سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۶

صفحه اول >> کتاب ها => با دانشجویان فیزیک و کیهان شناسی



یک داستان: دوست من که متولد یکی از شهرهای کوچک آذربایجان است، می گفت: دبیرستان را تمام کردم و در سال 1335 در رشتۀ حقوق قبول شدم. به همراه برادر بزرگم به تهران آمدیم تا در دانشگاه تهران ثبت نام کنم. اتوبوس در نیمه های شب به تهران رسید، در مسافرخانۀ تبریز واقع در خیابان سپه آن روز، خوابیدیم پس از ساعتی با صدای اذان مسجد از خواب پریدم، با اضطراب برادرم را بیدار کردم. گفت: چه خبره؟ چه شده؟ گفتم مگر صدای اذان را نمی شنوی؟ گفت: مگر تا حال صدای اذان نشنیده ای؟ گفتم: مثل این که خواب آلوده هستی و فراموش کرده ای که ما در تهران هستیم. برادرم نگاه تحقیر آمیزی به من کرد و گفت: خیلی از مرحله پرتی.

این دوست می گفت: افرادی مثل من، آنچه از تهران شنیده بودیم ترانه های رادیو و خبرهائی بود که از میخانه ها، و از کاباره ها و فاحشه خانه ها به ما می رسید، من گمان می کردم در تهران خبری از دین نیست. و خودم را آماده کرده بودم تا آن چند سال تحصیل در تهران را با محیطی کاملاً ضد دین، هماهنگ کنم و نمی دانستم که دین تهران قوی تر و عمیق تر از دین شهر ما است.

بلی: برخی ها این چنین اند و مانند این دوست محترم من تنها منفیات اروپا به نظر و فکرشان می رسد.

اما پاسخ استاد محترم و گرانقدر: «نقش تاریخی مذهب در اروپا در این جا اهمیت زیادی دارد. الان درصد کلیسا گریزی در اروپا خیلی زیاد است. همزمان با نقش تاریخی و سلطۀ کلیسا در اروپا، علم هم رشد کرد و رشد علم موجب شکل گیری جدال علم و دین در اروپا شد. این جدال در آمریکا شکل نگرفت. وقتی چنین جدالی شکل می‌گیرد و مردم از منافع علم هم آگاه می‌شوند، طبیعی است که بی اعتقادی مذهبی رشد می‌کند. در مورد کشورهای اسلامی بسیار زود است

 اظهار نظر بکنیم. من نمی‌دانم پنجاه سال دیگر ایرانیان چگونه فکر بکنند. این بسیار بستگی دارد به نقش دین در جامعۀ فعلی ما».

بررسی: 1- این که مشاهده می کنید که دو سطر آخر را جدا آوردم و به سطر قبلی پیوند ندادم، همان طور است که در چاپ خود عصر ایران است. ظاهراً آقای پرسشگر یا ادیتور و مصحح و یا هر کس دیگر به این صورت در آورده که سخن استاد معنی دهد که «در کشورهای اسلامی هنوز زود است مردم آگاه شوند». و شاید صرفاً یک نقص تایپی است.

2- چرا و به چه علت میان علم و دین، جدال در گرفت؟ شما که به جدّ و با قاطعیت دانشمندانه فرمودید علم کاری با خدا و دین ندارد(!). این همه تناقض برای چیست؟

پس معلوم می شود که علم (بماهو علم) با هر چیزی کار دارد یا مستقیم و یا بالملازمه. که شرح ملازمه ها گذشت.

3- چرا این جدال در امریکا شکل نگرفت؟ برای این که امریکا در آن زمان (به قول ویل دورانت در کتاب لذات فلسفه) نه علم داشت و نه رشد علمی.

