ماكس وبراينك نوبت وبريسم است كه فرو بريزد واگرنه بطور صددرصد دستكم با درصدي معين، آوار شود. پوپريسم جان پوزيتوسيتي وبريسم را از آن گرفته است اثباتگرائي آن را برانداخته و به جاي آن «ابطالگرائي» را گذاشته است. پوپريسم درست مانند لنينيسم خوره جان وبريسم است اگر لنينيسم مدت 75 سال دوام كرد از پوپريسم نيز نميتوان توقع چندان زيادي داشت. همانطور كه لنينيسم در نمود ظاهرش قلّه بلند ماركسيسم و نقطه تماس ماركسيسم نظري با ماركسيسم عملي بود امّا در درونش چاشني و آنتيتز متلاشي كننده ماركسيسم را به همراه آورده بود پوپريسم نيز نسبت به وبريسم دقيقاً همين نقش را دارد. گرچه از ديدگاه يك فرد پوپريست اين سخن من يك نوع پيشبيني و نسخه نويسي براي آينده است اما اين اصل اعلام شده كه «علم آن است كه ابطالپذير باشد» مال پوپريسم است. آيا خود پوپريسم مشمول اين اصل نيست؟ يا پوپريسم علم نيست؟. امروز علاقه و گرايش به نظم طبيعي افزايش مييابد و در قبال آن نفرت از نظم رياضي در انگيزش و هيجان است. زيرا نظم رياضي در اعصار گذشته شگفت و شگفتيآفرين بود، اكنون انسان را احاطه كرده و او را در اين جهان وسيع به تنگناي چهارميخ كشيده است بشر هماره (آگاهانه و ناخودآگاه) سعي ميكند دستكم دمي از اين غل و زنجير برهد. اگر شخصيت اجتماعي افراد در بستر جبرهاي اجتماعي همراه با شتاب نظم رياضي ميدود، شخصيت فردي آنان سخت بيزار است لذا جنگل را به باغ منظم ترجيح ميدهد، جوجه تيغي را (نه اسباب بازي زيباي مصنوعي را) برميگزيند، لاك پشت (حيواني كه قرنها مورد اشمئزاز بشر بود) را روي ميز خانه يا در آغوش كوچك و بزرگ جاي ميدهد، تجارت مجبور ميشود رشتهاي بنام «اكواريم» ايجاد كند، معماري ساختمان ناچار است پاسيوئي در نظر بگيرد. روزگاري انسان از نظم طبيعي به آغوش نظم رياضي فرار ميكرد امروز از سيطره نظم رياضي به نظم طبيعي فرار ميكند. تباهي محيط زيست كه محصول «هندسه انديشه» و «انديشه هندسهاي» است كودنترين افراد را به نوعي وحشت انداخته است. انسان حق داشت اين غول را بپروراند اما اين نيز حقيقت است كه امروز خودش در پنجههاي اين غول اسير گشته است. ماكسوبر وارث واقعي اگوست كنت منطق پوزيتويسم را كه در سيستم كنتي به مدينه فاضله ميانجاميد، سترون كرد. او چكش كوبندهاش را (كه افراد پيامبرنما را با آن ميكوفت) همانطور كه بر سر ماركس فرود آورد بر سر مورّث خودش يعني كنت نيز كوبيد. نه تنها علم و دانش را از نسخه دهي و دهش مدينه فاضله معاف داشت بل شعار «شناخت ايدئولوژي نميدهد» را طوري سرداد كه با «علم براي علم» مساوي گشت. او ميگفت: ما دانشجو هستيم نه كاري با سياست جامعه داريم كه براي آن نسخه بنويسيم و نه در مسؤليت ماست كه جهان يا جامعه جهاني يا فلان جامعه در آينده چگونه خواهد بود. با اينهمه «اثباتگرائي» پوزيتويسم جان منطق او بود. جراحي علم از ايدئولوژي و نفي «تاريخي پردازي» توسط ماكسوبر كه امروز سكوي پوپريسم است، اگر هيچ اثر منفياي نداشته باشد به نظر من دستكم در پروراندن غول مذكور سخت مؤثر بود. تا 50 سال اخير جنبه سود و سازندگي علم بطور روزافزون پيش ميرفت. از آغاز نيم قرن اخير جنبه خسران علم بطور شتابآلود، پيش ميرود. درست است فواره علم روزي به اين وضعيت ميرسيد ولي وبريسم مسير اين حركت را كوتاه كرد. اين سخن را بايد با گستاخي تمام گفت: شعار «علم ايدئولوژي را نميدهد» دست انسان را در تامين نسخه براي كنترل مضرات انديشه هندسي، بست. اينك اهل دانش سراسيمه در صدد كنترل اين غول هستند اما براستي دير نشده است؟ اميدي هست؟ اميد است چنين باشد همه چيز سامان يابد سلاحهاي هستهاي معدوم شود، لايه اوزن نيز ترميم گردد. بدينسان همراه با جريان منطق (و منطقها) به 50 سال اخير ميرسيم در اين مسير سري به اشخاصي مانند دكارت (ف 1650) ـ كه همزمان با بيكن به منطق ارسطوئي تلنگر ميزد و كار براي بيكن و بيكنيسم آسان ميگشت ـ نزديم. همينطور كانت (1804) كه با انتقاد از «جزم انديشي» پايههاي ماترياليسم بيكن را استحكام ميبخشيد گرچه مقوله «معلومات پيش از تجربه» او بنوعي كرسي صدارت را به عقل نظري ميداد. يا هگل (1831) كه اگر بيكنيسم پدر ماركسيسم است هگليسم را بايد مادر آن ناميد نطفه بيكنيسم در رحم هگليسم وجود ماركسيسم را منعقد كرده است ماترياليسم او و ديالكتيك اين، دو نطفه نرو ماده هستند جنين ماركسيسم را منعقد كردهاند و همين تماس وجودي ماركسيسم با هگليسم است كه آن را با برادرش يعني پوزيتويسم ناتني كرده است. و نيز به سراغ شوپنهاور نرفتيم فلسفه او معاصر و همزمان با برادران مذكور (پوزيتويسم و ماركسيسم) امّا با عنصري تعيين كننده، از ارسطوئيسم كه از روي بيكنيسم پل ميزد و از ارسطو به 1860 ميرسيد. گفته شد كه جهان ارسطو از منطق او زاده ميشود ـ فلسفه ارسطو در شكم منطق او جاي دارد، منطقش ابزار فلسفهاش نيست مادرِ آن است ـ شوپنهاور اين حقيقت اعلام نشده بل مخفي داشته شده ارسطوئيان را بطور اعلام شده اصل فلسفي خود قرار داد كه: اگر من نباشم جهان وجود ندارد، اگر انديشمندي وجود نداشته باشد جهاني وجود ندارد. در اينجا نيز بايد گفت: اگر ارسطوئيسم پدر شوپنهاوريسم است دكارتيسم مادر آن است عنصري از آن و عنصري از «من هستمِ» دكارت، اساس فلسفه شوپنهاور را تشكيل ميدهند. عبور از كنار اينان و قرار ندادن آنان در بستر اين بحث نه بخاطر پرهيز از اطاله كلام بل همانطور كه جريان اين بحث نشان ميدهد بدين جهت بوده كه به نظر نويسنده اينان از مراحل فراز «رياضي سازي انديشه» و «رياضيسازي جهان»، نيستند. اين سخن صرفاً به «رياضيسازي» ناظر است نه به اهميت يا عدم اهميت يك فلسفه و يك فيلسوف، همانطور كه پيشتر گفته شد اين مقاله حتي كاري با صحت و عدم صحت، ضعف و قوت، راجح و مرجوح، ندارد تنها به دنبال سير تحول «رياضيسازي» و سرگذشت «هندسه انديشه» است. اما يادي از نيچه و هايدگر خواهم كرد تا احوال آنان در مسئله «رياضي سازي» و «جراحي انديشه و جهان» پرسيده شود. پس از توضيح فوق برگرديم به 50 سال اخير: در اين نيم قرن اخير با پديدههاي شگفتي در عرصه انديشه مواجه ميشويم: 1ـ علم آن است كه ابطالپذير باشد:اين جمله كه ترجيع بند اكثر متفكرين عصر و بينش غالب در عرصه تفكر است با هر معني و مفهومي، نميتواند خالي از اين عنصر باشد كه «علم نميتواند عاري از بطلان باشد». دانش بشري در نابترين ماهيتش 50% جهل است. روح و ساختمان جمله طوري است كه اگر علم بيش از 50% همراه با جهل باشد جنبه علم بودن آن مخدوش ميشود و اگر بيش از 50% جنبه علمي آن باشد ابطال پذيري آن مخدوش ميشود. 