شنبه ۴ آذر ۱۳۹۶

صفحه اول >> کتاب ها => کابالا



جلسه چهل و چهارم

بازگوئی و نقل احادیث پیامبر(ص) را اکیداً ممنوع کردند

کلاس درس کابالیسم در مسجد

قدرت، که تا امروز تاریخ ساز و جامعه ساز بوده، امروز محاکمه می شود

تمیم داری یهودی کابالیست معروف

تمیم داری معلم دین و قرآن مسلمانان می شود

در مباحث گذشته به شرح رفت که ابوبکر و عمر اصل منحوس تفکیک را در قالب «أَ مِنَ اللَّهِ أَمْ مِنْ رَسُولِه» بنیان گذاشتند و آن را به یک «رویّه» تبدیل کردند به طوری که همیشه در برابر اوامر و تصمیم ها و تشریعات پیامبر(ص) مخالفت می کردند، وانمود
می کردند که فقط در برابر اوامر خدا مطیع هستند. خدا را در برابر رسولش عنوان کرده و


به تضعیف پیامبر(ص) می پرداختند. حتی در این روند گاهی خود رسول خدا(ص) را در مقابل رسول خدا(ص) قرار می دادند همان طور که در موضوع تمتع حجّ دیدیم.

در این برنامه تا جائی موفق بودند که اوامر و دستورات پیامبر(ص) کاربرد لازم خود را از دست داده بود، با این وضعیت تعجب آنان که از عدم اجرای فرمان غدیر تعجب می کنند، یا از ممانعت عمر از نوشتن وصیت پیامبر(ص) تعجب می کنند، معنائی ندارد.

کتابت وصیت با «قَدْ غَلَبَ عَلَيْهِ الْوَجَعُ...» بایکوت می شود، غدیر نیز با «قد غلب علیه حبّ علّی».

باصطلاح امروزی ها دکترین «حَسْبُنَا كِتَابُ اللَّه» پیامبر(ص) را- نعوذ بالله- در ظاهر به دستگاه گیرندۀ محض تبدیل کرده بود که فقط می تواند آیه ها را بگیرد و به آنان برساند. اما در واقع به آیه ها هم عمل نمی کردند که نمونه ها (بلی فقط نمونه ها)ئی از آن به شرح رفت.

جریان کابالی می دانست که وفات پیامبر(ص) احساسات مردم را تحریک خواهد کرد ممکن است مسائل از ناخودآگاه ها به خودآگاه ها منتقل شود و مردم به روند ضعیف شدن موقعیت پیامبرشان متوجه شوند و پشیمان گردند. از همان ساعت اول که قدرت را به دست گرفتند نقل سخن یا حدیث از پیامبر(ص) را ممنوع کردند. شمشیر آختۀ خالد بن ولید، قنفذ، مغیره بن شعبه و... زبان و بیانی بود که این ممنوعیت را اعلام می کرد. همان طور که تیرکمان خالد، سعدبن عباده مرد شماره یک انصار را کشت.

منع نقل حدیث از پیامبر(ص) از آغاز خلافت ابوبکر رسماً شروع شد و در دورۀ عمر به شدت خود رسید، حتی عمر حدیث های مکتوب را از مردم جمع کرد و همه را آتش زد. این موارد همگی واقعیت هائی هستند که مورد اجماع همۀ مورخین و محدثین می باشند[1] لیکن برادران اهل سنت همۀ این ها را به ابوبکر و عمر می بخشند. زیرا «قدرت»، قدرت است که حق می آورد. قدرت ششصد سالۀ خلافت و امپراتوری چنان لایه های ضخیم بر روی باورهای آنان کشیده که توقع بیرون آمدن شان از زیر آن همه لایه های ضخیم، توقع
بی جائی می باشد.

قدرت، که تا امروز تاریخ ساز و جامعه ساز بوده، امروز محاکمه می شود:

می گویند: شیعه را آل بویه و صفویه به وجود آورده است. باید گفت: اگر قدرت حقانیت می آورد، پس قدرت آل بویه که امرای غیر مستقل و وابسته به خلافت بودند، و نیز قدرت کوچک و کوتاه مدت صفویه می تواند چنین کاری را بکند، پس قدرت ششصد سالۀ امپراتوری خلافت چه کارها کرده و چه ناحق ها را حق کرده است؟

بی تردید امروز شیعیان غیر ایرانی در ممالک مختلف چندین برابر ایرانیان هستند، در عراق، سوریه، لبنان، عربستان، یمن، مصر، مراکش، تونس، الجزایر و... میلیون ها شیعه وجود دارند که چهارده قرن است در خفقان به سر می برند. آیا اینان را نیز آل بویه و صفویه به وجود آورده اند؟!

بگذریم، نقل سخن و حدیث از پیامبر(ص) ممنوع گشت، به جای آن نقل افسانه ها به محور ادیان و انبیای پیشین رسمیت یافت و کلاس درس کابالیسم رسماً در مسجد رسول خدا(ص) دایر گشت. و همان مطالب و اصول گفتمان هائی که به ادیان پیشین نفوذ کرده بود به عنوان درس دین، بر امت تدریس می شد.

به گمانم کسی که از آغاز با مباحث گذشته آشنا باشد، دانسته است که کابالیسم چه اصول و فروع را به درون ادیان نفوذ می داده است مثلاً: نام سامری را در پوشش نهاده و به امت موسی(ع) باورانیده است که بت گوساله را پیامبر خدا هارون ساخته بود.