4- این جدال که چیزی به نام «دادگاه های انگیزاسیون» پرچم رسوائی کلیسا است، هم یک واقعیت تاریخی است و هم یک سخن کاملاً صحیح است. اما همان طور که به شرح رفت جدال میان علم و کلیسای فاقد علم بل ضد علم است، نه جدال میان اعتقاد به وجود خدا و علم، و بدیهی است در مجادله میان دو طرف، هر دو طرف دچار افراط می گردند و منطق از کار می افتد، گاهی افرادی از دانشمندان جان به لب شده و در برابر زورگوئی های کلیسا می گفتند: ما به خدای شما نیز اعتقاد نداریم. و گرنه اگر محققانه بنگرید کسی وجود خدا را انکار نکرده است.

گالیله که خود از قربانیان این جدال بود، کاملاً به خدا معتقد بود.

5- فرمایش استاد که می گوید «این بسیار بستگی دارد به نقش دین در جامعۀ فعلی ما» از یک جهت کاملاً درست است؛ وقتی که در حوزۀ مقدسۀ علمیه کتابی نوشته می شود و «دین علمی» را ردّ می کند و هشدار می دهد که مبادا دین را علمی کنید (با وجود آن همه آیات فراوان و احادیث بس فراوان که دعوت به علم می کنند و چند نمونه از آن ها را در اوایل این مقاله بویژه تحت عنوان «هدیه ای که قرآن به دانشمندان تجربی می دهد» آوردم، و سرتاسر قرآن علم است و «تبیاناً لکل شیئ» است) جدال علم با دینی که چنین نویسنده ای معرفی می کند، حتمی است.

و از جانب دیگر؛ وقتی که دین، قرآن و مکتب، بر اساس تخیلات ارسطوئیات و بودائیات، تبیین شود و طلبه هائی در سطح بالا اطلاعی و سنخیتی با تبیین های اهل بیت نداشته باشند، و منبرها تریبون فلانی فلان خواب را دید و فلانی فلان مکاشفه را کرد، گشت و کهانت ها در جای کرامت قرار گرفت، نتیجه و نتایج این روند معلوم است.

جریانی از برخی طلبه ها پیدا شده که می گویند: تصوف دین اسلام را تلطیف کرده و بر جاذبۀ مردمی آن افزوده و خدمت بزرگی به دین کرده است. اما اولاً کسی از اینان نمی پرسد: به چه دلیلی و به چه حقی دین اسلام را تلطیف می کنید؟ دین دستکاری شده دین نیست اگر شما دین لطیفتر می خواهید دنبال دین دیگر بروید. گرچه همین که می گوئید، دین دیگر است و به صراحت آن را به زبان می آورید. اما چرا نام آن را اسلام و تشیع می گذارید؟

دین را تحریف کرده و از علمیت می اندازند، به این کارشان افتخار هم می کنند.

در ثانی؛ چه در صدی از مردم شیعه تصوف را پذیرفته است؟ تا مجذوب خیالپردازی های تصوف شوند؟ این شما هستید که با دین و تشیع بازی کودکانه می کنید و اگر از مرید بازی و خود خواهی ها دست بردارید شیعه از آفات شما مصون می ماند.

اما فرمایش استاد از جهت دیگر اشکال دارد؛ که باز همۀ ادیان را (باصطلاح) با یک چوب می راند.

6- محور مصاحبه «اعتقاد به وجود خدا» بود. در این جا عام شمول تر شده و به محور «مذهب» چرخیده. درست است بی دینی به معنی روی گردانی از ارزش های کلیسا، پیشرفت دارد و بازنگری می شود.

عصر ایران می پرسد: «این تبیین شما برای رشد بی اعتقادی مذهبی در قرون هفدهم تا بیستم کفایت می کند. اما در پنجاه سال اخیر که سلطۀ کلیسا در غرب وجود نداشته است. امّا ظاهراً در نیم قرن گذشته نیز عدم اعتقاد به خدا در بین دانشمندان علوم طبیعی بیشتر شده است. سؤال من این است که چرا چنین شده است؟».

نگاهی به ساختار سؤال: 1- ظاهراً جناب پرسشگر دست بردار نیست؛ از هر کوچه ای به سوی هدف خود می رود و با تکرار بعد از تکرار می کوشد که حکم الحاد دانشمندان را از زبان استاد بگیرد.

