چهارشنبه ۱۷ شهريور ۱۳۸۹

صفحه اول >> کتاب ها => نقد مباني حكمت متعاليه => تاريخ تحول نظم رياضي و فونكوسيوناليسم در انديشه و علم



هندسه انديشه در قرن 19

منطق ماترياليسم بيكن با خصيصه «اصالة العيني» طول 250 سال (از تولد تا بلوغ) را طي كرد آنگاه در دو بستر قرار گرفت. يا بگوئيم اين منطق در 250 سالگي مرد و دو فرزند از خود به جاي گذاشت: منطق «پوزيتويسمِ» اگوست كنت و منطق «ماترياليسم ديالكتيك» ماركس. هر دو ماترياليسم هستند و جان پدر جان هر دو است فرقي كه دارند در ميزان رياضي شدن است پوزيتويسم نسبت به ماركسيسم انعطاف‌پذير و از شدت نظم رياضي كمتري برخوردار است.

هر دو بنوعي دچار اطلاق‌گرائي هستند و بقول ماكس‌وبر مدعي پيامبري هستند، با ترسيم مدينه فاضله خود، خصلت افلاطوني پيدا كردند.

«ديانت انسانِ» اگوست كنت كه مثلاً قرار بود جاي ديانت‌هاي الهي را بگيرد كالاي بي‌مشتري گشت و در مدينه او كسي ساكن نشد.

جامعه‌عالي (كمونيسم عالي) ماركس، نيز در واقعيت جريانش، شكست خورد، جريان حقيقي آن نيز در جامعه جهاني مفقود گشته است.

منصفانه خواهد بود اگر بگوئيم در عرصه انديشه امروزين جهان، پوزيتويسم كاملاً زنده است اما ماركسيسم مرده است كه همين فرق نيز بدليل شدت و عدم شدت نظم رياضي است. تار عنكبوت دقيق‌ترين و شديدترين نظم رياضي را دارد به همين خاطر آسيب‌پذيرترين و ميراترين شي است.

سخن از صحت و عدم صحت، سخن از حق و باطل نيست كسي مي‌تواند بگويد هر دو باطل‌اند. سخن در اين است كه نظم طبيعي جهان چه‌قدر صبر و حوصله دارد. تا چه حد بر نظم رياضي (نظم مصنوعي) اجازه بقا مي‌دهد ساخته‌هاي انساني خواه ساخته‌هاي فيزيكي او و خواه ساخته‌هاي انديشه‌اي او چه‌مقدار مي‌توانند در اندرون جهان دوام بياورند؟؟؟ در پاسخ اين سوال مي‌بينيم يك كلبه گلي پايائي ندارد، يك ساختمان دقيق مهندسي بيش از آن مي‌پايد، اگر ساختمان مهندسي دقيق بيش از حدّ ظريف شود قوانين مقاومت مصالحي ساختماني ـ قوانين طبيعي ـ در آن فداي رياضي خواهي افراطي گردد، زودتر از كلبه گلي فرو مي‌ريزد.

انديشه بي‌سامان يا انديشه با سازمان ضعيف ديري نمي‌پايد، انديشه با سازمان دقيق مي‌پايد، انديشه با سازمان رياضي‌تر نيز فرو مي‌ريزد.

اگر ارسطوئيسم با آن‌همه دقت رياضي كه داشت مدت زمان طولاني دوام آورد در سايه سه آوانس بود كه به طبيعت رشوه مي‌داد:

1 ـ كلي‌گرائي پردامنه و فلّه‌گرائي در انديشه.

2 ـ كلي‌گرائي در موضوع و عدم تقسيم جهان هستي.

3 ـ درآمدن به لباس‌هاي مختلف ديني.

از ديدگاه ماكس‌وبر بايد گفت ارسطوئيسم هم پيامبري بود و هم نبود بت عياري بود كه به هر لباسي درمي‌آمد، نه مانند افلاطونيسم مدينه فاضله معيني با رياضي همه بعدي مي‌داد كه زماني مدينه‌اش ويران شود و نه دست از مدينه فاضله برمي‌داشت. از اين جهت ابريشمي منعطف بود (گرچه از جهات ديگر سخت و سفت و در شبكه مستحكم لوله‌كشي شده بود) ابريشمي كه شمشير آشيل آن را نمي‌بريد.