و نام قابیل را مخفی کرده و به جای آن قاین را گذاشته است، داود، پیامبر خدا را زناکار معرفی کرده، لوط را به زنا با محارم متهم کرده، برای هر پیامبر چندین گناه بزرگ نسبت داده که بلی انسان خطاکار است و اینان نیز انسان بودند.

تمیم داری تنها کسی بود که آموزش امت را به حکم خلافت انحصاراً در اختیار داشت و گوش و جان امت را با این قبیل افسانه های بنیان کن عقل و دین، پر می کرد، این همه برای سلب کاربرد از سنّت گفتاری و سنّت عملی پیامبر(ص) بود.

سنت و سنّی: چه کسی سنّی است و به سنّت پیامبر(ص) عمل می کند؟ ابوبکر و عمر؟ که آن همه در برابر اوامر، دستورات و تشریعات پیامبر(ص) ایستادند و نمونه های آن به شرح رفت. یا مغیره بن شعبۀ زناکارِ معروفِ تاریخ اسلام به اجماع همگان. یا خالدبن ولید متجاوز به ناموس مالک بن نویره، یا عثمان که به دست صحابه و تابعین کشته شد. یا مروان و پدرش که تبعید شدۀ پیامبر(ص) بودند. یا معاویۀ شرابخوار و قاتل اهل بیت پیامبر(ص)، یا یزید که بر اساس همان بنای ابوبکر و عمر قدرت را به دست گرفت، یا عبدالملک، هشام و دیگر امویان، یا عیاشان عباسی. و یا پیروان همۀ این ها از روز سقیفه تا امروز.

چه کسی، چه مردمی، چه جریانی سنت پیامبر(ص) را زیر پا گذاشته تا به امروز؟

به شرح رفت که اصطلاح سنّی و اهل سنت، از اختراعات مهدی عباسی است و مراد از آن «سنت جامعه» است نه سنت پیامبر(ص) او سند ساختگی سلسلۀ وصایت عباسیان را کنار گذاشت و اعلام کرد: ما نیز مانند سنت گذشتگان امت، خلافت می کنیم نه بر اساس وصایت. پیش از آن نه اصطلاح سنّی بود و نه اصطلاح اهل سنت. و در واقع این همان سنت ابوبکر و عمر بود که معاویه ها، یزیدها، عبدالملک ها از حلقۀ آن عبور کرده بودند اینک نوبت به مهدی عباسی رسیده بود.

امروز این سنت و جای زدن آن به جای سنت پیامبر(ص) به پایان تاریخ خود رسیده است و می رود که دیگر کسی سنّتِ سنت شکنان (سنت آنان که اسلام را تحریف کردند گرچه نتوانستند قرآن را تحریف کنند) را عوامانه نپذیرد.

امروز می رود که «قدرت» به جای تاریخ ساز و حق آور بودنش، محاکمه شود. و این قدرت است که حق آوری، دین سازی، سنت سازی، جامعه سازی، تاریخ سازی خود را از دست می دهد. گرچه امروز می کوشد با فرقه سازی ها در میان جامعه های جهان، اجلش را چند صباحی به تاخیر اندازد.

تمیم داری چه کسی بود: در مباحث گذشته به شرح رفت و روشن شد که کابالا عرفان یهود نبوده و نیست، بل هزاران سال پیش از آن که قومی به نام یهود به وجود آید، جریان داشت، و کابالا همیشه بر دو پایه مبتنی بوده و هست؛ اول: کهانت یعنی توجیهات اعتقادی و نفوذ بر ادیان که عرفان نامیده می شود. دوّم قدرت.

اینک پس از رحلت پیامبر اسلام(ص) قدرت را به دست گرفته اند و نقل حدیث، بازگوئی سنت های گفتاری و سنت های عملی پیامبر(ص) نیز ممنوع شده است (مگر در مواردی که خلافت به آن نیاز دارد) خلاء عظیمی قدرت را تهدید می کند، باید این خلاء پر شود یعنی پایه اول که تا آن روز مع الواسطه از کاهنان یهود گرفته می شد و (باصطلاح) دکترین جریان کابالیسم بود، تهیه و تامین می شد. اما دیگر، یهودیان و مدرسۀ «الماسکۀ» شان در حجاز نمانده همگی جلای وطن کرده اند، پس باید افرادی از آنان در قیافۀ مسلمان، بیایند و جریان را تغذیه فکری و فرهنگی بکنند. اولین فرد تمیم داری است که بعدها به لقب «اوّل القصّاصین» ملقب گشت.

قصاصین یا قُصّاص: این دو لفظ هر دو به معنی «قصه گویان». این اصطلاح و عنوان تقریباً پس از گذشت حدود یک قرن از مرگ تمیم پیدایش یافته است؛ قصه و قصه گوئی در آغاز به عنوان «تبیین دین» و آموزش های دینی شناخته می شد. و روز به روز گسترش و پیشرفت می یافت و هر کس قصه ای را می بافت و به تبیین دین می پرداخت، هر بی کاره ای مردم را جمع می کرد (و مانند درویشان دورۀ ما که اکنون دارد از بین می رود) و معرکه گیری می کرد سپس کاسه اش را می چرخاند و از مردم پول می گرفت. موضوع به نهایت ابتذال خود رسیده بود که نقل حدیث بشدت نیازمند قانون و قاعده گشت؛ محدثین در صدد تعیین و تامین سند احادیث بر آمدند، سلسلۀ راویان و روایت را به شرایطی مشروط کردند.

