شنبه ۴ آذر ۱۳۹۶

صفحه اول >> کتاب ها => کابالا




بادیه نشینان تازه مسلمان مدعی اظهار نظر در مدیریت جامعه هستند

این دین است نه حزب تا هر کس عضو آن شد منت بگذارد و مدعی امتیاز حقوقی باشد

ادامۀ بررسی سورۀ حجرات: جریان کابالیسم، امت نوپا را به شدت درگیر چالش سیاسی کرده است، قرآن از آیندۀ امت نگران است[1] و جنگ داخلی را پیش بینی می کند: «وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما عَلَى الْأُخْرى‏ فَقاتِلُوا الَّتي‏ تَبْغي‏ حَتَّى تَفي‏ءَ إِلى‏ أَمْرِ اللَّهِ فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطين»: و اگر دو گروه از مؤمنان با هم بجنگند، بین آنان صلح دهید. و اگر یکی از آن دو نسبت به دیگری باغی باشد با آن گروه باغی بجنگید تا به امر خدا گردن نهد، پس اگر گردن نهاد، میان دو گروه اصلاح کنید با عدالت و قسط. که خداوند اهل قسط را دوست دارد.

توضیح: 1- بغی یعنی «ستم ورزی به محور سهم خواهی». باغی یعنی کسی که با انگیزۀ سهم خواهی بر دیگران ستم می کند. معمولاً باغی را با یاغی فارسی که به معنی «سرکش» است اشتباه می کنند.

هر نظام اجتماعی و هر حکومت- اعم از حکومت حق و ناحق- همیشه با «بغی» روبه رو بوده و هست. اما در نظام و حاکمیت مشروع و حق، همیشه یکی از دو طرف حق است و طرف دیگر باغی است. و این نظر اجماعی مسلمانان است اعم از سنّی و شیعه. همگان اهل جمل، صفین و خوارج را باغی می دانند، لیکن برادران سنّی ما نظر به این که نمی خواهند هیچ فردی از اصحاب را خائن یا فاسق بدانند، می گویند درست است که عمل آنان مصداق بغی است اما نیت شان خدمت به دین بوده است زیرا تشخیص اجتهادی شان این بود که با این عمل شان به اسلام خدمت می کنند.

2- امّا مطابق گزارشات اجماعی تاریخی و اجماع محدثین، در همان روز رحلت پیامبر(ص) جریان بغی شروع شد و موضوع فقط بر پایه «سهم خواهی» پایه گذاری شد؛ در سقیفۀ بنی ساعده[2]، انصار می گفتند «منّا امیر و منکم امیر» یک امیر از ما و یک امیر از شما.

مهاجران یعنی ابوبکر، عمر و ابوعبیده می گفتند: شما انصار نور چشم ما هستید اما حکومت سهم منسوبین پیامبر است و از آن ما می باشد. برخی از انصار توجه کردند که اگر پافشاری کنند مصداق آیۀ «بغی» خواهند شد[3] و دست از سهم خواهی برداشته و با ابوبکر بیعت کردند. امّا توجه نکردند که هر دو طرف مصداق «سهم خواه» هستند.

از امام باقر(ع) دربارۀ آیۀ «ظَهَرَ الْفَسادُ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ بِما كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ»[4] پرسیدند. فرمود: به خدا سوگند؛ مراد آیه روزی است که انصار گفتند: منّا امیر و منکم امیر[5].

توضیح: 1- زمینۀ فساد قبلاً به طور بالقوّه مهیّا بود، ظهور فساد در آن روز رخ داده و به فعلیت رسیده است.

2- و این فساد نتیجۀ رفتار خود آن مردم بوده که قبلاً آن را مهیا کرده بودند.

به علی(ع) گزارش دادند که عده ای در سقیفۀ بنی ساعده با ابوبکر بیعت کردند، ابتدا انصار مدعی حکومت بودند سپس قانع شدند.

پرسید: انصار را به چه استدلالی قانع کردند؟

گفته شد: ابوبکر و همراهانش استدلال کردند که حکومت سهم منسوبین پیامبر(ص) است.

فرمود: «احْتَجُّوا بِالشَّجَرَةِ وَ أَضَاعُوا الثَّمَرَة»[6]: به خود درخت استدلال کردند اما ثمرۀ آن را ضایع کردند.

چرا از میان آن همه منسوبین دور و نزدیک پیامبر(ص) حکومت مال ابوبکر می شود؟

برای پاسخ این پرسش، ماجرای سقیفه را مطالعه کنید می بینید که حکومت ابوبکر بر پایه «سهم» مبتنی شده است، عمر و ابوعبیده می گویند: این یار غار پیامبر است، در کارها مشاور او بود، در راه دین زحمت کشیده، از ایمان آورندگان اولیه است، از مهاجرین اولین است، پدر همسر رسول خدا است و... پس حکومت اجر زحمات او است.

