دوشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۷

صفحه اول >> کتاب ها => تبيين جهان و انسان => جهان شناسی ( 2 )



روح و برزخ

از قديم چيزي به عنوان روح يك مسأله در ميان جامعه‌ها و محافل انديشه و علم مطرح بوده است. بررسي تاريخ نشان مي‌دهد كمتر كسي پيدا شده كه روح را انكار كند. اين قبيل افراد نيز روح را دست‌كم مانند «آهنگ در چنگ» پذيرفته‌اند،[1] و آنگاه متوجه اين حقيقت شده‌اند كه در اين صورت نيز روح يك موجود ماندگار و از بين نرفتني است. زيرا از ديدگاه اين اصل كه «هيچ موجودي عدم و هيچ معدومي وجود نمي‌گردد»[2] ثابت شده است كه آهنگ نيز همچنان جاويد باقي مي‌ماند.

مكتب افلاطوني به «وجود روح‌ها قبل از آفرينش بدن‌ها» معتقد بوده و هست. همه اديان نيز به اين اصل معتقدند ليكن اصل «تذكار» افلاطون را نمي‌پذيرد.[3]

زيرا اديان همه چيز را در مسير تكامل مي دانند. و مكتب ارسطو روح‌ها را «جسمانية الحدوث و روحانية البقاء» مي‌داند.[4] و نيز مكتب‌هاي پيرو «دكارتيسم» و «كانتيانيسم» نيز بر پاية وجود روح مبتني هستند.

به هر حال وجود و بقاي روح امروز از مسلمات علمي است به طوري كه تقريباً در رديف علوم تجربي قرار مي‌گيرد.

از نظر اسلام روح و همة مخلوقات و سرتاسر كائنات «جسمانية الحدوث» هستند. زيرا همه چيز از آن ماده كوچك كه در مرحلة «ايجاد» پديد آمده، آفريده شده است.[5] و اين بدان معني نيست كه روح‌ها پس از ساختمان بدن و جنين در رحم، از خود بدن نشأت مي‌يابند.[6]

داستان چگونگي پيدايش روح و روح‌ها را در اين قصه به شما نخواهيم گفت، و نقل آن را به قصة «پيدايش انسان» واگذار مي‌كنيم. در اينجا هنوز مشغول مطالعه پيرامون كليات «جهان شناسي» هستيم كه جهان از كجا آمده و به كجا مي‌رود. و چون انسان والاترين موجود اين جهان و نتيجة آفرينش آن است، در ضمن جريان جهان به سراغ انسان نيز مي‌رويم. يعني در اين مباحث كاري با اين كه «انسان از كجا آمده» اعم از جسم و روح او، نداريم. اما موضوع «انسان كجا مي‌رود» را پي‌گيري خواهيم نمود. و براي برهم نخوردن ترتيب بحث‌ها، به جز اين روش چاره‌اي نداريم.

اينك: به اصل مطلب باز مي‌گرديم: روح‌هايي هستند كه چند هزار سال پيش از اين، از بدن‌هاي مربوطةشان جدا شده‌اند، روح‌هاي ديگري نيز تا پايان عمر كرة زمين از بدن‌ها جدا خواهند شد و همچنين روح‌هايي در هنگام متلاشي شدن كره زمين به اين سرنوشت دچار خواهند شد. همگي مانند كاروانيان پشت سر هم در عالم برزخ قرار مي‌گيرند. برزخ يعني: حالتي ميان دو حالت، عالمي ميان دو عالم. و همچنان منتظر فرا رسيدن صور دوم خواهند بود.

البته آنان مانند افرادي كه در يك محل جمع شده و بي‌كار نشسته و منتظر باشند، نيستند و خود عالم برزخ يك عالم زيستي خاصي است. همچنان كه عالم جنين عالم ركود و ايستايي نيست، عالم برزخ عالم ركود و ايستايي نيست. هر كدام از اين عالم‌ها مرحله‌اي از هستي، بودن و شدن انسان است. برخي كوتاه و بعضي با زماني بس طولاني و مديد.