2- از متن این سؤال بر می آید که جناب پرسشگر کاملاً می داند که اولاً قرن هفده و هجده آب و هوای دیگر داشته و سرکوبی دانشمندان توسط کلیسا جریان داشته و دانشمندان، کلیسا و خدا با تعریف کلیسا را منکر می شدند، نه خدائی که علم و دانش به آن رهنمون است.

با وجود این آگاهی، استاد را به این کوچه و آن کوچه می چرخاند که حکم «انکار وجود خدا» را با هر معنی و با هر تعریف، حتی خدائی که علم و دانش آن را تعریف می کند، از زبان استاد دانشگاه شریف، بگیرد.

و البته که قرن 19 و 20 را بی دلیل در کنار قرن هفده و هجده می گذارد. و این نیز به خاطر این است که الحاد را یک جریان دائمیِ همگام با علم قلمداد کند که بلی از روزی که علم، علم شده منکر خدا بوده است(!!!).

امّا استاد محترم با این که در موارد زیادی، جناب پرسشگر را کامیاب کرده، لیکن ماهی مورد نظر او را آن طور که او می خواهد به قلاب او نمی دهد.

پاسخ استاد: «آمار مجلۀ نیچر متعلق به یک محدودۀ فرهنگی خاص است. اما وضع جامعۀ علمی آمریکا این‌طور نیست. این وظیفۀ جامعه شناسان است که در این باره تحقیق کنند. جامعه شناسان همچنین باید در این ‌باره هم تحقیق کنند که درصد بی اعتقادی در بین مردم عادی بیشتر شده یا در بین دانشمندان. مردم فکر می‌کنند که دانشمندان ضد دین هستند. ولی مگر مردم اروپا این‌گونه نیستند؟ امروزه در سوئد کلیساهای زیادی متروک مانده است؛ به‌گونه ای که نگهداری آنها هم مشکل شده است. یعنی هزینۀ نگهداری این کلیساها از طرف مردم تأمین نمی‌شود؛ زیرا ظاهراً تعداد مردم معتقد به دین در سوئد چندان زیاد نیست. حالا باید در این باره تحقیق کرد که آیا رشد بی ‌اعتقادی در بین دانشمندان سوئدی هم به همین اندازه بوده است؟ تحقیق در این باره و بررسی علل آن، چنانکه گفتم، وظیفۀ جامعه شناسان است».

بررسی: 1- جای تشکر است که استاد به عدم اعتماد به مجلۀ نیچر را (که خود قبلاً به آن تمسک کرده بود) در این مسئله بازگوئی می کند.

2- از پاسخ به اصل سؤال پرسشگر، تا حدودی طفره می رود. امّا اشکالات متن پرسش را همچنان باقی می گذارد تا آن همه ارسال مسلّم که پرسشگر بدون دلیل آورده است، سرجای خود بماند. و این از یک دانشمند که در مقام مصاحبه است، پسندیده نیست. زیرا می بایست متن سؤال را تصحیح می کرد و سپس به آن جواب می داد.

3- ای کاش در جواب پرسش های پیش نیز، موضوعات مربوط به امور اجتماعی را به جامعه شناسان واگذار می کرد که نکرد. با این که خودش به طور مکرر هاوکینگ را نکوهش کرد که چرا خارج از تخصص خود حرف می زند.

4- به عبارت استاد توجه کنید «مردم فکر می کنند که دانشمندان ضد دین هستند. ولی مگر مردم اروپا این گونه نیستند؟».

حضرت استاد در این عبارت می گوید نه فقط دانشمندان بل که همۀ مردم اروپا ضد دین هستند. دربارۀ این فرمایش استاد به نکات زیر توجه کنید:

الف: استاد محترم چگونه این سخن هنگفت را به زبان می آورد که دانشمندان ضد دین هستند؟ آیا این چنین هنگفت گوئی سزاوار یک دانشمند است!؟!