چه كسي مي‌تواند ثابت كند كه فناي كمونيسم و بقاي پوزيتويسم بدليل درصد صحت و سقم آنها بوده است؟ در صورتي كه هر دو در پايان راه به يك منزل مي‌رسند. جامعه سوئد يك جامعه پوزيتويست است كه در سوسياليزم اقتصادي (نسبت به حدود نود درصد مردمش) و كمونيسم جنسي، بيش از جامعه‌هائي كه 75 سال بر اساس ماركسيسم اداره مي‌شدند، به كمونيسم رسيده است.

اگر گفته شود فرق اين دو منطق در پيمايش عملي مسير است، مي‌گويم همين يعني فرق ميان رياضي شدن و بيش از حد رياضي شدن، كه تو مو مي‌بيني و من پيچش مو.

قيچي رياضي ماركس احساسات و معنويات را بريد و به دور انداخت، قيچي كنت با همه رياضي‌گرانه (و ماترياليستي) بودنش از اين جراحي بازماند.

نردبان نظم رياضي نردبان سقوط است هر كس بالاتر رود مطابق «قانون سقوط طبيعي» هم سريع‌تر مسير سقوط را خواهد پيمود و هم بيشتر متلاشي خواهد شد.

منطق ماترياليسم ـ بيكنيسم، پوزيتويسم، ماركسيسم ـ پيش‌رفت، موفق گشت. اين تازيانه دراز بر پيكر اسب انديشه بشر طوري فرود آمد و كالسكه زندگي را پرشتاب بر روي ريل منظم و جراحي شده پيش برد كه انسان ناگهان خود را و شخصيت خود را نيز جراحي شده يافت. انسان كمّي، بريده از كيفيت.

ماترياليسم تلنگر عظيمي بود كه از روي پل دوپايه‌اي ـ هندسي كردن انديشه و هندسي كردن جهان ـ عبور كرد و به هندسي كردن خود انسان پرداخت.

باز سخن در صحت و سقم، سعادت‌آفرين يا بدبختي آگين بودن اين منطق نيست سخن در واقعيات است بدون سنجش آنها با حقايق. زيرا هر واقعيت حقيقت نيست و هر حقيقت به واقعيت نمي‌پيوندد ميان اين دو «عموم و خصوص من وجه» است. و هم‌چنين اين مقاله در صدد ردّ يك مكتب و قبول مكتب ديگر نيست و نيز در مقام حتي ترجيح يكي بر ديگري هم نيست.

كانت بموقع به اين حقيقت پي برد كه چون ماترياليسم هستي را جراحي كرده و تنها بخش مادي آن را در پيش روي انديشه قرار داده و دانش خواهي انسان را فقط در اين بستر به جريان انداخته است به نتايج عيني، مشهود، تحول‌ساز در بخش مذكور، خواهد رسيد و رسيد. جامعه بشري را مشعوف و شگفت‌زده كرد. امّا پس از اوج اين حركت، انسان ناگهان مشاهده كرد كه به حس دانش خواهي خود پاسخ نداده است و دانش را كه ماهيت كيفي آن به ماهيت كمّي‌اش مي‌چربد، به كميت محض تبديل كرده است.

كانت به اين حقيقت توجه داد ليكن شتاب تجربه گرائي گوش شنوائي براي اين پيام باقي نگذاشته بود.

كمونيسم عملي شوروي، را بايد نقطه اوج نمودار كمّي‌انديشي جامعه جهاني دانست و سقوط آن را نشان افراطگري ماركسيسم در هندسه ذهن، و هندسه عين، دانست.

از نگاهگاه «جامعه شناسي كلان» ظهور و سقوط شوروي در هر صورت (يعني خواه پديد آمدن آن يك انقلاب حقيقي و مردمي و فرايند عوامل طبيعي «درون جامعه‌اي» باشد و خواه يك انقلاب مصنوعي و دست‌سازِ مراكز برون مرزي باشد و هم‌چنين سقوط آن) در اين مسئله فرق نمي‌كند زيرا از اين ديدگاه يك انقلاب مصنوعي نيز محصول جبري چگونگي‌هاي جامعه واحد جهاني است.

با بيان ديگر: پديده ظهور و پديده سقوط خواه طبيعي و فارغ از هر اراده فردي، باشند و خواه هر دو پديده مصنوعي و يك امر مورد اراده آگاهانه فرد يا هيئت‌هائي باشند، و خواه يكي از آن دو طبيعي و ديگري مصنوعي باشد، در هر سه صورت، هر دوي آنها پديده جبري جريان چگونگي «هندسه انديشه‌اي» جامعه جهان هستند.

پايائي پوزيتويسم كنت بيش از ماركسيسم است مي‌بينيم كه پوزيتويسم جان وبريسم است و دستكم عنصري تعيين كننده در پوپريسم (نيز) هست.