چهارشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۷

صفحه اول >> کتاب ها => تبيين جهان و انسان => کردار انسان



رابطة كردار با جسم و جان انسان

چگونگي كردار انسان، در چگونگي جسم او نيز تأثير دارد. و همچنين در چگونگي جان او. اشتباه نشود، بحث در همين جسم دنيايي و جان دنيايي است. مكتب‌هاي مختلف روانشناسي اجماعاً معتقدند كه «جرم» در قيافه «مجرم» تأثير دارد. و از قديم هم مردم به اين اصل ايمان داشته‌اند و دارند. مي‌گويند «از قيافه فلاني جلادي مي‌بارد» و... از طرف ديگر كردار ناهنجار در جان انسان نيز تأثير دارد و در نتيجة اين دو تأثير مغز و انديشه مجرم نيز تأثير مي‌پذيرد، و اين روند منجر مي‌گردد كه معيارها در انديشة فرد دگرگون شوند. خوب‌ها در نظر او بد و بدها در نظرش خوب جلوه كند.

اين دگرگوني در خط نسبيت، درجات مختلف دارد، تامي‌رسد به حدي كه در نظر او هنجار كاملاً ناهنجار مي‌شود و ناهنجار به هنجار تبديل مي‌گردد. «ارزش»ها در نظر او «ضد ارزش» و ضد ارزش‌ها ارزش مي‌شود.

انسان‌ها با همديگر تفاوت فكري، سليقه‌اي، بينشي داشته‌اند و دارند. ليكن جرم موجب افزايش فاصلة بينش‌ها و تفاوت شديد در «طرز تفكر»ها مي‌گردد.[1] افراد مجرم نمي‌توانند با همديگر به اتحاد فكري برسند.[2]

چگونگي برداشت‌ها از نعمت‌ها و لذايذ، نيز بسته به جرم و عدم جرم، و نسبت جرم است. يك فرد سالم به يك شاخة گل نگاه مي‌كند مي‌گويد «زيباست». و يك مجرم نيز به همان گل نگاه مي‌كند و مي‌گويد: «زيباست». ليكن اين جمله واحد در پيش هر كدام از آنها معنايي دارد متفاوت از آن ديگري. فرد سالم هم برادري دارد مي‌گويد «برادرم» يك مجرم نيز مي‌گويد «برادرم»، ولي هر كدام برداشت خاصي از لفظ و معناي «برادرم» دارند متفاوت با آن ديگري.

و همين طور است «من هستم»، «مادر دارم»، «ثروت دارم»، «علم دارم» و... و... «خانه‌ام»، «همسرم»، «اين پسر من است»، «اين كتاب من است». يعني رابطة فرد مجرم با همه چيز غير از رابطة فرد سالم با آن چيزهاست.

جرم باعث مي‌شود كه به تدريج «كيفيت‌ها» در عالم درك او جايشان را به «كميت‌ها» بدهند: و در نتيجه فرد مجرم مجبور مي‌شود تا به كيفيت‌هاي مصنوعي روي آورد. كيفيت‌هاي طبيعي طبيعت، برايش كافي نيستند. زيرا از درك آنها عاجز است. ولي فرد سالم هميشه شاد و به اصطلاح «نشئه» است و نيازي به ايجاد شادي‌هاي مصنوعي ندارد.[3]

فرد مجرم آن لطافت و «حساسيت برداشتي» كه لازمة طبع انسان است، را از دست مي‌دهد و «مُقمَح» مي‌شود. در عين حال گمان مي‌كند كه برداشت او از لذايذ دنيا بيش از ديگران است.[4] او نمي‌فهمد و گمان مي‌كند كه بهتر از هر كسي مي‌فهمد.

اكنون برمي‌گرديم به يك مسأله از مسائل معاد: قبلاً بيان گرديد كه ماهيت بهشت، مثبت است، و ماهيت دوزخ منفي. در اينجا هم گفته مي‌شود كه ماهيت فرد بهشتي مثبت است. يعني همساز و همگون با ماهيت بهشت است. و ماهيت فرد مجرم منفي است، در روز محشر جلو درب بهشت مأمور نگذاشته‌اند كه از ورود بدكاران ممانعت كند. راه باز است و ورود آزاد. ليكن يك فرد مجرم نه توان رفتن به بهشت را دارد و نه مي‌تواند برود. زيرا ساختمان جسم و جان او در اثر اعمالش، و ماهيت وجود او با بهشت سازگار نيست.

مثال: يك ماهي را از مردابي بگيريد و بياوريد در يك كاخ مجلل روي قالي‌هاي پر ارج قرار دهيد. چند نفر هم پيش‌خدمت و پس‌خدمت برايش فراهم كنيد و... و... اما اين الطاف شما به درد آن ماهي نمي‌خورد. لجن‌هاي مرداب براي او بهتر و سازگارتر است از اين نعمت‌ها كه شما به او مي‌دهيد.

(اين فقط يك مثال است و گرنه مسأله چيز ديگر است و با حقيقتي ديگر. و براي نزديك شدن ذهن چاره‌اي از مثال نيست) و بنابراين، آن قبيل افراد كه حد نصاب گناه‌شان بر حد نصاب ثوابشان مي‌چربد، بايد مدتي در دوزخ به سر برند تا وجودشان تصفيه و تسويه شود، تا ماهيت وجودشان با ماهيت بهشت سازگار گردد. آنگاه از دوزخ درآمده و به بهشت خواهند رفت. اينها غير از مجرم‌هايي هستند كه خالد در دوزخ خواهند بود.