2ـ كار علمي محدود به اثباتخواهي نيست، انديشمند ميتواند ابطال خواهي كند.يك قانون دادگاهي از آغاز تا 50 سال پيش بر محافل علمي حاكم بود كه «مدعي نظريه علمي بايد آن را اثبات كند». ولي امروز فرد دانشمند ميگويد: اين يافته من است اگر تو نميپذيري ابطال كن. ابطالگرائي، ابطال خواهي و چسبيدن به «بطلان» در دو مورد اساسي بالا در يك بررسي «جامعه شناسانه شناخت» از كجا ناشي شده است؟ آيا اين سرانجامي است كه سير تكاملي علم به آن رسيده يا يك «ارتجاع» است؟؟ آيا نميتوان اين پديده عظيم را «سرخوردگي» ناميد؟ يا بايد به آن باليد و آن را نقطه اوج انديشه و دانش دانست؟. هركسي هر پاسخي به اين پرسش بزرگ بدهد به جاي خود محترم، اما از نگاهگاه اين مقاله و با پيگيري مسئله «رياضي سازي» و «اعطاي نظم رياضي به انديشه و جهان»، بت شدن «بطلان» مصداق سرنگوني فواره است، فواره كه بلند شد سرنگون ميگردد. فواره رياضي سازي بيش از حد بلند شده بود، اين ساختمان مهندسي شده بيش از حد ظريف شده بود، اين نظم رياضي خواه در انديشه و خواه در موضوع خيلي دقيق شده بود، حوصله و تحمل نظم طبيعي بيش از اين نميتوانست وجود آن را تحمل كند. گويا اينجا نيز آخر خط رياضي سازي پوزيتويسم است بل آخر خط «هندسي كردن شناخت» همه بشرهاست. كُشتي و گلاويزي دو نظم ـ نظم رياضي و نظم طبيعي ـ ممكن بود به جائي منجر شود كه نظم رياضي (يعني علم) از بين برود بدون اينكه سوگمندي در سوگ او بنشيند. پوپريسم از هر جهت و از هر ديدگاه منفي و نادرست باشد از اين جهت كه از ارتفاع بيش از پيش فواره علم ميكاهد و علم را وادار ميكند كه سر تسليم در قبال نظم طبيعي فرود آورد و اين كُشتي موقتاً به كشته شدن علم نيانجامد، يك موهبت است. با اينهمه روشن است كه نيم قرن اخير يك «برگشت» است برگشت به فلّه، فلّهكاري و فلّگي جهان. يك پرهيز است پرهيز از رياضيسازي خواه در انديشه و خواه در موضوع انديشه. 3ـ فونكوسيوناليسم و جراحي ممنوع:نيم قرن اخير سعي دارد حتي الامكان رياضيگرائي علم را (كه علم غير از همان رياضيگري معنائي نداشت) تا حدي كنترل كند از اجنبيت بيش از حد ميان نظم رياضي و نظم طبيعي بكاهد. مهم اين است كه همه اين پديدههاي تحولآفرين بر اساس يك جبر ـ جبر با بار معنائي جامعهشناختي ـ پديد آمدهاند گرچه از زبان و حنجره فردي بنام پوپر اعلام ميشوند. خود پوپر هرگز به انديشه خودش از ديدگاه نظم رياضي و نظم طبيعي ننگريسته است مسئله گلاويزي و درگيري دو نظم براي او و پيروانش هرگز مطرح نبوده و نيست. 4ـ دهكده شدن جهان:سرعت اطلاعگيري و اطلاع رساني، وفور وسائل ارتباط جمعي در راسشان «دِيُو» و الههاي بنام رايانه، جهان را به يك دهكده بل به يك مدرسه واحد تبديل كرده است. چيزي بنام «علم» كه روزگاري غير از نظم رياضي، غير از «تخصّص» معنائي نداشت هم اينك دارد ژورناليته بل ملك بلا منازع عوام ميگردد، دانش بطور فلّهاي رد و بدل ميشود ترازوها بتدريج از بين ميروند، بستهبنديها از اين كالا فاصله ميگيرند، حساب و كتاب رخت برميبندد، «محفل» و محافل علمي معنايش را از دست ميدهد. مراكز علمي، آكادميها، مدرسهها، دانشگاهها صرفاً بنگاههاي واسطهگر ميشوند كه مسائل رياضي شده و تخصصي را به شبكه ارتباط و انتقالات فلّهاي تحويل دهند. |