سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۶

صفحه اول >> کتاب ها => تشیع و فراگیری جهانیش



 

خطابۀ سوم

شناسائی روح فطرت از بیان و تبیین قرآن و اهل بیت علیهم السلام

آنچه در خطابه و سخنرائی اول گذشت، همگی بر اساس «تعدد روح در وجود انسان» بود. بویژه در صدد توضیح علمی این اصل بودیم که: آنچه انسان شناسی غربی آن را «قراردادی» می‌داند همگی حقیقی، واقعی و غیر قراردادی هستند، غربیان و همۀ بشر، روح غریزه را بخوبی می‌شناسند لیکن از وجود روح فطرت غافل هستند و چون خیلی از ذاتیات انسان را همسو با غریزه نمی‌بینند بل ضد غریزه می‌بینند، آنها را غیر حقیقی و غیر واقعی که در واقعیت ذات انسان جای ندارد، تلقی می‌کنند.

منشأ این غفلت: این غفلت منشأ روان شناختی دارد؛ هر کسی که می‌خواهد افرادی را شمارش کند می‌گوید: یکنفر، دو نفر، سه نفر و...، و در نظر ظاهری و عامیانه، هر نفر و هر کس، یعنی یک شخص و یک شخصیت. و اگر انسان را دارای دو روح بداند باید هر یک نفر را دو نفر بشمارد. و همچنین وقتی که خودش را می‌نگرد یک فرد واحد با شخصیت واحد می‌بیند، چگونه خودش را دو نفر، یا با دو شخصیت بداند.

اما همین شخص بطور کاملاً ملموس و بطور تجربه آنهم تجربۀ دائمی، در درون خودش یک کشمکش می‌بیند؛ کشمکش دو نیرو، دو انگیزش، یا هر چه می‌خواهید بنامید مهم این است که هر کس در درون خودش یک «دوگانگی» می‌بیند. و اساساً عمر بشر یعنی جریان این کشمکش از هنگامی که خودش را درک می‌کند تا روز مرگش «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ في‏ كَبَدٍ»[1]: حقّا که انسان را در «درگیری» آفریدیم. انسان همیشه در درون خود با خویشتن خویش درگیر است[2]. دو نفس، دو روح در درون دارد: «نفس لوّامه= روح منتقد» و «نفس امّاره= روح وادار کننده بدون قاعده و قانون». اما هر انسان در عین دوگانگی روح در درون، دارای فقط یک «شخصیت» است.

چیستی روح: روح چیست؟ اصل وجود روح قابل انکار نیست و کسی آن را انکار نکرده است؛ پیکر سنگین فیل وقتی که زنده است به راحتی در حرکت و انتقال است، وقتی که روح از پیکرش خارج می‌شود یک جرثقیل قوی لازم است تا آن را جابه‌جا کند. و آثار روح در گیاه، حیوان و انسان از مسلمات بدیهی است خواه آن را با لفظ عربی روح بنامیم و خواه با کلمه فارسی روان، و یا به هر لفظی که نامیده شود.

اما چیستی روح: کلمۀ «چیست» و مفهوم آن، و نیز هر پاسخی که در برابر هر لفظ «چیست» داده شود، از مفاهیم عرصۀ «علم» است و کاربرد آن به قلمرو علم مربوط است. اما در این جهان چیزهائی هستند که از موضوع علم و از قلمرو علم، خارج هستند.

قرآن پدیده‌های هستی و نیز کارهای خدا را به دو نوع تقسیم می‌کند: «لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْر»[3]، خدا کار خلقی دارد و کار امری.

1- پدیده اَمری و کار امری: زمانی بود که زمان هم نبود؛ «كان الله و لم يكن معه شي‏ء»[4]: خدا بود و هیچ چیزی با او نبود که خدا جهان را آفرید. آن پدیدۀ اولیه جهان را از چه چیز آفرید؟ از عدم؟ که عدم، عدم است و نمی‌شود چیزی از آن آفریده شود. از یک شیئ موجود دیگر؟ در این صورت آن شیئ قبلاً وجود داشته. از وجود مقدس خودش؟ (که ارسطوئیان به همین باور دارند و پدیدۀ اولیه را «صادر شده از وجود خود خدا» می‌دانند) و این لازم گرفته که وجود خدا تجزیه شود و هر متجزّی مرکب است، و خدا مرکب نمی‌شود.

