سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۶

صفحه اول >> کتاب ها => کابالا



جلسه سی و چهارم

اسكندر، بزرگ سمبل قدرت كاباليسم

پس از مصر و بابل

مشعل ماراتون سمبل كاباليسم

اين كه گفته مي شود: پس از مصر و بابل. و يادي از قدرت بزرگ هخامنشي نمي شود (در حالي كه قدرت هخامنشيان گسترده تر از بابليان و مصريان بوده) به خاطر كيفيت است نه كميت. يعني قدرت در مصر و بابل كاباليست تر از قدرت در ايران بوده است همان طور كه به شرح رفت. و لذا مورخين كاباليست و مبلغين و حتي دستگاه هاي روابط اجتماعي امروزي كاباليسم، نه تنها چندان اهميتي به قدرت هاي ايراني نمي دهند بل آنان را با لقب «وحشي» نيز ملقب مي كنند. يونانیان بت پرست را كه صدها بت (الهه) را مي پرستيدند به ايرانيان كه هرگز بت مصنوعي نداشته اند ترجيح مي دهند و آخرين نمونه كارشان فيلم «سيصد» است.

«مشعل ماراتون» را به عنوان سمبل پيروزي يونانيان بر ايرانيان- كه آن را پيروزي تمدن بر توحّش ناميده اند- از زمان خشايار شاه هخامنشي به يادگار حفظ كرده اند. و خنده دارتر


پرستش جريان محمد علي فروغي نسبت به مشعل ماراتون است؛ که همراه با پرستش ايران باستان آن مشعل را نيز مي پرستند. براستي در تاريخ ايران هيچ جرياني به خیره سری اينان نمي رسد كه چگونه ابزار دست كاباليسم و ماسونيسم شده اند. و صد البته كه پس از انقلاب نيز اين حقايق را روشن نكرده ايم و مشعل ماراتون كاباليسم، در نظر اكثر جوانان ما نيز مقدس است.

اسكندر: پسر فيليپ شاه مقدونيه كه مورخين در مشروعيت مولد او ترديد دارند[1] و اين خود نشان مي دهد كه اروپاي آن روزي تا چه حد دچار كمونيسم جنسي بوده و ابليس تا چه حد در كاباليست كردن آن جامعه موفق بوده است.

اسكندر در اصل قصد تسخير يونان را داشت اما از يونانيان مي هراسيد، از اوضاع دربار ايران نيز مطلع بود و مي دانست كه قدرت هخامنشي از درون پوسيده است. موقتاً از تصرف يونان صرفنظر كرد، علاوه بر هراسي كه از يونانيان داشت با صرفنظر كردن از يونان دل استادش ارسطو را نيز كه يوناني بود، به دست آورد. از تنگۀ داردانل عبور كرد و بر قلمرو هخامنشيان پاي نهاد، غرب آناتولي (تركيه امروزي) را گرفت، سوريه را نيز فتح كرد و در بين النهرين با سپاه داريوش سوم جنگيد و امپراتور ايران را شكست داد اما وارد فلات ايران نشد. زيرا از يونانيان كه در عقبة او بودند نگران بود، به لبنان رفت و ساحل مديترانه را تا آخر سرزمين مصر گرفت. يونانيان كه نه تنها خود بل مديترانه را در محاصره اسكندر
مي ديدند به طور كامل تسليم شدند. اسكندر به طرف ايران برگشت و دوباره داريوش را شكست داد ايران را فتح كرده تا ساحل رودخانه گنگ در هند پيش رفت.

اسكندر يك كاباليست زاده و بزرگ شدة كاباليست ترين جامعه، بود و معلمش ارسطو همجنس بازي كه همجنس بازي را يكي از اصول فلسفه اش قرار داده بود، است. در آن زمان يونان، مقدونيه به شدت دچار اين بيماري بودند كه اسكندر در حركت به سوي هند پس از عبور از دامغان، بر اساس گزارش و خبرچيني يك پسر امرد كه معشوق برخي از فرماندهان بود، معاون اول خود را كه عمري براي او خدمت كرده بود به وضع فجيعي كشت[2].