امّا در موارد زیادی از قرآن (از جمله آیه هفتم همین سورۀ حجرات دیدیم و نیز در آیه17 همین سوره خواهیم دید) قرآن بر خلاف احزاب سیاسی هیچ حق این چنینی برای افراد مسلمانان قائل نیست. نه از اعضای امت منت می پذیرد و نه زحمات شان را مستوجب سهم در حاکمیت می داند، بل خدا بر آنان منت می گذارد که بر دین هدایت شان کرده است.

3- عدل و قسط: عدل اعم از قسط است: عدل قسطی و عدل غیر قسطی.

اگر دو نفر پیش قاضی بروند و بر سر مبلغی با هم نزاع داشته باشند. قاضی بدون تمسک به قانون و بدون داوری، اختلاف آن دو را دوستانه حل کند؛ مثلاً هر کدام از آنان را به نصف مبلغ مورد نزاع راضی کند و دعوی را فیصله دهد به طوری که هر دو طرف واقعاً راضی باشند. این کار قاضی ظلم نیست عادلانه است لیکن عدالتی است بدون قسط.

اما اگر آن قاضی به داوری بپردازد و دقیقاً روشن کند که حق با کدامیک از طرفین بوده و مطابق آن حکم کند، کارش «عدل مع القسط» است. در آیه دو بار کلمه «اصلحوا» آمده اولی مطلق است و مراد از آن اصلاح با «عدل اعم» است. اما در دومی اصلاح بر اساس عدل قسطی است زیرا در مرحلۀ دوم که مسلمانان ناچار شده با طرف باغی جنگ کرده و او را مجبور به تسلیم کرده اند، باید دقیقاً بررسی شود و معلوم گردد که خون های ریخته شده به عهدۀ کدام طرف است. پس باید موضوع کاملاً رسیدگی شود و مسئله به عدل واضح، برسد.

4- قَسط (با فتحۀ قاف) درست معنی مخالف قِسط (با کسرۀ قاف) را دارد، یعنی «ظلم واضح». و لذا یکی از عنوان های جبهۀ معاویه «قاسطین» است.

5- در آیۀ بعدی باز سخن از اصلاح آمده: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُون»: مؤمنان برادر همدیگرند پس اصلاح کنید میان دو برادرتان را و تقوی پیشه کنید تا مورد رحمت خدا قرار گیرید.

این اصلاح اعم از هر دو است یعنی می تواند ایجاد صلح عدلی بدون قسط باشد و می تواند ایجاد صلح عدلی مع القسط باشد. هر کدام در جای خود.

6- برداران اهل سنّت می گویند: در این آیه ها، الفاظ «آمنوا»، «مومنین»، شامل هر دو طرف است، پس هر دو طرف مؤمن هستند حتی پس از آن که با هم جنگیدند.

پاسخ: اولاً: با توجه بر این که سنیان، اطاعت از هر امیر و هر شاه را واجب می دانند و آیه «أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُم» را با این عموم و تعمیم، معنی می کنند، بنابراین همۀ پادشاهان در تاریخ اسلام، دربارۀ خون ریزی های شان مسئول نبوده و معاف هستند.

ثانیاً: در موارد متعدد از این مباحث، بیان شد که کفر دو نوع است: «کفر ابلیسانه» که ابلیس کاملاً به توحید، نبوت و نبوت ها، معاد، علم قطعی و اعتقاد راسخ دارد با این همه متمرّد است. یعنی ابلیس مؤمن متمرّد است.

و «کفر جاهلانه» به بت پرستان جاهل، یا هر نوع کفری که منشأش جهل باشد،گفته
می شود.

سامری مؤمن است اما مؤمن ابلیسانه. در قرآن آیه های متعدد داریم که نسبت یک گناه کبیره، و گاهی نسبت کفر به کس یا کسانی می دهد، در عین حال با لفظ مؤمن یا مومنین، تعبیر می کند؛ از آن جمله در آیه های سورۀ حجرات.

و گفته شد: منافق و نفاق نیز دو نوع است: نفاق ابلیسانه، و نفاق جاهلانه.

آیه یازدهم: «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسى‏ أَنْ يَكُونُوا خَيْراً مِنْهُمْ وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ عَسى‏ أَنْ يَكُنَّ خَيْراً مِنْهُنَّ وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ بِئْسَ الاِسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإيمانِ وَ مَنْ لَمْ يَتُبْ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُون»: ای آنان که ایمان آورده اید مسخره نکند گروهی از شما گروه دیگر را، ممکن است مسخره شوندگان بهتر از مسخره کنندگان باشند، و نه زنانی زنان دیگر را، ممکن است زنان مسخره شونده بهتر از زنان مسخره کننده باشند. و خدشه بر شخصیت همدیگر نزنید، و بر همدیگر لقب بد ندهید (انگ نزنید)، بد است نام گذاری فسقی پس از ایمان. و هر کس از این کار (انگ زدن) توبه نکند پس آنان ستمگران هستند.

