سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۶

صفحه اول >> کتاب ها => تشیع و فراگیری جهانیش



جدائی علم از دین در عصر ساسانی: نواحی شرقی فلات ایران، این امتیاز را دارد که هیچوقت دچار جادو پرستی عمومی نگشته بود. زیرا از مرکز جادو پرستی یعنی بین النهرین و مصر، دور بود. و از جانب مشرق نیز گرچه با کهانت بودائی همسایه بود لیکن کهانت بودائی تنها در قالب ریاضت و مرتاضی و هنوز در جهت رسیدن به «نیروانا» و حقیقت بود. نه در مسیر سحر و جادو. در متون تاریخی حتی در متون افسانه‌ای مانند شاهنامه فردوسی اثری از سحر پرستی پارتیان (مردمان شرق ایران) مشاهده نمی‌کنیم. کاملاً روشن است که این روحیه و باور آئینی شرق ایران در دوران ساسانیان به غرب ایران نیز رسیده و فرهنگ عمومی را تحت تاثیر خود قرار داده بود، می‌بینیم که حتی اضطرابات دینی در عصر ساسانی بر واقعیتگرائی افراطی مبتنی بوده، نه بر کهانت و سحر پرستی؛ نهضت مزدک و مزدکیان، حرکت مانی و مانویان، بعنوان یک اندیشه، بل بعنوان یک فلسفۀ رئالیسم بروز کرده‌اند و در مقایسه با جوامع همزمان خود، حتی با خرافات رایج نیز فاصلۀ ماهوی داشته‌اند، گرچه اصول اندیشه‌ای درست نداشته‌اند. و همین افراط در رئالیسم‌شان موجب عدم موفقیت‌شان گشت که چندان هماهنگی با روح عوام نداشت گرچه مانی می‌کوشید با ترسیم نقاشی‌ها مقاصد خود را به فهم عوام الناس نزدیک کند. سرانجام مانویان به دامن بودیسم افتادند و مزدکیان نیز مضمحل شدند.

و عامل اصلی سقوط ساسانیان، تن پروری و رفاه پرستی‌شان بود، نه کهانت و یا سحر و یا خرافه. گرچه در عصر آنان اصلاحات زردشت افول کرده و «آتش» در جای «میترا» قرار گرفته بود گوئی میترای گرمابخش اینک از آسمان فرود آمده در اجاق معبد با نام آتش گرما می‌بخشید.

به هر حال، ما در عصر اشکانی و ساسانی ایران، آن جدائی علم از دین که در جامعه‌های دیگر بوده، را مشاهده نمی‌کنیم. اگر گفته شود که در این دوران علمی در ایران نبود و هر چه ایرانیان داشتند آموخته‌ها و وامگرفته‌های وارداتی از تمدن بین النهرین و مصر بود (که سخن بی اساسی هم نیست) بنابر این علم ایرانی نبود که از دین ایرانی تفکیک شود، علم وارداتی بود که از دین منفکّ بود. در پاسخ گفته می‌شود: هیچ انسانی و هیچ جامعه‌ای نیست که علمی نداشته باشد.

یا علم، یا دین: این دوران (که ابتدا علم از دین تفکیک می‌شود، سپس سحر و جادو و کهانت انسان را بطور کاذب مستغنی می‌کند) قرن‌ها طول می‌کشد؛ هر نبوت و هر دین پیامبری که در این قرن‌ها آمده، به سرعت به مسیر غیر علمی از جهتی، و به مسیر کهانت (مرتاضی و رهبانیت) از جهت دیگر، تحریف می‌شود که نمونه روشن‌شان دین حضرت ابراهیم که منزوی می‌شود خودش نیز از جامعه آکد تبعید شده و تا آخر عمر آواره زندگی می‌کند، و دین هندو، دین بودا، یهودیت و مسیحیت که به کهانت، مرتاضی‌گری، و رهبانیت مبدل می‌شوند.

دین اسلام می‌آید بر تفکیک علم از دین می‌شورد و تازه می‌خواست آن دو را به ماهیت واحدشان برگرداند که با نفوذ رهبانیت مسیحی توسط افرادی مانند ابو هاشم کوفی و حسن بصری تحت عنوان «تصوف» و با سوء استفاده از عنصر «زهد» که در اسلام بود، باز علم از دین تفکیک می‌شود. سپس همین تصوف با نفوذ بودائیت از مرکز «معبد بهارستان» و «معبد نوبهار» که هر دو در شمال شرق ایران آن روزی بودند توسط ایرانیان ناراضی از اسلام تقویت شد و بودیسم در سرتاسر سرزمین‌های اسلامی گسترش یافت و زبان فارسی زبان اصلی تصوف گشت[1]. صوفیان نه فقط علم را بعنوان ضد دین تخطئه کردند، بل عقل و تعقل را نیز سدّ راه سیر و سلوک‌شان دانستند و به دامن «عشق» چسبیدند. و همزمان با ابو هاشم کوفی و حسن بصری، فلسفۀ ارسطوئی نیز وارد جهان اسلام شد و اسلام میان این دو پِرس شد.

