سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۶

صفحه اول >> کتاب ها => تشیع و فراگیری جهانیش



خطابۀ پنجم

جامعۀ جهانی چگونه و چطور پیروی از علوم قرآن و اهل بیت را خواهد پذیرفت؟؟

إِذَا قَامَ قَائِمُنَا وَضَعَ اللَّهُ يَدَهُ عَلَى رُءُوسِ الْعِبَادِ فَجَمَعَ بِهَا عُقُولَهُمْ وَ كَمَلَتْ بِهِ أَحْلَامُهُم[1]

: هنگامی که قائم ما قیام کند، خداوند دست (رحمت) خود را بر سر مردم می‌گذارد و عقل‌های مردم را با آن در (یک جهت) جمع می‌کند، و خواسته‌ها و آرزوهای مردم بوسیله آن کامل می‌گردد.

توضیحاتی دربارۀ این حدیث: توضیح اول: مراد از «ید= دست» چیست؟ خداوند یک وجود مرکب نیست که اجزاء و اعضاء داشته باشد، تعبیراتی از قبیل «عین الله»، «ید الله»، تعبیرات مجازی هستند؛ ید الله یعنی «قدرت خدا در فعلش»، اما فعل و کارهای خدا- همانطور که در مسئلۀ روح بیان شد- دو نوع است: کار خلقی و خلقت که عبارت است از پدید آوردن چیزی از چیز دیگر. و کار اَمری که عبارت است از «کن فیکون» یعنی ایجاد چیزی بدواً و بدون سابقه و بدون اینکه آن را از چیز دیگر پدید آورد. پس پدیده‌های جهانِ کائنات دو نوع هستند: پدیدۀ اَمری، و پدیدۀ خلقی.

برای پدیدۀ اَمری، آن پدیدۀ اولیّۀ جهان کائنات، و روح را مثال آوردیم، که این دو از هیچ چیز دیگر آفریده نشده‌اند بل «ایجاد» شده‌اند، و پدیده‌های خلقی نیازی به مثال ندارند اینهمه اشیاء که مشاهده می‌کنیم پدیدۀ خلقی هستند.

قرآن این دو نوع کار خدا را «دو دست خدا» می‌نامد خطاب به شیطان می‌گوید: «يا إِبْليسُ ما مَنَعَكَ أَنْ تَسْجُدَ لِما خَلَقْتُ بِيَدَي»[2]: ای ابلیس چه چیز مانع شد از اینکه سجده کنی به موجودی (آدم) که آن را با دو دستم آفریدم.

آدم موجودی بود که در آفرینش او هم خلقت و هم امر، هر دو به کار رفته بود؛ هر دو قدرت و هر دو نوع فعل خدا در وجود او عمل کرده بود؛ جسم و پیکرش با روند خلقی از گِل خلق شده بود. اما روح او یک پدیدۀ ایجادی بود.

اکنون در این حدیث که امام باقر علیه السلام می‌فرماید: «وَضَعَ اللَّهُ يَدَهُ عَلَى رُءُوسِ الْعِبَادِ فَجَمَعَ بِهَا عُقُولَهُم»، مراد از «ید» کدامیک از ید اَمری و ید خلقی است؟ بدیهی است که امام از یک «حادثۀ استثنائی» سخن می‌گوید؛ حادثه‌ای که در آن زمان در جریان فکری و عقلی مردم رخ خواهد داد؛ افکار و عقول مردم به همدیگر نزدیک شده و در بستر واحد و به سوی هدف واحد قرار خواهند گرفت. پس مراد از این ید، «ید امری» است که به کمک «ید خلقی» خواهد آمد.