توضیح: 1- علاوه بر سیاق آیه ها، از واژه های به کار رفته در این آیه مشخص است که محور بحث، رفتارهای سیاسی است: گروهی گروه دیگر را مسخره نکند. بر همدیگر عنوان و لقب بد ندهید، انگ نزنید و... .

2- اسم فسوق، یعنی عیب داشته یا نداشتۀ کسی را نامی برای او قرار دادن. یعنی حتی عیب های داشتۀ کسی یا گروهی را به صورت نامی برای او در نیاورید. زیرا در این صورت ممکن است او خود را از آن عیب تزکیه کرده و توبه کند. اما اگر آن عیب را نام او قرار دهید زمینۀ توبه را از او می گیرید.

این دستور در عرصۀ انسان شناسی و روان شناسی است تا زمینۀ توبه از فرد یا گروه اشتباهکار گرفته نشود.

اما اگر آن فرد یا گروه کارش را به جائی رسانید که دیگر امیدی به توبۀ او نیست در آن صورت باید عنوان و لقب او مشخص شود: «فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُون» و به لقب ظالم و ظالمون ملقب شوند. و الاّ بدکاران هر کار را می کنند بدون این که کسی عنوان کار آنان را به زبان بیاورد. و این یعنی بستن دست و زبان نیکوکاران.

3- در تفسیر آیه آمده است که امّ المؤمنین عایشه، امّ المؤمنین امّ سلمه را مسخره کرده بود و آیه به آن نیز ناظر است. البته می دانیم که در زمان حیات پیامبر(ص) عایشه طرفدار یک جریان سیاسی بود که امّ سلمه با آن جریان مخالف بود.

4- گفته شد؛ متاسفانه این سوره را صرفاً اخلاقی تفسیر کرده و هر چه توانستند حدیث های اخلاقی را در ذیل آیه ها آورده اند.

آیه دوازدهم: «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثيراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَ لا تَجَسَّسُوا وَ لا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحيم»: ای آنان که ایمان آورده اید از اکثر ظنّ ها پرهیز کنید زیرا برخی از ظن ها گناه است، و دربارۀ همدیگر تجسس نکنید، و برخی از شما غیبت برخی دیگر را نکند، آیا کسی از شما دوست دارد که گوشت بدن مردۀ برادرش را بخورد، پس بد می دارید آن (خوردن) را. بترسید از خداوند، خداوند توبه پذیر و بخشنده است.

توضیح: 1- در رقابت های برتری جوئی، به ویژه برتری جوئی سیاسی، اکثر مواد اطلاعاتی تحلیلی، بر اساس ظنّ است نه یقین. زیرا هر دو طرف برای پنهان نگه داشتن اسرار خود می کوشد.

2- جملۀ «اجْتَنِبُوا كَثيراً مِنَ الظَّنِّ» را به دو گونه می توان معنی کرد:

الف: باصطلاح ادبی «کثیراً» مفعول «اجتنبوا» باشد و حرف «من» بیانیه باشد؛ از اکثر ظن ها پرهیز کنید.

ب: «کثیراً» در مقام «تمیز» باشد برای تاکید؛ پرهیز کنید پرهیز بسیار. در این صورت «من الظنّ» مفعول می گردد که فعل لازم، با حرف «من» متعدی می شود.

3- بدیهی است برخی از ظن ها مصداق گناه خواهد بود و این خصیصۀ ظن است.

4- تجسّس برای کشف نقطۀ ضعف های طرف مقابل در درون امّت، حرام است خواه در رقابت های سیاسی باشد و خواه در دیگر رقابت ها. و خواه کسی دچار بیماری روانی عیبجوئی باشد. و اگر تجسس کننده توبه کند خداوند توبه پذیر و رحیم است.

آیه مسلّم می دارد که عدّه ای در صدد یافتن نقطه های ضعف دیگران بوده اند. اینان چه کسانی بوده اند؟ چه کسی باور می کند که سلمان، ابوذر، مقداد و علی(ع)- نعوذ بالله- برنامۀ تجسس و جاسوسی راه انداخته باشند؟

آن برادر سنی می گوید: این پرسش شما خود یک تجسس است چرا میان اصحاب پیامبر(ص) به تجسس می پردازید؟ می گویم: قرآن برای فهمیدن و هدایت آمده، آیا مراد و معنی قرآن را نباید بفهمیم؟ این استدلال شما مصداق قرآن بر علیه قرآن است. آیا آیه به ما
می گوید از سرگذشت اصحاب، امت، قرآن، اسلام و دین مان بی خبر بمانیم؟ و دین را فدای شخصیت زدگی خودمان بکنیم؟ آیا این تجسس است یا یک وظیفۀ واجب؟-؟

5- غیبت: غیبت از گناهان کبیره است اجماعاً. اما بعضی ها حرام بودن غیبت را نیز ابزار اهداف خود می کنند، غیبت گاهی جایز می شود، گاهی مکروه، گاهی حرام، گاهی مستحب، گاهی نیز واجب می شود. آیه در صدد بستن زبان دلسوزان دین نیست، والاّ خود قرآن غیبت نمرود، فرعون و... را می کند. غیبت مؤمن حرام است و گناه کبیره است نه غیبت ستمگران بی ایمان و بی دین. و نه غیبت منافقان حیله گر.

