چهارشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۷

صفحه اول >> کتاب ها => نقد مباني حكمت متعاليه



مقدمه

بهتر است بنويسم «مقدمه‌اي بر مقدمه»؛ زيرا اين دفتر مقدمه‌اي است بر كتاب «تبيين جهان و انسان». پيش از آن كه كتاب مذكور به شكل كتاب چاپ و منتشر شود مطالب آن را در حوزه و دانشگاه تدريس مي‌كردم. در حوزه با اين پرسش روبه‌رو مي‌شدم كه چرا جهان و انسان را در قالب مأنوس و روال مرسوم تدريس نمي‌كنيد؟ و در دانشگاه نيز مي‌پرسيدند: چرا همين متن معارف را كه تصويب شده تدريس نمي‌كنيد؟

در پاسخ هر دو سؤال مي‌گفتم: من مي‌خواهم اين موضوع را مطابق فلسفه قرآن و اهل‌بيت‌عليهم السلام مطرح و بررسي كنم نه بر اساس فلسفه ارسطويي يا فلسفه ارسطويي اسلامي شده.

امّا مي‌دانستم و مي‌ديدم اين سخن براي مخاطبان من سخت گران و تكان دهنده است و در فكر خودم انصاف مي‌دادم كه آنان حق دارند؛ زيرا فلسفه‌اي كه در هر مكان و زمان، در هر ذهن و روان، در خودآگاه‌ها و ناخودآگاه‌ها به‌نام «فلسفه اسلامي» شناخته شده اينك من عنوان «فلسفه ارسطويي اسلامي شده» به آن مي‌دهم.

خودم به هيمنت و نامأنوسي گفتارم آگاه بودم و مخاطب حق داشت در همان آغاز بر محكوميت من حكم دهد: عجب اين ديگر چه سخني است؟! اين چه رفتار و برخوردي است كه با بزرگاني چون ابن سينا، فارابي، صدر المتألهين، حاجي سبزواري و... مي‌شود؟! و فلسفه‌شان نه اسلامي بل «اسلامي شده» معرّفي مي‌شود!

در همين جا به خواننده نيز حق مي‌دهم كه حكم فوق را در مورد من تكرار كند و افزون بر آن بگويد: مگر بزرگان و مفاخر نامبرده و امثال‌شان فلسفه قرآن و اهل‌بيت را نمي‌شناختند؟! و يا ديگري بگويد: مگر قرآن و اهل‌بيت‌عليهم السلام فلسفه‌اي داشته و دارند كه در مقابل فلسفه معروف و شناخته شده ما عنوان شود، چرا تاكنون نامي از اين فلسفه به ميان نيامده يا بدين گونه فراز نگشته است؟ ـ ؟ ـ !

در سر كلاس توضيح مي‌دادم و با پاسخ‌هاي مشروح مخاطبان را قانع مي‌كردم كه:

1ـ قرآن و اهل‌بيت‌عليهم السلام براي خودشان فلسفه ويژه دارند.

2ـ منطق ارسطويي در عين صحت و دقت تنها منطقِ بخشي از آگاهي فلسفي است نه همه آن.

3ـ فلسفه ارسطويي به‌دليل اين كه تنها به منطق ارسطويي اكتفا و اقتصار مي‌كند از تبيين واقعيات و حقايق عيني و خارجي يا باز مي‌ماند و يا دچار اشتباه اساسي مي‌شود.

4ـ ارج و عظمت علمي و فلسفي بزرگان ما همچنان به جاي خود محفوظ است ما امروز به شخصيت علمي يك فردِ «دكارت شناس» و يا متخصص در فلسفه كانت و حتّي متخصص در فلسفه نيچه ارج مي‌نهيم تا چه رسد به شخصيتي مانند ابن سينا كه هم ارسطوشناس است و هم متخصص در فلسفه او، و نيز ابن سينا و امثالش بودند اين فلسفه را كه بيش از دويست و چند مسأله نداشت به صدها مسأله رسانيدند.

مطرح كردن ـ و به اصطلاح منتقدان ـ عَلَم كردن چيزي به نام «فلسفه قرآن و اهل‌بيت‌عليهم السلام» در حوزه و كنار گذاشتن متن مصوب كتاب معارف در دانشكده نه چيزي از شخصيت بزرگان ما مي‌كاهد و نه رايحه‌اي از جسارت به ساحت شامخ آنان، دارد. آنان مفاخر علم و فرهنگ جامعه فرهيخته ما هستند.

خوش‌بختانه روحيه‌اي كه امروز بر بينش و فرهنگ محافل علمي ما حاكم است اذعان دارد كه انتقاد علمي به هيچ وجه داراي عنصر «جسارت» به ساحت شخصيت دانشمند مقابل، نيست مگر شخص منتقد واقعاً نيت ناستوده داشته باشد.

مطالب و جزوه‌هاي تدريسي به‌صورت كتاب «تبيين جهان و انسان» منتشر شد و موضوع از «درون كلاس» به جامعه رفت هر دو پرسش (كه در آغاز بيان كردم) در سطح وسيعي از سوي حوزويان و دانشگاهيان مطرح گشت به‌ويژه درگيري من با برخي از اساتيد محترم دانشگاه كمبريج كه در مطبوعات آمد (ومن مدعي بودم مطلبي كه حضرات به‌عنوان كشف جديد اعلام كرده‌اند از كتاب من است كتابي كه خودم به كمبريج فرستاده‌ام) بر مسأله دامن زد و بر حساسيت‌ها نسبت به قبل افزوده شد.