شرح بیشتر این موضوع: جامعۀ جهانی بشر در طول آن 7 روز که مساوی 7000 سال ما می‌شود، با روند طبیعی و خلقی خود پیش می‌رود، با اینکه ماهیت تاریخ در این دوران بیشتر کابالیستی می‌باشد (یعنی جنبۀ باطل آن بر جنبۀ حق آن، غلبه دارد، همانطور که پس از ظهور، جنبۀ مثبت ماهیت تاریخ به جنبۀ منفی آن غلبه خواهد داشت) باز حرکت جامعه در این 7 روز به سوی کمال و تکامل بود؛ حتی فعالیت‌های ابلیس و جریان کابالیسم، نمی‌تواند مانع از سیر تکاملی تاریخ باشد، تنها آن را آلوده به مفاسد و «سفک دماء» و ستم می‌کند. تکامل، ارادۀ الهی است و نیرنگ‌های شیطان ضعیف تر از آن است که جریان تکامل را متوقف کند: «إِنَّ كَيْدَ الشَّيْطانِ كانَ ضَعيفاً»[3].

این روند تکامل جامعه بطور آفرینشی و خلقی در طول این 7 روز جریان داشته و دارد، وقتی که مهلت ابلیس به پایان می‌رسد و نوبت به دوران غلبۀ حق، می‌رسد، جامعۀ جهانی به نصابی از تکامل رسیده است که «ید اَمری» خدا نیز به یاری انسان بیاید. یعنی انسان لایق و سزاوار آن می‌شود که یک لطف و رحمت اَمری خدا را دریافت کند.

در خطابۀ قبلی گفتم که این حدیث سخن از یک معجزه نمی‌گوید، اگر بنا بود مسئلۀ تاریخ بشر، سر گذشت و سرنوشت انسان با معجزه حل شود، در همان آغاز پیدایش انسان، مسئله با معجزه حل می‌شد و نیازی به طی مراحله 7000 ساله نبود، حتی نیازی به اینهمه نبوت‌ها و زحمات پیامبران نبود. پس پیام این حدیث نیز وقوع یک حادثۀ صرفاً معجزه‌ای نیست. بل فرا آمدن ید رحمت خدا است که به مدد روند طبیعی امور فرا می‌آید.

در زندگی فردی نیز اینگونه رحمت‌ها را مشاهده می‌کنیم که لطف خدا می‌آید و در جریان طبیعی زندگی ما ایجاد تغییر می‌کند. اساساً دعا یعنی چه؟ دعا یعنی خدایا با ارادۀ خودت، با «ید رحمت خودت»، با ارادۀ اَمری خودت، تغییری در روند زندگی من ایجاد کن.

استجابت دعا، معجزه نیست، بل «کرامت» است. معجزه آن است که حادثۀ محض اَمری باشد و جریان خلق، هیچ نقشی در آن نداشته باشد مانند «يا نارُ كُوني‏ بَرْداً وَ سَلاماً عَلى‏ إِبْراهيمَ»[4]، و مانند مار شدن عصای حضرت موسی و...

این «ید» نتیجۀ مستجاب شدن ناله‌ها و دعاهای 7000 سالۀ مظلومان، عدالتخواهان، انسانیت خواهان و حق طلبان است. ید رحمت می‌آید و اختلاف فکرها و عقل‌ها را از بین می‌برد و آنها را در یک بستر و در یک سمت و جهت قرار می‌دهد. و همچنین: «وَ كَمَلَتْ بِهِ أَحْلَامُهُم»: و بوسیلۀ آن خواسته‌ها و آرزوها و آرمان‌های انسان‌ها، کامل می‌شود؛ خواسته‌های عقلانی فدای خواسته‌های هوس غریزی نمی‌گردد، غرایز زیر چطر مدیریت روح فطرت انسانی قرار می‌گیرند؛ هم روح غریزۀ بشر به نیازهای خود می‌رسد و هم روح فطرتش به آرمان‌های فطریش.

این «وحدت» و این «جریان واحد در بستر واحد بودن» در این 7000 سال که بر بشر گذشته نیز بوده لیکن فرقی که هست در «بستر» این دو جریان است؛ در طول 7000 سال بستر جریان یک بستر غریزی است. و در زمان ظهور، بستر این جریان یک بستر فطری خواهد بود.