ب: شما که فرمودید «باید جامعه شناسان در این امور نظر دهند»، پس چرا این حکم بس سنگین را صادر کردید که مردم اروپا ضد دین هستند؟ آیا این یک کار اصلی و اساسی جامعه شناسان نیست؟

ج: در این بیان استاد دیدیم که حضرت استاد در این سخنش اعتراف دارد که کلیساهای اروپا (غیر از سوئد) با هزینۀ مردم اداره می شود. پس مردم اروپا چگونه ضد دین هستند که هزینۀ کلیساهای با آن عظمت، با آن همه کارکنان، باغ و بستان، که تنها هزینۀ نگه داری ساختمان های شان، سر از مبالغ هنگفت در می آورد که هزینه صد مسجد معادل هزینۀ فلان کلیسای انگلیس یا فرانسه یا اتریش و....، نمی شود.

پس مردم اروپا چگونه ضد دین هستند؟!

د: چرا این همه تناقض در فرمایشات استاد ما هست؟ گویا یک رقابتی میان ضمیر خودآگاه و ضمیر ناخودآگاه استاد ما، وجود دارد و در فرمایشات شان گاهی آن و گاهی این، سبقت می گیرد.

هـ : آنچه استاد محترم از اوضاع جامعۀ سوئد فرموده است کاملاً درست است. من زمانی در ظواهر و نیز امور درونی جامعۀ سوئد تحقیق کرده ام و بخشی از آن را روزنامۀ اطلاعات (از تاریخ 17/1/1366 تا 12/2/1366) به صورت سلسله مقالات چاپ کرده است.

در این جا چند مطلب مهم را دربارۀ سوئد توضیح می دهم:

1- جامعۀ سوئد زمانی به عنوان موش آزمایشگاهی، در برنامۀ جریان کابالیسم (که شاخۀ شناخته شدۀ رسمی آن جریان فراماسونیسم است) قرار گرفت[1]. نوع ویژه ای از جامعۀ مورد نظرشان را در سوئد پیاده کردند که نتیجۀ آزمایش آن طور که آنان می خواستند نبود؛ به وضوح دیدند که چنین وضعیتی نسل جامعه را ساقط می کند. به طوری که سوئد به شدت با کمبود جمعیت رو به رو شد؛ زن ها از بارداری و فرزند زائی خودداری کردند. دولت 000/20 عروس از فلیپین و جاهای دیگر وارد کرد تا فرزند بزایند و کمبود جمعیت جبران شود. اما آن ها نیز وقتی که در شرایط جامعۀ سوئد قرار گرفتند از تولید فرزند خودداری کردند. کابالیست ها و فراماسون ها اگر با این گونه ره آوردهای آزمایشی خودشان رو به رو نمی شدند، همه جای اروپا را به آن وضعیت در می آوردند. اما از سقوط جمعیت اروپا به شدت ترسیدند. سقوطی که هنوز هم کشورهای اسکاندیناوی در بحرانی ترین شرایط، به آن گرفتارند. و آثار آن در دیگر جوامع اروپا نیز مشهود است.

2- اما کدام عقل، کدام علم و کدام دلیل، اجازه می دهد که یک «برنامۀ کابالیستی» را به حساب دانش و دانشمندان، بگذاریم؟! و یا مردم بدبخت سوئد را در انتخاب چنین اوضاعی برای جامعۀ خودشان، مستقل و دارای اختیار بدانیم؟!

لیکن این درست است که برخی از دانشمندان، تحت سلطۀ کابالیسم قرار دارند که صد البته آنان نیز مانند بنیانگذار کابالیسم (ابلیس) وجود خدا را انکار نمی کنند که ابلیس کاملاً به وجود خدا معتقد است.

3- اگر از بینش تعدادی از غرب زدگان ایرانی خودمان، صرفنظر کنیم (به قول آن خانم دانشمند امور اجتماعی که به سؤالات من در سوئد جواب می داد و در آن مقالات روزنامۀ اطلاعات به اشاره رفته است) مردم سوئد به ویژه زنان آن جامعه بدبخت ترین مردم دنیا هستند.