اين بار توضيح و ارايه پاسخ به پرسش‌هاي فوق دشوار بود با محيط كلاس فرق مي‌كرد به‌ويژه آن فرصت و مهلت كه مخاطبان درون كلاس به گوينده مي‌دهند اين ايثار در محيط جامعه دچار مضايقه مي‌شود و در بيشتر مواقع سخن به‌جايي نمي‌رسيد و نمي‌رسد.

در اين ميان آنان كه با من هم عقيده و هم باور بودند نه تنها پيشنهاد بل اصرار مي‌كردند كه:

اكنون كه عنوان «فلسفه قرآن و اهل‌بيت» را فراز كرده‌اي لازم است آن را به‌صورت مدوّن و منسجم ارايه‌دهي.

مي‌گفتم: بخش وجود شناسي، كيهان شناسي، انسان شناسي و نيز اصول جامعه شناسي فلسفه قرآن و اهل‌بيت‌عليهم السلام را در كتاب «تبيين جهان و انسان» و بخش «عين و ذهن شناسي» آن را در كتاب «گذري بر جامعه شناسي شناخت» تدوين كرده‌ام. گرچه كافي نيستند ـ وهيچ كتابي در هيچ علمي كافي نيست تا چه رسد به نوشته‌هاي من كه با بضاعت كم رشته شده‌اند.

آنچه مانده بخش «رابطه خدا با انسان» از قبيل مسائل جبر و اختيار، قضا و قدر و نيز جبرهاي اجتماعي و سنت‌هاي الهي است كه در مقدمه تبيين جهان و انسان به آينده موكول كرده‌ام.

وانگهي: بنا نيست همه كارها را من انجام دهم مطالبي را طي چند دوره در حوزه و دانشگاه تدريس كرده‌ام كه به‌صورت دو كتاب آمده است، گمان نكنم اين كار لزوماً و الزاماً چنين مسئوليت بزرگ و گسترده و فراخ را متوجه من كند.

سرانجام منفعل شدم به‌ويژه پژوهشگري از بستگان نزديك خودم متقاعدم كرد كه دستكم دلايلِ روي‌گرداني خودم از فلسفه ارسطويي را روي كاغذ بياورم مشروط بر اين كه تنها مطالب را تقرير نمايم و او تنظيم و ترتيب و پي نويس‌هاي لازم را انجام دهد و چنين شد. از زحمات و اهتمام وي كمال امتنان و تشكر را دارم.

البته وي به برخي از سخنان من انتقاد دارد و هنوز هم باصطلاح نق مي‌زند. نظرش براي خودش محترم.

پس از مراحل تقرير، پاكنويسي و تنظيم كتاب نكته‌اي در زمينه دو پرسش زير به ذهنم رسيد:

1ـ چرا انبياء، قرآن و اهل‌بيت‌عليهم السلام سخن‌شان را بر منطق ارسطوئي (بل بر هر منطق شناخته‌شده بشري) استوار نكردند؟.

2ـ ردّ يك بينش، ردّ يك مكتب اگر صادقانه باشد يك كار علمي است امّا چينش يك مكتب بر سازمان منطقي غير از منطق خودش، براستي يك كار علمي است يا يك كار نا به هنجار؟ ـ ؟.

چهارده صفحه در اين مورد تحت عنوان «هندسه شناخت» نوشتم تا پاسخ دو پرسش فوق باشد وقتي آنها را پاكنويس كردم 95 صفحه با برگ‌هاي دستنويس گرديد و بعنوان بخش اول كتاب جاي گرفت.

بايد به چهار نكته تصريح كنم:

1ـ هر چه در متن كتاب آمده مسؤليتش با خود من است.

2ـ كاري كه انجام داده‌ام قدم اول است به همين دليل نيز از خامي و نقص خالي نيست. ديگران بايد تكميل كنند. به اميد آن روز.

3ـ در اين نقد ـ نقد فلسفه ارسطويي شامل حكمت متعاليه ـ كاملاً بي‌تعارف، صريح، رك و روشن عمل كرده‌ام. با همان سنت طلبگي حوزوي.

در درون كلاس حوزه يك طلبه معمولي سخن بل مبناي مثلاً علامه حلّي (رحمة اللَّه عليه) را به باد انتقاد مي‌گيرد و باصطلاح منكوب مي‌كند؛ ليكن در پايان كلاس همان طلبه خودش را طلبه معمولي مي‌داند و حلّي را حلّي.

بايد اعتراف كنم شايد در روش من رايحه‌اي از سبك مرحوم ابن ادريس در قبال مرحوم شيخ طوسي، وجود داشته باشد؛ زيرا گمان مي‌كنم وضعيت امروزي ما در قبال فلسفه ارسطويي اسلامي شده، همان وضعيت است كه در عرصه فقه در برهه پس از شيخ طوسي‌رحمه الله بر محافل فقهي ما مستولي شده بود.

4ـ در مقابل روش فوق نه‌تنها از هر نوع انتقاد استقبال مي‌كنم بل توقع دارم با همان روش، مطالبم را انتقاد كنند و نقاط و نكاتِ ناصحيح گفته‌هايم را برايم روشن كنند.

هميشه به طلبه‌ها و دانشجويان گفته‌ام: ما جهلمان را به مدرسه و دانشكده آورده‌ايم اگر جهلي نداشتيم هرگز به اين محيط نمي‌آمديم پس نبايد از فراز شدن جهل مان هراس داشته باشيم.

مرتضي رضوي

17/6/1379