پرسش: چگونه ماهیت تاریخ 7000 ساله یک جریان واحد بوده در حالی که اینهمه جنگ‌ها، فسادها و سفک دماء، در بطن آن است؟

پاسخ: همین که ماهیت تاریخ 7000 ساله یک جریان فساد و سفک دماء بوده، خود نشان دهندۀ یک ماهیت واحد است. اختلافات درونی یک جریان واحد چیز دیگر است. در اینجا لازم است دربارۀ آنچه «اختلاف» نامیده می‌شود، و نیز دربارۀ آنچه «نظم» نامیده می‌شود، اندکی درنگ کنیم. زیرا «اختلاف» بر دو نوع است: مثبت و منفی. و همچنین «نظم» نیز بر دو نوع است: نظم مثبت و نظم منفی.

اختلاف منفی: اختلاف منفی را به خوبی و به راحتی می‌شناسیم، شاید کمتر روزی باشد که نتایج نکوهیده و مضّر آن را مشاهده نکنیم، و در مقابل آن «وحدت» و «اتحاد» را نستائیم.

منشأ اختلاف منفی «بغی» است؛ بغی یعنی «خود خواهی»؛ همه چیز را برای خود خواستن. که قرآن دربارۀ اختلاف در دین می‌گوید: «وَ مَا اخْتَلَفَ الَّذينَ أُوتُوا الْكِتابَ إِلاَّ مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْعِلْمُ بَغْياً بَيْنَهُمْ»[5]؛ اهل کتاب در دین‌شان اختلاف نکردند مگر پس از آنکه علم (به حق و باطل) داشتند، اختلاف‌شان در اثر بغی و خود خواهی، پدید آمد. و آیۀ دیگر پیام این آیه را شرح می‌دهد: «وَ مَا اخْتَلَفَ فيهِ إِلاَّ الَّذينَ أُوتُوهُ مِنْ بَعْدِ ما جاءَتْهُمُ الْبَيِّناتُ بَغْياً بَيْنَهُمْ»[6]؛ و اهل کتاب در دین اختلاف نکردند مگر بعد از آنکه بیّنات برای‌شان آمده بود، بدلیل خود خواهی‌ها در میان‌شان اختلاف کردند.

وقتی که اختلاف در دین بدلیل خود خواهی‌ها و بدلیل (باصطلاح) روحیّۀ «حق به جانب»ی‌ها باشد، دیگر اختلافات منفی نیز بدلیل خود خواهی‌ها و حق به جانبی‌ها خواهد بود. پس اختلاف منفی در ادبیات قرآن را باید «اختلاف بغیی» نامید.

قرآن از اختلاف بغیی نهی کرده و باز می‌دارد: «فَاخْتَلَفَ الْأَحْزابُ مِنْ بَيْنِهِمْ فَوَيْلٌ لِلَّذينَ كَفَرُوا»[7]. و «فَاخْتَلَفَ الْأَحْزابُ مِنْ بَيْنِهِمْ فَوَيْلٌ لِلَّذينَ ظَلَمُوا»[8]. و «لا تَكُونُوا كَالَّذينَ تَفَرَّقُوا وَ اخْتَلَفُوا مِنْ بَعْدِ ما جاءَهُمُ الْبَيِّناتُ»[9]. و «وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبيلِه»[10]؛ دنبال راه‌های مختلف نروید تا شما را از راه خدا متفرّق کند. و آیه‌های دیگر.

اختلاف مثبت و لازم: ابتدا به سراغ طبیعت برویم سپس جویای اختلاف مثبت در جامعه باشیم: اگر هیچ اختلافی در طبیعت نبود، همۀ پدیده‌ها- آب، خاک، گیاه، حیوان، ابر، باد و...- یک چیز بودند؛ مثلاً همگی سنگ بودند، جهان چه ماهیت و چه صورتی به خود می‌گرفت؟ اگر همۀ کرات (ستاره‌ها، سیاره‌ها، قمرها) فقط خورشید بودند، چه حالت منفی‌ای به خود می‌گرفتند؟! همینطور است، سلول‌ها و ملوکول‌ها. و اینهمه اختلافات ماهوی در اشیاء و پدیده‌های جهان (که تکامل و نیز زیبائی جهان بدلیل همین اختلاف‌ها است) و برگشت‌شان به اختلاف میان اجزاء اَتم است.