تصوف و غيبگوئي كاهنان در خدمت اسكندر: اسكندر از مقدونيه تا مصر به هر جا كه مي رسيد به معبدها مي رفت و از كاهنان و صوفيان معابد براي حركت هاي بعدي خود غيبگوئي مي گرفت و بر اساس پيشگوئي هاي آنان عمل مي كرد؛ كاهنان بت پرست هر معبد براي او از غيب خبر مي دادند، آنان با تماس با ابليس و شياطين به راستي آينده را كاملاً درست به او مي گفتند.

وقتي كه مصر را گرفته بود و يونانيان نيز تسليم شده بودند عزم حملة مجدد به ايران كرد به معبد بزرگ مصريان رفت تا دربارة اين تصميم نيز پيشگوئي بگيرد، كاهن بزرگ در معبد نبود رفت او را آورد و كشان كشان به طرف معبد از پله ها بالا مي برد كه كاهن گفت: اسكندر هيچ كسي نمي تواند بر تو پيروز شود. از همان جا برگشت و گفت همين سخن كاهن برايم كافي است[3]. شاه ايران را در «گوگمل» نزديك اربيل امروزي شكست داد وارد فلات ايران شد.

اسكندر و جناياتش محصول غيبگوئي صوفيان و كاهنان عصر خود بود.

مركز ثقل قدرت كابالي: در جهانگيري اسكندر كه از مقدونيه تا رودخانه گنگ هند، طول سرزمين مفتوحة او بود و عرض آن در شرق از ارتفاعات هندوكش تا اقيانوس هند، و در ايران از كوه قفقاز تا درياي عمان، و در مغرب از درياي سياه تا مرز ليبي بود، مركز ثقل دولتش و پايتختش كجا بود؟ هيچ جا؛ مركز ثقل آن قدرت كابالي خود شخص اسكندر بود. اما ظاهراً مي خواست پس از فتوحات، بابل كهن را مركز خود قرار دهد و در آن جا نيز فتوحات خود را جشن گرفت. اما ارسطو اين اقتدار شاگرد خود را تحمل نكرد (گويا نمي خواست كسي غير يوناني بر يونان مسلط باشد) زهر- نوعي اسيد- در ناخن قاطر ريخته و آن را به بابل فرستاد و جاسوسانش آن را به خورد اسكندر دادند و اين جهانگشاي بزرگ كاباليست جوانمرگ شد[4]. و سرزمين هاي فتح شده ميان فرماندهان لشكرش تقسيم گشت. جانشينان او در ايران260 سال حكومت كرده و بر ايرانيان مسلط بودند (از312 تا50 قبل از ميلاد) و فرهنگ مقدوني- يوناني و همجنس بازي را در ايران رواج دادند.

مورخين دربارة‌ انگيزة ارسطو در كشتن اسكندر مي گويند: چون اسكندر از هند برگشت و در بابل مستقر شد، مانند فرعون ادعاي خدائي كرد. ارسطو به دليل همين ادعاي او، قصد جانش كرد[5]. و اين درست نیست. انگيزة ناسيوناليستي بالا علاوه بر اين كه يك برداشت شخصي بعضي ها است و سند تاريخي ندارد، با رفتار خود ارسطو سازگار نيست. زيرا او خود به اختيار خود به تربيت و تعليم اسكندر پرداخته بود؛ فيلیپ پدر اسكندر سلطه اي بر يونان و يونانيان نداشت تا ارسطو را به اجبار از يونان به مقدونيه برده باشد. و جهانگشائي اسكندر به تشويق خود ارسطو بود ارسطو او را براي چنين كاري ساخته بود مطابق سنت كاباليسم، ابليس و ارسطو دو معلم او بوده اند.