در این زمان بود که یک جریان از گزارشگران را «قُصّاص» نامیدند که آنان بی قاعده و قانون قصه می گویند. با این که تمیم را اولین قاصّ نامیدند[2]، همۀ سخنان و گزارشات منقول از او را پذیرفتند. این چه اعجوبه ای است؟! از طرفی او را اولین قصه گو و بنیانگذار قصه گوئی دانستند و از طرف دیگر او را به عنوان راوی واجد جمیع شرایط شناختند! چرا؟ برای این که اولین شرطی که برای حدیث تعیین کردند این بود: هر صحابی و هر کس که چند روزی با پیامبر(ص) معاشر بوده، گزارشات و سخنان او صحیح است و کسی حق ایراد بر آنان را ندارد.

دیدیم که به نظر آقایان، پیامبر(ص) معصوم نیست و همۀ اعتراضات و کار شکنی های ابوبکر و عمر بر پیامبر(ص) وارد است. اما هر صحابه معصوم است!!![3] چنین تناقضات پایه و جان اصلی کابالیسم است همان طور که در مباحث پیش، از زمان قابیل تا رحلت پیامبر(ص) به شرح رفت.

زندگی نامه تمیم داری: او از قبیلۀ بنی لخم است اصل این قبیله از یمن است که به سرزمین های عراق، سوریه و حجاز، پخش شدند، مسیحیت را پذیرفتند و گاهی نیز با ایران ساسانی پیمان همکاری بسته اند[4].

ابو رقیّه تمیم بن اوس بن خارجۀ داری لخمی. برخی از نویسندگان عنوان «داری» را بر گرفته از «دیر» دانسته اند که او اهل دیر مسیحیان بوده است. برخی دیگر دار را نام شاخه ای از بنی لخم دانسته اند، امّا نظر اول درست است زیرا عرب ها (حتی عرب عدنانی بی سواد و بی کتاب نیز) در قبایل شناسی و نسب اقوام به حدی دقت می کردند که شاید هیچ مردمی در تاریخ به این حد در حفظ انساب، حساس نبوده است. اگر تیره ای یا شاخه ای به نام دار در میان بنی لخم بود هرگز جائی برای احتمال اول نمی ماند.

بنابر این، تمیم داری از نژاد عرب و مسیحی بوده است، اما «لویس معلوف» که خود مسیحی است تمیم را از نژاد یهود می داند و در بخش اعلام المنجد ذیل «تمیم الداری» به نقل از کتاب «ضوء السّاری فی معرفۀ خبر تمیم الداری» مقریزی، آورده است: تمیم به حرم «الخلیل» خدمت کرد و از سلالۀ ابراهیم خلیل(ع) بوده است[5].

من کتاب مقریزی را در دسترس ندارم اما ممکن نیست که المنجد بر او دروغ ببندد گرچه خود لویس معلوف در واقع یک کابالیست است. بر اساس این گزارش مقریزی معلوم می شود که او از نژاد عرب یمنی نبوده یهودی تبار بوده و اگر انتساب او به بنی لخم صحیح باشد از «موالی» یا «مجاوران» آنان بوده است. در عرب مرسوم بود کسی از جای دیگر
می آمد و وابستۀ یک قبیله می شد به او می گفتند «مولی آل فلان» یا «مولی فلان». و کسانی «حق جوار» داشتند یعنی می توانستند غریبه ای یا غریبه هائی را در کنار خود بپذیرند که قوانین حقوقی مربوط به خود را داشت.

پل کابالیسم از متن یک امت بر متن امت دیگر:

هر دو طرف قضیه درست است و هیچکدام غلط نیست؛ تمیم یک یهودی مسیحی است او از پایه های «پل کابالیسم» است پلی که پس از تحریف دین یهود، از متن یهودیت به متن مسیحیت زده شد و پدیدۀ «یهودیان مسیحی» و «مسیحیان یهودی» را به وجود آورد که برخی از سران این جریان در تاریخ شناخته شده اند از آن جمله «اسحاق کور» 1160 میلادی، و «نهمانیدوس اسپانیائی» 1194و همدست او «مه یربن تودورس» و جیمز اول پادشاه اسپانیا، و مامورشان محی الدین بن عربی اسپانیائی، و دیگران پیش از آنان و بعد از آنان در طول تاریخ کابالیسم[6] تا می رسد به مارتین لوتر و پروتستانتیسم1500 و فراماسونیسم، و تا پدیدۀ مسیحیان صهیونیست1917.

این همان جریان است که ستون بعل را در میدان واتیکان نصب کرد تا هر روز چشم سران کاتولیک با دیدار آن روشن شود. و این همان پل است که بالاخره از دایرۀ محدود کابالیسم یهودی و مسیحی، خارج شد و به اتحاد سراسری مسیحیان و یهودیان انجامید و پاپ ژان پل دوم متوفای 2005 رسماً یهودیان را از قتل عیسی(ع) تبرئه کرد و بر این که خود عیسی(ع) یک یهودی بود تاکید کرد.

تمیم داری که در سال660 میلادی در فلسطین مرده است از آجرهای پیشین این پل است. و اولین پایه پل دوم است؛ پل دوم که از متن اشتراکی کابالیستی یهودی و مسیحی، به متن امت مسلمان زده شد.

