يكشنبه ۱ مهر ۱۳۹۷

صفحه اول >> کتاب ها => نقد مباني حكمت متعاليه => منطق انبياء ، قرآن و اهل بیت (ع)



نتيجه نهائي

منطق خدا شناسي چيست؟

منطق هستي شناسي (شناخت كائنات ما سوا اللَّه) را تا اينجا گاهي با نگاهي تاريخي و گاهي با نگاهي به تفاوت‌هاي منطق‌ها و گاهي با نگاهي به ابعاد ديگرشان داشتيم اما نخي كه همه مهره‌ها به آن چيده مي‌شد و سعي مي‌شد سر اين نخ از دست خارج نشود «هندسه انديشه» و فونكوسيوناليسم بود كه در پايان با اصطلاح قرآني «اقتسام» ناميده شد.

و نيز سعي مي‌شد كه چيزي بنام «هستي» يا «جهان هستي» كه موضوع انديشه و علم است طوري تلقي شود كه حساب مسئله «خدا شناسي» جداي از هستي شناسي در نظر باشد. كوشش بر اين بود كه از فراز كردن مسئله «خدا شناسي» پرهيز شود تا در آخر بطور ويژه به آن پرداخته شود.

مشخص شد كه انسان بدون «هندسه ذهن» نمي‌تواند شيئي از اشياء هستي را بشناسد، نه مي‌تواند جهان هستي را بشناسد و نه مي‌تواند پيام يك سخن و گفتار را دريابد. حتي قرآن كه بدون هندسه است نزول و تنزل يافته است تا قابل درك بشر شود.

در اين مقال چيزي، شيئي هست كه نه با منطق‌هاي هندسي شده و نه با منطق قرآن و نه با منطق پيامبران و نه با هر منطق ديگر، قابل درك و قابل تحليل عقلي براي بشر نيست. اما مي‌دانيم كه هست. و آن «ذات و وجود خداوند» است و همين‌طور است «تحليل چگونگي اين وجود».

چيزي كه با منطق قرآن كه فرايندش «علم محض» مي‌شود نه «علم همراه با بطلان» قابل تحليل نيست چگونه ممكن است با يك منطق اقتسامي و فونكوسيوناليته تحليل شود!؟! بويژه با جراحي شده‌ترين منطق، اقتسامي‌ترين منطق كه ذهن را زير مهميز رياضي‌ترين لوله‌كشي گرفته و جهان عين را به كنار گذاشته است بنام منطق ارسطوئي.

ارسطوگرايان وقتي كه چنين سخني را مي‌شنوند عصباني مي‌شوند. من زحمت تدوين اين مقدمه را به خودم هموار كردم تا به آنان بگويم:

اولا: اين سخن‌ها تنها به شما گفته نمي‌شود، همه مكتب‌ها و همه منطق‌ها در اين موضوع، چنين هستند.

ثانياً: علاوه بر منطق‌هاي بشري منطق قرآن نيز اين بهره را به ما نخواهد داد. و اين بدليل ضعف قرآن يا عدم توانائي بيان قرآن نيست بل انسان چنين موجودي است.

گرچه در مورد منطق‌هاي بشري، هم بدليل ضعف آنها و هم بدليل عظمت و دست نيافتني بودن موضوع، براي ذهن بشر است.

ثالثاً: اگر بناست در ذات خدا، وجود خدا، كنه صفات خدا، به تحليل عقلي بپردازيم و اساساً خدا شناسي با معناي «شناخت و تحليل عقلي ذات خدا» داشته باشيم، چرا با منطق شما ـ ؟! براي اينكه بيشتر جراحي شده؟ بيشتر اقتسامي است؟ و زودتر و بدتر به بطلان مي‌رسد ـ؟.

چرا با جراحي شده‌ترين، هندسي شده‌ترين و اقتسامي‌ترين منطق به اين كار بپردازيم!؟! بلائي كه اين منطق بر سر مسيحيت آورد بس نيست؟!.

تعقل ناپذيري و تحليل ناپذيري خدا:

خداوند براي انديشه بشري موضوع تحليلي و تعقلي نمي‌شود براي اين‌كه ذات و صفات خدا «هندسه پذير» نيست، جراحي پذير نيست، حتي نزول و تنزل پذير نيست.