سه قرن و نیم این دورۀ دوم[2]، ماجرای تفکیک علم از دین به حذف و براندازی دین به هر معنی و با هر تاویل، حتی به حذف ادیان تحریف شده نیز می‌رسد و باید می‌رسید زیرا انسان بیش از آن نمی‌توانست خرافات را تحمّل کند. و اینچنین بود که انسان بر سر دو راهی قرار گرفت: یا علم یا دین.

نطفه‌ها و ریشه‌های این تحول به رنسانس بر می‌گردد که انسانِ خسته شده از خرافات، مانند جوجه ماکیانی که پوسته تخم را بشکند و بیرون بیاید، از لاک خرافات برجست اما به بستر رئالیسم افراطی افتاد؛ واقعیت گرائی‌ای که پای بر روی هر حقیقتی نهاد. ابتدا نسخۀ الهه‌های یونان باستان در قالب ایده‌های افلاطون برگزیده شد. سپس در عصر اسکولاستیک اندیشۀ ارسطو جایگزین دین گشت حتی کلیساها مجبور شدند مسیحیت را بر اساس ارسطوئیات تفسیر و توجیه کنند، در مرحلۀ سوم مشخص شد که ارسطو نیز مانند افلاطون اولاً فقط «فرض» می‌کند. ثانیاً فرض‌هایش ذهنی گراتر و خیالی تر از ایده‌های افلاطون است، تنها فرقی که دارد این است: افلاطون آنهمه الهه‌های باستانی- بت‌های باستانی- را در «ربّ النوع»های خود جمع می‌کرد، ارسطو از تعداد آنها کاسته و در «عقول عشره» و سپس در «نُه فلک» خلاصه کرده است؛ خدایان ارسطو نیز دقیقاً مانند الهه‌های یونان اولیه، از همدیگر زاده می‌شوند که ارسطو نام این زایش را «صدور» گذاشته است.

جریان رنسانس در بستر جریانش مضطربانه به این کناره و آن کناره کوبید و بالاخره در قرن هفده هر دین و آئین را کنار گذاشت. سرنوشت نهائی از اول معلوم بود، زیرا نه یک دین سالم را می‌شناختند که پیرو آن باشند و نه راه درست دیگر برای‌شان بود، و پیش از آن این خود دین بود که با تاسیس دادگاه‌های انگیزاسیون به سوزاندن دانش و دانشمند، و به تکفیر علم و عالم اقدام کرده و تفکیک علم از دین را رسماً آنهم با خشونت تمام اعلام کرده بود.

جریان علم از هر جائی نا امید، وامانده از هر دین و آئین، به زیست شناسی پناه آورد، در پی استخوان‌ها، فسیل‌ها، غارها، اقوام وحشی دور افتاده از هر مدنیتی گشت و با اغراق اندیشی‌ها، و افراط انگاری‌ها، و خیالپردازی‌ها، و فرضیّه گرائی‌ها، انسان مدرن را بی نیاز از دین معرفی کرد. و انسان به «حیوان برتر» تعریف شد که هیچ نیازی به دین ندارد.

البته در این میان هیچ دانشمندی که از سلامت روانی برخوردار باشد، یافت نمی‌شود که وجود خدا را انکار کرده باشد؛ انکار دین به معنی انکار وجود خدا نبود، البته در این میان اکثر دانشمندان خدائی را که کلیسا معرفی می‌کرد نمی‌پذیرفتند اما برای خودشان خدای مورد نظر خودشان را داشتند.

دورۀ سوم: در دهۀ شصت قرن بیستم، باز انسان احساس خفگی می‌کرد، آن بار در درون لاک خرافات احساس خفگی می‌کرد، این بار از «لاک حیوانی» که برایش ساخته بودند خفه می‌گشت؛ مگر انسان می‌تواند بدون دین باشد؟ باز مانند جوجه ماکیان لاک رئالیسم افراطی را شکست و بیرون جست اما به جای دین به «تجربۀ دینی» افتاد که دین را لازم و ضروری می‌دانست لیکن در قالب «دین فردی» نه «آئین جامعه». افرادی مانند هایدگر و برگسن و...، افسار دینخواهی انسان را به دست گرفتند و در بستر تجربۀ دینی با تعریف شخصیِ خودشان قرار دادند. و البته غیر از این هم راهی نداشتند و نمی‌شناختند.