تمیم داری در سال نهم هجرت یعنی در اواخر عمر پیامبر اسلام مسلمان می شود او به همراه خود یک اسب خوب آورده بود آن را به رسول خدا(ص) هدیه کرد و حضرت آن را به عمر داد(!!!). تمیم پیش از آن شغل تجارت داشته و در قصه هایش علاوه بر موضوعات تحریف شدۀ یهودی و مسیحی، از دریاها، جزایر عجیب و غریب، از شهر های مجهول که هنوز هم معلوم نیست کجا بوده اند، سخن گفته است و همین ها دروغگوئی و دروغ سرائی او را برای احمق کردن مسلمانان، ثابت می کند.

او در زمان پیامبر(ص) به طور فراز به قصه گوئی نپرداخته و زمینۀ نفوذ خود را فراهم می کرده تا می رسد به زمان خلافت عمر و به فرمان عمر هر جمعه پیش از نماز برای مردم مدینه یعنی همان اصحاب پیامبر(ص) با شرح قصه هائی از یهودیت و مسیحیت، دین اسلام را تبیین می کرد. عمر به او لقب «خیرالمؤمنین» داده بود[7] تا علاوه بر سخنرانی های همیشگی قبل از خطبۀ نماز جمعه، در محافل و مجالس و در هر نشست و برخاست با مسلمانان، به آموزش مسلمانان بپردازد و همیشه و همه جا سخنانش حجت باشد و بود. عثمان برنامۀ رسمی هفتگی او را دو برابر کرد[8].

امیرالمؤمنین(علی)، ابیّ بن کعب، عبدالله بن مسعود، سلمان فارسی، ابوذر، مقداد، انس بن مالک، زیدبن حارثه، ابوهریره، ابن عباس و حتی عبدالله بن عمر و... و... و همۀ اصحاب و همۀ امت از نقل احادیث پیامبر(ص) و تبیین و توضیح دین و قرآن ممنوع بودند و آموزش دین تنها و انحصاراً به تمیم داری واگذار شده بود.

تمیم دزد، سارق و خائن در امانت، سابقه دار: از زهد و بی توجهی تمیم به مال دنیا بسیار نوشته اند به حدی که معلوم می شود او ذاتاً و خلقتاً به مال دنیا علاقه ای نداشته است. از جانب دیگر او را تاجرپیشه ای معرفی می کنند که به دنبال پول آن همه شهرها و سرزمین ها را گشته است. آیا این دو خصیصۀ شخصیتی دلیل تناقض روانی او است؟

برخی ها بدون دقت در این گزارشات متناقض، تصور کرده اند که او پیش از مسلمان شدنش یک فرد دنیا طلب بوده و چون مسلمان شد تارک دنیا گشت و به مال و پول پشت پا زد. اینان توجه ندارند:

اولاً: پیامبر(ص) امتش را از تارک دنیائی اکیداً نهی می کرد و آنان را به کار، تولید، صنعت و تجارت تشویق می کرد؛ زهد بدان گونه که دربارۀ تمیم نقل کرده اند، در دین و آئین پیامبر(ص) نبود. زهدی که دربارۀ تمیم نوشته اند خصیصه ذاتی او بوده و این واقعیت در همان گزارشات به خوبی روشن است در برخی از آن به طور نصّ به ریشه دار بودن زهد او در جان و خلقتش تاکید شده است.

ثانیاً: گزارشات تاریخی روشن می کند؛ در آن زمان که یثرب کوچک، به یک شهر بزرگ بنام مدینه تبدیل می شد و یک امت بزرگ به ناگهان به وجود آمده بود، نیاز امت به تاجران مجرّب یک نیاز مبرم بود. در چنین شرایطی چرا باید تمیم پس از آن که مسلمان می شود فقط یکی دو بار به سفر تجاری برود آن هم دور از فلسطین نمی رود-؟،؟ آیا اسلام او را به ترک تجارت تشویق می کرد؟!

و نیز همۀ منابع و متون تاریخی و حدیثی که درباره تمیم داری سخن گفته اند از طرفی او را زاهد بالفطره که هیچ علاقه ای به مال و پول نداشت، معرفی می کنند و از جانب دیگر، همگی از سابقۀ سرقت و دزدی و نیز خیانت او در امانت، سخن گفته اند.

دراین جا تناقض مذکور پیچیده تر می شود. پول پرستی که به خاطر مال دنیا دست به سرقت نیز می زند، در امانتی که فردی در حال مرگش به او سپرده است، خیانت کرده و آن را تملک می کند، در عین حال «زاهد بالفطره» است!؟!؟!

هیچ یهودی، مسیحی و هیچ انسان سالم النفس چنین کار رزیلانه را مرتکب نمی شود، پس چرا یک زاهد بالفطره چنین کاری را کرده است؟

حلّ این تناقض: تمیم به راستی مرد هدف دار با هدف مهم  و بس بزرگ بوده است و جزء به جزء زندگی او این واقعیت شخصیتی و روانی او را نشان می دهد. او فدائی راه خود است و هرگز به خاطر نفع فردی خود سرقت نمی کند. اما برای تامین نیازهای راه و هدف خود، هرکار را می کند. و این از خصایل اساسی کابالیست ها است. جریان کابالیسم از زمان قابیل تا به امروز آن همه خیانت و جنایت را مرتکب شده و این یکی هم روی آن. در این میان شخصیت های نابغه (از سنخ نبوغ ابلیس) زیاد بودند که خود و آسایش زندگی خود را فدای پیشبرد کابالیسم کرده اند، حتی در این راه از همه چیز گذشته و جلای وطن کرده اند، هر خطر را پذیرفته اند. از آن جمله «مارکوپولو» و پدرش و عمویش و صدها جاسوس از این قبیل که در این اواخر چشممان به هانری کربن این موفق ترین جاسوس غرب در ایران، روشن شد. و از دانه درشت های این فدائیان، محی الدین بن عربی اسپانیائی است که در دو جلد «محی الدین در آئینه فصوص» و نیز در آن مقاله، توضیح داده ام که او نیز در سابقه اش لقب «ابن سراقه» را داشت.

