شنبه ۴ آذر ۱۳۹۶

صفحه اول >> کتاب ها => کابالا



جلسه سی و سوم

كابالا و هخامنشيان ايران

دين جاماسب (مجوس) و اصلاحات زردشت

ابليس توانسته بود بني اسرائيل را با وجود آن همه پيامبر كه در طول تاريخ شان مبعوث شده بودند، متلاشي كند. او مانده بود و قدرت هاي نو پديد، در اين باره نيز توانسته بود با نفوذ دادن كابالا (تصوف) به جامعۀ هند و چين آنان را نيز كاباليست كند. شايد زحمات ابليس در به انحراف كشيدن اين جامعه هاي نو پديد خيلي كمتر از آن بوده كه براي متلاشي كردن بني اسرائيل متحمل شده بود. ظاهراً اديان در هند و چين با آساني نسبي تحريف شده اند.

ايران آن روز: در انتقال قدرت كابالي اين بار نوبت ايران رسيده است كه مركز ثقل قدرت شده و سومر، آكد و آشور را درهم كوبيده اينك قصد تسخير مصر را دارد. مي توان گفت به انحراف كشيدن ايرانيان و تبديل ماهيت آنان به يك جامعۀ كاباليست براي ابليس مشكل تر از جامعه هاي هند و چين بود. زيرا به هر دليل و به هر عامل و عوامل جامعه


شناختي كه براي ما چندان شناخته شده نيست، مردم بومي ايران اشتياق و تمايل چنداني به بت پرستي نشان نداده اند.

در سرزمين ايران (فلات ايران) سه نوع پرستش غير توحيدي مي بينيم:

1- صنوبر پرستي در ميان كادوسيان، كه از مردم بومي ايران پیش از آمدن آریائیان بوده اند در ساحل ارس كه بحثي درباره شان گذشت.

2- ميترائيزم (خورشيد پرستي= مهر پرستي) كه پس از آمدن آريائيان پديد گشته است و به آن اشاره اي خواهد شد.

3- آتش پرستي؛ كه امروز به نوعي اصلاح شده و تلطيف يافته، در ميان اقليت زردشتيان ايران هست.

گر چه هر سه مورد را مي توان بت پرستي ناميد اما با پرستش بت هاي دست ساز خيلي فرق دارند؛ دستكم صنوبر را به عنوان يك چيز زنده كه مصنوعي نيست و حيات گياهي دارد، مي پرستيدند و نيز سمبل برايش نمي ساختند. خورشيد و آتش نيز با هر نوع بت و بت سازي تفاوت بسيار دارد. و لذا مي بينيم كه معبودهاي ايراني به عنوان سمبل كاباليسم انتخاب نشده اند و هيچكدام در كنار بعل، برج بابل، اهرام مصر، مجسمة زئوس، قرار نگرفته اند. گرچه صنوبر پرستي، خورشيد پرستي و آتش پرستي نيز از ابداعات شخص ابليس بوده است اما سمبل كاباليسم نگشته اند.

در مبحث «اصحاب الرّس» بيان شد كه آريائيان وقتي به ايران وارد شدند كه دين جاماسب (بنيانگذار دين ايراني حوالي4000 سال پيش) در ميان بوميان اصلي ايران رواج داشت و مركز اصلي آن ميان مردم كادوس بود.

ظاهراً ديگر اقوام بومي ايران از قبيل «مانن ها» و مانايا، و ديگر قبايلي كه آن روز بومي در ايران بوده اند، دين كادوسيان را پذيرفته بودند و تنها «كاسپيان» كه دومين قبيلة بزرگ بومي آن زمان بودند، دين مذكور را نپذيرفته اند.

آريائيان به ايران وارد مي شوند و دين كادوسي را مي پذيرند دست از «ذئو= دئو= زئوس» پرستي برداشته و كلمه دئو (ديُو= ديو) نام اهريمن مي شود. اما در ميان آريائيان اروپا و يونان تا زمان مسيحيت زئوس پرستيده مي شد.

آريائيان با كادوسيان همزيست مي شوند. اما كاسپيان را به آن سوي البرز رانده و آنان را ديو مي نامند كه در افسانه ها جنگ رستم با ديوان مازندران معروف است.

به تدريج دين جاماسب دچار خورشيد پرستي (ميترائيزم) مي گردد. زردشت در حوالي2600 سال پيش در شرق ايران (بلخ) به اصلاح دين ايراني و رهانيدن آن از خورشيد پرستي قيام مي كند. كه بعدها آئين زردشت نيز گرفتار آتش پرستي مي گردد.