اشتباه اسكندر: اما اين بدان معني نيست كه اسكندر از توحيد برگشت و خود را خدا خواند و لذا ارسطو براي كشتن او تصميم گرفت، زيرا خود ارسطو موحد نبود به يازده خدا معتقد بود؛ خداياني كه از همديگر زاده شده اند: خدائي كه «مصدر» است و ده خداي ديگر (عقول عشره) كه از او زاده (صادر) شده اند[6].

ارسطو افتخار مي كرد كه هزاران خداي افلاطون و «ربّ النوع» هاي او و صدها خداي يونانيان پيش از آن، را به يازده محدود كرده است و يك نظام خيالي (با تطبيق نه (9) خدا بر نه فلك كه هر كدام داراي روح،‌حيات و عقل محض هستند و جهان هستي را اداره مي كنند) ساخته بود. اينك اسكندر به سنت پيشين برگشته و خود را بت بزرگ مي خواند و بر (باصطلاح) فلسفه او مهر بطلان مي زند.

اسكندر توجه نداشت كه ابليس تاريخِ دست ساز خود را ورق جديد زده و فصل جديدي را آغاز كرده است زيرا مطابق قانون آفرينش الهي به هر صورت بايد بشر به تكامل مي رفت گرچه در بستر كابالي و رفته بود، ديگر دوران تحميل بت هاي دست ساز و مصنوعي به سر آمده بود. دقيقاً از زماني كه ارسطو درس ها و تعليماتش را شروع كرده دوران جديد پرستش خدايان متعدد (شرك) اما نامحسوس،‌فرا رسيده بود و دقيقاً‌ از همان زمان پرستش بت هاي مصنوعي از هسته اصلي برنامه ابليس برداشته شده است و بت هاي مصنوعي تنها در ميان اقوام وحشي و غير متمدن مانده است.

گفته شد: «نامحسوس»؛ يازده خداي ارسطو در بدو نظر نامحسوس بودند، سپس خداي اول و دوم در همان نامحسوس مي ماندند نه (9) خداي ديگر با تطبيق بر نه فلك تا حدودي به محسوس تبديل مي شدند. زيرا خورشيد، ماه و هر درخشنده در آسمان، هر كدام به يكي از نه فلك ميخكوب بودند اگر خود اين خدايان محسوس نبودند دستكم ميخكوب شده هاي شان محسوس بودند.

دقت كنيد: چرا هم خداي محسوس و هم خداي نامحسوس، و نيز چرا نه (9) خدائي كه مي توان آن ها را از جهتي نامحسوس دانست و از جهت ديگر محسوس-؟؟ از اين نظام برزخي كه ارسطو ساخته، چه چيزي به ذهنتان مي آيد؟ آيا اين غير از «مرحلة گذر»
مي تواند نامي داشته باشد؛ گذر از دوران پرستش بت هاي مصنوعي دست ساز محسوس، به دوران پرستش خدايان نامحسوس-؟ كه در هر دو دوران،‌شرك در سرجاي خود هست و مطلوب ابليس نيز همين است.

خود ابليس به وجود خداي اصلي معتقد است و نيز همۀ افراد و جامعه هاي كاباليست به وجود آن خدا معتقد بوده و هستند، حتي امروز همة كاباليست هاي فراماسونر به وجود آن خدا معتقد هستند. و به عبارت مختصر: هيچ انساني وجود خدا را انكار نكرده است حتي ماركس و ابوجهل. همة مسائل و همة سعي و كوشش ابليس به محور شرك است.

اشتباه اسكندر اين بود كه او از نظر ابليس و ارسطو، ارتجاعي شده و مانند فرعونِ چند قرن پيش شعار «انا ربّكم الاعلي» سر داد و در صدد احياي شرك كهن در برابر شرك نوين بود كه ديگر به درد ابليس نمي خورد و نيز بر خلاف فلسفة ارسطو بود.