به هر تفسیر مهم و نامور اعم از سنی و شیعه که در دسترس تان باشد رجوع کنید، در ذیل آیه106 سورۀ مائده، می بینید که تمیم و برادرش، ظروف قیمتی تجاری همسفرشان را که وفات کرده بود، دزدیده بودند و در محاکمه ای در نزد پیامبر(ص) محکوم شده و مجبور شده اند که مال مسروقه را پس بدهند.

برخی از شأن نزول سازان، کوشیده اند طوری جلوه دهند که این سرقت و خیانت تمیم، پیش از مسلمان شدن او بوده و از خود او نقل می کنند که می گفت: قضاوت رسول خدا(ص) درست بود ما آن ظروف قیمتی را دزدیده بودیم و من پس از مسلمان شدن به این کارم اعتراف کردم.

امّا معلوم نیست تمیم لخمی داری پیش از آن که مسلمان شود در مدینه چه می کرده؟ یک یهودی مسیحی غیر ذمّی (حربی) چگونه می توانسته وارد مدینه شود و با یک فرد مسلمان همسفر تجاری گردد؟ برخی ساده لوحان به همین جهت، بر خلاف همۀ منابع تاریخی و حدیثی گفته اند: تمیم از مسیحیان نجران بوده است زیرا نجرانیان ذمّی بودند.

این گونه جعلیات برای تطهیر این تحریف کنندۀ ادیان، جعل شده اند و جعلیات از این بالاتر نیز دربارۀ او که نور چشم خلافت بود ساخته اند[9] از آن جمله:

رسول خدا(ص) به عنوان راوی، از تمیم نقل حدیث می کند!: خلافت تنها به این قناعت نکرد که تمیم استاد امت در تبیین دین باشد. بل او را به سمت استادی بر پیامبر(ص) نیز رسانید. یا للعجب!!!

نوشته هائی تحت عنوان «روایۀ الاَکابر عن الاصاغر»، تدوین شده و در آن ها از جملۀ بزرگانی که از کوچکان حدیث نقل کرده اند پیامبر(ص) را نام برده اند که از تمیم داری حدیث نقل کرده است.

دائرۀ المعارف اسلامی مسموم خودمان در جلد16 مقالۀ6100 نوشته است: این خبر که موضوعات جالب توجهی را در بر داشته، توجه بسیاری کسان را به خود جلب کرده و اسباب تالیف آثاری در این زمینه گشته است که از آن جمله می توان به کتاب «افحام المماری باخبار تمیم الداری» از شهاب الدین احمد بن محمد مقدسی. و «الضّؤ السّاری فی معرفۀ خبر تمیم الداری» از مقریزی. و... .

این آرزوی دیرینه و هدف اصلی عمر بود که پیامبر(ص) را از نظر دانش در سطح افراد معمولی بل در سطحی پائین از ابوبکر، عمر و... جلوه دهد تا به جائی که پیامبر(ص) را شاگرد تمیم داری می کند. چنان که در مباحث پیش شرحش گذشت.

انگیزۀ من: به جدّ و با صمیمیت به حضور برادران اهل سنت می گویم: نباید از گزارشات تاریخ و از بیانات احادیث متون حدیثی، احساس رنجش کنند. آیا آن چه را که خودشان ثبت و ضبط کرده اند و در متون اصلی و مهم خودشان آورده اند، قبول ندارند!؟! به خدا سوگند؛ من هیچ انگیزه ای در این مباحث و نوشته های دیگرم ندارم مگر نگرانی از تکرار تاریخ که این نگرانی منشأ مشخص دارد:

منشأ نگرانی: جامعۀ جهانی دارد عوض می شود و تاریخ جهانی که از زمان قابیل و اولین پیمان ابلیس و قابیل تا به امروز ماهیت کابالیستی و «باطل» داشته- و جریان حق در درون آن تنها به صورت رگه هائی بوده- به پایان خود رسیده و طلیعه های تاریخ نوین با ماهیت انسانی و با اصول مهدوی(عج) مشهود است. و این نظر اجماعی نظریه پردازان بزرگ جهان و جامعه شناسان متبحّر است، جای نگرانی هست که مسلمانان در پیوستن به این جریان نوین، از دیگران عقب بمانند. در دو صورت:

1- شیعیان تحت رسوبات کابالیسم یونانیات و کابالیسم بودائیات بمانند (که ان شاء الله چنین نخواهد شد).

2- سنیان علاوه بر دو نوع مذکور از کابالیسم، نتوانند رسوبات دیرین کابالیسم را کنار بزنند (که ان شاء الله خواهند توانست).

تکرار تاریخ: مگر یهودیان منتظر عیسی(ع) نبودند که موقع ظهور او حکم اعدامش را صادر کردند. و همین طور موارد دیگر از تاریخ. من از دو حدیث می ترسم گرچه کسانی باشند که سند هر دو را مخدوش بدانند و یا کسانی از عرب پیام هر دو را به حساب فارس ها بگذارند و یا کسانی از شیعه هر دوی آن ها را به حساب برادران سنی بگذارند. ببینید:

1- إِذَا خَرَجَ الْقَائِمُ(عج) لَمْ يَكُنْ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ الْعَرَبِ وَ قُرَيْشٍ إِلَّا السَّيْف.