نزول، تنزل، جراحي، هندسه، اقتسام، تنظيم كردن بنظم رياضي (و يا هر چه مي‌خواهيد بناميد) همه و همه از پديده‌هاي اين جهان هستند كه خود جهان مخلوق خداوند است.

الهيات خواه بالمعني الاعم و خواه بالمعني الاخص، به خدا شناسي مربوط است منطق اين مسئله هر چه جراحي‌تر آنقدر منحرف كننده‌تر. و هر چه كمتر جراحي شده باشد همانقدر مفيد و صحيح خواهد بود.

دستكم آنچه امروز در «ته مانده» مسيحيت مانده و توانسته دوام كند شمه‌اي از همان منطق عيسي‌عليه السلام است نه چيز ديگر كه توانسته از ميان گرد و غبار و دود و دم منطق‌هاي حامي (مصداق دوستان نادان) و از ميان دود و آتش منطق‌هاي مخالف بيرون بيايد. گرچه بس ضعيف، رنجور و تلو تلو خوران.

الهيات و خدا شناسي بر اساس سازمان منطق ارسطوئي لزوماً و الزاماً و قهراً و ضرورتاً به اين نتيجه خواهد رسيد كه: خدا «فعل محض» است، منشأ محض است، تماشاگر محض است، مصدر محض است و... و...

و چون اين منطق بوسيله ارسطوئيان مسلمان جراحي‌تر شده، اقتسامي‌تر شده و هندسي‌تر شده است لزوماً و الزاماً و قهراً و ضرورتاً به «وحدت وجود» بل «وحدت ماهيات وجود» و بالاخره به جائي خواهد رسيد كه در حكمت متعاليه شعار «اعلم انّ واجب الوجود كل الاشياء» بدهد.

اگر مي‌خواهيم به «خدا شناسي» بپردازيم و بايد بپردازيم، ابتدا بايد ذات و وجود خدا را موضوع تحليل عقلي قرار ندهيم، سپس به منطق قرآن و انبياء و اهل‌بيت‌عليهم السلام بسنده كنيم. نه بخاطر اين‌كه قرآن يا انبيا و امام هستند ـ كه اگر بدين خاطر هم باشد درست است ـ بل بخاطر اين‌كه منطق آنان براي اين موضوع تنها منطق است زيرا اين منطق، منطق «مقتسمين»، منطق فونكوسيوناليته، هندسي شده نيست.

امروز فهم بشر و درك انساني هم از طريق تكامل انديشه انبيائي و ديني، و هم از طريق تكامل بشري پر تلاطم، به اين نتيجه رسيده است كه ره‌آورد منطق‌هاي اقتسامي و فونكوسيوناليته ره‌آورد ناب بل ره‌آورد نسبتاً ناب نخواهد بود و نيست.

هر مكتبي را مي‌توان بوسيله يك منطقي از منطق‌ها رد كرد، مي‌توان يك منطق را نقد يا رد كرد. و اگر چنين كاري صادقانه باشد يك كار انساني و علمي است.

اما نبايد يك مكتب از مكتب‌ها را مطابق يك منطق ديگر تبيين كرد. چنين كاري نه كار علمي است و نه خدمت به آن مكتب. اگر صاحب مكتب حي و حاضر باشد اين كار را يك جرم و خيانت اعلام مي‌كند. و اين عقيده همه جهانيان در طول تاريخ است.

شما اگر امروز منطق و مكتب ماركسيسم، يا مكتب بي‌مكتبي ليبراليسم را با استدلال رد كنيد كارتان يك كار علمي است اما اگر ماركسيسم را با منطق اسلام يا با منطق بيكنيسم يا با منطق ليبراليسم تبيين كنيد كارتان هم از نظر ماركسيسم و هم از نظر هر مكتب يك كار نامشروع مي‌شود.

در غياب عيسي‌عليه السلام گاهي دينش را با منطق افلاطون و گاه ديگر با ارسطوئيسم تبيين كردند و در غياب پيامبر اسلام و آلش‌عليهم السلام اسلام را با منطق ارسطوئي تبيين مي‌كنيم.

پرداختن به منطق و فلسفه ارسطوئي بعنوان شناخت يك مكتب حتي پروراندن آن ـ مانند پرداختن به شناخت هر مكتب ـ امري مشروع و كاري است علمي. اما ارسطوئي كردن يك مكتب غير ارسطوئي، چيز ديگر است.

بقيه مسائل مي‌ماند به متن كتاب.