به نظر من، مرگ و كشته شدن اسكندر، يك اصل بس مهم، بزرگ، اساسي و پايه اي را در شناخت تاريخ، به ما مي شناساند كه تا كنون به آن توجه نشده است.

در اين مباحث تكرار شده است كه ابليس مي دانست خداوند آفرينش را در جهت تكامل آفريده است و اين قضاي حتمي الهي است و مي دانست كه نمي تواند با اين اصل قضائي مقابله كند و جهان هستي از آن جمله انسان را از تكامل باز دارد، مي كوشيد و مي كوشد كه اين تكامل را در بستر روح غريزة انسان قرار دهد و نگذارد در بستر روح فطرت جاري شود.

و لذا دقيقاً بايد تاريخ را (كه از آغاز تا امروز ماهيتاً كابالي بوده و حق در درون آن مانند رگه هائي بوده است) به چهار دوران تقسيم كرد:

1- دوران شرك به صورت پرستش بت هاي مصنوعي.

2- دوران شرك به صورت پرستش كليات غير محسوس در عين حال محسوس.

3- دوران شرك به صورت پرستش مصاديق كليات؛ مانند پرستش عيسي.

و دورة ارسطو و قرن هاي اول مسيحيت، دوران و مرحله گذر است.

4- دوران شرك به صورت رنسانس و مدرنيته كه به انسان پرستي و امانيسم مي رسد.

كليات: مثلاً واژة «انسان» يك لفظ كلي با مفهوم كلي است كه امروز بت مدرنيته گشته است. يا لفظ و عنوان «وجود» كه يك مفهوم كلي است و مورد پرستش صوفيان و ارسطوئيان امروزي است.

بي دليل نيست كه مسيحيت در همان آغاز دچار عيسي پرستي مي شود و عيسي پسر، خدا نيز پدر مي شود. در عصر اسكولاستيك همة كليساهاي مسيحي بر اساس فلسفه ارسطوئي به تبيين عقايد خود مي پردازند و بر آن اساس فرزنديِ عيسي و پدر بودن خدا را توجيه كرده و توضيح مي دهند، كه به «علم كلام مسيحي» معروف است[7]. عيسي هم مي تواند زادة آن خداي زاينده باشد كه10 خداي ارسطو را زائيده است.

وقتي كه مقام خداوند تا اين حد پائين بيايد، زاينده و مصدر باشد، انسان نيز از خداوند صادر شده باشد (گرچه با واسطه هاي خدايان ده گانه) عيسي مي شود سمبل اعلاي اين زادگان و نسخه برابر اصل مي شود. و در آغاز دورة بعدي (رنسانس و مدرنيته) همگان
مي شوند مانند عيسي و دستكم از سنخ عيسي كه پسر خدا است و اُمانيسم پديد مي شود.

چون راه ابليس هميشه تلبيس است اُمانيسم نيز ابزار دست كاباليسم مي گردد، زيرا برنامه و راه ابليس بدون دروغ نمي شود بل از اساس كذب و دروغ است و براي كذب و دروغ نيز هدف گذاري شده است.

دوران دوم از حوالي سال310 پيش از ميلاد (زمان ارسطو) شروع شده و در حوالي1220 ميلادي (با ظهور فرانسیس بيكن) به پايان مي رسد، يعني حدود1530 سال طول كشيده است.