2- إِذَا خَرَجَ الْقَائِمُ (عج) لَمْ يَكُنْ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ الْفُرْسِ إِلَّا السَّيْف.

و در حدیث دیگر هر دو جمع شده اند: إِذَا خَرَجَ الْقَائِمُ (عج) لَمْ يَكُنْ بَيْنَهُ وَ بَيْنَ الْعَرَبِ وَ الْفُرْسِ إِلَّا السَّيْف.

و در صورت صرفنظر از سه حدیث فوق، باز منشأ نگرانی بزرگ و مسلّم و مورد اجماع همۀ مسلمین، وجود دارد: همۀ مسلمانان اعم از سنی و شیعه دربارۀ مهدی(عج) و ظهور او اجماع دارند (گرچه سنیان او را مولود عصر خود می دانند[10]) و نیز اجماع دارند که هیچ مردمی از مردمان جهان با آن حضرت نخواهند جنگید مگر از میان خود مسلمانان.

آیا این موضوع اجماعی، ما را مکلف و موظف نمی کند که بکوشیم زمینۀ این تمرّدها محدود تر و کمتر شود-؟ و در این بستر، شناخت کابالیسم ضرورت اول، نیست؟ و... .

تمیم داری فهمیده تر از همۀ امت: می گویند: چون بر جمعیت مسلمانان افزوده شد، صدای پیامبر(ص) به مردم نمی رسید زیرا به طور نشسته سخن می گفت، در حال ایستاده نیز خسته می شد. تمیم که مرد دنیا دیده بود، طرح ساختن منبر را پیشنهاد داد و مشکل حل شد[11].

گوئی آن همه مردم تا آن روز نه صندلی دیده بودند، نه کرسی و نه چهار پایه ای. و یا هرگز پلکان خشتی، گِلی، سنگی (که در سرزمین حجاز با آن به پشت بام همۀ خانه ها
می رفتند) ندیده بودند. و تا آن روز کسی برای سخن گفتن بر قوم و قبیله اش چند پله از آن پلکان های گلی بالا نرفته بود. تا یک پلکان سه پلّه ای از سنگ، گل و یا خشت و پا چوب بسازند. و حتی- نعوذ بالله- ذهن پیامبر(ص) نیز به آن نمی رسید!!! و نیازمند اختراع یک یهودی مسیحی بودند.

پیامبری که در ذهن برادران سنی هست و تصویری که از او دارند یک شخصیت (نعوذ بالله) ساده ای است که «اذان» را از کسی یاد می گیرد، و مسئله بهداشتی طهارت را از کسی دیگر، و هر کدام از برخی احکام را از افراد دیگر. که متون شان پر است از این قبیل یاد گرفتن ها که پیامبرشان از افراد عادی و معمولی یاد می گرفت. چیزهائی که حتی مستشرقان غربی (که خودشان کابالیست هستند) باور نمی کنند و پیامبر اسلام(ص) را بزرگترین نابغه می دانند.

اما تمیم داری یک چیزی به مدینه آورده بود که به راستی تازگی داشت: او از شامات (فلسطین) چراغی آورده بود که با نوعی مایع (نفت) روشن می شد[12]. این نقل درست است. زیرا یهودیان از قدیم با نفت سروکار داشتند، اساساً نام «نفت» ریشه عبری دارد که «نفتالین» نیز از آن قبیل است. سپس این واژه از عبری به یونانی، مانوی ایرانی و دیگر زبان ها وارد شد.

گفته اند اصل این واژه سریانی است. اگر این گفته را بپذیریم باز تشقیق مشتقات نفت و تبدیل آن به نفت سفید و غیره و نیز استخراج نفتالین از نفت و ذغال سنگ و استخراج وازلین از ابتکارات یهودیان کهن است. تمیم می توانست چنین چیزی را از همنژادان خود به دست آورده و به مدینه بیاورد. و بدین وسیله نیز امت نو پای مسلمان را تحقیر کند.

امتیاز بزرگِ ساختگی برای تمیم داری: نیازی نیست پشت سر هم نام و عنوان منابع را تکرار کنم علاوه بر منابعی که نام شان ذکر شد، در هر جائی که احوالات تمیم داری را مطالعه کنید یک امتیاز بزرگ دیگر، برای او مشاهده می کنید: تمیم داری چون اعتقاد و ایمان کامل داشت که دین اسلام و این نهضت جدید دستکم همۀ خاورمیانه را خواهد گرفت، از رسول خدا(ص) خواهش کرد که پیشاپیش دو شهر «حبرون» و «عینون» در فلسطین را به او تملیک کند. بلاذری و همچنین بولیس معلوف نام «الخلیل» را نیز آورده اند.

می گویند پیامبر(ص) خواهش او را پذیرفت و شهرهای مذکور را به او «اقطاع» کرد و سند کتبی هم بر این تملیک مهر کرده به او داد.

وقتی فلسطین در زمان خلافت عمر فتح شد، شهرهای مذکور را به تمیم دادند و او فامیل و خاندان خود را در آن سرزمین ها ساکن کرده و برای ادارۀ آن ها بر گماشت و خود تا کشته شدن عثمان در مدینه ماند.

آفرین بر چنین خلیفه ای که عمری در برابر اوامر پیامبرش ایستاده و آن همه کارشکنی ها کرده، اینک برای عمل به وعدۀ کتبی پیامبر(ص) سه شهر را به تمیم واگذار می کند او را نه یک فئودال بل یک شاه کوچک می کند. اکنون:

1- چه شده زاهد پشت پا زده بر دنیا، پیش از آن که فلسطین فتح شود در فکر تملک بر سه شهر آن است؟!