4- با این همه همان مردم سوئد نیز «ضد دین» نیستند. بل اکثریت شان، نسبت به دین بی اعتنا هستند. بی اعتنائی با ضد بودن، از زمین تا آسمان فرق دارد.

و: عبارت «نگه داری آن ها [کلیساها] مشکل شده است، یعنی هزینه نگهداری این کلیساها از طرف مردم تأمین نمی شود»، همان است که استاد اعتراف دارد در دیگر کشورهای اروپا آن همه هزینۀ هنگفت کلیساها را، مردم اروپا به میل و شوق خود، می پردازند.

ز: وانگهی بر فرض، مردم همۀ اروپا بی دین باشند (که هرگز چنین نیست، تا چه رسد که ضد دین باشند) آنان نسبت به مسیحیت که فاقد هر نوع علم و تبیین است بل ضد علم و دانش است، بی اعتنائی می کنند. و هر مردمی حق دارد با چنان دینی بر خورد منفی داشته باشد. چرا جناب پرسشگر و حضرت استاد کلّی گوئی کرده و بی دینی، بل ضد دین بودن را به ذهن دانشجویان القاء می کنند!؟!

و نیز: حتی بر فرض ضد دین بودن مردم اروپا (که هرگز چنین نیست حتی در سوئد، که به شرح رفت)، این چه ربطی به اعتقاد یا انکار وجود خدا دارد؟! مگر عدم اعتقاد به یک مذهب با عدم اعتقاد به وجود خدا، یکی است؟

همگان، و هر انسان می داند (به ویژه کابالیست ها وسران کابالیسم بهتر می دانند و تصریح هم می کنند) که ابلیس نیز به وجود خدا معتقد است و بهترین خداشناس و متخصص ترین کس در توحید است. و کفر او، کفر تمرّد است نه کفر اعتقادی[2].

امروز که این واقعیت (با بر افتادن پرده های کابالیسم و فراماسونیسم) برای همگان روشن شده، آیا تنها جناب پرسشگر و استاد ما از این واقعیت غفلت کرده و جوانان این جامعه را به عصر قرن هفده و هجده بر می گردانند-؟

ابلیس وجود خدا را انکار نمی کند. جوانان و دانشجویان ما وجود خدا را انکار کنند؟!

عصر ایران می پرسد: «به نظر شما، هاوکینگ در سخنان اخیرش خدا را انکار کرده است یا خلقت عالم از سوی خدا را؟».

پاسخ استاد: «اگر در سخن او دقیق شویم، باید بگوییم که خلقت عالم از سوی خدا را انکار کرده است. اما وقتی که کسی این حرف را می‌زند، در واقع خدا را انکار می‌کند. اگر خدا این عالم را خلق نکرده، پس چه چیز را خلق کرده است؟».

بررسی: 1- بلی: جناب پرسشگر دست بردار نیست. این هم کوچۀ دیگر.

2- این مسئله پیشتر نیز توضیح داده شده که مبحث «الوهیت» یک موضوع است و مبحث «ربوبیت» یک موضوع دیگر. و همۀ مردم باسواد جهان با این دو موضوع متفاوت، آشنا هستند. ظاهراً این فقط جناب پرسشگر و حضرت استاد محترم است که با این مسائل، آشنائی ندارند.

بی چاره هاوکینگ ربوبیت را انکار می کند، نه الوهیت را. نه وجود خدا را.

می فرماید: «اگر خدا این عالم را خلق نکرده، پس چه چیز را خلق کرده است؟». آخر عزیز من، هاوکینگ کی و کجا در سخنان اخیرش گفته که خداوند این عالم را خلق نکرده است؟ تا شما بپرسید: پس چه چیز را خلق کرده است.

چه عرض کنم: بگویم که حضرت استاد مغالطه می فرماید، یا بگویم حضرت استاد حتی معنی سخن هاوکنیگ را درنیافته است، هر دو سزاوار یک دانشمند نیست، بل سزاوار یک دانشجوی مبتدی هم نیست. پس چه عرض کنم.