پس: جهان طبیعت، منهای این اختلاف، مساوی می‌شود با جهان راکد، فاقد اندام‌ها، فاقد زیبائی‌ها. بل از یک دیدگاه، مساوی می‌شود با عدم.

همینطور است انسان و جامعه؛ تضارب افکار مختلف، و انتقال افکار مختلف، یک عرصۀ گستردۀ ازدواج فکرها، و آبستن شدن اندیشه و زایش نتایج، است که اهمیتش کمتر از داد و ستد میان الکترون و هسته در درون اتم، و کمتر از دادوستد ابر و باد و مه خورشید و...، و کمتر از تعاطی و تعامل عناصر شیمیائی و فیزیکی مواد و کمتر از ازدواج جنسی بشرها، نیست. زیرا خداوند همۀ اشیاء و پدیده‌های جهان را در سمت و سوی به وجود آمدن و زیستن انسان، مسخر کرده است: «أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ سَخَّرَ لَكُمْ ما فِي الْأَرْضِ»[11]. و آیه‌های فراوان دیگر.

در آغاز پیدایش جامعه، انسان‌ها فقط یک «جامعۀ واحده» بودند، نه تعدد جوامع داشتند و نه اختلاف مثبت، اما چنان جامعۀ واحده‌ای سزاوار انسان نبود، سزاوار زنبوران عسل بود. خداوند پیامبران را مبعوث کرد و آن «جامعۀ واحده» را بر هم زد و متلاشی کرد: «كانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِيِّين»[12]: مردم تنها یک امّة واحده بودند که خداوند پیامبران را مبعوث کرد که «مُبَشِّرينَ وَ مُنْذِرين»[13] بودند به صالحان بشارت دادند و به ناصالحان هشدار دادند. یعنی در واقع انسان‌ها را در دو بخش مختلف قرار دادند. و «أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْكِتابَ بِالْحَقِّ لِيَحْكُمَ بَيْنَ النَّاسِ فيمَا اخْتَلَفُوا فيهِ»[14] و با آنان کتاب را نازل کرد تا داوری کند در میان مردم در آنچه اختلاف می‌کنند.

در این آیه هم اختلاف مثبت و هم اختلاف منفی، هر دو آمده است؛ اگر انبیاء نمی‌آمدند، انسان‌ها در قالب یک جامعۀ واحد غریزی، مانند زنبوران عسل، می‌ماندند، این وحدت و عدم اختلاف، سزاوار انسان نبود، نبوت‌ها آمدند و این وحدت را به اختلاف بدل کردند. آن جامعۀ واحده در عین واحد بودنش در بطن خود اختلافات منفی فردی نیز داشت، همانطور که زنبوران عسل نیز گاهی فردی از خودشان را اعدام می‌کنند، یا به کندو راه نمی‌دهند، و پس از تکانی که نبوت‌ها به آن دادند، قهراً اختلافات منفی فردی، سپس حزبی و گروهی نیز بر آن افزوده می‌شود که اختلافات منفی هستند برای حلّ این اختلاف‌ها به همراه پیامبران کتاب فرستاد.

این مسئله خیلی پیچیده است، برای اینکه برای همگان قابل تحمل باشد، باید مسئله را از تقسیم اختلاف به دو نوع، صرفنظر کرد و گفت: اختلاف یک سکّه است که یک روی آن مثبت و روی دیگرش منفی است. یا مطابق مَثَل باید گفت: اختلاف یک شمشیر دو بر است یک برش مفید و یک برش مضرّ است، یک طرفش الهی و طرف دیگرش ابلیسی است.