2- علاوه بر مال پرستی و مالکیت جوئی، این چه زاهدی بوده است که در یک رکعت نماز کل قرآن را ختم می کرده است اما در فکر سلطنت  بر آن شهرها بوده است!؟! آیا مردمی که به این تناقضات باور دارند احمق هستند؟ که در حماقت نمونۀ تاریخ هستند؟ آیا خداوند آنان را این قدر ناقص العقل خلق کرده است؟ نه چنین است بل آنان نیز مانند دیگر مردمان جهان هستند و این «قدرت» است که گاهی این مردم و گاهی آن مردم را به حماقت هائی مبتلا می کند.

3- گمان نکنید که جریان کابالیسم به این پرسش ها جواب نداده است؛ در میان صحابه زاهد ترین فرد را انتخاب کرده و در کنار تمیم داری قرار داده است. این جعل بزرگ را دربارۀ سلمان فارسی نیز آورده اند که او نیز از پیامبر(ص) خواسته بود که شهر کازورن و متعلقات آن در ایران را به او  اقطاع کند و پیامبر(ص) نیز پیشاپیش آن سرزمین را به سلمان اعطا کرده بود. گوئی پیامبر(ص) می کوشید نمونه های زهد امتش را به فئودال بزرگ و شاه کوچک تبدیل کند. سلمان که در مداین وفات کرد و هرگز روی کازرون را ندید و در زمان وفاتش نه فؤدال بود و نه ملاّک.

اما تمیم به مرام خود و سلطه بر مردم سه شهر نایل گشت و چون ماموریت و رسالت خودش در مدینه تمام نشده بود در همان جا ماند. وقتی که خلافت به علی(ع) رسید فوراً از مدینه فرار کرد زیرا دیگر مدینه و مسجد پیامبر(ص) محفل آموزش های کابالیستی او نبود.

4- برای این که نگوئید: چرا پیامبر(ص) افراد زاهد را به فئودال تبدیل می کرد، فرد دیگر را در کنار آن دو زاهد قرار دادند که اهل پول و مال بود. گفتند: پیامبر(ص) به عمویش عباس نیز بخشی از عراق (حیره) را پیشاپیش اقطاع کرده بود.

اگر بگوئید: چرا سلمان و عباس به آن اقطاع نرسیدند اما تمیم داری به ملک اقطاعی خود رسید؟ می گویند: سلمان که پیش از فتح کازرون از دنیا رفت، عباس نیز هنگام فتح عراق سند کتبی خود را به پیش عمر برد و خواستار ملک بزرگ خود شد، عمر گفت: این خیلی بسیار و زیاد است و به او نداد.

اولاً: آن شهرها که به تمیم داده شد خیلی بزرگتر و گسترده تر از «حیره» و توابعش بود که گفته اند به عباس اقطاع شده بود. ثانیاً: اگر خلیفه در صدد اجرای حکم پیامبر(ص) است چرا حکم او را با تمسک به بزرگ بودن سرزمین، زیر پا می گذارد!؟!

ثالثاً: اگر آن مقدار خیلی زیاد بوده، پس چرا اندکی از آن را به عباس نداد؟

البته اصل و اساس موضوع دروغ است.

تبدیل نظام اجتماعی عدل اسلامی به نظام فئودالیسم و کاپیتالیسم:

ساحت رسول خدا(ص) از این گونه سلطان سازی ها به دور است. این جعلیات همگی برای توجیه تبدیل نظام اجتماعی و اقتصادی اسلام به نظام کابالیستی بود؛ اول از تمیم یک عابد زاهد می سازند (می گویند: که چون یک شب از تهجد باز ماند یک سال نخوابید تا خود را تنبیه کرده باشد). سپس او را یک شاه می کنند که اولاً دستمزدش را بدهند و ثانیاً: این آموزگار تبیین دین و قرآن را الگوی خود قرار داده و زر اندوزی خود را توجیه کنند. پیامبر(ص) که الگو و اسوۀ زر اندوزی نمی شود اما تمیم به عنوان پیامبر کابالا، که بر پیامبر اسلام(ص) نیز (نعوذ بالله)  آموزش می داد می تواند الگوی خوبی برای شان باشد. توجه کنید:

1- بخاری در صحیح، جلد5 ص21: زبیر یازده خانه در مدینه، دو خانه در بصره، یک خانه در کوفه و یک خانه در مصر داشت و... مسعودی در مروج الذهب می گوید: زبیر1000 اسب، 1000 بردۀ مذکر، 1000 بردۀ مؤنث و... به ارث گذاشت.

2- تنها یک مورد بخشش عثمان به طلحه000/200 دینار طلا بود. و در میان ترکۀ او سیصد خیک گاو پر از طلا و نقره بود.

3- عبدالرحمن بن عوف1000 شتر، 3000 گوسفند، 100 اسب داشت، ورثۀ او حوصلۀ محاسبۀ طلاهای او را نداشتند شمش ها را بدون ترازو، با تبر تقسیم می کردند.

4- شمش های زید بن ثابت را نیز با تبر تقسیم کردند.

5- یک طاقه لباس عثمان100 دینار طلا قیمت داشت. او1000 بردۀ مملوک داشت و دیگر اموال و املاک.