6- تفسیر «نور الثقلین» به نقل از «جوامع الجامع» که معمولاً از منابع سنیان نقل می کند، آورده است: ابوبکر و عمر دربارۀ سلمان و اسامه غیبت کردند لذا آیه «وَ لا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً» نازل شد.

7- غیبت و تحزب: غیبت که گناه کبیره است از ملازمات لا ینفک تحزب است. امکان ندارد که دو حزب در میان امت باشد و هر دو حق باشند. یا هر دو باطل اند، یا یکی از آن دو باطل و دیگری حق است.

تحزب حرام و ممنوع است و ادلّۀ این سخن خواهد آمد. امّا این تحریم نظر اسلام است در عرصۀ «حقیقت». وقتی که «واقعیت» بر خلاف حقیقت شود، صورت مسئله چگونه
می شود؟

یک پیامبر بود با یک امتش، و حق و حقیقت این بود که نمی بایست در میان امت، حزبی به وجود آید. اما در واقعیت حزب را به وجود آوردند. در این صورت بخش دیگر امت نیز قهراً یک حزب می شود. و این یک اصل مسلّم ریاضی است که دوگانگی بدون دو گانگی نمی شود.

قطعاً حزبی که تاسیس شده راه و هدف خاصی دارد که از دیگران جدا شده است، با پیدایش آن، طرف دیگر که با آنان همقصد و دارای یک نیت و هدف نیستند، قهراً حزب دوم می شوند.

پس آن که حزب تاسیس می کند (خواه به طور رسمی و اعلام شده و خواه بی نام و بدون تابلو و به طور خزنده) مرتکب این حرام بزرگ شده است.

اکنون که ماهیت مسئله در عرصۀ واقعیت چنین است آیا ممکن است روزی حقیقت و واقعیت با هم منطبق شوند و جامعۀ بشری بدون حزب باشد؟ همۀ دست اندرکاران انسان شناسی و جامعه شناسی می گویند: نه، چنین امکانی وجود ندارد.

این نظر هم علمی است و هم درست. امّا زمان این «علمی بودن و درست بودن» محدود است؛ تا زمانی که ماهیت تاریخ و جامعۀ بشری ماهیت کابالیستی است، این نظریه هم درست است.

تا زمانی که تاریخ و جامعه به محور «روح غریزی» انسان می چرخد و «روح فطرت» سرکوب می شود (بل حتی ناشناخته مانده و تعریفی که از انسان شده و می شود یک تعریف صرفاً غریزی است) آن حقیقت با این واقعیت منطبق نخواهند گشت و تحزب یک واقعیت انکار ناپذیر خواهد بود.

اما این جامعه و این تاریخ، به پایان تاریخ خود رسیده است و طلیعه های تاریخ انسانی نمایان می شود. علوم انسانی که بر پایه انسان غریزی بنا شده، دیگر جواب نمی دهد و به شدت می لنگد. این علوم پیش از آن که دیگرانی نیایند و بطلان شان را ثابت کنند، خود بطلان خود را روشن کرده است.

تجسس: یکی دیگر از ملازمات لا ینفکّ تحزب، تجسس است. مگر امکان دارد که حزبی وجود داشته باشد و از بخش دیگر جامعه تجسّس نکند.

علاوه بر این که می بینیم آیه های سورۀ حجرات لوازم لا ینفک تحزب را تحریم
می کنند، در قرآن حدود20 مورد واژۀ حزب و احزاب آمده که18 مورد آن در کاربرد و معنی منفی و منفور است، تنها دو مورد آن به معنی مثبت آمده که مراد همان «حزب شدن قهری» است. و این غیر از آیه هائی نیز هستند که با الفاظ دیگر تحزب را نکوهش می کنند.

بنابر این حزب در اسلام حرام، منفور و ممنوع است، لیکن پس از پیدایش یک حزب، حزب شدن بخش دیگر که قهری است یک موضوع طبیعی است والاّ باید این بخش از جامعه نیز پیرو حزب تاسیس شده شوند.

تحزب در حدیث: دربارۀ آیه های بیستگانه، به جای این که من در این جا مطلب را اطاله دهم اگر خودتان آن ها را در معجم قرآن ببینید که کار ساده ای است و هیچ نیازی به توضیح ندارد، کافی است.

اما تحزب در حدیث نیز نکوهیده و تحریم شده است؛ امیرالمؤمنین(ع) در نهج البلاغه می فرماید: «وَ اعْلَمُوا أَنَّكُمْ صِرْتُمْ بَعْدَ الْهِجْرَةِ أَعْرَاباً وَ بَعْدَ الْمُوَالَاةِ أَحْزَابا»[7]: بدانید شما بعد از مدنیت گرائی به بادیه نشینانی تبدیل شده اید و پس از همگرائی به احزاب تبدیل شده اید.