در آیه 118 و 119 سورۀ هود هر دو طرف این سکّه در نظر است: «وَ لَوْ شاءَ رَبُّكَ لَجَعَلَ النَّاسَ أُمَّةً واحِدَةً وَ لا يَزالُونَ مُخْتَلِفينَ- إِلاَّ مَنْ رَحِمَ رَبُّكَ وَ لِذلِكَ خَلَقَهُمْ وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعين»: و اگر پروردگارت می‌خواست همۀ مردم را یک «امّت واحده» قرار می‌داد، لیکن آنان همواره در اختلاف خواهند بود- مگر کسانی[15] که پروردگارت به آنان رحمت کند. و برای همان آنان را آفرید. و سخن پروردگارت قطعی شده است که دوزخ را از همۀ (بدکاران) جنّ و انس پر خواهم کرد.

پس خداوند نخواسته که انسان‌ها امّت واحده و بدون اختلاف باشند، و «لا يَزالُونَ مُخْتَلِفينَ» اعلام می‌دارد که این اختلاف ادامه خواهد داشت تا فرا رسد دورۀ آنان که «مورد رحمت خدا» هستند.

چرا خداوند نخواسته که انسان‌ها امت واحده باشند؟ برای اینکه هدف از آفرینش انسان «امّت واحدۀ غریزی زنبور گونه» نبود، و همچنین «امت واحدۀ فرشته گونه» نیز نبود. بل هدف آفرینش موجودی بود که بر اساس «لَا جَبْرَ وَ لَا تَفْوِيضَ بَلْ أَمْرٌ بَيْنَ أَمْرَيْنِ»، با اختیار خود عمل کند و یکی از دو راه را برگزیند.

حرف «الاّ» در «إِلَّا مَنْ رَحِمَ رَبُّك» می‌‌گوید مردمانی در اثر رحمت خدا، از این اختلاف فارغ گشته و «امّت واحده» خواهند بود. پس روشن است که آن امّت واحده نا‌مطلوب بوده، و این امّت واحده مطلوب خداوند است. و قطعاً ماهیت این دو امت واحده با هم متفاوت است که یکی مطلوب و دیگری نامطلوب است. یکی امت واحدۀ غریزی است و دیگری امت واحدۀ فطری. بنابر این، قرار است انسان از آغاز تا پایان، سه مرحله را طی کند:

1- عبور از امت واحدۀ غریزی.

2- دوران اختلاف؛ این اختلاف از نظر ماهیت خیلی پیچیده است؛ این اختلاف دو سرچشمه دارد: غریزه، که افراد و نیز جامعه‌ها با همدیگر اختلافات غریزی خواهند داشت. و فطری که افراد سالم نیز با همدیگر اختلافات فطری خواهند داشت. و آنچه قضیه را پیچیده‌تر می‌کند در هم آمیختن این دو جریان با همدیگر است. یعنی اختلاف اندر اختلاف. پس این دوران، دوران طوفان اختلافات است؛ دوران امتحان سخت و ابتلای شدید است که اکثریت اهل دوزخ از مردمان این دوران است که «وَ تَمَّتْ كَلِمَةُ رَبِّكَ لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ أَجْمَعينَ». و صد البته بهشتیان این دوران نیز از برترین‌های اهل بهشت هستند. زیرا از امتحان سخت پیروزمندانه بیرون آمده‌اند.

3- مرحلۀ فرا رسیدن «امت واحدۀ فطری»، جامعۀ مهدوی- عجل الله فرجه- که در اصطلاح همگانی امروزی به آن «دهکدۀ جهانی» نیز گفته می‌شود؛ انسان در این مرحله مصداق «ّمَنْ رَحِمَ رَبُّك» و مشمول رحمت ویژۀ خدا خواهد بود.

مراد از این «رحمت ویژه» به پایان رسیدن آن مهلت است که به ابلیس داده شده بود که پایان سلطۀ کابالیسم است.

و می‌فرماید «وَ لِذلِكَ خَلَقَهُم»؛ برای طی این سه مرحله انسان‌ها (ناس) را آفرید.

