انقلاب و دانشانقلاب از نظر دانش و دانشمندان مورد اختلاف است و چهار نظريه مشخص در اين موضوع وجود دارد: 1 ـ انقلاب يك چيز بد، مضر، آشفتگي، خسارت آفرين و هرج و مرج است. كوچكترين خصلت نكوهيده آن از بين رفتن اموال و جانهائي است كه فارغ از نظارت «عدل و عدالت» از بين ميروند. يعني در سالمترين انقلاب نيز مال و جان عدهاي (بر خلاف اصول و ماهيت خود انقلاب) تباه ميگردد كه از ديدگاه خود انقلاب نيز ناروا، است. اگر بناست تغييري (بنياني يا غير بنياني) در جامعه به وجود آيد، بهتر است بر اساس اصول «تربيت»، «آموزش»، «هدايت»، «مديريت» و در بستر «تدريج» باشد. تدريج را نبايد وانهاد گرچه در صدد يك حركت پرشتاب، باشيم. اين نظريه را بايد «نظريه هندسهگرائي» ناميد. بديهي است طرفداران آن درست در كانون «هندسه انديشه» و در وسط نظم رياضي ايستاده و به انقلاب مينگرند. معمولاً آن دسته از دستاندركاران علوم انساني بويژه جامعه شناسي كه «كلان انديش» نيستند موافق اين بينش هستند. از ديدگاه اينان انقلاب و فتنه هيچ فرقي ندارند. ژانژاك روسو ابتدا يك انقلابي بود پس از پيروزي انقلاب فرانسه به اين بينش گرائيد. و همه ليبرال انديشان كه هندسه انديشهشان بر «اصالة الفرد» استوار است چنين ميانديشند و هميشه از انقلاب واهمه دارند؛ هم واهمه عقلاني و هم واهمه رواني. 2 ـ درست است انقلاب خسارتهائي دارد و گاهي سر از خسارتهاي كلان درميآورد و بايد از آن پرهيز كرد و اصلاحات را بايد به بستر تربيت، آموزش، مديريت، هدايت و تدريج انداخت. ليكن گاهي و در مواردي شرايط طوري ميشود كه چيزي از اينها ساخته نيست و ره چارهاي غير از تن دادن به انقلاب، نميماند، در اين صورت انقلاب يك ضرورت براي پيشرفت و تعالي است. تباهيهاي موردي، كه در انقلابها پيش ميآيد نظر به كلان بودن هدف، اهميتي ندارند. ژانژاك روسو (در پيش از پيروزي) را بايد از صاحبان اين انديشه دانست و همه «كلان انديشان»ي كه رضايت ميدهند گاهگاهي الهه «هندسه انديشه» از سكوي پرستش پائين آيد يا موقتاً پردهاي بر روي آن كشيده شود، طرفدار اين نظريه هستند. 3 ـ اشپنگلر نسبت به انقلاب طوري ميانديشد كه بايد نام آن را «راه ميانه» گذاشت. به نظر او انقلاب نسبت به «هندسه انديشه» آن قدرها اجنبي و خشن نيست بل بنوعي صبغه هندسه انديشه دارد. لزوم و الزام ماهوي نيست كه انقلاب حتماً بايد جنبه آتشفشاني داشته باشد انقلاب خشن نوعي از انقلاب است و خشونت لازمه هر انقلاب نيست. او اصل ماهيت انقلاب را در «مزمن» بودن و سپس «جهيدن» يا «انفجار» نميداند بل اصل آن را در «خزندگي» آن ميداند. تصريح ميكنم كه اين برداشت شخصي من از بينش اشپنگلر است. 4 ـ برخي ديگر كه بايد نامشان را «كلانتر انديش» گذاشت، ميگويند: بحثهاي بالا همگي بيهوده است انقلاب يك رخ داد طبيعي است كه بر اساس يك سري جبرهاي درون اجتماعي، به وقوع ميپيوندد خواه ما آن را مفيد بدانيم يا مضر، پرهيز از انقلاب بيش از يك «خودفريبي» چيزي نيست. پس براي دانشمندان و صاحبان هندسه انديشه لازم است كه به آن بپيوندند موقتاً محاسبات علمي خودشان را كنار بگذارند، و با آن از در ستيز نيايند كه جز شكست چيزي عايدشان نخواهد شد گرچه اين نيز يك امر ارادي نيست و بسته به ماهيت انقلاب است كه كدام افراد را جذب نمايد و كدام را فرا فكند. ماركس سمبل طرفداران اين نظريه است. اين بينش را بايد نوعي «هنر» دانست كه در بالاترين قله ماترياليسم، نگاهي است بر پشت سر، نگاهي به طبيعت، يك رمانتيسم از كانون مكانيسم ماترياليسم. اما ماركسيسم در اين تماشاگه رمانتيسم بيش از لحظهاي درنگ نميكند فوراً در جامعه پس از پيروزي، يك جامعه مكانيكي بس لولهكشي شده، تصوير مينمايد. زيرا جراحي انديشه وقتي كه بالاتر رود اگر در خدمت تن مادي آدمي باشد به همان ميزان نيز جان او را به تنگنا ميكشاند. هميشه چنين بوده در هر منطق و در هر مكتبي، بسته به ميزان هندسي شدن منطق و انديشه آن است. رهبري:1 ـ به نظر ماركس و همگنانش، انقلاب ماهيت صد در صد مردمي دارد. خود رهبر معلول و مولود انقلاب است. براي انقلاب يك كارگر با رهبر فرق