10ـ منشأ هنجارها و ناهنجارها:انسانها از قديم به مفهوم «خوبي» و «بدي» باور داشتند. و آنها را به عنوان يك واقعيت مسلّم و خدشه ناپذير تلقي ميكردند. ظاهراً براي اولين بار در ميان دانشمندان اسلامي اين مطلق انگاري به زير سؤال رفت و دانشمندان اسلامي را به دو گروه مشخص، با دو مكتب مشخص تقسيم كرد: شيعه و معتزلي در يك جانب، و اشعري در جانب ديگر اشعريها معتقد شدند كه «حسن» و «قبح» ماهيّت «حقيقي» ندارند و صرفاً دو مفهوم «اعتباري» و «قرار دادي» هستند. كه با اصطلاح مباحث ما با معناي «مصنوعي» مساوي ميشود. تنها فرقي كه هست اين است كه توجه آنان به مصاديق حسن و قبح از دريچة شريعت اسلام بود. يعني «قرار دادهاي اجتماعي» كه قرار گذارندهاش خدا و شارع است. كه اين سبك به نوعي از كليت مسئله ميكاست. و به عبارت ديگر بستر بحث آنها كلامي بود نه فلسفي. اما بايد اذعان داشت كه آنها صريحاً نميگفتند كه حسن و قبح دو مفهوم عاري از حقيقت هستند. بل لازمة تبيينشان در اين موضوع، همين بود و هست. يعني همان طور كه در مبحث جرم و جزا و نيز مالكيت گفته شد حقيقي و اعتباري بودن مالكيت بدين معني نيست كه اگر كسي به اعتباري بودن مالكيت معتقد باشد حتماً بايد به حذف آن و زايد بودن آن، نظر بدهد. اشعريها نيز نميگويند: چون حسن و قبح دو مفهوم صرفاً اعتباري هستند، پس بايد حذف شوند و ناديده گرفته شوند. پس از ماجراي اشعريه، دومين تكاني كه به اطلاق انگاري فوق داده شد و سؤال، بل سؤالهاي بزرگي روي آورد، نهضت علوم انساني غربي بود. اين نهضت خيلي جديتر از اشعريه و در عبارات و تعبيرهاي صريحتر و روشن و نيز با دامنة فراگيرتر به طرح سؤال پرداخت. قبل از آن در متون قديمي يوناني جسته و گريخته الفاظي بر عليه «حقيقي بودن هنجارها و ناهنجارها» ابراز شده بود. و همچنين هنگامي كه چهار چوبة فلسفه يوناني با ضربه تجربه گرائي در علوم انساني متلاشي شد و اروپا شكل و بستر ديگري به فلسفه داد، زمينهاي براي تشكيك در مورد هنجار و ناهنجار پديد آمد. ليكن اين زمينه كافي نبود تا انديشة عصيانگرانهاي را با اين شدت بر عليه اطلاق انگاري فوق به وجود آورد. ميخواهم صريح بگويم (و به صراحت علاقه دارم، خواه در همه جا درست باشد يا نه) كه من معتقدم (يا بفرمائيد: من متهم ميكنم) علوم انساني غربي را بر اينكه «ماهيت عكس العملي» دارد، و كمتر از «ماهيت عمل بودن» برخوردار است. و لذا لفظ «عصيان» را به كار بردم. در اثر درگيري با برنامههاي قرون وسطائي كليسا ابتدا مفهوم هنجار و ناهنجار محكوم گرديد سپس كوششها و سعيها به جريان افتاد كه دلايلي براي اين محكوميت دست و پا شود. گرچه عبارت فوق از جهتي سزاوار لقب «كلام غير علمي» است ليكن دستكم سؤالي است كه براي يك فرد رخ داده است، آيا طرح سؤال و ابراز يك نظر، كار غير علمي است؟. اين تاريخ علوم انساني و اين هم شما. تنها كافي است كتاب «تاريخ مردم شناسي» نوشتة ه رـ هيس را مطالعه كنيد. البته قبلاً نيز همين اتهام را در قالب لفظ ديگر ابراز نمودم كه «شتابزده سعي كردند جاي خالي تبيينهاي كليسا را پر كنند». اما كسي به آن عبارت اتهام غير علمي نميزند. در حالي كه جز تفاوتي در لفظ، فرقي ندارند. گويا نظريه اكثريت بر اين است كه بايد در ابراز نظريهها هم روان شناسانه پيش رفت يعني مطالب را در ميان خامة لذيذ گذاشت. چرا اين مسئله را طول دادم؟ براي اينكه رابطة همين مسئلة كوچك را با موضوع هنجار و ناهنجار بررسي فرمائيد. خصوصيت بارز نهضت علوم انساني در بررسي مسئلة هنجار و ناهنجار، عينيت گرائي آن است. (كه با سبك كلامي اشعريه و قالب «فلسفي، تعقلي محض» يوناني كاملاً متفاوت است) كه همان منطق پوزوتيويسم اگوست كنت ميباشد. كمترين رهآوردي كه اين سبك و منطق در اين مسئله داشته عبارت است از اينكه: به طور مسلم بخشي از هنجارها و ناهنجارها كه در عينيت جوامع هستند، سيال ميباشند. چيزي در جامعهاي هنجار شناخته ميشود و در جامعة ديگر همان چيز ناهنجار تلقي ميشود. مثلاً «همجنس بازي» در اكثر جامعههاي قريب به اتفاق يك ناهنجار مسلم شناخته ميشود، در حالي كه همين رفتار در جامعهاي مثل سوئد يك عمل هنجار، بل معصومانه خوانده ميشود. اگر مثال مذكور را از پديدههائي بدانيم كه در اثر خود همين علوم انساني پديد شده و بگوئيم استشهاد از اين پديده براي خود پديد آورندهاش نوعي مصادره به مطلوب است و استشهاد نادرستي است، در عوض مثالهاي ديگري وجود دارند كه بيترديد از محصولات جريانهاي علوم انساني نيستند. در هندوستان داماد را سوار فيل كرده و با طمطراق به خانة عروس ميبرند، درست بر عكس جامعههاي ديگر. در تاريخ هم نمونههائي است مانند: ازدواج ايرانيان باستان با خواهر و مادر.[1] و مانند قرباني كردن انسان در مقابل بتها. بدين صورت اطلاق انگاري مذكور دستكم در عينيت عملي جامعهها در هم شكسته ميشود. اما در هم شكستن اين اطلاق در عينيت كافي نبود كه ثابت كند در «حقيقت» هم هنجار و ناهنجار حقيقي وجود ندارند. زيرا واقعيات گاهي با حقايق مطابقت ميكنند و گاهي بر خلاف آنها واقع ميشوند. وقتي مسئله تمام ميشود كه همة هنجارها و ناهنجارها سيال باشند، در حالي كه تعداد معدودي از آنها در عينيت سيال هستند. و اكثر آنها در همة جامعهها ثابت و پايدارند. طرفداران «اعتباري بودن هنجار و ناهنجار» ميگويند: اين سنتها و عادتهاست كه رفتارهائي را هنجار و رفتارهائي را ناهنجار ناميده است. اين دانشمندان در اين بينش به نسبتهاي مشخص ابراز عقيده ميكنند. بعضيها چيزهائي از قبيل «قتل» را حقيقتاً ناهنجار ميدانند. و بعضي ديگر حتي قتل را هم ناهنجار حقيقي نميدانند. ليكن اجراي عملي هنجار و ناهنجار را در جامعه خواستارند كه درست مانند آن بينش ميشود كه مالكيت را پديده مصنوعي ميداند ولي به لزوم آن نيز معتقد است. و برخي ديگر انسان را از قيد هر گونه هنجار و ناهنجار رها ميكنند كه ماكياول به اين باور تصريح كرده است. مخالفين اين نظريه (با اينكه سيال بودن برخي از هنجار و ناهنجارها را در هر جامعهاي مصنوعي و سيال ميدانند) اصل را بر اين ميگذارند كه اكثريت آنها غير مصنوعي و طبيعي بوده و هر كدام به نسبتي ريشه در نهاد انساني دارند. اين گروه موارد زيادي از مثالهائي «كه براي سيال بودن هنجار و ناهنجار آورده ميشود» را نوعي انحراف اجتماعي و «بيماري رواني شايع» ميدانند. و اكيداً به سمبلي به نام «شهر لوط» باور دارند. يعني همان طور كه جامعة شهر لوط يك جامعة بيمار بود و بصورت يك واقعيت عاري از حقيقت پديد گشته بود هنجاريت همجنس بازي در سوئد نيز يك بيماري و واقعيت تهي از حقيقت است. و مثالهاي ديگر نيز همين طور. به نظر اينها تنها رسومي مانند «كوچانيدن داماد با آئين خاصي به خانة عروس در هند»، ميتواند نمادي از سياليت باشد و يك هنجار مصنوعي محسوب شود، همچنين عكس آن جامعههاي ديگر. اما سخنگويان اين نظريه بايستي به يك سؤال اساسي پاسخ دهند كه آيا كداميك از دو رسم عروسي با طبع نهادي انسان سازگار است؟ آيا نهاد انسان نسبت به هر دو بيتفاوت است؟ و بر فرض پذيرش بيتفاوتي، بايد به دنبال علت يا عللي كه موجب شده اكثر جامعهها عروس را به خانه داماد بكوچانند، چيست؟ قضيه در چشم انداز فلسفي از يك حالت رياضي برخوردار ميگردد، نهاد انسان هر چه هست نميتواند نسبت به يك پديدة اجتماعي بيتفاوت باشد. خواه معتقد باشيم كه همة هنجارها و ناهنجارها مصنوعي و صرفاً اعتباري و قراردادي هستند و خواه معتقد باشيم كه همة آنها غير مصنوعي و طبيعي و داراي ريشه در نهاد انساني هستند. و خواه آنها را به دو دسته تقسيم كنيم. بنابراين، مسئله خيلي پيچيده و مشكل و بسي بزرگ است، به حدي كه با قرار گرفتن زير چتر «تفكيك علوم» و سلب مسئوليت از اقتضاهاي رشتههاي مختلف علمي نميتوان سر به زير انداخت و همين طور پيش رفت، كه: بلي من فقط انسان شناسم يا فقط جامعه شناسم و كاري با علوم هم خانوادة آن يا فلسفه ندارم. هرگز يك شيمي متضاد، يا ناهماهنگ با فيزيك قابل قبول نيست. چگونه ممكن است يك «مردم شناسي» ناهماهنگ با «انسان شناسي» پذيرفته شود؟ يا يك جامعه شناسي متضاد با مسلمات فلسفه در مورد انسان؟ آيا اصول فلسفي مسلم (مسلم در هر مكتب فلسفي ـ مسلمات عقلي حالت رياضي دارند.) اجازه ميدهند كه هنگام بررسي يك پديدة اجتماعي رابطة آن پديده را با نهاد انسان ناديده بگيريم ـ ؟ بيترديد نهاد انساني نسبت به هر پديدهاي يا جاذبه دارد و يا دافعه و يا نسبت به آن بيتفاوت است. صورت اخير محال است مگر اينكه گفته شود اساساً انسان نهادي ندارد. و لازمة اين سخن حذف علوم متعددي از خانواده همين علم است كه از آن بحث ميكنيم، از قبيل: روان شناسي، روان كاوي و روان آسيب درماني. گويا يكي از مصاديق بارز ندانم كاريها و «جهالة العارف»ها در تاريخ، همين رفتار تعداد زيادي از دانشمندان علوم انساني است كه:كبك سر اندر برف كرد تا نبيند كسي را و به خود تلقين كند كه كسي هم او را نميبيند. حقيقت اين است كه هيچ دانشمندي در اين مسئله حرفي، تحليلي، تزي، تبييني ندارد كه حتي خودش هم بتواند به آن كاملاً معتقد باشد. فرويد در توجيه بينش خود در مسئلة «شبكة تحريم جنسي با محارم» دست به دامن آداب و رسوم بعضي از بوميان ميشود. جاندارترين نمونهاي كه او از اين مردم شناسي آورده است «گريز داماد از مادر زن» است. و نتيجه ميگيرد كه تحريم مادر براي كوتاه كردن دست پسران از مادر است تا او را از دست پدر نگيرند. و همچنين تحريم مادر زن براي ممانعت از داماد است. اما معلوم نيست فرار داماد از برادر همسر خودش براي چيست؟ اين قرار داد براي ممانعت از چه چيزي است؟ ما به سراغ بوميان نميرويم، مسئله را در همين بيخ گوشمان مشاهده ميكنيم سنت و رسمي را كه فرار و گريز داماد در دوران نامزدي از همة فاميل همسر را نشان ميدهد و آشكار شدن داماد در منظر آنها و ديدار با آنها يك ناهنجار شناخته ميشود.[2] اين روش فرويد براستي يك روش غير علمي است. زيرا اولاً با به دست آوردن يك نمونه نميتوان بار يك «استقراء» كامل را بر آن بار كرد. ثانياً اگر اين كار را يك كار علمي بدانيم بايد يك نتيجة علمي بدهد نه يك نتيجة كلي فلسفي. كه بنابراين همة تحريمهاي جنسي در همة جوامع براي سد سازي و مانع تراشي است. ثالثاً وقتي فرويد ميتواند نتيجة مطلوبش را بگيرد كه مقدمهاش صحيح باشد. ما كه با نژاد زرد آشنائي كامل داريم از نزديك در مييابيم و مشاهده ميكنيم كه آنچه داماد را وادار ميكند كه از روبرو شدن با اعضاي خانوادة عروس، خودداري كند «شرم» است. يعني صرفاً يك احساس دروني. حالا اين شرم چيست و چگونه پديدهاي است، موضوع ديگري است كه در زير بحث خواهد شد. اما با اين همه سؤال و جاي نقد و خلاءهاي وسيع در اين بينش، بينش طرفداران «حقيقي بودن هنجار و ناهنجار» نيز وضعيت بهتر از آن ندارد. زيرا باز با سؤال بزرگ منشأ روبروست، كه: بر فرض پذيرش حقيقي بودن و غير مصنوعي بودن پديدة هنجار و ناهنجار، منشأ اين پديده در نهاد انساني چيست؟. رابطة اين پديده با درون وجود انسان به چه نحوي تبيين ميشود؟ چرا حيوانات چيزي به نام هنجار و ناهنجار ندارند؟.
|