همان طور كه اگر انسان در عالم جنين آسيب ديده و دچار نقص شود، نتيجه آن در همين عالم حياتي و زيستي او عيان گرديده و دچار مشكلات مي‌شود، همين طور اگر در اين عالم دچار لطمه و نقص شود، در عالم برزخ دچار مشكلاتي خواهد شد. برزخ براي نيكوكاران عالم زيستي والا و پرشكوه، و براي بدكاران كه به روح خود لطمه زده‌اند يك عالم زيستي پر از گرفتاري‌ها و عذاب است.[7]



[1]. اينان مي‌گفتند: روح از هماهنگي سلولها و اندامها و سيستم ارگانيك بدن، حاصل مي‌شود. مانند آهنگ كه از همنوائي صداهاي مختلف سيم‌هاي متعدد چنگ، حاصل مي‌شود. اگر هر كدام از سيم‌ها تك كار كنند و يك صداي غير قابل تركيب با صداي ساير سيمها بدهند، آهنگي حاصل نمي‌شود.و اگر تك كار نكنند و صداي قابل تركيب با صداي سيمهاي ديگر بدهند، آهنگ بوجود مي‌آيد، سلولها و اندامهاي بدن نيز همين طوراند، با فعاليت همنوا و هماهنگ‌شان چيزي را حاصل مي‌كنند كه ما آن را روح مي‌ناميم.

موريس مترلينگ در پاسخ اينها مي‌گفت: بر شمعي كه روشن است و شعله زيبائي بر سر آن قرار دارد، فوت كنيد. شعله ناپديد مي‌شود. اين شعله چه شد؟ كجا رفت؟ آيا عدم گشت؟ وجود عدم نمي‌شود؟ نوازنده‌اي چنگ را مي‌نوازد و ما آهنگ آن را مي‌شنويم وقتي‌ كه انگشتانش را از روي سيمها بر مي‌دارد، ديگر آهنگي نيست، آن آهنگ چه شد؟ كجا رفت؟ آيا عدم گشت؟ وجود عدم نمي‌شود. اگر كمي در همين جمله «عدم گشت» فكر كنيد. مي‌بينيد كه نتيجه هر «گشتن» باز وجود است.

مسئلة بقاي هر آهنگ، هر صدا و هر عمل در مبحث «عمل» مشروحاً خواهد آمد.

[2]. راجع به اينكه اين قانون چيست و اين قانون شامل مرحله «ايجاد» نمي‌گردد، قبلاً بحث گرديد.

[3]. افلاطون معتقد بود كه روح‌ها قبل از بدنها وجود داشته‌اند و بر همه چيز عالم بوده‌اند. هنگامي كه وارد بدن شدند، معلومات‌شان فراموش شد. يعني مانند آتش در زير خاكستر، مدفون گرديد. و آنچه در اين عالم ياد مي‌گيرند در حقيقت، ياد آوري معلومات گذشته است. او مي‌گفت دليل اين اصل، دريافتي است كه هر انسان در خود و در معلومات و يادگيري خود، دارد.

[4]. و آنچه كه در گفتارها و يا نوشته‌هاي بعضي از دانشمندان و بزرگان معاصر خودمان مي‌بينيد كه معتقدند «روح بوسيله حركت جوهري از جسم پديد مي‌آيد» شكل تكامل يافتة سخن ارسطو است. يعني ارسطو فقط گفته بود كه «روح پس از آفرينش بدن، از بدن نشأت مي‌يابد و بوجود مي‌آيد». سپس ملا صدري مسئلة «حركت جوهري» را عنوان كرد و گفتة ارسطو بدين ترتيب توجيه گرديد. و اينك بزرگان مذكور نيز در مقام بحثهاي فلسفي، گفتار مزبور را به زبان يا قلم مي‌آورند. يعني اين گفتار بينش فلسفي آنها است، نه بينش اسلامي آنها در مقام تبيين مسائل از ديدگاه اسلام. وگرنه آنان نيز در مقام بحث از اسلام معتقدند كه ارواح قبل از ابدان وجود داشته‌اند.