ندارد از هر دو كار ميكشد. اين بينش متكي به «اصالة جامعه» و «عدم اصالة فرد» و «معلوليت قهرمان» است. 2 ـ نيچه قهرمان پرست: ميشايد (و يا بايد) نظريه او را در يك «قوس صعودي و نزولي» خلاصه كرد. نقش مردم در حركتها و تحولات اجتماعي در طول تاريخ، اين قوس صعودي و نزولي را ميبايست طي كند و ميكند: در آغاز تاريخ هر تحول و حركت را رهبر ايجاد ميكرد، مردم و شخصيت مردم در دست او مانند موم بود، بتدريج از نقش رهبر كاسته و به نقش مردم افزوده گشت تا حدي كه به دموكراسي ـ اين حاكميت دكان داران، اين نظام زنانه، نظام سفلهگان ـ انجاميد كه نقطه اوج صعودي نقش مردم و مردمسالاري است كه نقش رهبران، تبعي از نقش مردم بل معلولي از نقش مردم است، قهرمان در چنين جامعهاي خوار و ذليل است. اگر مسئله را در فاز انقلابها بنگريم بايد انقلاب فاقد رهبر فرانسه را در اين نقطه مشاهده كنيم. پس از آن كمان نزولي آغاز ميشود بتدريج از نقش مردم كاسته و به نقش رهبر افزوده خواهد شد كه در وسط كمان نزولي نقش قهرمان و مردم پنجاه، پنجاه مساوي خواهد گشت تا روزي كه همه چيز در دست ابرمرد قرار گيرد و «اين حق اوست» و ميبايست از بدو تاريخ تا پايانش اين حق به او داده ميشد. يك انديشمند با سماحت كه لطفي به نيچه داشته باشد ميتواند بگويد انقلاب ايران نشان تحقق نظريه اوست و جايگاه آن وسط قوس نزولي است زيرا انقلابي را كه مردم و رهبر نقش پنجاه، پنجاه در آن داشته باشند بايد نقطه وسط قوس نزولي نقش مردم دانست. كه اين سير جبري همچنان ميرود تا روزي كه هر نوع حركت و تحول اجتماعي در قبضه «سوپرمن» باشد. در اين نقطه است كه «سوشيانس» زردشت و «موعود» اسلام با «سوپرمن» نيچه با هم دست ميدهند بل يك مصداق واحد پيدا ميكنند. تحقق دهكده جهاني، پيشبينيهاي اشپنگلر، هراس كسينجر از تحقق نظريه اشپنگلر، مدينه فاضله آرمان گراياني مانند افلاطون و همگنانش، و شرايط ماهوي حركت امروزي تاريخ، هر كدام رائحهاي به نفع اين فرزند آلمان بيسماركي و پدر آلمان نازيست، ميدهد. تقديم و تاخير انقلاب:اگر انقلاب يك پديده طبيعي است يا درصدي از طبيعي بودن دارد، آيا ميتوان از وقوع آن جلوگيري كرد؟ يا ميتوان وقوع آن را به تاخير انداخت؟ يا ميتوان وقوع آن را جلو انداخت؟. لنينيسم: انقلاب يك پديده طبيعي است اما ميتوان آن را به درنگ يا سرعت واداشت. كمك مالي به فقرا، استمالت از مستمندان، بخار ديگ انقلاب را تخليه ميكند و آن را به تاخير مياندازد و «العكس بالعكس»: عدم كمك به فقرا و خودداري از استمالت مستمندان انقلاب را جلو مياندازد. كسينجر: ميتوان نطفه انقلاب را از بين برد. دستكم بايد براي از بين بردن آن كوشيد و اين كوشش اگر به حذف نطفه آن نيانجامد دستكم آن را در ماهيتش دچار اختلال دروني خواهد كرد. آن «عامل شرق» يا آن «نسيم شرقي» كه اشپنگلر پيشبيني كرده ميتوان آن را خنثي كرد. شوروي كه خود به خود دارد فرسوده ميشود پس بايد با «مائو» دست داد و دست نيكسون دست ليبراليسم غرب است بايد در كف مائو قرار گيرد. ليكن كسينجر ـ بقول مرحوم دكتر فرديد ـ «طلوع مجدد علم از مشرق» راو خواهران هفتگانه ببر را در شرق و جنوب شرقي آسيا نميديد. اين پديده شرق در جاي خود يك «هندسه انديشه» و پيشرفتي در رياضي ذهن و منطق است؛ ليكن نسبت به غرب يك انقلاب يك پديده جبري طبيعي است كه سروري غرب را نشانه گرفته و پايان دادن به آن، هدفش است. و شايد اين پديده نيز موعود اشپنگلر نباشد، پديده ديگري پديد شود. و شايد هيچكدام از اين پيشبينيها كه در عين ماهيت «طبيعتگرائيشان» مولود هندسه انديشه، و هندسههاي انديشهها هستند، روي تحقق نبينند و ماكسوبر بر بام جهان قهقهه سردهد. آنچه كه واقعيت جريان تاريخ بر آن قراردارد فعلاً ليبراليسم و پوپريسم است كه انقلاب را يك پديده نامشروع ميداند حتي با انقلابهائي كه ديگر حضور ندارند و به تاريخ پيوستهاند سرستيز دارد. در عين حال همين ليبراليسم از پستان انقلاب فرانسه شير خورده و بدين فربهي رسيده است. راستي فاصلهها ميان هندسههاي گوناگون انديشه چهقدر كم است!؟! آن به اين و اين به آن چهقدر وابستهاند. |