هر رحمت، یک نعمت است که شکر را می‌طلبد، و کفرانش نقمت می‌شود، از میان رفتن سلطۀ کابالیسم نعمت بزرگی است، پس بدکاران این امت واحده، بدترین افراد دوزخ خواهند بود و معذبتر از دوزخیان عصر اختلاف، خواهند بود، و عدالت خداوند همیشه سرجای خود هست.

یعنی در امّت واحدۀ مهدوی نیز اختلاف خواهد بود، انسان هرگز بدون اختلاف نخواهد بود بطوری که خود امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) نیز شهید خواهد شد. انبیاء نیز با همدیگر درجات مختلف دارند؛ از پائینترین درجۀ نبوت تا اشرف المرسلین. اختلاف درجات ملازم است با اختلاف بینش و دانش، لیکن اختلاف پیامبران در طول هم است نه در عرض هم و نه متعارض همدیگر. لیکن اختلاف به هر معنی بالاخره اختلاف است.

اختلاف لازمۀ قهری «تعدد» است. آنچه مهم و تعیین کننده است این است که: در متن جامعۀ پیش از امت واحدۀ مهدوی، غلبه با اختلافات غریزی است، و در متن جامعۀ مهدوی، غلبه با اختلافات فطری است. و هرگز نه غریزۀ انسان از بین خواهد رفت و نه فطرتش.

اما غریزه: می‌دانیم که اگر انسان غرایز خود را از دست بدهد، امکان وجودی خود را از دست می‌دهد؛ اگر غذا نخورد، اگر حس غریزی حفاظت از خود را از دست بدهد، اگر آمیزش جنسی نداشته باشد، و...، دیگر غرایز.

اما فطرت: «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتي‏ فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْديلَ لِخَلْقِ اللَّهِ»[16]: آن فطرت خدائی که ناس را بر آن مفطور کرده، و (در این) هیچ تبدیلی ممکن نیست.

روح فطرت، ویژۀ انسان و ناس است. ضعیف می‌شود، مغلوب هم می‌شود، و تحت سیطرۀ غریزه قرار گرفته و سرکوب می‌گردد اما هرگز از بین نمی‌رود. این دربارۀ فطرت فردی افراد. و در عرصۀ جامعه نیز هرگز جامعه بشری از انسان‌هائی که فطرت‌شان سالم مانده، خالی نمی‌ماند گرچه یک جامعه کابالیست باشد. همچنین جامعۀ هدف و موعود نیز خالی از انسان‌های غریزه‌گرا و عاصی بر فطرت، نخواهد بود.



[1] امام باقر علیه السلام- کافی (اصول) ج 1 ص 25 ط دار الاضواء.- و حدیث‌های متعدد در این باره داریم.

[2] آیۀ 75 سورۀ ص.

[3] آیۀ 76 سورۀ نساء.

[4] آیۀ 69 سورۀ انبیاء.

[5] آیۀ 19 سورۀ آل عمران.

[6] آیۀ 213 سورۀ بقره.

[7] آیۀ 37 سورۀ مریم.

[8] آیۀ 65 سورۀ زخرف.

[9] آیۀ 105 سورۀ آل عمران.

[10] آیۀ 153 سورۀ انعام.

[11] آیۀ 65 سورۀ حج.

[12] آیۀ 213 سورۀ بقره.

[13] ادامه همان آیه.

[14] ادامه همان آیه.

[15] «مَن»- مَن موصول- به معنی «کسی» است اما در مقام «اطلاق» معنی عمومی «کسانی» را می‌دهد، و در قرآن در موارد فراوان به این معنی آمده است از آنجمله: «مَنْ كَفَرَ فَعَلَيْهِ كُفْرُهُ وَ مَنْ عَمِلَ صالِحاً فَلِأَنْفُسِهِمْ يَمْهَدُون» آیه 44 سورۀ روم. و «مَنْ خَفَّتْ مَوازينُهُ فَأُولئِكَ الَّذينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُمْ» آیه 103 سورۀ مومنون.

[16] آیۀ 30 سورۀ روم.