این احساس خفگی دوم به حدّی شدید بود که انسان در شکستن لاک آن و در جهش به سوی دین، طوری احساس شعف می‌کند که ادیان تحریف شده و غیر علمی نیز از نو بازارشان گرم شده است. گویا هیچ تضادی و تناقضی میان دین تحریف شدۀ‌شان با علم و دانش نمی‌بینند. و صد البته که ادیان تحریفی نیز به پردازش مجدد خود و تصحیح برخی نادرستی‌های خود می‌پردازند، و در عرصۀ جهانی یک حرکت سرزنده به سوی «وحدت ماهیت علم و دین» کاملاً مشهود است.

اما سوگمندانه باید گفت: با وجود این حرکت مشهود جهانی به سوی «وحدت ماهیت علم و دین»، هنوز در حوزۀ علمیۀ ما اصطلاح «علم دینی» ورد زبان برخی از اساتید است، به معنای تقسیم علم به دو بخش، بل به دو ماهیت: علم دینی و علم غیر دینی (!!!) در حالی که رسالت قرآن و اهل بیت (علیهم السلام) در این مقال، غیر از «وحدت ماهیت علم و دین» چیزی نیست، بحدی که می‌توان گفت قرآن و اهل بیت غیر از دعوت و هدایت به این «ماهیت واحد» کاری ندارند.

یک رفتار مسامحه آمیز با قرآن: قرآن تمدّن‌ها را در ترتیب تاریخی‌شان، یاد کرده و با همۀ آنها مخالفت می‌کند. آیا قرآن ضد مدنیت و تمدن است!؟! در حالی که اسلام نام «یثرب» را به «مدینه» عوض می‌کند، کوچیدن از عشایر و برگزیدن زندگی شهری را «هجرت» می‌نامد و آن را ستایش می‌کند، رفتن از شهر و برگزیدن زندگی عشیره‌ای را «التَّعَرُّبُ بَعْدَ الْهِجْرَةِ» نامیده، سخت نکوهش کرده و فریاد بلند و جاودانه‌اش «الْأَعْرابُ أَشَدُّ كُفْراً وَ نِفاقاً»[3] است.

از جانب دیگر این یک واقعیت روشن و انکار ناپذیر است که نبوت‌ها و قرآن همۀ تمدن‌های گذشتۀ تاریخ بشر را محکوم کرده بل بر علیه آنها شوریده‌اند. آنهم نه فقط دوره‌ای از زمان آنها (که مثلاً گفته شود منحرف شده‌اند) بل اصل و اساس آنها را باطل و مردود می‌داند؛ یعنی همان تمدن‌ها که انسان امروزی به آنها می‌بالد، همه را باطل دانسته و بر اینکه خداوند آنها را برانداخته و از بین برده افتخار می‌کند.

تمدن قوم نوح که در درّه‌های دریای مدیترانه بود و اولین تمدن پیشرفته بود، تمدن سومر (= ثمود) در بین النهرین، تمدن عاد (آکد) در همان سرزمین[4]، تمدن دوبارۀ سومر و نیز دوبارۀ آکد به مرکزیت بابل، تمدن آشور (= اصحاب اخدود)، تمدن مصر، تا به رسد به تمدن شهر لوط (= سدوم) و تمدن اصحاب رسّ (= کادوسیان) در ساحل رود ارس. همگی با شورش پیامبران روبه‌رو شده و با خشم خدا از بین رفته‌اند.

چرا با این واقعیت در قرآن با مسامحه رفتار می‌شود؟ و بیش از این گفته نمی‌شود که چون این تمدن‌ها دچار انحراف شدند لذا مردود و محکوم شدند. در حالی که بیان قرآن طوری است که از اصل و اساس آنها نفرت دارد. در بیان قرآن تمدنی از اولین تمدن‌ها نمی‌یابیم مگر این که خداوند یا آنها را از اساس برانداخته مانند تمدن قوم نوح، سومر، آکد، شهر لوط، آشوریان، و یا دچار انحطاط و سقوط کرده است مانند تمدن مصر و کادوسیان (= اصحاب الرّس). و قرآن پایۀ اصلی این تمدن‌ها را نمی‌پذیرد زیرا:

تمدن و مدنیت می‌تواند بر یکی از دو پایه اصلی مبتنی شود:

1- تمدن و مدنیت که بر اساس روح غریزه و اقتضاهای آن بنا نهاده شود. قرآن این نوع تمدن‌ها را از اصل و اساس باطل می‌داند. و آن را تمدنی می‌داند که در جهت بر آوردن بخشی از نیازهای انسان است، و بخش دیگر که روح فطرت و اقتضاهای آن باشد نه تنها فراموش می‌شود بل سرکوب می‌گردد. اینگونه تمدن‌ها وقتی خوب، پسندیده و قابل ستایش هستند که انسان «حیوان برتر» تعریف شود و قرآن چنین تعریفی را نادرست و انسان را یک موجودی دارای روح فطرت می‌داند که حیوان فاقد آن است.