توضیح: 1- علی(ع) تحزب را ضد تمدن و مدنیت می داند. دقیقاً بر خلاف نظریه پردازان تاریخ و جامعۀ کابالیسم امروزی. به آن مردم که شهر نشین بودند نه بادیه نشین،
می گوید: در عین شهر نشینی روند بادیه نشینی را اختیار کرده اید. تحزب را مصداق «التَّعَرُّبُ بَعْدَ الْهِجْرَة» می داند.

2- تحزب را ضد همگرائی می داند. اما در این جا سخن از وحدت نمی آورد، تحزب را در برابر وحدت محکوم نمی کند. زیرا وحدت و عدم وحدت، اتحاد و عدم اتحاد، از مقوله هائی هستند که به خودآگاه مردم مربوط هستند. و موضوع سخن علی(ع) عمیق تر از این است؛ او با دیدگاه روان شناسی اجتماعی و جامعه شناسی می نگرد، اشکال را در شخصیت ناخودآگاه آن مردم می بیند. یعنی: شما با این خصیصۀ شخصیتی اساساً از ایجاد وحدت و اتحاد عاجز هستید.

محال است در جامعه ای واقعاً تحزب باشد در عین حال اتحاد هم باشد. وجود احزاب در جوامع غربی امروزی، یک امر واقعیت دار نیست و صرفاً یک عنوان برای مشغول کردن مردم است. و این یک کلاه است که بر سر مردم باصطلاح جهان سومی می رود که واقعاً به تحزب می پردازند، با این که به وضوح می بینند که احزاب در جوامع غربی هیچ فرقی با هم ندارند. «الکفر ملّۀ واحده».

برنامۀ ابلیس (کابالیسم) در این باره بر دو گونه تحزب مبتنی است:

الف: تحزب در بستر واحده برای ارضای تفنن طلبی غریزی (نه فطری) بشر؛ این گونه را در جامعه های مطلوب خودش به راه انداخته و می اندازد.

ب: تحزب واقعی؛ این گونه دوم را در جامعه هائی که دوست ندارد به راه انداخته است.

در برخی جوامع نیز ایادی خود را مسلط کرده، حتی آنان را از تحزب نوع دوم نیز محروم کرده است تا اساساً اجازۀ دهن باز کردن نداشته باشند تا چه رسد به بیان های درست یا نادرست.

2- جالب تر این که امیرالمؤمنین(ع)  در اول این خطبه ماهیت ابلیسی (کابالیستی) جریان تاریخی باطل را توضیح می دهد.

حدیث های دیگر نیز وجود دارد که با وجود اهمیت بسیاری که دارند به آن ها
نمی پردازیم. زیرا اصل موضوع از بحث ما خارج است. به هر صورت، «حزب قهری» که به شرح رفت، همیشه صحیح و درست است لیکن سخن این است که کدام حزب، حزب قهری است.

حزب در واقعیت تاریخ اسلام: وجود حزب در میان امت پیامبر اسلام(ص) یک واقعیت انکار ناپذیر است حتی در قبل از هجرت که امت به صورت یک گروه اندک بود، تحزب شروع شد. به خوبی و کاملاً روشن است: از روزی که عمر مسلمان شد دو گونگی در میان آن امت کوچک پدیدار گشت؛ ابوبکر و عمر به عنوان دو یار همدل، و این با هم بودن شان به طور متفاوت از دیگران، و به شکل فراز، تعیّن یافت. این واقعیتی است که هیچ عاقلی نمی تواند منکر آن باشد. کسی با کسی رابطۀ سروسرّی نداشت غیر از این دو نفر. این روند و روال صورت ویژه و ماهیت ویژه به خود گرفت.

پس از هجرت نیز جریان رفتاری شان در مباحث پیش گذشت. البته ما در صدد شمارش یک به یک کارهای آنان نبوده و نیستیم، تنها به شواهدی برای نفوذ کابالیسم در میان امت، پرداختیم والاّ مثنوی هفتاد من کاغذ شود.

جریانی که آن دو جناب به راه انداختند به یک حزب کامل تبدیل شد، آنان که عضو آن حزب نبودند «حزب قهری» شدند. وقتی که چنین واقعیتی در عینیت امت پدید گشت، آن چه از زبان رسول خدا(ص) در قالب «شیعۀ علی» آمده ناظر به این واقعیت است.

شیعه یعنی حزب، همان طور که دربارۀ ابراهیم(ع) می فرماید «وَ إِنَّ مِنْ شيعَتِهِ لَإِبْراهيمَ»[8]: ابراهیم از شیعه نوح بود. و دربارۀ موسی(ع) می فرماید: «هذا مِنْ شيعَتِهِ وَ هذا مِنْ عَدُوِّهِ»[9]: این یکی از شیعیان موسی بود و دیگری از دشمنان او.