ما نمي دانيم اصلاحات زردشت در چه زماني به غرب و جنوب ايران رسيده است. اين قدر مي دانيم كه اردشير هخامنش به خورشيد سجده مي كرده است[1].

سنت ابليس دربارة اديان و قدرت هاي سياسي: در مباحث گذشته اشاره شد كه با بعثت هر پيامبري به ويژه پيامبران اولوالعزم، ابليس فوراً چند نفر از بشرهاي مطيع خود را در كنار آن پيامبر می كاشت كه از بيان احاديث به شرح رفت.

ابليس درباره قدرت هاي سياسي نيز يك سنت داشت و دارد؛ او مي دانست كه خداوند، جهانيان را با دو ويژگي آفريده است:

1- آفرينش و از آن جمله انسان و جامعه انساني بايد به تكامل برود. او مي كوشيد كه جريان اين تكامل را در بستر ابليسي به راه اندازد و موفق شد كه تاريخ و سرگذشت بشر را يك تاريخ كابالي و سرگذشت كابالي كند. امروز پايان تاريخ كابالي فرا رسيده است.

2- جهان آفرينش متغير است همه چيز محكوم به تغيير ذاتي، زماني و مكاني است. او مي دانست قدرت ها نيز متغير خواهند بود هم از نظر «جهت» و هم از نظر كميت و كيفيت. و لذا اصرار نداشت كه هميشه مركز ثقل قدرت در يك جا باشد، هر تمدني كه شروع
مي شد فوراً به سراغش مي رفت و برنامۀ كابالائي خود را در ماهيت آن تمدن نفوذ مي داد.

اين بار نوبت ايران بود. پيش از آن ميديا (مادها) قدرت كوچكي به هم زده بودند كه دختر زاده شاه ماد و پسر كامبيز حاكم پارس به نام كورو (كوروش) ماد و پارس را تسخير كرد و به بابل كه پس از دورة مصر،‌دوباره مركز ثقل قدرت شده بود، حمله برد و آن پايتخت معروف و دير پا را تصرف كرد.

ابليس به دليل ويژگي هاي ديني در ايران كه به شرح رفت، نتوانست براي ايرانيان بت و بت هائي مانند بعل درست كند، بعل پرستي كه به ميان همة مردمان و جامعه هاي (خاورميانه) آن روز نفوذ كرده بود راهي به ايران پيدا نكرد. ابليس از چنين بت سازي صرفنظر كرد اما بدترين ويژگي كاباليسم را در ميان ايرانيان تثبيت و رواج داد:

روابط جنسي با محارم: در مسافرتي كه به مالزي داشتم دربارة‌جنگل نشينان (بوميان باصطلاح وحشی) آن جا تحقيقاتي داشتم، يكي از اصول مستحكم آنان تحريم روابط جنسي با محارم بود كه به شدت آن را محترم مي داشتند. اين اصل در ميان همة انسان هاي متمدن، غير متمدن، وحشي يا به هر نامي كه مي خواهيد بناميد، حضور داشته و دارد. اين اصل يكي از اقتضاهاي اساسي روح سوم (روح فطرت) است كه انسان آن را دارد و حيوان فاقد آن است[2]. و اين تحريم يك تحريم فطري است. تنها در عصر مدرنيته كه جامعۀ غربي بر كاباليسم شديد مبتلا شد حرمت اين تحريم تا حدودي شكسته شد. اگر صبح زود از جلو (مثلاً) دبيرستان دخترانه در فرانسه عبور کنيد، مي بينيد دختران در پيش در بستة مدرسه جمع شده و در آن هواي سرد اين پا و آن پا مي كنند. چرا اينان زود تر و پيش از باز شدن درب مدرسه آمده و در آن جا جمع شده اند؟ براي اين كه مادران شان مي بايست سركار بروند از ترس پدرها، دختران را پيش از وقت از خانه بيرون كرده اند.

اين است غرب كعبۀ آمال غرب زدگان بدبخت كودن، كه به كودني و رذالت خود نيز مباهات مي كنند.

ظاهراً شكستن اين حريم به طور خيلي نادر، در دربارهاي مصر باستان، واقع شده است. البته اگر نقل هاي توصيفگراني مانند ويل دورانت را بپذيريم كه صحت سخنان شان به شدت مخدوش است.