قرآن می‌گوید: آن پدیدۀ اولیه از هیچ چیز آفریده نشده بل با «اَمر»: امر خدا «ایجاد» شده است. نه از عدم و نه از یک شیئ موجود، بل با امر «کن فیکن» ایجاد شده است. آنهمه آیات متعدد که دربارۀ «کن فیکن» آمده است.

فعل اَمری خدا «از» ندارد. حرف «از» در فعل خلقی خدا و در پدیده‌های خلقی کاربرد دارد.

2- پدیدۀ خلقی و کار خلقی: این نوع فعل خدا خلق کردن است؛ یعنی پدید آوردن اشیاء از همدیگر؛ پدید آوردن چیزی از چیز سابق. اینجاست که جائی برای «از» هست؛ درخت زردآلو را از هستۀ زردآلو، و...، برود تا تک یاخته‌ای‌های اولیه.

و این عرصۀ علم است؛ علم یعنی «علّت شناسی» و شناخت اشیاء در بستر قانون علت و معلول. و هر علتی سابق و مقدم بر معلول خود است؛ هر معلول از علتی که قبلاً وجود داشته به وجود می‌آید.

اما پدیده‌های اَمری هیچ علّتی ندارند فقط با «اَمر» به وجود می‌آیند و موضوعاً از عرصه و قلمرو علم خارج هستند. انسان و علم انسان هرگز چگونگی پیدایش آن پدیدۀ اولیه کائنات را، نخواهد فهمید. و اگر کسی آن را بفهمد و چگونگی آن را درک کند (نعوذ بالله) خودش خدا می‌شود. و این است بزرگترین فرق خدا و انسان.

پرسش از اینکه «روح چیست؟» پاسخی ندارد مگر اینکه «روح از پدیده‌های اَمری است نه از پدیده‌های خلقی». و انسان همین را هم می‌فهمد و هم درک می‌کند که روح یک پدیدۀ خلقی نیست. «قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي»[5]. روح معلول یک علت نیست که قابل شناخت و تحلیل علمی باشد. و لذا علم هر چه پیش برود و توسعه یابد، راهی به شناخت روح ندارد. و چیزی بنام «حیات» و چیستی آن از حیطۀ علم خارج است. همانطور که علم راهی به شناخت آن پدیدۀ اولیۀ کائنات ندارد و نخواهد داشت.

و نیز: علم به ماهیت و چگونگی «معجزه» راهی ندارد؛ آتش سوزان حضرت ابراهیم را نسوزانید، زیرا «قُلْنا يا نارُ كُوني‏ بَرْداً وَ سَلاماً عَلى‏ إِبْراهيمَ»[6] که امر «کونی» آمد و جریان علّت و معلول را در آن آتش به ترمز کشانید.

در ادبیات قرآن و اهل بیت علیهم السلام، کارهای امری خدا «قضاء» و کارهای خلقی خدا «قَدَر» نامیده شده که این مسئلۀ بس مهم و بشدت پیچیده را در حدودی از «طاقة البشريه» در کتاب «دو دست خدا» شرح داده‌ام.

چیستی شخصیت: از چگونگی تعامل و چگونگی برآیند دو روح، فرآیندی حاصل می‌شود که نامش «شخصیت» است. شخصیت نه روح غریزه است و نه روح فطرت، بل محصول چگونگی فعالیت آن دو، و چگونگی تاثیر آن دو بر همدیگر است. و اینجاست که یکی دیگر از خلاءها و نقص‌های اساسی انسان شناسی غربی (و علوم انسانی مبتنی بر آن)، شناخته می‌شود که لوبیای شخصیت انسان را تک لپه‌ای می‌بیند.

