چهارشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۷

صفحه اول >> کتاب ها => تبيين جهان و انسان => کردار انسان



تجسم عمل

چگونگي سزاها و جزاها در معاد

وقتي كه سخن از معاد به ميان مي‌آيد اولين چيزي كه به ذهن ما مي‌آيد مجازات و مكافات است. فوراً صحنة يك دادگاه بزرگ در ذهنمان حاضر مي‌شود كه افراد را محاكمه مي‌كنند، و در مورد هر كس حكمي را صادر مي‌كنند. بلي مي‌توان حسابرسي معاد را يك دادگاه ناميد اما با تفاوت‌هاي اساسي.

در دادگاه‌هاي اين دنيا رابطة ميان «عمل» و «جزا» يك رابطة «تشريعي» است. تشريع يعني قانون گذاري، و قانون گذاري يعني «قرارداد». خواه اين قرارداد از فكر يك رئيس قبيله ناشي شود يا از خواست و ارادة يك پادشاه مستبد، خواه محصول يك پارلمان باشد، و خواه اعلام شده از ناحيه خداوند متعال. قانون به هر معني، قرارداد، است.

مثلاً قرار گذاشته‌اند «هر كسي كه از چراغ قرمز عبور كند گواهينامه‌اش سوراخ شود، و بار سوم گواهينامه‌اش مصادره گردد». در اين قانون عبور از چراغ قرمز يك عمل است كه در عينيت واقع مي‌شود. و از دست دادن گواهينامه هم كه جزاي آن است در عينيت واقع مي‌شود. ليكن رابطة اين دو با هم يك امر قراردادي است نه عيني واقعي.

و نيز در دادگاه‌هاي اين دنيا، عمل يك واقعيت است و جزا نيز يك واقعيت ديگر. و مجازات يعني قرار گرفتن واقعيتي در مقابل واقعيت ديگر. يعني عمل يك چيز است و جزا يك چيز ديگر. عمل «عبور از چراغ قرمز» و جزا «از دست دادن گواهينامه» پس دو چيز متغاير، و دو چيز غير از همديگرند.

اما در مجازات معادي رابطة عمل و جزا يك رابطة «تكويني» است يعني يك رابطة عيني و واقعي است. و همچنين عمل و جزا دو چيز جدا از همديگر نيستند.

مثال: كسي تيشة نجاري را بردارد و به ساق پاي خود بكوبد. «كوبيدن» عمل است و «شكستن ساق» جزاي آن. رابطة اين دو يك رابطة طبيعي و تكويني و واقعي است، نه قراردادي. در هيچ پارلماني تصويب نشده كه چنين عملي بايد چنين سزايي هم داشته باشد. و همچنين اين عمل و جزا در حقيقت يك چيز هستند يا دستكم يكي اصل و ديگري فرع و نتيجة طبيعي آن است.

پس با دقت در اين مثال مي‌توانيم نمونه‌اي براي مجازات تكويني، در ذهنمان تصوير كنيم، اينك فكرمان نزديك شده و آن آمادگي را دارد كه بشنويم «در مجازات معادي جزاء عين عمل است»، يعني خود عمل جزاي خودش است، نه اينكه جزا عملي باشد در مقابل عمل ديگر.

مي‌فرمايد: فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ ـ وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ:[1] هر كس به وزن ذرّه‌اي عمل خير انجام دهد همان عمل را خواهد ديد ـ و هر كس به وزن ذرّه‌اي عمل بد انجام دهد همان عمل را خواهد ديد.

و نيز مي‌فرمايد: هَلْ تُجْزَوْنَ إِلاَّ ما كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ: آيا جزا داده مي‌شويد مگر خود آنچه را كه عمل كرده‌ايد.[2]

بلي، مي‌توان اين آيه‌ها و امثال‌شان را تأويل كرد. و معنايي غير از معناي «ظاهر» آنها، از آنها درآورد. اما علماي ما شرايطي براي تأويل تعيين كرده‌اند. وقتي مي‌توان آيه‌اي را تأويل كرد كه ظاهر آن با مسلّمات يا يكي از مسلّمات ديني سازگار نباشد. نه تنها پيام ظاهري اين آيات هيچ منافاتي با ساير اصول و عقايد ندارد بلكه توسط حديث و كلام معصوم تأييد شده است. و بدين سان يك علم ديگر به نام «تجسم عمل» در فراروي بشر باز شده است.[3]

حديث: مسألة «وحدت عمل و جزاء» توسط احاديث متعدد، خصوصاً احاديث معراج، دقيقاً اعلام شده است.[4]

تجسم عمل يعني مثلاً دلجويي از يك افتاده، تبديل به يك درخت در بهشت مي‌شود. و همچنين ظلم به ديگران تبديل به مواد آتشي در دوزخ مي‌گردد. و همچنين... هر عملي تبديل به چيزي مي‌گردد.

