پنجشنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۷

صفحه اول >> کتاب ها => نقد مباني حكمت متعاليه => منطق انبياء ، قرآن و اهل بیت (ع)



دين و دانش

برخي معتقدند كه دين و دانش با هم متضاد و دستكم متعارض هستند برخي باور دارند كه دين عين دانش و علم است و ماركس مي‌گويد: دين افيون جامعه‌هاست.

اما حقيقت اين است كه دين عين دانش است اما نه با منطق فونكوسيوناليسم، دين نه انديشه را جراحي و رياضيمند هندسي مي‌كند و نه جهان هستي را و نه شخصيت انسان را. درست است اگر جامعه جاري بشري به دين بسنده مي‌كرد و با همين روش دين پيش مي‌رفت در اين مدت زماني كه بر او گذشته به اين‌همه مواهب علمي و صنعتي نمي‌رسيد، از شتاب اين حركت بطور فاحشي كاسته مي‌شد؛ اما نظر به تشويق انبياء بر علم پژوهي و صنعت‌گرائي نه تضادي ميان دين و دانش هست و نه هر نوع تعارض ديگر.

با عبارت خلاصه‌تر: انبيا نمي‌خواستند و نخواستند مسئوليت فونكوسيوناليسم را به عهده بگيرند تا تالي‌هاي فاسد آن نيز به عهده آنان باشد. انديشه را بدان حد به مهميز نظم رياضي نكشيدند تا امروز به نادرستي كارشان اعتراف كنند و در سوگ كار اول‌شان به مويه نشينند.

ماكس‌وبر يك سوي سكّه را نشان مي‌دهد: كار دانشمند نسخه دادن براي آينده جامعه نيست زيرا دانشمند پيامبر نيست.

دقيقاً و عملاً نيز مشخص گرديد كه نسخه‌هاي علمي به درد بشريت نمي‌خورد اين نسخه‌ها به جاي سازندگي عامل تخريب گشتند. زيرا منطق جراحي شده نسخه جراحي شده مي‌دهد كه اگر به بخشي از اندام هستي انسان مفيد باشد براي بخش ديگر مضر خواهد بود. ولي پلورآليست‌ها توجه نكردند كه اين شامل منطق انبيا نمي‌شود و مصرانه درصددند كه منطق دين را پيرو منطق‌هاي جراحي شده، بنمايند.

آن سوي سكه اين است: كار انبيا نسخه دادن است زيرا منطق‌شان طبيعي است و اگر حساب تحريفات و تحميلات را جدا كنيم مي‌بينيم كه اديان نه چيزي به ضرر انسان آورده‌اند و نه ناچارند نسبت به «حق»ي كه آورده‌اند شعار «بطلان‌گرائي» بدهند و نه مانعي در راه پيشرفت بشر ايجاد كرده‌اند بل بدان تشويق كرده‌اند.

كدام عنصر از عناصر مسيحيت زمينه دادگاه‌هاي انگيزاسيون را فراهم كرده بود؟ در كدام جمله‌اي از عهد عتيق و عهد جديد عبارت «نه فلك»، «فلك اطلس»، «مسطح بودن زمين» و... آمده بود؟ ارسطوئيسمِ نفوذي بر مسيحيت، اهل دانش را اعدام مي‌كرد و هر كشف علمي را كار شيطاني مي‌ناميد، و به نام دين تمام مي‌گشت.

انگيزاسيون محصول منطق جراحي شده ارسطوئي بود نه منطق انبياء.

قرائت‌هاي مختلف از دين:

قرائت‌هاي مختلف از دين و برداشت‌هاي متفاوت از آن، يك واقعيت است كه بشر توان پرهيز از آن را ندارد. اما اين واقعيت حدي و حسابي دارد يا نه؟ ـ ؟ و اگر دارد حد و حساب آن چيست؟

انسان‌ها پيامبر نيستند وقتي با جهان رو به رو مي‌شوند آن را در يك نظم رياضي تصوير كرده و با ذهن رياضي شده به كاوش در آن مي‌پردازند و اين حق انسان است.