اگر در تعامل و تعاطی میان دو روح، جانب غریزه قوی تر و مسلط باشد، شخصیت به همان میزان شخصیت غریزی خواهد بود، و اگر جانب فطرت قوی تر باشد، شخصیت به همان مقدار فطری خواهد بود.

قرآن به فرایند این تعامل و تعاطی، که ما به آن «شخصیت» می‌گوئیم، «شاکله» می‌گوید: «كُلٌّ يَعْمَلُ عَلى‏ شاكِلَتِهِ»[7]: هر کسی بر طبق شاکلۀ خود عمل می‌کند. شخصیت چیزی است که چگونگی تعامل دو روح به آن شکل و ماهیت می‌دهد.

یکی از کاربردهای لفظ «نفس» در قرآن، همین «شخصیت» است: «وَ مَنْ يَرْغَبُ عَنْ مِلَّةِ إِبْراهيمَ إِلاَّ مَنْ سَفِهَ نَفْسَهُ»[8]: و کیست که از آئین ابراهیم رویگردان شود مگر کسی که نفس خود را خوار کرده باشد.

لغت: سَفِهَ نفسَهُ: اذلّها و استخفّ بها: نفس خود را خوار و سبک کرد.

خوار بودن و یا سبک بودن از مقوله‌های شخصیتی است.

و «مَثَلُ الَّذينَ يُنْفِقُونَ أَمْوالَهُمُ ابْتِغاءَ مَرْضاتِ اللَّهِ وَ تَثْبيتاً مِنْ أَنْفُسِهِم»[9]: آنان که اموال خود را برای رضای خدا و برای تثبیت شخصیت خودشان، انفاق می‌کنند. و «فَلا تُزَكُّوا أَنْفُسَكُمْ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنِ اتَّقى‏»[10]: به ستایش شخصیت خود نپردازید، خداوند دانا تر است بر کسی که متقی است. و «حَتَّى إِذا ضاقَتْ عَلَيْهِمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْ وَ ضاقَتْ عَلَيْهِمْ أَنْفُسُهُم»[11]: تا حدّی که زمین با همۀ وسعتش بر آنان تنگ شد، و نفس‌شان (شخصیت شان) نیز برای‌شان تنگ گشت. و «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذينَ يُزَكُّونَ أَنْفُسَهُم»[12]: آیا نمی‌بینی آنان را که نفس (شخصیت) خود را ستایش می‌کنند.

اکنون که سخن از کاربرد لفظ «نفس» در قرآن آمد، بهتر است کاربردهای متعدد و مختلف این کلمه را در قرآن بررسی کنیم:

لفظ نفس و مشتقات آن در قرآن، بیش از 340 مورد آمده است با هفت کاربرد مشخص:

1- نفس به معنی «شخصیت درونی انسان» که آثارش را به بیرون بروز می‌دهد: بشرحی که تا کنون بیان شد و آیه‌ها را خواندیم.

2- نفس یعنی روح غریزه: «وَ ما أُبَرِّئُ نَفْسي‏ إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ»[13]. «وَ أَمَّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى»[14]. و «فَطَوَّعَتْ لَهُ نَفْسُهُ قَتْلَ أَخيه»[15]: نفس قابیل او را بر کشتن هابیل ترغیب کرد. و «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ وَ نَعْلَمُ ما تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ»[16]. و آیه‌های دیگر.

3- نفس یعنی روح فطرت: «وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها- فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها»[17]: سوگند به نفس و به خدائی که آن را تسویه کرد. (متعادل آفریده)- و بد گرائی و نیک گرائی را به او فهمانیده است. در آیه دوم سورۀ قیامت نیز به خود این روح سوگند یاد کرده: «وَ لا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ»: نه، سوگند به نفس منتقد. اما در اینجا هم به خود این روح و هم به خدا که آن را آفریده سوگند یاد می‌کند.