امّا روابط جنسي با محارم در ايران عصر هخامنشي در دايرۀ دربارها و نيز دربارهاي كياهاي[3] بزرگ، براي حفظ نطفه و ژن سلطنتي، به وفور رخ داده است. در مذاكره اي كه با موبديار افلاطون، در آتشكدة شماره2 يزد داشتم، او مي گفت اين بدعت را كمبوجيه پسر كوروش بنيان نهاد. اما در متون تاريخي مي بينيم كه اين موضوع به اردشير اول- شاهی که به سبكسری و لا ابالي گری معروف است- نسبت داده شده[4]. و به دليل روحيه حماقت آلود اين شاه مي توان گفت چنين پديده اي حتي به دليل حفاظت از ژن نبوده است.

ابليس فقط يك برنامه دارد و آن مبتني كردن زيست فردي و اجتماعي بشر بر مبناي غريزه، و منكوب كردن فطرت است. با بهانه اي از قبيل حفاظت ژن و يا بي بهانه. و همين طور دربارة‌ ديگر اقتضاهاي اصلي و فرعي فطرت.

و به عبارت ديگر: سعي ابليس بر اين است كه تاريخ، جامعه و تمدن انسان را، تاريخ حيواني، جامعه حيواني و تمدن حيواني كند.

حديث: اميرالمومنين مي فرمايد: قَدْ أَنْزَلَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ كِتَاباً وَ بَعَثَ عَلَيْهِمْ رَسُولًا حَتَّى كَانَ لَهُمْ مَلِكٌ سَكِرَ ذَاتَ لَيْلَةٍ فَدَعَا بِابْنَتِهِ إِلَى فِرَاشِهِ فَارْتَكَبَهَا فَلَمَّا أَصْبَحَ تَسَامَعَ بِهِ قَوْمُهُ فَاجْتَمَعُوا إِلَى بَابِهِ فَقَالُوا أَيُّهَا الْمَلِكُ دَنَّسْتَ عَلَيْنَا دِينَنَا فَأَهْلَكْتَهُ فَاخْرُجْ نُطَهِّرْكَ وَ نقيم [نُقِمْ‏] عَلَيْكَ الْحَدَّ فَقَالَ لَهُمُ اجْتَمِعُوا وَ اسْمَعُوا كَلَامِي فَإِنْ يَكُنْ لِي مَخْرَجاً مِمَّا ارْتَكَبْتُ وَ إِلَّا فَشَأْنَكُمْ فَاجْتَمَعُوا فَقَالَ لَهُمْ هَلْ عَلِمْتُمْ أَنَّ اللَّهَ لَمْ يَخْلُقْ خَلْقاً أَكْرَمَ عَلَيْهِ مِنْ أَبِينَا آدَمَ وَ أُمِّنَا حَوَّاءَ قَالُوا صَدَقْتَ أَيُّهَا الْمَلِكُ قَالَ أَ فَلَيْسَ زَوَّجَ بَنِيهِ بَنَاتِهِ وَ بَنَاتِهِ مِنْ بَنِيهِ قَالُوا صَدَقْتَ هَذَا هُوَ الدِّينُ فَتَعَاقَدُوا عَلَى ذَلِكَ فَمَحَا اللَّهُ مَا فِي صُدُورِهِمْ مِنَ الْعِلْمِ وَ رَفَعَ عَنْهُم[5].

ترجمه: خداوند براي آنان (مجوسيان) پيامبري مبعوث كرد و كتاب فرستاد. تا زماني كه پادشاهي از پادشاهان شان شبانه مست شد و دخترش را به همبستري خواست و مرتكب عمل جنسي با او شد، فردايش خبر به مردمش رسيد، در پيش دربار او جمع شده و گفتند: شاها دين ما را آلوده كردي و نابود ساختي،‌بيرون آي كه تو را مجازات و تطهير كنيم. شاه گفت: همگي جمع شويد و سخن من را بشنويد تا دليل اين رفتارم را بيان كنم، اگر دليلي نداشتم هر چه مي خواهيد بكنيد. مردم جمع شدند و شاه گفت: آيا مي دانيد كه خداوند آفريده اي گرامي تر از پدرمان آدم و مادرمان حوّا خلق نكرده؟ گفتند: راست مي گوئي. شاه گفت: مگر او دخترانش را به همسري پسرانش در نياورد؟ گفتند راست مي گوئي اين اعتقاد ديني ما است. مردم اين سخن او را پذيرفتند و خداوند علم را از سينة آنان برداشت و كتاب را از ميان شان برداشت..