این نمونه ای بود که ذکر شد اگر مشروح ثروت این گونه افراد از صحابه را بخواهید رجوع کنید: الغدیر، ج8 ص282 تا286، البته ارقام و مبالغ سرسام آور را خواهید دید به حدی که راکفلرهای امروزی در برابر دارائی یکی از آن ها چیز حقیری می شوند.

پس معلوم می شود آنان که از تناقض زهد و سلطه طلبی تمیم داری تعجب می کنند، توجه کنند که این یهودی مسیحی کابالیست همۀ ماموریت خود را به خوبی انجام داده است به سران اصحاب یاد داده است که چگونه زهد را با سلطنت و زراندوزی جمع کنند.

تمیم داری را باید پیامبر دوم در میان امت دانست که آن چه در امور مالی و نظام اقتصادی امت، عملاً پیاده شده، شریعت تمیم داری است نه شریعت اسلام. او کاری کرد که هنوز هم چگونگی و کیفیت اصول و فروع نظام اقتصادی اسلام برای امت، مجهول است آیا اسلام نظام اقتصادی ندارد؟ اگر دارد چرا یک متنی، کتابی و مقاله ای در این باره تدوین نشده؟ و اگر ندارد، پس معنی «دین کامل» چیست؟


درست است دوست و دشمن می دانند و یقین دارند که قرآن تحریف نشده، اما کاملاً روشن است که اسلام (فرهنگ اسلام، نظام اجتماعی و اقتصادی اسلام) دچار تحریف شده است و جریان کهانت یهودی با جریان سیاسی ابوبکر و عمر، با جریان آموزش های تمیم داری، دست به دست داده و تا بدین حد در نفوذ دادن کابالیسم به امت اسلامی، موفق گشتند.

نبوت بر علیه نبوت: اقطاعات جعلی، آن هم اقطاع به دست پیامبر(ص)، آن هم پیش از آن که سرزمین های اقطاعی به تصرف مسلمانان در آید، به حساب معجزۀ پیامبر(ص) گذاشته شد که چون پیشاپیش از فتح عراق، فلسطین و ایران به دست مسلمانان خبر داده بود حتی برخی از آن سرزمین ها را به افرادی اقطاع کرده بود، پس این یک معجزۀ بزرگ است. اما معلوم نیست چرا در برابر چنین پیامبری آن همه مقاومت، کارشکنی، گردن کلفتی کردند!؟! پیامبر(ص) و عنوان نبوتش فقط وقتی برای آنان لازم بود که ابزاری برای صاف کردن راه کابالیسم باشد. و این به کارگیری نبوت بر علیه نبوت، بزرگترین و موثر ترین بلدزر جاده صافکن کابالیسم بوده در طول تاریخ که سامری و جریانش بت گوسالۀ خود را به نام و عنوان «خدای موسی» به حساب بنی اسرائیل می گذارند: «فَقالُوا هذا إِلهُكُمْ وَ إِلهُ مُوسى»[13] موسی(ع) تنها وقتی به درد سامری و جریانش می خورد که ابزاری برای رسیدن به اهداف کابالیستی باشد. عنوان و نام پیامبر اسلام(ص) تنها برای کشور گشائی و فربه کردن قدرت کابالی، و زر اندوزی سران باشد که بخاری در صحیحش نام این زراندروزی را «برکت جهاد» بگذارد[14].

بدیهی است برای ساختن چنین جامعه ای باید نقل حدیث و سخنان پیامبر(ص) ممنوع باشد و همۀ امت شاگرد تمیم داری باشند. پیامبر(ص) فقط آورندۀ قرآن (آن هم فقط در ظاهر) باشد و تشریع قوانین و تبیین نظام اجتماعی، اداری، اخلاقی اسلام در اختیار پیامبر دیگر باشد به نام تمیم داری.




[1] از جمله، رجوع کنید: مستدرک حاکم، ج1 ص110- ذهبی در «سیر اعلام النّبلاء» ج5 ص59 صحیح بخاری، ج8 ص160- طبقات الکبری، ج5 ص188

[2] رجوع کنید: تاریخ ذهبی ص616- ابن شبه ج1 ص10 تا12- المذکر ابن ابی عاصم ص63. و هر منبعی که دربارۀ قٌصاص بحث کرده است

[3] گرچه برخی از آنان مانند فخر رازی به عصمت انبیاء تصریح کرده باشد

[4] المنجد، بخش اعلام، واژۀ «لخم» و دیگر منابع

[5] تاریخ طبری ج3 ص87. و دیگران

[6] دربارۀ این شخصیت ها، رجوع کنید؛ مقالۀ «کابالیست بزرگ که اصول کابالیسم را در میان مسلمانان نفوذ داد» سایت بینش نو

[7] ذهبی، «سیر اعلام النّبلاء» ج2 ص446

[8] تاریخ المدینۀ المنوّره، ج1 ص11

[9] و آخرین جعل را دایرۀ المعارف اسلامی خودمان کرده، سرقت تمیم را به «شهادت دروغ» تبدیل کرده است. انگیزۀ این کار چیست؟! ای کاش نکات فاسد این دایرۀ المعارف به این جعل محدود می شد، در سرتاسر آن این گونه رفتارها دیده می شود. آیا نفوذ

[10] البته شیخ سلیمان قندوزی حنفی در «ینابع المودّۀ» از منابع مهم سنیان آورده است که مهدی(عج) غیبت طولانی خواهد داشت

[11] ابن کثیر، البدایه، ج6 ص100

[12] همان منابع پیشین

[13] آیه88 سورۀ طه

[14] صحیح بخاری، کتاب الجهاد، باب «برکۀ الغازی فی ماله»