می‌گویند: در قرآن آیه‌ای که خداوند به خودش آفرین گفته است آیه «فَتَبارَكَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقين»[18] است، می‌خواهم بگویم آفرینی که در آیه «وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها» است خیلی بالاتر از آیه «فتبارک» است. زیرا ظاهراً تنها آیه است که خداوند به خودِ خودش سوگند یاد می‌کند. در همه جا به مصادیق و مظاهر قدرت خود سوگند یاد کرده اما در این آیه به خودِ خودش نیز سوگند یاد کرده است. در ادامه می‌گوید: «قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاها»: حقّا که رستگار شد آن که این روح را پرورانید و رشد و نمو داد.

لغت می‌گوید: زَکَی الزّرعُ: نما: زرع نموّ یافت.

و: زَکَّی الزّرعَ: نما و زاد: زرع نموّ کرده و رشد یافت.

ادامه می‌دهد: «وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها»: حقا که مغبون گشت کسی که این نفس را (پایمال و) دفن کرد. این «دَسَّا» همان است که در اصطلاح روان شناسی به آن «سرکوب کردن» گفته می‌شود؛ روح فطرت توسط روح غریزه سرکوب شده و اقتضاها و انگیزش‌های آن، زیر رسوبات غریزه گرائی مدفون شود.

در آیه «وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها» یک نکته ادبی مهم و تعیین کننده وجود دارد و آن «تنوین» است که نفرمود «و النفس»، فرمود «وَ نَفْسٍ»؛ با «تنوین وحدت» آورده؛ یعنی سوگند به آن «تک نفس» که یکی از دو نفس است، نه هر دو نفس یکجا، و نه نفس به معنی شخصیت حاصل از تعامل دو روح.

ویژگی نفس غریزه: روح غریزه سرکوبگر است؛ می‌کوشد تا جائی که بتواند روح فطرت را سرکوب کرده و آن را در درون انسان از کار باز دارد و مدفونش کند. و به «هوی= هوس» خود عمل کند. غریزه کور است و کور کورانه عمل می‌کند؛ نیاز خود را می‌خواهد به هر صورت و با هر طریق و با هر ماهیتی.

ویژگی نفس فطرت: این روح کور کورانه عمل نمی‌کند؛ توان تشخیص دارد که «فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها»، شناخت خوب و بد، هنجار و ناهنجار، به این روح الهام شده است که در آیه دیگر می‌فرماید: «بَلِ الْإِنْسانُ عَلى‏ نَفْسِهِ بَصيرَةٌ- وَ لَوْ أَلْقى‏ مَعاذيرَهُ»[19]، انسان به کردارهای خود دانا است گرچه به توجیه اعمال خود برای خود بپردازد و عذر تراشی کند.

ویژگی دیگر نفس فطرت این است که هرگز در صدد سرکوبی نفس غریزه نیست زیرا می‌داند که غرایز برای انسان لازم است و ضرورت دارد و اگر آن را سرکوب کند مصداق «فجور» می‌شود، بل فقط می‌کوشد که نفس غریزه را مدیریت کند. و در خطابۀ قبلی گفتم که معنی تقوی فقط یک جمله است: مدیریت روح غریزه توسط روح فطرت.

4- نفس به معنی مجموع طبیعی دو روح: یعنی مجموع متعامل و متعاطی دو روح. و با بیان دیگر: مراد از این نفس همان معنی «انسان» است؛ انسان یعنی موجودی که در درونش دو روح متعامل و متعاطی کار می‌کنند.

و در یک مثال: به یک لپۀ لوبیا می‌شود گفت لوبیا است یعنی لپۀ نخود نیست، و به هر دو لپۀ لوبیا که با هم هستند و در درون پوست جای دارند نیز لوبیا گفته می‌شود. از این چهار کاربرد که بیان شد؛ کاربرد دوم و سوم هر کدام یک لپه را در نظر دارند، و کاربرد اول و چهارم هر دو را در کنار هم.