طرفداران تعریف «انسان حیوان است» بر این تمدن‌ها افتخار می‌کنند، اما قرآن شأن انسان را بالاتر از تاریخ پر از خونریزی و پر از فساد آن تمدن‌ها می‌داند.

قرآن و حدیث، تاریخ و مدنیت بشر از آغاز تا پایان عمر کرۀ زمین را به دو بخش تقسیم می‌کنند؛ بخش اول دوران تاریخ و تمدن‌های غریزی است که امروز کابالیسم نامیده می‌شود.

بخش دوم: با پایان تاریخ کابالیسم نوبت به تمدن فطری و عقلانی انسانی خواهد رسید[5] و دارد می‌رسد، در این مدنیت اقتضاهای غریزی تحت مدیریت روح فطرت مدیریت شده و یک تمدن انسانی سزاوار انسان، بنیاد نهاده خواهد شد.

در جامعۀ غریزی افراد مومن و سالم به وفور یافت می‌شوند، اما جامعه یک جامعۀ شایستۀ انسانی نمی‌شود. و در جامعۀ فطری بر عکس؛ ماهیت جامعه سالم می‌شود و گرچه افراد غریزی نیز خواهند بود.

ایده آلیسم: می‌گویند آیا این ایده آلیسم نیست که با وجود قرن‌ها تجربۀ عینی در زیست بشر، همۀ تاریخ بشر را محکوم کنیم و در انتظار ماهیت دیگر از مدنیت باشیم-؟ اگر انسان و نیروی درونی انسان توان تاسیس یک تمدن بدون فساد را داشت، در طول این 7000 سال گذشته به آن می‌رسید؛ تجربۀ عینی 7000 ساله ثابت کرده است که چنان مدنیتی غیر از خیالپردازی چیزی نیست.

قرآن جواب می‌گوید: «خُلِقَ الْإِنْسانُ مِنْ عَجَلٍ سَأُريكُمْ آياتي‏ فَلا تَسْتَعْجِلُونِ»[6]: انسان از عجله آفریده شده، بزودی آیاتم را به شما نشان خواهم داد. انسان موجود عجول است خواه برای امور دنیوی و خواه برای فرا رسیدن معاد؛ اما دربارۀ «امر خدا» 7000 سال چیزی نیست. در آغاز سورۀ نحل دربارۀ همین موضوع می‌فرماید: «أَتى‏ أَمْرُ اللَّهِ فَلا تَسْتَعْجِلُوهُ سُبْحانَهُ وَ تَعالى‏ عَمَّا يُشْرِكُون». تفسیر نور الثقلین ذیل این آیه، «امر الله» را به ظهور قائم (عجّل الله تعالی فرجه) از قول خود آن امام علیه السلام، تفسیر کرده است.

و در آیه 59 سورۀ ذاریات می‌گوید: «فَإِنَّ لِلَّذينَ ظَلَمُوا ذَنُوباً مِثْلَ ذَنُوبِ أَصْحابِهِمْ فَلا يَسْتَعْجِلُون»: برای ستمگران دنباله‌هائی هست مانند دنباله‌های همگنان‌شان، پس دربارۀ (کار) من عجله نکنند.

کلمۀ «یستعجلون» در اصل «یستعجلونی» است که حرف «ی» به جهت رعایت تناسب آیه‌ها حذف شده و علامت کسره (َ) جانشین آن شده است.

پایان خطابۀ سوم



[1] در برخی نوشته‌ها آورده‌ام که صدر قونوی «تائینه» عمر فارض را در مصر بزبان فارسی تدریس می‌کند، مهارت در زبان فارسی از شرایط اساسی مرشد بودن و مقام رهبری تصوف بود، حتی محی الدین عربی اسپانیائی رباعیات عمر خیام را شرح کرده است.

[2] قرن‌های 17، 18، 19 تا دهۀ 60 قرن بیستم.

[3] بادیه نشینان شدید‌ترین کفر و نفاق را دارند.- آیه 97 سورۀ توبه.

[4] به مرکزیت «آکّاد» که معرّب آن در قرآن «احقاف» آمده.

[5] رجوع کنید؛ «کابالا و پایان تاریخش».

[6] آیۀ 37 سورۀ انبیاء.