دوران سوم از فرانسیس بيكن شروع شده و در قرن هفده در جايگاه خود قرار مي گيرد. و از قرن مذكور دوران چهارم شروع شده است كه حدود350 سال طول كشيده و اينك تاريخ با ماهيت كابالي به پايان تاريخ خود رسيده و تاريخ نوين با ماهيت الهي و انساني آغاز شده است كه نقطۀ تعيين آن انقلاب اسلامي ايران است و امروز مسئلة بزرگ جهان بشريت «دين» است حتي اگر كره زمين در اثر جنگ اتمي از بين برود (كه چنين نخواهد شد) پیش از آن کابالیسم در اثر جنگ ديني حقيقي از بین خواهد رفت، بر خلاف جنگ هاي بزرگ تاريخ كه حتي جنگ هاي صليبي كه به نام دين بود، در واقع جنگ ميان مسيحيت و اسلام نبود،‌بل جنگ ميان قدرت كاباليسم غرب با قدرت امپراتوري كاباليست خلافت عباسي بود. گرچه از نظر اسلام بر مسلمانان واجب بود كه از خلافت عباسيان حمايت كنند. نه فقط از نظر اسلام بل از هر جهت و از هر نظر و نيز به حكم عقل واجب بود كه در مقابل صليبيان مقاومت و دفاع كامل شود.

همة اديان به سرعت خود را تصفيه، تنزيه و تزكيه مي كنند، همگي به سوي توحيد
مي روند، به سرعت در تلاش برای ويرايش خود هستند، از شرق آسيا تا غرب اروپا و آمريكا، علي رغم ابليس و كابالايش.

اسكندر، ارسطو، و عارفان ما: عارفان مدرن ما كه امروز گاهي هم از غيب خبر مي دهند (و واقعاً برخي از غيب ها را مي دانند) پيروان ملاصدرا هستند كه او جمع كنندة ميان فلسفة ارسطو و تصوف محي الدين (بزرگ كاباليست جاسوس در ممالك اسلامي)[8] است، مي باشند و مريد سر از پا نشناس اسكندر و ارسطو هستند. ملا هادي سبزواري كه (به قول ادوارد براون) پس از دو قرن مسلك ملاصدرا را احيا كرد، در منظومه اش مي گويد:

الّفه الحكيم رسطاليس
 



ميراث ذي القرنين القدّيس

: حكيم ارسطا طاليس آن را تاليف كرده است

 

ميراث ذي القرنين قديس است

اما همين حكيم همان قديس را كشت و حكيم ما قاتل و مقتول (هر دو) را ستايش بل پرستش مي كند و به وجود هر دو افتخار مي كند و نيز به پيروي از آن دو مي بالد.

ارسطوي همجنس باز كه همجنس بازي را لازم و ضروري مي داند حكيم ناميده مي شود و اسكندر خون آشام به «قديس» ملقب مي گردد.

ابليس اين چنين ملت ها و اشخاص را فريب داده و با خود همراه مي كند.

كسي به اين نگون بخت نگفت: چرا ميراث پيامبر(ص)، قرآن و اهل بيت(ع) را واگذاشته و ميراث اسكندر و ارسطو را بر گرفتي!؟!؟ و اگر مي گفت، در جواب توجيهات كاباليستي را كه برنامه هميشگي ابليس است مي شنيد كه امروز هم مي شنويم.

اين آقايان به قدري به طور دانسته يا ندانسته به ابليس و كاباليسم خدمت كردند كه بزرگ سمبل كاباليسم يعني اسكندر را «ذوالقرنين» ناميدند و در فرهنگ مسلمانان به عنوان يك اصل جاي دادند؛ اسكندر خونخوار، و به قول ايرانيان قديم «كجسته= ملعون» قابيلي ترين قابيليست تاريخ، و همجنس باز كه ابليس فردي جهان گشا تر از او نداشته و ندارد.



[1] پيرنيا (مشير الدوله) تاريخ ايران باستان، بخش اسكندر، از قول خود اسكندر

[2] همان

[3] همان

[4] همان

[5] همان

[6] آن ارسطوئیان «صدور» می نامند، همان اصل «زایش خدایان از همدیگر» است که در نظر یونانیان بت پرست الهه ها از همدیگر زاده می شدند

[7] متاسفانه همين علم كلام در عصر بني اميه، وارد جامعۀ اسلام شد- شرح در آينده

[8] رجوع کنید: مقالۀ «کابالیست بزرگ که کابالیسم را در میان مسلمانان نفوذ داد» سایت بینش نو  www.binesheno.com