شنبه ۴ آذر ۱۳۹۶

صفحه اول >> کتاب ها => کابالا



جلسه بیست و نهم

شيطان مجسم نشسته بر تخت سليمان

چرائي و چگونگي «باد» در اختيار سليمان

همه گير شدن و رسوب كاباليسم در ميان يهود

شواليه هاي معبد

گفته شد اين اولين بار بود كه ابليس يكي از شياطين را مجسم كرده و عملاً بر سرير حكومت بنشانید. سنت ابليس اين است كه هميشه خواسته هايش را به دست انسان ها انجام دهد و برنامه هايش را به وسيله انسان ها پياده كند و براي اين سنتش دو رويّه دارد:

1- براي اهدافي كه درباره افراد انسان دارد، معمولاً از وسوسة قلبي استفاده مي كند و خيلي كمتر و در موارد بس نادر مجسم و مشهود ظاهر مي شود.

2- براي اهدافي كه دربارة‌ جامعه به عنوان جامعه در نظر دارد، تنها با گروه معينی كه در ماهيت جامعه موثّر هستند، تماس مي گيرد. در اين رويّه علاوه بر وسوسة قلبي آنان، در


موارد لزوم با سران آن گروه به طور مجسم و مشهود، به شور و مشورت مي نشيند و براي شان برنامه ريزي مي كند.

ابلیس دربارة‌ جامعه بني اسرائيل در زمان داود نتوانست به اهداف خود برسد. خداوند چيزي به داود داده بود كه زمينة عوامفريبي را از ابليس سلب كرده بود؛ وقتي كه زبور
مي خواند كوه با او همصدا مي شد و مرغان جمع شده با او هم آواز مي شدند:

«وَ لَقَدْ آتَيْنا داوُدَ مِنَّا فَضْلاً يا جِبالُ أَوِّبي‏ مَعَهُ وَ الطَّيْرَ وَ أَلَنَّا لَهُ الْحَديد»[1]: و به تحقيق داديم به داود از نزد خودمان يك موهبت استثنائي؛ اي كوه ها با او همصدا شويد و نيز مرغان. و نيز نرم كرديم براي او آهن را.

يك موهبت استثنائي به اين پيامبر غير اولوالعزم داده شده كه به پيامبران اولوالعزم داده نشده، و اين موجب شده بود كه زمينة عوامفريبي از دست ابليس و افراد كاباليست گرفته شود. و تجربيات پيشين از سامري، قارون، بلعم باعور، نيز بر بصيرت مردم افزوده بود.

«وَ سَخَّرْنا مَعَ داوُدَ الْجِبالَ يُسَبِّحْنَ وَ الطَّيْرَ وَ كُنَّا فاعِلين»[2]: و مسخّر كرديم بر داود كوه ها را كه تسبيح مي كردند و مرغان را و بوديم كنندة اين كار.

جملة «وَ كُنَّا فاعِلين» نشان از مظلوميت قرآن است؛ هميشه عده اي بوده اند كه توان پذيرش اينگونه معجزات را نداشته اند، و باصطلاح اينگونه امور را «متافيزيكي» ناميده و انكار مي كردند. حتي برخي از دين داران در صدد تاويل مي آمدند كه قرآن با اين جمله
مي گويد: باور كنيد كه ما اين كار را انجام داده ايم و در صدد تاويل نباشيد.

اما امروز كه پرده از راز كابالا افتاده مي بينيم كه كاباليست ها متافيزيكي تر از ماها بوده اند تنها عده اي سبك مغز را به عنوان دانشمند، مغرور كرده و به جنگ اديان بسيج كرده بوده اند تا همة مصاديق غيب حتي وجود خود ابليس را نيز انكار كنند زيرا هدف ابليس از اين طريق حاصل مي گشت. چه بازي هائي كه با دانش و دانشمند، علم و انديشه نكردند!؟! در حالي كه هميشه كاهنان مرتبط با ابليس در دربار قدرت هاي كاباليست بوده اند حتي در كاخ سفيد آمريكا در همين امروز، و گاهي نيز با ابلیس جلسة رسمي مشورتي تشكيل مي دادند.

ظاهراً خداوند مي خواست يك نمونه اي از نظام اجتماعي ولايتي گرچه به طور موقت، نشان دهد. از زمينة فعاليت و سلطة ابليس بر بشر كاسته بود آن هم فقط در يك كشور كوچك.

ابليس پاي از گليم خود بيرون نهاد: در آن گفتگو ميان خداوند و ابليس، مقرر شد كه خداوند به او مهلت دهد و او به اغواي اولاد آدم بپردازد نه این که عملاً بر مردم حكومت كند.

داود از دنیا رفت و پسر سيزده ساله اش به جاي او نشست. ابليس اميدوار گشته بود اما سليمان در اولين سخنرانيش دوباره او را مايوس كرد: «وَ وَرِثَ سُلَيْمانُ داوُدَ وَ قالَ يا أَيُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّيْرِ وَ أُوتينا مِنْ كُلِّ شَيْ‏ءٍ إِنَّ هذا لَهُوَ الْفَضْلُ الْمُبين»[3]: سليمان جانشين داود شد و گفت: اي مردم به ما آموختند زبان مرغان را و داده شده به ما از هر چيز البته اين نعمت استثنائي است آشكارا.