انسان دين را نيز (مانند جهان) در پيش روي خود قرار مي‌دهد، با منطق رياضي شده خود در آن به تحقيق مي‌پردازد و به برداشت‌هاي مختلف مي‌رسد.

قرائت‌هاي مختلف علمي از جهان ـ از باب مثال هيئت بطلميوسي، كپلري، كپرنيكي و نيوتوني هر كدام قرائتي از نظام كيهاني جهان هستند ـ بدين معني نيست كه كپلر دست دراز كرده و نظام واقعي جهان را گرفته آن را ذوب نموده و در سيستم رياضي ذهني خودش به قالب ريخته است. جهان بر سر جاي خودش هست كپلر و نيوتون، من و تو هر نظريه درست و نادرست بدهيم لطمه به واقعيت جهان نمي‌زنيم. در اين كار منطق فونكوسيوناليستي خودمان را به نظام جهان نفوذ نمي‌دهيم و آن را دگرگون نمي‌كنيم.

اما هنگامي كه با همين سياق به سراغ دين مي‌رويم قهراً و لزوماً و الزاماً دين را ذوب كرده و در قالب انديشه فونكوسيوناليته خود قالب‌گيري مي‌كنيم همان‌طور كه منطق و فلسفه ارسطوئي مسيحيت را درست در قالب خويش قالب‌گيري كرد و آن را دگرگون ساخت.

پس بايد توجه كرد برداشت‌هاي مختلف از جهان و از هر شيي‌ء ديگر با برداشت‌هاي مختلف از دين، فرق اساسي دارد.

جنگ مسيحيت ارسطوئي با علم جنگ دين با علم نبود جنگ دو منطق فونكوسيوناليته بود مانند جنگ ليبراليسم با ماركسيسم.

پس: از جهتي بروز قرائت‌هاي مختلف از دين يك واقعه اجتناب ناپذير است و از طرف ديگر بايد از اين واقعيت اجتناب ناپذير اجتناب كرد، راه خروج از اين بن‌بست وجود دارد؟ آن راه چيست؟

مثال: مكتبي بنام «ماركسيسم» به وجود آمد، ايسم‌هاي ديگر به جان آن افتادند و به نقد پرداختند ابتدا منطق سپس فلسفه نظري و آنگاه فلسفه عملي آن را بررسي كردند و شناختند آنگاه بر اساس شناخت‌شان به رد آن پرداختند.

در مورد دين نيز ابتدا بايد منطق آن سپس فلسفه نظري و عملي مبتني بر آن منطق، را شناخت آنگاه يكي از دو نتيجه حاصل مي‌شود:

1 ـ ردّ دين: در اين صورت جائي براي قرائت و برداشت‌هاي مختلف از دين نمي‌ماند، مسئله سالبه بانتفاي موضوع، مي‌شود.

2 ـ پذيرش دين: در اين صورت قرائت‌ها و برداشت‌هاي مختلف مجبورند در درون همان منطق باشند كه پذيرفته شده است. و «حد و حساب» همين است.

مثال: اسلام دين مسيحيت، يهوديت، مجوسيت را به رسميت مي‌شناسد امّا «دين انسانِ» اگوست كنت و دين ماركسيسم را به رسميت نمي‌شناسد. زيرا منطق آن سه، منطق دين است ليكن منطق اين دو منطق فونكوسيوناليسم است.

در اصطلاح اديان چيزي بنام «ارتداد» هست، ارتداد با ادبيات امروزي يعني:

1 ـ رد كردن يك دين.

2 ـ تبديل منطق يك دين به يك منطق فونكوسيوناليته. خواه بصورت ذوب كردن يك اصل و قالب‌گيري كردن آن در قالب منطق ديگر و خواه بصورت ذوب كردن اصل‌هاي متعدد، باشد. مراد از اصل، مسلمات منطق و فلسفه يك دين است.

در اين ميان ممكن است يك چيزي، مقوله‌اي، از خارج به متن دين نفوذ كند و به‌صورت يك اصلي از اصول آن در آيد ردّ چنين اصلي از مصاديق «اصلاح» است نه «قرائت». كه بايد نفوذي بودن آن ثابت شود.