ابن حجر هیتمی در کتاب «الصّواعق المحرقه»- صاعقه هائی که (شیعیان را)
می سوزاند- پس از نقل حدیث هائی از رسول خدا(ص) دربارۀ تأیید شیعۀ علی و تاکید بر این که شیعیان علی(ع) به فوز می رسند، می گوید: مراد رسول خدا(ص) ما اهل سنت هستیم نه آنان که خود را شیعۀ علی نامیده اند.

در زمان پیامبر(ص) با توجه به این واقعیت و «حزب قهری» شدن دوستان علی(ع)، اینان پیش از آن «حزب تاسیسی» دارای نام و عنوان شدند و حزب تاسیسی هیچ نامی برای خود عنوان نکرده بود. این کار را پیامبر(ص) کرد تا حمایتی از علی(ع) و پیروانش برای آینده کرده باشد.

حزب تاسیسی همچنان بی نام کار خود را می کرد و در سقیفۀ بنی ساعده قدرت را به دست گرفت. باز همچنان بی نام و بدون عنوانِ رسمیِ اعلام شده، پیش می رفت زیرا این روش به نفع شان بود.

پس از آن که عثمان با حضور برخی از صحابه و با اقدامات عملی برخی دیگر از صحابه، به قتل رسید، حزب تاسیسی نام خود را اعلام کرد و عنوان «شیعه عثمان» به خود گرفت. متون قدیمی پر است از این اصطلاح. و هرگز اصطلاح یا عنوان «سنی» و «اهل سنت» وجود نداشت.

در زمان قیام شیعیان وصایتی[10]، بنی عباس به امامت رسیدند و شیعۀ عثمان را متلاشی کردند. آل فاطمه و شیعیان علی(ع) را نیز می کشتند که مهدی سومین خلیفه عباسی خود و بنی عباس و پیروانشان را از اصطلاح شیعه خارج کرد. زیرا او نمی توانست با آن همه کشتار آل فاطمه(ع) و شیعیان ولایتی، باز مدعی تشیع باشد. اصطلاح «سنّی» را درآورد.

بنی عباس تا آن روز مدعی «وصایت» بودند و برای خود شان سلسلۀ وصایت درست کرده بودند که به محمد حنفیه و علی(ع) می رسید. مهدی عباسی ادعای وصایت را کنار گذاشت و گفت: ما نیز بر همان سنت گذشتگان، خلیفه هستیم یعنی همان طور که ابوبکر، عمر، عثمان، معاویه و... بدون وصایت خلیفه بودند، ما هم همان طور خلیفه هستیم. با این اقدام او، همۀ مسلمانان زیر عنوان «سنّی» و «اهل سنت» قرار گرفتند غیر از شیعۀ ولایتی. از آن تاریخ به بعد اصطلاح شیعه عثمان، از بین رفت و عثمانی و عباسی همگی تحت عنوان «سنّی» قرار گرفتند. و این بود سرانجام حزبی که ابوبکر و عمر تاسیس کرده بودند.

در این اقدام مهدی عباسی، مراد از سنت، سنت پیامبر(ص) نبود بل سنت جاریۀ مردم و خلافت بود که بعدها تصور کردند که مراد سنت پیامبر(ص) است.

پس از مهدی، هادی عباسی راه پدر را رفت، در زمان هارون قیام ها شروع شد. زیرا خلافت بدون وصایت، آنان را با همان مشکل مشروعیت روبه رو می کرد که بنی امیه با آن روبه رو بودند. بیشتر قیام ها در همان خراسان رخ داد که هارون مجبور شد خود به سوی خراسان برود و در همان مسافرت از دنیا رفت. مأمون به تشیع وصایتی برگشت و شعار «الرِّضَى مِنْ آلِ مُحَمَّد» را از نو زنده کرد و از امام رضا(ع) خواست که در خلافت شریک باشد و لقب «رضا» را به آن حضرت داد.

از جانب دیگر پدیدۀ «واقفیّه» اکثریت شیعه ولایتی را به سوی دیگر برده بود و تقریباً امام رضا(ع) منزوی شده و امامت بی مشتری مانده بود. امام با مسافرت به خراسان رودخانه ای عظیم از امامت از مدینه تا مرو، به راه انداخت و تشیع ولایتی را از نو زنده کرد. که ماجرا به «احیای تشیع ولایتی» انجامید[11].

ابلیس و انقلاب های مستضعفان:

اشرافیت: به گواهی تاریخ، یکی از برنامه های ابلیس که در هر انقلابی آن را به کار بسته، ایجاد «اشراف جدید به جای اشراف سرنگون شده» است که این کار را با تحریک روح غریزی انقلابیون پیروز (به حدّی که روح غریزه شان بر روح فطرت شان، غالب آید) انجام می دهد.

در امت نوپای پیامبر(ص) نیز یک قشر اشراف در شُرف پیدایش بود.