بدیهی است که این کاربرد چهارم نفس بطور «بالقوه» است و کاری با فعلیت هر کدام از نفس غریزه و نفس فطرت ندارد، و با صرفنظر از چگونگی فعلیت‌شان در نظر گرفته می‌شود. نمونه آیات در این کاربرد:

«لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها»[20]. و «لا نُكَلِّفُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها»[21]. و «إِنْ كُلُّ نَفْسٍ لَمَّا عَلَيْها حافِظٌ»[22]. و «لا تَكْسِبُ كُلُّ نَفْسٍ إِلاَّ عَلَيْها»[23] و آیه‌های دیگر.

5- نفس به معنی قلب، دل، خاطر: «إِلاَّ حاجَةً في‏ نَفْسِ يَعْقُوب»[24]: مگر نیازی که حضرت یعقوب آن را در دل داشت. و «وَ اذْكُرْ رَبَّكَ في‏ نَفْسِكَ تَضَرُّعاً»[25]: و یاد کن خدایت را در قلب و خاطرت. و «وَ تُخْفي‏ في‏ نَفْسِكَ مَا اللَّهُ مُبْديهِ»[26] و آیه‌های دیگر.

6- نفس به معنی «خود»: «فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَك»[27]: گویا تو خودت را هلاک می‌کنی. و «وَ مَنْ يَفْعَلْ ذلِكَ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَهُ»[28]. و «وَ مَنْ يَتَعَدَّ حُدُودَ اللَّهِ فَقَدْ ظَلَمَ نَفْسَه»[29]. و آیه‌های دیگر.

7- نفس به معنی کس، شخص، نفر: «مَنْ قَتَلَ نَفْساً بِغَيْرِ نَفْسٍ أَوْ فَسادٍ فِي الْأَرْضِ فَكَأَنَّما قَتَلَ النَّاسَ جَميعاً»[30]: هر کس یک نفر را (بدون اینکه مرتکب قتل یک نفر دیگر باشد یا فسادی در زمین کرده باشد) بکشد گوئی همۀ مردم را کشته است. و «أَ قَتَلْتَ نَفْساً زَكِيَّة»[31]: آیا یک شخص بی گناه را کشتی؟!. و «قالَ رَبِّ إِنِّي قَتَلْتُ مِنْهُمْ نَفْساً»[32]: پروردگارا، من کسی از آنان را کشته‌ام.

 

 

صریحترین و قاطعترین آیه

در قرآن- آیه 42 سورۀ زمر- بحدی به دوگانگی و تعدد روح در وجود انسان نصّ کرده است که هیچ جای تاویل و توجیه را باقی نگذاشته است: «اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حينَ مَوْتِها وَ الَّتي‏ لَمْ تَمُتْ في‏ مَنامِها فَيُمْسِكُ الَّتي‏ قَضى‏ عَلَيْهَا الْمَوْتَ وَ يُرْسِلُ الْأُخْرى‏ إِلى‏ أَجَلٍ مُسَمًّى إِنَّ في‏ ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ»: خداوند روح‌ها را به هنگام مرگ بر می‌گیرد، و نیز روح‌هائی را به هنگام خواب بر می‌گیرد سپس روح آن عدّه (از خوابیده‌ها) را که امر مرگشان صادر شده نگه می‌دارد و روح دیگری را (که باید زنده بماند) باز می‌گرداند تا مدت معین. در این موضوع نشانه‌های روشنی هست برای کسانی که اندیشمند هستند.

هنگام خواب، روح فطرت از بدن قبض شده و می‌رود، اما روح غریزه در بدن می‌ماند کار خودش را هم می‌کند حتی گاهی بدلیل گرسنگی و امثال آن از غرایز دیگر، شخص را از خواب بیدار می‌کند.