جناب پرسشگر می پرسد: «می‌توان گفت خدا امکان هایی را خلق کرده است که از دل آن امکان ها می‌تواند عالمی خاص شکل بگیرد یا شکل نگیرد».

پاسخ استاد: «این حرف، حرف درستی است. ما به‌ ویژه در تشیع معتقد نیستیم که خلق عالم از سوی خداوند الزاماً بی ‌واسطه بوده است. مثلاً درخت را ما می‌کاریم، ولی سبز شدن درخت مصداق خلقت خدا است. در این مثال، خدا انسان را به ‌وجود آورده است تا درخت را بکارد. بنابر این می‌ توان گفت خدا، به قول شما، امکاناتی را خلق کرده که از دل آنها عالم می ‌توانسته پدید آید. هاوکینگ هم می ‌تواند بگوید منظور من از آن جمله این است اما اگر شخصیت هاوکینگ را در نظر بگیریم، باید بگویم که به نظر من، او خواسته است حرفی بزند که مردم فکر کنند خدا وجود ندارد و جنجالی آفریده شود و او هم نفعش را ببرد».

بررسی: 1- ظاهراً در این عبارت اشکال چاپی وجود دارد و «حرفی نزند»، «حرفی بزند» چاپ شده است. اما من به حکم وظیفه، همین متن تایپ شده را صحیح تلقی می کنم. زیرا در هر دو صوت فرق مهمی پیش نمی آید.

2- با تشکر از این که حضرت استاد نامی از تشیع آورد و از فضای دنیای غرب و تفکرات آن چنانی خارج شده و سری به تشیع هم زد. اما ایشان باز از تخصص خود خارج شده است. زیرا این سخن در «هستی شناسی» و «شناخت رابطۀ خدا با خلق»، بدینگونه که ایشان بیان فرموده اند، در تشیع نیست. حتی عوام شیعه هم اینگونه نمی اندیشد. یعنی شیعه اعم از دانشمند و عوام، «قَدَری اندیش» نیست. همچنان که صرفاً «قضائی اندیش» هم نیست. شیعه به «امر بین امرین» معتقد است. حتی یک کشاورز بی سواد شیعه در کاشتن درخت، فعل و کار و فعالیت خود را «علت لازم» می داند و به شدت فعالیت می کند، اما در کنار آن، خواست خدا را هم دخیل می داند.

قرآن نیز می گوید خدا دو نوع کار دارد:

1- قدرها: خداوند این جهان را بر اساس قدرها (یعنی با قوانین طبیعی و فرمول های علمی و جریان علت و معلول) آفریده است.

2- قضاها: در کنار جریان قدرها، جریان قضا نیز حضور دارد.

به طوری که «ایجاد مادۀ اولیۀ جهان» بر اساس قضا بوده نه بر اساس قدر. و همچنین تولید مستمرّ انرژی بکر و بدوی در آن میدان که آن را «هیچ» نامیدند. با قضا تولید می شود نه با قدر.

برای شرح علمی و توضیح بیشتر این موضوع بزرگ و بس مهم و بس عظیم، رجوع کنید به کتاب «دو دست خدا» در سایت بینش نو. بنابر این، این موضوع کاملاً و دقیقاً از تخصص استاد خارج است. پس چرا در موضوع به این اهمیت که هیچ دسترسی به آن ندارند، به سخن گوئی می پردازند؟

3- وقتی که هاوکینگ می تواند بگوید «منظور من هم همین است». چرا حضرت استاد معنی دیگری به سخن او می دهد؟!

4- می فرماید «به نظر من». بلی استاد در بیان نظر شخصی خود آزاد است. اما در این برگ ها به شرح رفت که این نظرهای شخصی استاد صحیح نیست.

می پرسد: «هاوکینگ چه دلیلی در اثبات خلق نشدن عالم از سوی خدا ارائه کرده است؟».

پاسخ استاد: «دلیلی ارائه نکرده است. مطلقاً دلیلی ندارد».

