديد آمده است. اين حركت مولكولي جهات باعث مي‌شود كه نتوانيم تداومي را باز شناسيم. به همين دليل است كه فقط تداوم نامنظم و سرگشته‌اي به چشم مي‌خورد.

ـ انسان در اكنون و آني زندگي مي‌كند كه ديگر تاريخ نيست. انسان رويدادها را بي درنگ مصرف مي‌كند. زندگاني مانند فيلمي است كه از برابر چشممان مي‌گذرد، ولي در حافظه ثبت نمي‌شود، يعني نه شكل گذشته را مي‌گيرد و نه به شكل آينده به پيش پرتاب مي‌شود. بدين ترتيب، آن جهت گيري به سوي آينده كه به زندگي ما معنا مي‌بخشد ديگر وجود ندارد[5]».

ـ اگر تحليل فوكوياما از «پايان» (طنز پايان) مدحي و تسلي بخش (رضايتبخش) است، ارائة تحليل تجربة شخصي ژان بودريا از «پايان»(تراژدي پايان) سلبي، اما نا اميد كننده نيز نمي‌باشد. او مي‌گويد: «من بدبين نيستم. اينجا مساله‌ي بدبيني مطرح نيست. من آن چه را كه در حال حاضر در اطراف‌مان مي‌گذرد جذاب مي‌يابم. به هر حال ما در دوره‌اي موهوم زندگي مي‌كنيم».

ـ ژان بودريا در «تراژدي پايان» هرگز به پايان نمي‌رسد و چنين شرايطي از حيات تصنعي و موهوم را نيز به عنوان يك واقعيت غير قابل انكار و به عنوان يك تجربة واقعي جذاب، مي‌پذيرد. «پاياني كه مدتهاي مديد به طول مي‌انجامد و پايان يافتن را پايان نمي‌دهد». بنابر اين فوكوياما جهت مدحي و تسلي بخش «پايان» در مواجهة با ايالات متحده و جهان غرب، را توجيه مي‌نمايد. و ژان بودريا، جانب مذموم و سلبي آن را مورد نظر قرار مي‌دهد. كه در هر دو صورت (ايجابي و سلبي) اين پايان هرگز به پايان نمي‌رسد و غروبي براي «غرب» نخواهد بود؟! اما «تراژدي پايان» و «انحطاط شهر جهاني» اسوالداشپنگلر، پاياني بر اين «پايان» تسلي بخش و خواب شيرين ابديت خواهد بود. «غروبي» كه ما را به آينده فرا مي‌تابد تا «طلوع» مصلح بزرگ جهاني را فراسوي خويش داشته باشيم.

ـ همان گونه كه «فرانسيس فوكوياما»كليت نظرية خود را از تناهي پيشرفت هگل اخذ مي‌نمايد، واضع نظرية «بازگشت تاريخ»، «آلن دوبنوا» نيز اصول بنيادين نظرية خود را از «اسوالد اشپنگلر» مي‌گيرد. او از زاويه‌اي به اين نظريه كه (با طرد ليبراليسم و سوسياليسم) باري ديگر «آفتاب از مشرق زمين -  اين مهد تمدن هزاره‌هاي اول، طلوع خواهد كرد» نزديك مي‌شود. اما همان قدر كه نزديك مي‌شود، از زاويه‌اي ديگر «با ايجاد تمايز ميان اروپا با ايلات متحده و اتحاد جماهير شوروي سابق (به عنوان يك قدرت واحد در برپايي تمدن غرب) و باكنار يكديگر نهادن جهان سوم و اروپا از نظر «نوع منافع» از حقيقت فاصله مي‌گيرد. اگر در دكترين فوكوياما و در «توهم پايان» ژان بودريا، غروبي براي غرب و پاياني بر آن نخواهد بود، به نظر مي‌رسد تلاش آلن دوبنوا نيز بر اين قرار گرفته تا در تجديد قوا و بقاي اروپا با اتحاد با جهان سوم بكوشد. و اين در حالي است كه پيشاپيش «تمدن غرب» بر مبناي مثلث اروپا، شوروي و ايالات متحده استوار گرديده است و دليلي بر اين تمايز وجود نداد.