توضيح: 1- ايرانيان از قديم به آدم و حوّا با نام «مشي» و «مشيانه» معتقد بودند و امروز نيز بقاياي زردشتيان به آن باور دارند.

2- پيام حديث بالا با روحيه و مذاق اردشير هخامنشی سازگار است همان طور كه در متون تاريخي نيز آمده است.

3- در اين حديث، بهانه اي به عنوان «حفظ ژن» نيامده و غير از انگيزش غريزۀ حيواني عامل ديگري ذكر نشده، گرچه بعدها حفظ ژن و حفاظت از توارث سلطنت بر آن مبتني شده است.

4- جملة «فتعاقدوا عليه» مي تواند به «پس آن را يك قرار اجتماعي كردند» معني شود. در اين صورت اين پديدة ابلیسي در جامعه نيز سرايت كرده بوده. حتي اين جمله مي تواند به «بر اساس آن ازدواج كردند» نيز معني شود كه نشان از رواج اجتماعي آن است ليكن مي توان باصطلاح ادبي فاعل «تعاقدوا» را شاهان دانست و در اين صورت پديده مذكور (همان طور كه مؤبدان امروزي زردشتيان و همة زردشتيان مدعي هستند) از دايره دربارها خارج نشده است[6].

سخنگوي كاباليسم: به نظر ويل دورانت (اين برترين و موفق ترين و هنرمند ترين مبلغ و مروّج و سخنگوي كاباليسم) روابط جنسي با محارم در ميان ايرانيان كاملاً‌ همه گير و يك امر رايج اجتماعي بوده ‌و طوري وانمود مي كند كه گوئي اين پديده از اصول اولية دين ايراني بوده است و چه بَه بَه و چَه چهي دربارة آن مي کند و دربارة سقوط آن دين چه مرثيه هائي مي سرايد. اين جناب كاباليست در اين مدیحه سرائي و مرثيه خواني طوري طرفدار دين مي شود كه گوئي به اصل و اساس وحي، نبوت و دين، كاملاً معتقد است.

اما به رغم اين شوق و شعف او، امروز همة زردشتيان در ايران، هند و هر جا كه هستند از اين پديده به شدت برائت مي جويند. زيرا عصر فريب، دوران جايگزين كردن «توصيف» به جاي «علم تاريخ» به پايان رسيده است. غير از عده اي در ايران كه وارث جريان كاباليستي- فراماسوني محمد علي فروغي هستند (و زردشتي هم نيستند) كسي اهميت علمي به تاريخ تمدن ويل دورانت نمي دهد.

عدم توجه زردشتيان به سرايش هاي ويل دورانت در اين مسئله و نيز اعراض محققان خردگرا از آن، خود نشان بزرگي است از پايان تاريخ كاباليسم و آغاز تاريخ انساني.

رسميت دين ايراني از نظر اسلام: اسلام دين جاماسبي (مجوسي= شخص يا مردمي كه جاماسبي شده اند) را مانند دين يهودي و مسيحي به رسميت مي شناسد و در ميان اديان تحريف شده،‌آن را تحريف شده تر و منحرف تر تلقي كرده است. امّا آن چه امروز در ميان اقليت زردشتي مشاهده مي كنيم، اصول و حتي فروع رديف اول آن به حدي اصلاح، تلطيف و تنظيف شده است كه خيلي پيراسته تر از يهوديت و مسيحيت امروزي شده است.

در زمان حاكميت خلفا، اميرالمومنين دخالتي در كارها نمي كرد مگر در موارد حساس، يكي از آن موارد هنگام فتح ايران بود كه مي خواستند ايرانيان را اعم از زن و مرد، كودك و بزرگ، برده كنند كه علي(ع) فرمود: آنان اهل كتاب هستند بايد دين شان را به رسميت شناخت و با آنان همان رفتار خواهد شد كه با اهل كتاب مي شود. دستگاه خلافت ناچار شد مطابق نظر علي(ع) رفتار نمايد.

حديث ديگر: امالي طوسي ج1 ص375: «بِإِسْنَادِ أَخِي دِعْبِلٍ عَنِ الرِّضَا عَنْ آبَائِهِ عَنْ عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ ع أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ ص قَالَ سُنُّوا بِهِمْ سُنَّةَ أَهْلِ الْكِتَابِ يَعْنِي الْمَجُوس»: از امام رضا(ع) از پدران گراميش، از امام سجاد(ع)، كه: رسول خدا(ص) فرموده است: با مجوسيان رفتار اهل كتاب را داشته باشيد.