مرحوم مجلسي در جلد 61 بحار فصل مخصوصي تحت عنوان «خلق الارواح قبل الاجساد» باز كرده و نصوص زيادي از اخبار و احاديث آورده است. و اين در حالي است كه همه جلد 61 بر اين پايه استوار است و همه احاديث جلد مذكور در اين جهت است و اگر همه احاديثي كه دلالت بر اين موضوع دارند، در اينجا ذكر شوند، بايد جلد مذكور را كلاً در اينجا جاي بدهيم، علاوه بر اين، احاديث زياد و فراواني در مجلدات ديگر بحار هست كه آنها نيز دلالت بر اين موضوع دارند. مثلاً از آن جمله است حديثهائي كه دلالت دارند بر خلقت نور و روح حضرت رسول و اهل بيتش (صل الله عليهم اجمعين) قبل از همه چيز.

[5]. احاديث و بيانات پيامبر (ص) و آل البيت «ع» آن ماده اوّليه كوچكي كه ايجاد شده است را، گاهي «گوهر خضراء» مي‌نامند و گاهي «ماده» ـ مادة فشردة پر نور ـ به هر صورت منشاء همه چيز را همان مادة كوچك مي‌دانند. براي بررسي احاديث مذكور رجوع كنيد به جلد 57 بحار كه تقريباً همة جلد مذكور بر اين محور مي‌چرخد.

در بينش اسلام، روح ماده نيست، امّا مادي است.

[6]. اسلام در مورد روح به چند مرحله معتقد است:

الف: عالم ارواح: در اين عالم روح‌ها در حالت آزاد خود هستند.

ب: عالم ابدان (عالم بدن‌ها): بدن‌ها در رحم مادر روح نباتي يعني قوة رشد را دارند. و همچنين داراي روح حيواني (يعني روحياتي كه گوشت زنده دارد و با حيات نباتي فرق مي‌كند) هستند. سپس در پايان سه ماهگي پس از ورود به چهار ماهگي روح انساني به آنها داده مي‌شود. و آنچه مورد بحث است همين روح اخير است. در فصل «پيدايش انسان» خواهيم ديد كه انسان‌ها در حالتي كه داراي سه روح هستند متولد مي‌شوند.

ج: روح پس از جدائي از بدن، زنده و جاويد مي‌ماند.

تفسير بيانات اسلام بر طبق فلسفه ارسطوئي لازم گرفته است كه از «عالم ارواح» صرفنظر شود. در صورتي كه «عالم ارواح» از مسلمات اسلام و مورد اجماع سنّي و شيعه است. و نيز در اسلام عالم ديگري به نام «عالم ذرّ» معرفي شده كه بحث شيرين و شنيدني دارد و به فصل انسان شناسي و پيدايش انسان، واگذار مي‌گردد. و همچنين ساير مسائل مربوط به روح بدانجا حواله مي‌گردد.

فلسفه ارسطوئي، فلسفه ارسطوئي است (و بس محترم) و فلسفه اسلام نيز فلسفه اسلام است. مكتب ارسطو، مكتب ارسطو است، مكتب اسلام، مكتب اسلام است. و فلسفه اسلام و اهل بيت (ع) را در كتاب «جامعه شناسي شناخت» شرح داده‌ايم، و بي‌توجهي در اين است كه بعضي از جوانان احساساتي گمان مي‌كنند كه: اسلام منهاي فلسفه ارسطوئي، يعني اسلام منهاي فلسفه.

[7]. در هستي شناسي اسلامي، برزخ مانند بهشتي است براي نيكوكاران، و مانند دوزخي است براي بدكاران.