برای پیشگیری اعتقادی از این پدیده، آیه سیزدهم نازل شد:

آیه سیزدهم: «يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى‏ وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَليمٌ خَبير»: ای مردم! ما شما را از یک مرد و یک زن آفریدیم، و شما را تیره ها و قبیله ها قرار دادیم، تا یکدیگر را بشناسید- تا از همدیگر شناخته شوید- گرامی ترین شما نزد خداوند، با تقوا ترین شما است، خداوند دانا و آگاه است.

پیام آیه «حقیقت» است حقیقتی که به واقعیت نپیوست. و دیدیم که در جریان سقیفه، دو رئیس اوس و خزرج، دقیقاً مانند زمان پیش از اسلام برای تعیین سرنوشت و مدیریت سیاسی امت، کاندیدا هستند که ابوبکر و عمر سر می رسند و در برابر آنان به استدلال
می پردازند و عناصر اشرافی نوین، بر استحقاق خود می شمارند. و پس از آن نیز نوبت به بنی امیه (اشراف سرنگون شده که در اثر حمایت اشراف جدید از نو جان گرفته بودند) می رسد و حقوق اشرافیت در کانون اصلی حقوق امت جای می گیرد. و به دنبال آنان به اشراف دیگر بنام بنی عباس می رسد.

آیه چهاردهم: بادیه نشینان چادر نشین که از آغاز بعثت در کناری ایستاده و نظاره گر نتیجۀ درگیری اسلام با قریش و یهود بودند، وقتی که اسلام را پیروز و موفق دیدند، فوج، فوج به مدینه آمده و مسلمان می شدند «يَدْخُلُونَ في‏ دينِ اللَّهِ أَفْواجاً»[12]، و از همان آغاز متوقع حق و حقوقِ ابراز نظر و شرکت در مدیریت و سرنوشت امت می شدند. همان طور که در شأن نزول آیه اول دیدیم مورد استفادۀ ابوبکر و عمر قرار گرفته و سران شان در حزب آنان جای می گرفتند که آیه آمد: «قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمَّا يَدْخُلِ الْإيمانُ في‏ قُلُوبِكُمْ وَ إِنْ تُطيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لا يَلِتْكُمْ مِنْ أَعْمالِكُمْ شَيْئاً إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ»: بادیه نشینان نیز می گویند ایمان آورده ایم، بگو شما ایمان نیاورده اید، لیکن بگوئید اسلام آورده ایم، و هنوز ایمان در دل های شما داخل نشده است. اگر از خدا و رسول اطاعت کنید (پیرو دیگران نباشید) خداوند چیزی از اعمال شما نمی کاهد. خداوند غفور است و رحیم.

به اصطلاح امروزی ها، با آمدن «انقلابیون بعد از انقلاب» به عرصۀ امت، مانند بادیه نشینان و اشراف مکه، روز به روز بدنۀ حزب کابالی قوی تر می گشت و این روند نشان خوبی از آیندۀ امت نبود که می بینیم قرآن آینده را پیش بینی کرده و حتی تکلیف جنگ های داخلی را نیز روشن می کند.

در آیه پانزدهم مؤمن و مؤمنان را تعریف می کند و حتی (باصطلاح) انقلابیون اول را نیز با چهار شرط می پذیرد:

1- ایمان به خدا و رسول(ص).

2- پس از ایمان آوردن، ایمان شان با انحراف آمیخته نباشد.

3- جهاد در راه خدا با اموال شان.

4- جهاد در راه خدا با جان های شان.

می فرماید: «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتابُوا وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ في‏ سَبيلِ اللَّهِ أُولئِكَ هُمُ الصَّادِقُون»: مؤمنان واقعی فقط کسانی هستند که به خدا و رسولش ایمان آوردند و سپس آن ایمان را با هیچ انحرافی نیامیختند، و با اموال شان و جان های شان جهاد کردند، آنان هستند اهل صداقت.

توضیح: 1- در مباحث پیش به شرح رفت که جناب ابوبکر و عمر ایمان آورده بودند، لیکن برای هدفی که داشتند همیشه تمرّد کرده و با تضعیف شخصیت پیامبر(ص) و آن همه کارها و رفتارهای کارشکنانه و با ارتباط با کاهنان یهود، به دنبال مقاصد خود بودند. و مصداق «یرتابوا» بودند.

2- آن دو هرگز با مال شان جهاد نکرده اند. و به قول مرحوم امینی در الغدیر، آن چه دربارۀ مال ابوبکر گفته شده، همگی ساختگی است، او که پیش از هجرت «معلم الصّبیان» بوده چه ثروتی داشته است که در راه اسلام خرج کند.

3- در جهاد نیز هیچ کاری نکرده اند. در مواقع خطر همیشه پیش از دیگران فرار
می کردند تا خودشان را برای آینده نگه دارند و قدرت را در دست بگیرند.