اينك بر مي‌گرديم به پاسخ سئوال: گفته شد كه انرژي‌هاي صادره از انسان به دليل والايي و عالي بودن‌شان و تكامل زيادشان ديگر به درد اين عالم نمي‌خورند. يعني اگر مثبت‌اند به سوي بهشت مي‌روند و اگر منفي‌اند به سوي دوزخ مي‌روند. و در آنجا تبديل به مواد مي‌گردند.[5] تبديل شدن انرژي به ماده كار هميشگي اين جهان است. و اين برنامة مداومي است كه در جهان جريان دارد.

مثال: يك گلدان بزرگ فراهم كنيد و 20 كيلو خاك در آن بريزيد. يك دانه تخم پرتقال هم در لاي آن قرار دهيد. پس از چند سال يك درخت بزرگ پرتقال خواهيد داشت. اكنون آن را از درون گلدان در بياوريد. خاك گلدان را وزن كنيد و همين طور وزن درخت را، خواهيد ديد كه از ميزان خاك چندان چيزي كاسته نشده. پس اين پيكر درخت از كجا آمده؟ بخشي از آن موادي است كه از آب جذب كرده و بخشي ديگر را از انرژي‌هاي خورشيد.

انرژي‌هاي خورشيد مي‌آيد و در زمين ما تبديل به درخت، ميوه، گوشت و ساير مواد مي‌گردد. يعني انرژي تبديل به ماده مي‌شود. اينك همان درخت پرتقال را بسوزانيد بخشي از پيكر آن به صورت انرژي آزاد شده و صادر مي‌شود. و اين نيز يعني تبديل ماده به انرژي.

انرژي‌هاي صادره از انسان نيز قبلاً به صورت مواد در بدن انسان بودند كه به وسيله‌ي فعل، كار، عمل و كردار تبديل به انرژي شده و صادر مي‌شوند. اينك آنها نيز مانند هر انرژي ديگر (و بيش از آنها) مستعد تبديل شدن به ماده هستند.



[1]. آيه‌هاي 7 و 8 سوره زلزال.

[2]. آيه 90 سورة نمل.

به چند آية ديگر نيز توجه فرمائيد:

آية 51 سورة ابراهيم: ليجزي الله كل نفس ما كسبت.

آية 54 سورة يس: و لا تجزون الاّ ما كنتم تعملون.

آية 39 سورة صافات: و ما تجزون الاّ ما كنتم تعملون.

آية ‌28 سورة جاثيه: اليوم تجزون ما كنتم تعملون.

آية 16 سورة طور: انّما تجزون ما كنتم تعملون.

آية 7 سورة تحريم: انّما تجزون ما كنتم تعملون.

توضيح: لفظ «انّما» در اين دو آيه جدّاً قابل توجه است، كه تاكيدي بر «وحدت عمل و جزا» مي‌باشد.

آية 147 سورة اعراف: هل يجزون الاّ ما كانوا يعملون.

آية 180 سورة اعراف: سيجزون ما كانوا يعملون.

آية 33 سوة سبا: هل يجزون الاّ ما كانوا يعملون.

[3]. تجسم عمل يعني كردارهاي انسان تبديل به جسم مي‌شوند (مجسم مي‌شوند). اين موضوع نيز در ميان علماي اسلام مانند مسئلة «بدل ما يتحلل» از يك سابقة تاريخي برخوردار است. ليكن نه در حدّ مسئلة مزبور. زيرا متكلمين‌ ما در مورد مسئلة مزبور در حدّ اطلاعات آنروز به تمام توان علمي‌شان بحث كرده بودند، ولي از تجسم عمل تنها نامي ـ آنهم در خلال ساير مطالب ـ در چند جا به زبان آمده است. گويا اولين كسي كه در اين موضوع سخن گفته است مرحوم شيخ بهائي است. علاّمه در جلد 7 بحار، ص 228 و 229، مي‌نويسد: شيخ بهائي ـ قدس الله روحه ـ گفته است: راجع به «تجسم اعمال در رستاخيز آخرت» احاديث زيادي از طريق سني و شيعه وارد شده است...

بنابراين دوّمين شخصي كه نامي از «تجسم عمل» به ميان آورده مرحوم مجلسي است، ليكن وي نه تنها اين موضوع را نشكافته بلكه در زمينة كلّي آن نيز نظر صريحي نداده است و بيش از چند سطر به بحث نپرداخته است. در حقيقت اين موضوع در همين اواخر صورت يك «علم» را پيدا كرده است يعني هنگامي كه كتاب «تجسم عمل» توسط جناب آقاي محمد امين رضوي در تبيين اين موضوع تدوين، گرديد. و اينك به عنوان يك موضوع مسلّم سخت مورد توجه محققين است.