در سال هفتادوسه که در حوزۀ علمیه شهر ری بودم، جوانی از بازاریان تهران توسط یکی از دوستان، وقت می‌خواست که بیاید و مسئلۀ مهمی را در میان بگذارد. روزی آمد و گفت: مشکلی برایم پیش آمده؛ گاهی نمی‌توانم از خواب بیدار شوم و بشدت دچار رنج و آزار می‌شوم؛ می‌بینم در کناری ایستاده‌ام و بدنم نیز در روی رختخواب است هر چه می‌خواهم وارد بدنم شوم نمی‌توانم. این قبیل ماجرا بطور مکرر برایم پیش آمده مثلاً شبی با دو نفر از دوستانم بودیم من خوابیدم و آن دو به بازی شطرنج پرداختند، پس از ساعتی هم آن دو را می‌دیدم و هم بدن خودم را خواستم وارد بدنم شده و بیدار شوم اما نتوانستم، رفتم به سر و شانۀ دوستانم می‌زدم می‌گفتم یک تکانی به آن بدن من بدهید تا بتوانم بیدار شوم. اما آن دو همچنان به کار خود مشغول بودند و چیزی از گفتار و زدن‌های من احساس نمی‌کردند. مکرر شده که برای بیدار شدن سخت نیازمند کسی می‌شوم که تکانی به بدنم بدهد.

مسئله‌ای که با تجربه ثابت و برای همگان مسلّم شده است: مسئلۀ خواب که بالاخره زیگموند فروید را وامانده کرد؛ او که می‌کوشید رؤیا و خوابدیدن را به یکی از دو طریق توجیه و باصطلاح تحلیل علمی کند؛ آنچه انسان در خواب می‌بیند یا عقده گشائی است که در خواب به آروزهای نا رسیده‌اش می‌‌رسد. و یا تخیلاتی است که در بیداری با آنها سروکار داشته است. اما او نتوانست «خواب‌های اِخباری» را توجیه کند؛ کسی در خواب می‌بیند که فلان حادثۀ خوب یا بد در فلان شهر دور، اتفاق افتاده است، پس از مدتی خبر می‌رسد و معلوم می‌شود که آنچه او دیده بوده راست بوده است.

کسی که در یک مکان خوابیده و زنده است، در عین حال در مکان بس دور تر حاضر شده و ماجرائی را دقیقاً مشاهده می‌کند. این غیر از تعدد روح معنائی دارد؟ آیا این یک موضوع و مسئلۀ تجربی، عملی، عینی و واقعی نیست؟

یک نکته مهم: تا از مطلب دور نشده‌ام در همین جا این نکته را توضیح دهم که انواع «خواب مصنوعی» از قبیل هیپنوتیزم» و گونه‌های دیگرش، یک چیز طبیعی نیستند و از مصادیق «کهانت» هستند و از بحث ما خارج می‌باشند؛ کهانت یک تصرف ابلیسانه است در طبیعت و آفرینش، که در اسلام تحریم شده و «الکاهن کالکافر». کاهن می‌تواند کسی را به خواب مصنوعی- توجه کنید: مصنوعی- ببرد و او را وادار کند که روحش یعنی همان روح فطرتش در کنار روح غریزه‌اش در بدن باشد در عین حال از جاهای دور نیز خبر بدهد و در همان حالت خواب مصنوعی با زبانش آنچه را که می‌بیند شرح دهد.

در این خواب‌های مصنوعی اساساً هیچکدام از دو روح از بدن خارج نمی‌شود و بقول آیه «قبض» نمی‌شود. زیرا آنچه را که او در آن حال می‌بیند و به زبان گزارش می‌دهد، نمی‌تواند بدون روح فطرت سخن بگوید. چون زبان و سخن و گویش، از ویژگی‌های روح فطرت است و روح غریزه از آن ناتوان است همانطور که در خطابۀ اول در حین شمارش اموری که منشأشان روح فطرت است، در ردیف اول بیان شد که منشأ زبان روح فطرت است. در آینده نیز دربارۀ کهانت بحثی خواهیم داشت و اصل کهانت را در مقالۀ «معجزه، کهانت و کرامت» شرح داده‌ام.

حدیث: امام کاظم علیه السلام دربارۀ همین آیه، یعنی «اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حينَ مَوْتِها وَ الَّتي‏ لَمْ تَمُتْ» فرمود: إِنَّ الْمَرْءَ إِذَا نَامَ فَإِنَّ رُوحَ الْحَيَوَانِ بَاقِيَةٌ فِي الْبَدَنِ وَ الَّذِي يَخْرُجُ مِنْهُ رُوحُ الْعَقْلِ[33]: وقتی که انسان می‌خوابد، روح حیوان در بدنش باقی می‌ماند. و آن روح که از بدن او خارج می‌شود روح عقل است.