آیه شانزدهم و هفدهم: با پیوستن اشراف قریش و سران بادیه نشینان به امت اسلامی، یک پدیده منفی دیگر در میان امت از نو جان می گرفت؛ اشرافیت. که دیدیم آیه سیزدهم فقط برای نفی اشرافیت و از بین بردن چنین امتیازی، نازل شده است. اما با وجود آن، جریان اشرافیت روز به روز قوی تر می شد و این ارزش جاهلی از نو زنده می شد.

شأن نزول: مسلمانان برای تکمیل دیوارهای مسجد کار می کردند، در اثر فعالیت شان گرد و غباری بلند شده بود. عثمان از کنارشان عبور می کرد ردای اشرافی خود را بر دهان و بینی خود کشید تا غباری وارد نشود. عمّار در انتقاد از او شعری را با خود زمزمه کرد:


 

لا یستوی من یعمر المساجدا
 

 

مساوی نمی شود آن که مسجدها را تعمیر می کند

 

 

یصلّی فیها راکعاً و ساجداً

 

تا نماز در آن ها خوانده شود، با رکوع و سجده

کمن یمّر بالغبار حایداً
 

 

با کسی که مرور می کند به غبار دوری کنان

 

 

یعرض عنه جاحداً معانداً

 

و روی بر می گرداند بدون این که خیری برساند راه دیگر می رود

عثمان گفت: مرا می گوئی ای فرزند زن سیاه؟ سپس به پیش پیامبر(ص) رفت و پرخاش کنان گفت: به تو نپیوستم که به حیثیت ما فحش دهند.

که آیه منّت نازل شد[13]: «قُلْ أَ تُعَلِّمُونَ اللَّهَ بِدينِكُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَليمٌ- يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَيَّ إِسْلامَكُمْ بَلِ اللَّهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَداكُمْ لِلْإيمانِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقين»: بگو آیا به خدا یاد آوری می کنید دین تان را؟! در حالی که خداوند هر آن چه در آسمان ها و زمین است را می داند و خداوند بر هر چیز دانا است.- بر تو منت می گذارند که مسلمان شده اند، بگو: اسلام تان را بر من منّت نگذارید، بل این خداوند است که بر شما منت می گذارد که بر ایمان هدایت تان کرده است اگر راستگو باشید.

آیه هجدهم و پایان سوره: إِنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ غَيْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اللَّهُ بَصيرٌ بِما تَعْمَلُون.



[1] در مباحث گذشته به شرح رفت که انبیاء با افراد دورو که هدف شان تحریف دین است برخورد حذفی نکرده اند، و چرائی این موضوع نیز بیان شد

[2] برای معنی سقیفه و نقش کاربردی جامعه شناختی آن، رجوع کنید به کتاب «جامعه شناسی کعبه» در سایت بینش نو  www.binesheno.com

[3] می گویند: آنان انگیزۀ دیگر نیز داشتند که به دلیل اختلاف و حسادت داخلی شان نخواستند سعدبن عباده به امارت برسد. این سخن درست است اما در مرحلۀ اول. زیرا ماجرای سقیفه دو مرحله را طی کرده است: انصار در ابتدا می خواستند حکومت و قدرت را به طور کلی در اختیار بگیرند، در این صورت طایفه اوس می ترسید که اگر سعدبن عبادۀ خزرجی قدرت را به دست گیرد آنان را تحقیر کند

اما در مرحلۀ دوم که خواستۀ شان به «منّا امیر و منکم امیر» مبدل شد، چنین ترسی وجود نداشت زیرا اولاً حکومت در اختیار دو امیر قرار می گرفت و سعدبن عباده ناچار می شد که دل اوسیان را همیشه به دست آورد. ثانیاً امیر مهاجر
می توانست از اوسیان حمایت کند. در این مرحله دست کشیدن انصار از ادعای خود تنها خوف از مصداق «باغی شدن» بود. زیرا می دیدند که وجود دو امیر نه با عقل می سازد و نه با آیه

[4] آیه41 سورۀ روم

[5] بحار، ج28 ص220 ح9

[6] نهج البلاغه، خطبه (کلام)66، ابن ابی الحدید

[7] نهج البلاغه: ابن ابی الحدید، خطبۀ238- فیض، خطبۀ234

[8] آیه83 سورۀ صافات

[9] آیه15 سورۀ قصص

[10] شیعه از آغاز دو جریان فکری است (بلی در عرصۀ واقعیت چنین است): ولایتیان و وصایتیان رجوع کنید کتاب «مکتب در فرایند تهاجمات تاریخی» سایت بینش نو

[11] این موضوع را در نوشته های دیگر شرح داده ام؛ از جمله در کتاب «مکتب در فرآیند تهاجمات تاریخی»

[12] آیه2 سورۀ نصر

[13] تفسیر «نورالثقلین» و تفسیر «البرهان» ذیل همین آیه- در اکثر متون تفسیری سنیان شأن نزول این آیه های اخیر به حساب بادیه نشینان گذاشته شده با وجود شعر معروف عمّار