[1]. زيرا حق فقط يك راه دارد امّا انحراف انواع و اشكال متعدد دارد و انسانها پس از خروج از راه حق قهراً در راه‌هاي متعدد و مختلف قرار مي‌گيرند «و انّ هذا صراطي مستقيماً فاتبعوه و لا تتبعوا السبل: اين است راه من كه مستقيم است پس پيرويش كنيد، و پيروي نكنيد از راهها تا شما را متفرّق و پراكنده كند از راه خدا ـ 153، انعام».

[2]. يكي از شخصيت‌هاي معروف غربي گفته است «هرگز دو متحدي را نديدم مگر اينكه دشمن‌ترين افراد بودند نسبت به همديگر». اين سخن درست است ولي تنها در مورد مجرمين.

[3]. البته معناي فرد سالم و «فرد مؤمن» و مصداق آن در نظر است.

در فرهنگ عامي هر فردي را كه بدليل عجز و ناتواني از جرم، سيماي فرد بي‌آزار را دارد مؤمن مي‌گويند. و بدين جهت همة عاجزها و درمانده‌ها و وامانده‌ها را مصداق مؤمن و فرد سالم، مي‌دانند. و اين بينش عاميانه موجب شده كه خيلي از اصول انسانشناسي، رفتار شناسي و جرم شناسي، و رابطه انسان با جرم، در تبيين اسلامي ناشناخته بماند. و اصول علمي اسلامي در اين موضوعات، جاي خود را با انگيزه‌هاي احساساتي و عواطفي، عوض كند. عواطف و احساسات در اسلام جايگاه ارجمندي دارند. ليكن وقتي كه قلمرو اصول علمي را نيز مسخر مي‌نمايند، در هر دو زمينه و هر دو اصول، در هم آميخته يك سيماي متشتت از تبيين‌هاي اسلامي، حاصل مي‌گردد.

اكثر افراد عاجز كه از ارتكاب جرم‌ها به دورند. ايده‌آل‌شان و آرزوي مهم‌شان، رسيدن به كميت‌هائي است كه افراد مجرم به آنها رسيده‌اند، يعني معيارهاي اين افراد فرقي با معيارهاي مجرمين ندارد. و همينطور است عكس قضيه. هستند افرادي كه كميت‌ها را در اختيار دارند، ليكن معيارهايشان معيارهاي سالمي است. و بزرگ مشكل بشر اين است كه همه فكر مي‌كنند كه معيارهايشان سالم است.

[4]. آيه‌هاي 8 و 9 سوره يس: انّا جعلنا في اعناقهم اغلالاً فهي الي الاذقان فهم مقمحون ـ و جعلنا من بين ايديهم سداً و من خلفهم سداً فاغشيناهم فهم لا يبصرون: ما قرار داده‌ايم در گردن مجرمين غلّهائي (و آنها طوري به گردن آنها پيچيده است) كه فاصله سينه و چانه‌شان را پر كرده است و در نتيجه آنها مقمح هستند ـ و قرار داده‌ايم چپ و راست و پيش رو و پشت سرشان سدي و پوشانيده‌ايم آنها را، پس آنان توان ديدن ندارند.

گناه انعطاف پذيري و آن حساسيت به هستي و پديده‌هاي هستي، را از انسان سلب مي‌كند و او را مقمح مي‌‌گرداند. مقمح يعني كسي كه گردنش خشكيده و توان توجه و انعطاف به اطراف را ندارد و همچنان سر به هوا مي‌ماند و حركت او در جهان يك حركت «كرگدني» است. جان گناهكاران حالت كرگدني دارد. گرچه كرگدن هم خودش را حسّاس و انعطاف‌پذير مي‌داند و معتقد است كه لذايذ را مي‌شناسد.

گناه مانند يك حصار تنگ مسين، جان گناهكاران را در ميان مي‌گيرد و رابطة طبيعي جانش را با جهان، قطع مي‌كند. و در نتيجه يك رابطة ديگر جايگزين آن مي‌شود، و مشكل اينجاست كه او گمان مي‌كند كه بهترين و سالمترين رابطه با جهان و اشياء جهان را او دارد، و اين مشكل به داوري نخواهد رسيد مگر...

در قرآن در مورد بدكاران دستكم در پنج آيه لفظ «لا يبصرون» يا لفظي كه در معناي آن است، آمده است. در حالي كه گناهكاران معتقد بودند كه بهتر از هر كسي مي‌بينند. و همچنين لفظ «لا يفقهون»: درك نمي‌كنند.

توضيح: اين مباحث به «انسانشناسي» و علوم فرعي آن مربوط است. و مقصود از طرح اين مسائل در اينجا مقدمه و زمينه چيني است براي يك مسئله از مسائل معاد و محشر. و لذا آنچه در اينجا آمده يك صورت كامل و مشروح نخواهد داشت.

شرح كامل اين قبيل از مسائل را در سطح اصول در «انسان شناسي» و در سطح فروع و فرعي در «روان شناسي» و «رفتار شناسي» و در سطح رابطه فرد با فرد، و رابطة جامعه با فرد و بالعكس، در «جامعه شناسي» بايد بررسي كرد.