اين كم توجهي علماء بر اين موضوع به دليل كمبود آيه و حديث در اين زمينه نيست، بلكه ماهيت موضوع طوري است كه شكافتن آن به اطلاعات زيادي از علوم تجربي نياز داشته و دارد كه هنوز سير علوم به آن حد نرسيده بود. با اينهمه به دليل اينكه اصل موضوع پيام چندين آيه و احاديث زياد، بود. لذا تنها يك نام تبيين نشدة آن، مانع از تاويل آيات و احاديث گشته است.

[4]. از آن جمله: علي بن ابراهيم، عن ابيه، عن ابن ابي عمير، عن جميل، عن ابي عبدالله ـ عليه السّلام: قال: قال رسول الله (ص): لمّا اسري بن الي السماء دخلت الجنّة فرأيت فيها ملائكة يبنون لبنة من ذهب و لبنة من فضّة، و ربّما امسكوا، فقلت لهم: مالكم ربّما بنيتم و ربّما امسكتم؟ فقالوا: حتي تجيئنا النفقة، فقلت لهم: و ما نفقتكم؟ فقالوا: قول المومن في الدنيا «سبحان الله و الحمد لله و لا اله الاّ الله و الله اكبر» فاذا قال بنينا و اذا امسك امسكنا:

فرمود: آنگاه كه به معراج رفتم وارد بهشت شدم ديدم فرشتگان را كه مشغول ساختن هستند، خشتي از طلا و خشتي از نقره. و گاهي مي‌ايستادند (كار نمي‌كردند). گفتم چيست شما را گاهي به ساختن مي‌پردازيد و گاهي دست از كار مي‌كشيد؟ گفتند: تا مصالح به ما برسد. (كار بسته به رسيدن مصالح ساختمان است). گفتم: مصالح شما چيست؟ گفتند گفتار مومن كه بگويد «سبحان الله و الحمد لله و لا اله الاّ الله و الله اكبر» هر گاه كه او اين كلام را مي‌گويد ما به ساختمان مي‌پردازيم، و هرگاه كه خودداري مي‌كند ما نيز خودداري مي‌كنيم. ـ بحار: ج 8 ص 123 ح 19.

توضيح: خود عمل تبديل مي‌شود به مصالح ساختمان در بهشت. و انسان عين عمل خود را در بهشت در مي‌يابد. مثال اين دنياي انسان با بهشت مثال كارگراني است كه در بالاي ساختمان كار مي‌كنند، اگر صاحب ساختمان مصالح نرساند آنان از كار باز خواهند ماند. مصالح ساختمان بهشت اعمال خود انسان است، عين اعمال.

احاديث در اين مورد زياد است، علاقمندان مي‌توانند رجوع كنند به: تجسم عمل: نوشته آقاي محمد امين رضوي.

[5]. اين نيز پالايشي است كه وجود انسان نسبت به انرژي‌ها انجام مي‌دهد. قبلاً شرح داده شد كه اين جهان از مثبت و منفي تشكيل شده است. خاك، آب، سنگ، گياه، كره همه و همه داراي دو جنبة مثبت و منفي هستند. امّا وقتي كه مواد اين جهان بوجود انسان مي‌رسد و مي‌خواهد بصورت انرژي از آن صادر شود، از اين حالت متعادل مثبت و منفي، خارج مي‌شود. انرژي صادره از انسان يا مثبت است و يا منفي. زيرا هر عمل او يا در نصاب «هنجار» است و يا در حد نصاب «ناهنجار». و هرگز بصورتي نيست كه هم هنجار و هم ناهنجار باشد و يك ماهيت دوگانه داشته باشد. و انرژي‌هاي صادره از آنها هم همينطورند.

در وجود انسان گوهري نهاده شده بنام «فطرت» كه در عرف غير علمي آن را «وجدان» مي‌نامند. وقتي كه مواد جهان از بدن انسان عبور مي‌كند، يا مورد امضاي وجدان قرار مي‌گيرد و مثبت مي‌شود، و يا از نظر وجدان «مردود» مي‌شود و كلاً منفي مي‌شود. (اين مطلب در مبحث انسان شناسي بحث خواهد شد).

بهشت نيز عالمي مثبت و دوزخ عالمي منفي است. هر كدام از انرژي‌ها نيز بسوي مركزي كه با خودش همسنخ است مي‌رود. مثلاً انرژي‌‌اي كه در انجام يك عمل نيك صادر شده، برايش جائي در اين عالم مختلط نيست، و همچنين جائي برايش در عالم دوزخ كه كلاً منفي است، نيست. جاي آن بهشت است و به درد بهشت مي‌خورد. البته مراد از مثبت بودن بهشت، يا از منفي بودن دوزخ، يك معناي «مطلق» نيست. زيرا مطلق فقط خداوند است. منظور در اينجا يك مقايسه‌اي است ميان اين عالم و عالم بهشت و دوزخ، كه مسئله از چهار چوب «نسبيت» خارج نمي‌شود. اين مطلب قبلاً شرح داده شد.