بررسی: اساساً هاوکینگ چنین سخنی نگفته است تا دلیلی برای آن بیاورد؛ این دو بزرگوار دادگاهی تشکیل داده اند هم متهم می کنند و هم جرم را به گردن هاوکینگ می گذارند و هم محکوم می کنند که حرف بی دلیل گفته است.

او «الوهیت» را (یعنی ایجاد اولیۀ جهان از ناحیۀ خدا) را انکار نکرده، او «ربوبیت» را (یعنی مدیریت جهان از ناحیۀ خدا را) انکار می کند. و منظورش این است که جهان بر اساس قوانین و قدَرها و علت معلول، اداره می شود و در این روند نیازی به خدا ندارد.

البته نظر به این که او علاوه بر آن «سنت هزار سالۀ غربیان در سرقت علوم مسلمانان»، اسیر دست کابالیست ها هم هست، ممکن است فردا اصل الوهیت را نیز انکار کند.

می پرسد: «به نظر شما سخنان هاوکینگ دربارۀ خدا و زندگی پس از مرگ، سخنان عامیانه ای است که از دهان یک فرد خاص بیرون می‌آید».

پاسخ استاد: «دقیقاً. ضمناً این سخن به منظور خاص هم بیان شده است. یعنی هاوکینگ قصد روشنگری و هدایت مردم را ندارد. گاهی یک فیلسوف یا یک ریاضیدان حرفی می‌ زند به قصد روشنگری. حالا فارغ از اینکه حرفش درست باشد یا نادرست. اما هاوکینگ چنین قصدی هم ندارد».

بررسی: گفتار هاوکینگ عوامانه است، امّا با قصد و هدف معین. زیرا علم، نظریۀ علمی، جریان علمی در غرب اگر از هر جهت آزاد باشد (که نیست)، از یک جهت همیشه کنترل می شود؛ و آن کنترل کامل سلطۀ کابالیسم است.

با بیان دیگر: علم در جهان غرب مجبور است که اصول کابالیسم (و فراماسونیسم) را در هم نریزد. اگر علم «معاد» را ثابت کند، دیگر جایگاهی برای کابالیسم نمی ماند.

برای معرفی و شرح ماهیت کابالیسم، کتاب 700 صفحه ای «کابالا و پایان تاریخش» را تقدیم کرده ام و نمی توانم همۀ آن را در این جا از نو بیاورم. تنها به تاکتیک کابالیسم در چگونگی کنترل علم، اشارۀ زیر را می آورم:

سران کابالا (از خود ابلیس تا سر کرده گان مدیریت جامعۀ جهانی) هم به وجود خدا معتقد هستند و هم به خلقت جهان از ناحیه خداوند، و هم به مدیریت جهان از ناحیۀ خدا. و در کنار این باورها و ایمان ها، به درستی معتقدند که خداوند برای شان اراده و اختیار نیز داده است. و بر اساس همان اراده و مختار بودن شان، «کفر تمرّدی» می ورزند. کفر دو نوع است: کفر جاهلانه و کفر متمرّدانه.

امّا ابلیس و کابالیست ها، نمی خواهند دیگران و بدنۀ جامعۀ بشری کفر تمرّدی بورزند، زیرا می دانند که این غیر ممکن است. لذا سعی شان بر این است که مردم جهان را در شرک و کفر جاهلانه نگه بدارند. برای این هدف تاکتیک شان این است که نگذارند علم و دانش به مبدأ جهان و سرانجام جهان بپردازد. و در این بین بیش از همه فیزیک و کیهان شناسی را کنترل می کنند. زیرا این دو دانش قاطع ترین برهان ها و روشنترین دلیل ها را بر اثبات مبدأ و معاد می آورند. و به همین دلیل نیز قرآن دربارۀ توحید و معاد بیش از هر علمی به این دو دانش پرداخته است. که قبلاً به اشاره گذشت.



[1] رجوع کنید: «کابالا و پایان تاریخش» در سایت بینش نو www.binesheno.com

[2] رجوع کنید «کابالا و پایان تاریخش»