كاباليسم و نهاد قدرت در ايران: در دولت كوچك ماد (ميديا) اصول كاباليسم را به طور فراز مشاهده نمي كنيم غير از رابطة سياسي كه در دوره اي با مركز ثقل كابالا در بابل داشته اند و سميراميس[7] دختر شاه ماد عروس دربار بابل بود كه هفت باغ تو در تو (ارم ذات العماد) به خاطر او در بين النهرين ساخته شده بود و شرحش گذشت.

علاوه بر اين كه چنين رابطه اي با مركز ثقل كاباليسم نمي تواند بي تاثير باشد، اصل و اساس نظام ملوكيت و شاهنشاهي ماهيتاً يك نظام كاباليستي و در تقابل با ماهيت نظام اجتماعي نبوتي است.

از نظر دين نيز مديران معابد ماد «مغ» ها هستند كه عنوان مديران معابد جاماسبي پيش از زردشت است. برخي مورخين واژه «موبد» را دربارة آنان به كار برده اند كه ناشي از بي اطلاعي شان است. زيرا اصطلاح مؤبد در اصلاحات زردشت (حوالي2600 سال پيش) جايگزين اصطلاح مغ شده است.

در آغاز هخامنشيان نيز همان دين جاماسبي حاكم بوده و عنوان مغ به كار مي رفته و توطئه مغان با بردياي دروغين، بر عليه كامبيز (كمبوجيه) نيز يكي از نشانه هاي آن است. بنابراين اصلاحات زردشت در زمان دولت ماد و قيام كوروش هخامنش به غرب و جنوب ايران نرسيده بود. با اين بينش، دولت كوروش به همان ميزان خصيصة كاباليستي داشته كه دولت ماد داشته است. مي توان گفت كودتاي دارا (داريوش) بر عليه مغان و برديا كه قدرت را به دست گرفته بودند، موقعيت دين و معابد و مغان را به شدت تضعيف كرده است تا اردشير توانسته از ضعف مغان و معبد استفاده كند و روابط جنسي با محارم را بنيان گذارد.

بايد گفت: اصلاحات زردشت در دوره سلوكيان (جانشينان اسكندر) به سمت غرب و جنوب ايران رسيده است و در زمان اشكانيان فراگير شده است. حتي اشكانيان كه از مردمان خراسان و شرق ايران و زردشتي بودند و تيسفون (مداين) را پايتخت خود قرار داده بودند، براي مماشات و دلجوئي ماد و پارس كه در طرفين پايتخت شان قرار داشتند، نام خود را «مهرداد» مي گذاشتند تا با اين گرايش به ميترائيزم كه آن روز در معابد جاماسبي نفوذ كرده بود، نوعي همخواني داشته باشند.

اصلاحات زردشت در همان زمان اشكانيان، پارس را فرا گرفت؛ مردم جنوب بيش از اشكانيان خراساني الاصل زردشتي شدند و امتياز دهي اشكانيان به ضرر خودشان تمام گشت؛ اردشير ساساني از پارس قيام كرد و اشكانيان را با شعار «اشكانيان دين زردشت را تباه كرده اند» بر آنان چيره گشت و در طول تاريخ هر آوانس دهنده به وسيلة همان آوانس ها كه داده، شكست خورده است. اما دين اصلاح شدۀ زردشت وقتي به ماد و پارس رسيد كه به جاي خورشيد پرستي به آتش پرستي آلوده شده بود.

اين بود گزارش مختصري از بازي هاي ابليس با جامعه ايراني.



[1] رجوع كنيد: پيرنيا (مشير الدوله) تاريخ ايران باستان بخش هخامنشيان

[2] در مبحث «انسان شناسي» گذشت و در كتاب «تبيين جهان و انسان» و نيز «انسان و چيستي زيبائي» به طور نسبتاً‌مشروح بحث شده است

[3] كيا، والي و استاندار- پادشاه دولت مركزي را «شاهنشاه» و شاهان دولت هاي تابعه را شاه يا كيا مي گفتند

[4] تاريخ ايران باستان، بخش هخامنشيان

[5] بحار، ج97 ص65

[6] پسران آدم با خواهران شان ازدواج نکرده اند. در این باره رجوع کنید «تبیین جهان و انسان» بخش انسان شناسی

[7] حرف «س» در اين نام از افزوده هاي يونانيان است كه حرف «ش» و «س» را به پايان هر اسم مي افزودند. اصل آن «سميرام» است و ظاهراً نام شهر سميرم رابطه ای با آن دارد