ـ آلن دوبنوا در نظرية «بازگشت تاريخ» خود مي‌گويد: ايدئولوژيهاي نظامي در اثر جنگ كشته شده اند، كمونيسم و ايدئولوژي اقتصادي از بين رفته است، ليبراليسم و ايدئولوژي ارزشي سودگرانه در اثر فردگرائي و پول پرستي تباه خواهد شد. آري تاريخ باز مي‌گردد و ما به طور قطع و يقين از دوران پس از جنگ خارج شده ايم، جهان در حال تغيير و دگرگوني است. آفتاب از خاور زمين طلوع مي‌كند و اروپا جايگاه خود را باز مي‌يابد». به نظر او «سر نوشت جهان نه در پيكار ميان نيروهاي راست گرا و چپ گرا، ليبراليسم و سوسياليسم، بلكه در روياروئي نيروهاي هويت گرا (ديني، ملي و قومي) با نظام تكنيك سالار غربي آمريكامدار رقم زده خواهد شد». وي ضمن وداع با سدة بيستم با تأسي از «يا سپرس» قرن 21 را سدة افول آمريكا و قدرت يابي كشورهاي جديد و نو مانند چين، روسيه، هند، ايران و مصر را پيش بيني مي‌نمايد، و با ذكر اركان ايدئولوژي مدرن كه بر سه ركن دموكراسي ليبرال، بازار كاپيتاليستي و دولت ملي استوار است، معتقد است در حال حاضرل اركان فوق با بحران مواجه مي‌باشند».[6]

ـ تئوري تاريخي «اسوالداشپنگلر» و نظرية «بازگشت تاريخ» آلن دوبنوا از يك نظرية قديمي در باب تمدن و تاريخ سر چشمه مي‌گيرد كه براي حركت تاريخ، به جاي يك مسير خطي مستقيم به يك سري دوره‌هاي مشخص اعتقاد دارد و براي هر دوره، آغاز و ميانه و پاياني ارائه مي‌كند. اين نظرية تاريخ در انديشة هندو، در مكتب بوادئي، در آئين زردشت، در مكاشفات يوحناي مسيحي و در اسلام به چشم مي‌خورد و تقريباً در تمامي اينها، دوره‌هاي تاريخ به دوره‌هاي هزار ساله تقسيم شده اند.

ـ «پايان تسلي بخش» در آئينهاي بزرگ جهاني به پس از بر آمدن مصلح بزرگ جهاني موكول شده است. «فتوريسم» اعتقاد به دورة «آخر الزمان» و انتظار ظهور مصلح بزرگ جهاني است كه در آئينها و كيشهاي بزرگ جهاني «اسلام، يهوديت، زردشت، مسيحيت و بودا» به مثابة يك اصل مسلم قبول شده و همگي با الاتفاق بشارت ظهور همچون مصلحي را داده اند. «نيچه» نيز تحت عنوان «ابر مرد» بر آمدن او را بشارت مي‌دهد كه «زمين روزي جاي او خواهد بود».

مسعود (مهدي) رضوي

تهران 6/6/1379



[1]. طلوع اير انسان، مسعود رضوي، انتشارات نقش جهان، چاپ اول، 1381.

[2]. تاريخ چيست؟ اي. ايج. كار. ص 160.

[3]. مقالات «آلن دوبنوا» مجلة سياسي، اقتصادي، ترجمة شهروز رستگار.

[4]. به طوري كه سناريوها و فيلم‌هاي پرهزينه‌اي نظير نوستر آداموس، آرماكدون، ناجي، پايان روزگار، طالع نحس (دجال) و.. همگي در اين راستا تحرير و تدوين شده اند.

[5]. نقد عقل مدرن. رامين جهانبگلو. ص 87.

[6]. »مقالات آلن دوبنوا» مجلة سياسي، اقتصادي، ترجمة شهروز رستگار.