امام رضا علیه السلام می‌فرماید: إِذَا نَامَ الْعَبْدُ وَ هُوَ سَاجِدٌ قَالَ اللَّهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى عَبْدِي قَبَضْتُ رُوحَهُ وَ هُوَ فِي طَاعَتِي[34]: وقتی که بنده‌ای در حال سجده به خواب رود، خداوند متعال می‌گوید: روح بنده‌ام را قبض کردم در حالی که در طاعت من بود.

و حدیث‌های دیگر که در مبحث «منطق قرآن و اهل بیت» گذشت.

ظاهراً اصل مسئلۀ تعدد روح در وجود انسان، در میان اصحاب ائمۀ طاهرین یک امر روشن و مسلّم و شناخته شده‌ای و باصطلاح یک موضوع مفروغ عنه، بوده است؛ می‌بینیم که امام رضا علیه السلام وقتی که می‌گوید در حالت خواب روح انسان قبض می‌شود هیچکدام از مخاطبان نه چیزی می‌گویند و نه پرسشی می‌کنند گوئی این مطلب در نظرشان یک امر بدیهی بوده است. بعدها با نفوذ ارسطوئیات که به وجود تنها یک روح در وجود انسان قائل است و آن را «نفس ناطقه» می‌نامد، بتدریج بداهت این موضوع از بین رفته و باور کردن به تعدد روح مشکل شده و اثبات آن نیازمند دوباره خوانی آیات و حدیث‌ها گشته که فردی مثل بنده باید با نوشته‌های متعدد و مباحثات و خطابه‌ها در صدد احیاء این بدیهی باشم. در حالی که چنین بحث‌هائی در عصر ائمه علیهم السلام مصداق توضیح واضحات بوده است. مسائل، مبانی دین‌ها و خود ادیان بهمین صورت تحریف شده‌اند. بهتر است کمی دربارۀ تحریف درنگ کنیم:



[1] آیۀ 4 سورۀ بلد.

[2] مراد درگیری طبیعی و سالم است نه درگیری بیماران با خودشان.

[3] آیۀ 54 سورۀ اعراف.

[4] بحار، ج 54 ص 233  و 238.

[5] آیۀ 85 سورۀ اسراء.

[6] آیۀ 69 سورۀ انبیاء.

[7] آیۀ 84 سورۀ اسراء.

[8] آیۀ 130 سورۀ بقره.

[9] آیۀ 265 سورۀ بقره.

[10] آیۀ 32 سورۀ نجم.

[11] آیۀ 118 سورۀ توبه.

[12] آیۀ 49 سورۀ نساء.

[13] آیۀ 53 سورۀ یوسف.

[14] آیۀ 40 سورۀ نازعات.

[15] آیۀ 30 سورۀ مائده.

[16] آیۀ 16 سورۀ ق.

[17] آیه های 7 و 8 سورۀ شمس.

[18] آیۀ 14 سورۀ مؤمنون.

[19] آیه های 14 و 15 سورۀ قیامت.

[20] آیۀ 286 سورۀ بقره.

[21] آیۀ 152 سورۀ انعام.

[22] آیۀ 4 سورۀ طارق.

[23] آیۀ 164 سورۀ انعام.

[24] آیۀ 68 سورۀ یوسف.

[25] آیۀ 205 سورۀ اعراف.

[26] آیۀ 37 سورۀ احزاب.

[27] آیه های 6 سورۀ کهف، و 3 سورۀ شعراء.

[28] آیۀ 231 سورۀ بقره.

[29] آیۀ 1 سورۀ طلاق.

[30] آیۀ 32 سورۀ مائده.

[31] آیۀ 74 سورۀ کهف.

[32] آیۀ 33 سورۀ قصص.

[33] بحار، ج 58 ص 43.

[34] بحار، ج 82 ص 161.