پنجشنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۷

صفحه اول >> کتاب ها => نقد مباني حكمت متعاليه => منطق انبياء ، قرآن و اهل بیت (ع)



منطق تشويق:

پيشتر گفته شد «هندسه انديشه» براي بشريت يك ضرورت است علم بشري يعني همان رياضي شدن، انبياء به علم و دانش تشويق كرده‌اند و اين پس از «توحيد»، «انسان شناسي»، «امامت»، «معاد»، «تصوير جامعه الهي»، ششمين مسئوليت آنان بود.

بلي درست است: در مرحله ششم و در رديف ششم، زيرا دانش رياضي شده كه بالاترين اوج آن «علم آن است كه ابطال‌پذير باشد» باشد در رديف ششم قرار دارد. آن علمي كه پايه امور پنجگانه است و از بدو كار يك پيامبر پايه و زمينه كار اوست علم قرآن و علم جراحي نشده و علم غير اقتسامي است و باطلي بر آن راه ندارد حتي بطلان بمعني «ملازمه جراحي».

پيامبري كه مردم را به دانش هندسي تشويق مي‌كند لازم است گرايشي به منطق آن نيز نشان دهد. گرچه در اين منطق نيز راه انبيا و اهل‌بيت به حد «اقتسام» و فونكوسيوناليسم، نمي‌رسد.

منطق تشريع:

قرآن كتاب قانون نيست اساساً قانوني در قرآن وجود ندارد، اين‌كه شنيده‌ايد مي‌گويند «قانون قرآن» يك اصطلاح عوامانه است. درست است از اين ديدگاه همان‌طور كه همه چيز و همه وجودات و همه قوانين هستي در جهان هستي هست، و همه آنها در قرآن نيز هست، در قرآن قانون نيز هست. بلي قرآن «تبيان كل شي‌ء» است.

از مجموع حدود 6666 آيه قرآن تنها حدود 400 آيه به قانون ناظر است آن نيز در افقي بس كلي و كنار از هر نوع هندسه و اقتسام و جراحي. كه اگر توضيحات پيامبر و آل‌صلي الله عليه وآله نباشد هيچ‌كدام از آنها امكان عملي مورد نظر خدا را ندارند.

در اسلام قرآن «شارع» نيست بل پيامبر و آل‌صلي الله عليه وآله «شارع» است. شارع يعني قانون‌گذار.

پيامبر و آل‌صلي الله عليه وآله در مقام شارع و قانون گذار با منطق تخصصي و هندسه يافته، سخن گفته‌اند و اين منطق‌شان منطق جراحي شده است. انديشه مخاطب نيز در اين تخاطب، اقتسامي فرض شده است.

با همه اينها اهل‌بيت‌عليهم السلام در افقي عمل كرده‌اند كه حتي الامكان عنصر جراحي و اقتسامي در حداقل باشد. در مبحث «ديه بر عاقله» توضيح و مثال اين موضوع گذشت.

هنر بزرگ نبوت و امامت در تشريع و قانون گذاري، همين كاستن از جراحي‌هاست كه سعادت بشر نيز در همين است.

منطق و فقه ابو حنيفه از اين نگاهگاه اقتسامي‌ترين منطق و فقه است زيرا «قياس» او عامل جراحي افراطي مي‌گردد. از جانب اهل‌بيت‌عليهم السلام اعلام شده است كه قياس نبايد در منطق فقه جاي بگيرد. زيرا قياس يك تعقل اقتسامي است قياس يك «اقتسام مطلق» است و «عقلِ كاملاً هندسي شده» و جراحي شده، است نه عقل فطري انساني كه پايه دين و ديانت و اساساً پايه قرآن است.

جراحي شده‌ترين عقل، منفي‌ترين عقل است بل عقل در بستر جراحي ممكن است به جائي برسد كه مصداق «اهريمن» باشد.

كافي است سرگذشت و تاريخچه بمبي را كه هيروشيما را سوزانيد، در بستر «جراحي دانش‌ها» بررسي كنيم: علوم طبيعي را از علوم ماوراء طبيعي جراحي كرديم و بايد مي‌كرديم، سپس علوم مربوط به ماده بي‌جان را از علوم ماده جاندار جراحي كرديم ـ زيست شناسي با گرايش‌هاي متعدد و پزشكي با گرايش‌هاي مختلف و علوم مربوط به اينها را جدا، و علوم شيمي، فيزيك و اقمار آنها را نيز جدا قرار داديم ـ و بايد هم مي‌كرديم. آنگاه باريكه دقيق و ظريفي را بنام «هسته شناسي» در پيش گرفتيم كه شايد بايد مي‌كرديم. پس از آن رشته‌اي باريك‌تر، دقيقتر، پيشرفته‌تر گزينش گرديد بنام «بمب‌سازي هسته‌اي». كه علم به اهريمن تبديل گشت و هندسه انديشه به ابليس بدل گشت.

همين‌طور است داستان فونكوسيوناليسم در هر رشته‌اي حتي در مديريت و سياست. به حديث زير توجه كنيد:

اصول كافي، اولين باب، سومين حديث: قلت له: ما العقل؟ قال: ما عبدبه الرّحمن واكتسب به الجنان. قال: قلت: فاّلذي كان في معاويه؟ فقال: تلك النكّراء، تلك الشيطنة، وهي شبيهة بالعقل وليست بالعقل:

گفتم به امام صادق‌عليه السلام: عقل چيست؟ گفت: عقل يعني چيزي كه خدا بوسيله آن شناخته شود و بهشت به دست آورده شود. گفتم: پس آنچه معاويه (با آن‌همه زرنگي كه) داشت چه بود؟ گفت: آن شيطنت است «نكراء» است، آن شباهت به عقل دارد ليكن عقل نيست.

نكراء: نامأنوس: اجنبي: اجنبي از فطرت انسان: اجنبي تحميلي بر ماهيت انسان: چيزي كه انسان بما هو انسان از آن بيزار است.

عقل معاويه از همه‌جا بريده و لوله‌كشي شده تنها به سمت و سوي قدرت. همه ابعاد هستي را فراموش كرده، كنار گذاشته و تنها به قدرت تمركز يافته است بل همه هستي را فداي قدرت مي‌كند.

عقل معاويه در شدت فونكوسيوناليته و شدت افراطِ اقتسام است كه به اهريمني و شيطنت تبديل مي‌شود.

جالب اين است ك در جهان‌بيني اهل‌بيت‌عليهم السلام علم در مقابل جهل قرار داده نمي‌شود بل عقل در مقابل جهل قرار داده مي‌شود زيرا ممكن است انساني بس عالم باشد در عين حال جاهل نيز باشد ميان علم و جهل منافات نيست همان‌طور كه پوپر مي‌گويد «علم آن است كه جهل هم باشد»: علم آن است كه ابطال پذير باشد.

ليكن ميان عقل و جهل تنافي است جهل يا بي‌عقلي محض است يا عقلي است كه بيش از حد هندسي و اقتسامي شده و در اثر افراطكاري به جهل تبديل شده است. و چون جهل از نوع اول غير فعال و جهل از نوع دوم «فعال» است به اهريمن تبديل مي‌شود.

مرحوم كليني اصول كافي را چنين باب‌بندي كرده است ابتدا «كتاب العقل والجهل» را آورده و حديث‌هاي مربوط به آنها را ثبت كرده سپس «كتاب فضل العلم» را عنوان كرده و حديث‌هاي مربوط به آن را بيان كرده است.