اما هم نوائي مرغان و هم آوازي كوه با سليمان نبود و اين يك اميدواري براي ابليس بود؛ سليمان از اين دو پشتوانه، محروم بود. ابلیس که چنین ديد از فرصت استفاده كرد با گستاخي تمام پاي از گليم خود بيرون نهاد و يك شيطان را به قيافه سليمان در آورد و در غياب سليمان كه به بيرون از شهر رفته بود به جاي او بر اريكة حكومت نشانيد. سليمان(ع) آوارة كوه و بيابان شد، به سجده افتاده و گفت: خدايا اگر قرار آفرينش بر اين است كه انسان بر شياطين حكومت نكند، اين قرار هم هست كه شيطان به طور مجسّم و عملاً بر انسان حكومت نكند. خدا خودت مي بيني كه ابليس از اين قرار آفرينشي پاي فراتر نهاده و آن را درهم شكسته است. خدايا به من حكومت و قدرتي عطا كن كه استثناءً خارج از قرار اول باشد و من بتوانم بر شياطين مسلط باشم:

«قالَ رَبِّ اغْفِرْ لي‏ وَ هَبْ لي‏ مُلْكاً لا يَنْبَغي‏ لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدي إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهَّاب»[4]: پروردگارا بر من ببخش و هبه كن به من حكومتي را كه قرار است به هيچ كس بعد از من ندهي، و توئي بسيار توانا بر هر هبه اي.

دعايش مستجاب شد، نه فقط به خاطر اين كه او يك پيامبر و مستجاب الدعوه بود، بل خود ابليس (نيز با گستاخي كه كرده بود) زمينه را بر استجابت دعاي او فراهم كرده بود.

«فَسَخَّرْنا لَهُ الرِّيحَ تَجْري بِأَمْرِهِ رُخاءً حَيْثُ أَصاب»[5]: مسخر كرديم بر سليمان باد را كه به امر او مي وزيد و به نرمي با هر چيز برخورد مي كرد.

اين موهبت (كه شرحش خواهد آمد) به جاي هم آوازي كوه و مرغان، به او داده شد.

«وَ الشَّياطينَ كُلَّ بَنَّاءٍ وَ غَوَّاصٍ- وَ آخَرينَ مُقَرَّنينَ فِي الْأَصْفاد»[6]: و مسخر كرديم بر او شيطان ها را هر بنّا و غواص (كه لازم داشت)- و نيز شياطين ديگر كه در بندهاي اسارت او بودند.

لغت: صفد: بند زنجيري- گاهي به بندهاي غير مادي نيز اطلاق می شود. مثلاً احسان را صفد گفته اند. در اين جا با توجه به «سخّرنا» مراد بند اسارت زنجيري نيست.

اينك سليمان(ع) به حكومت برگشته و شياطين را به خدمت گرفته است.

افسانه: پيش از ادامۀ بحث لازم است كمي درباره اين باد كه در اختيار سليمان(ع) گذاشته شده بود، درنگ كنيم: در آيۀ پيش ديديم كه يك باد نرم بوده نه شديد. اكنون آيه ديگر: «وَ لِسُلَيْمانَ الرِّيحَ عاصِفَةً تَجْري بِأَمْرِهِ إِلى‏ الْأَرْضِ الَّتي‏ بارَكْنا فيها وَ كُنَّا بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عالِمين»[7]: و در اختيار سليمان گذاشتيم باد وزنده را كه با فرمان او بر سرزميني كه بركتش داديم مي وزيد و بوديم بر هر چيز عالم.

ابليس ديد كه جاي هم آوازي كوه و مرغان، چيز ديگري به سليمان داده شده كه از آن مهمتر است زيرا كارائي موثر و مهم در زندگي مردم دارد، و راه آن اميد كه داشت نيز بسته شد.

آية پيش نصّ بود در اين كه آن باد يك باد نرم بود. و اين آيه محدودة وزش آن را تعيين مي كند و مي بينيد اين آيه به طور نص مي گويد «تَجْري بِأَمْرِهِ إِلى‏ الْأَرْضِ الَّتي‏ بارَكْنا فيها». يعني اين باد به امر سليمان فقط در سرزمين «ارض مبارك» كه به اجماع همگان مراد از آن فلسطين است، مي وزيد. نه خارج از آن.

اما آن همه افسانه ساختند؛ سليمان خود و حرمسرا و لشكريانش را بر باد سوار مي كرد و همة جهان را مي گشت(!) يهوديان كاباليست كه در دورة خليفه اول، دوم و سوم تفسير قرآن را منحصراً در اختيار داشتند اين همه افسانه ها را وارد تفسير قرآن كردند كه باز بايد با تاسف گفت به برخي از متون حديثي ما نيز نفوذ كرده است.

زماني آگاهان مي گفتند و هنوز هم مي گويند كه افرادي اسرائيليات را وارد تفسير قرآن كرده اند. اما بايد گفت ماجرا فراتر از اسرائيليات است افسانه هائي را وارد تفسير قرآن كرده اند كه نه در متني از متون اسرائيليات پيدا مي شود و نه در فرهنگ يهوديان. بلائي بر سر تفسير قرآن آورده اند كه در آئين هاي تحريف شده نيز وجود ندارد، بل در خورجين هيچ افسانه سرائي يافت نمي شود.

باد و تب نوبه: نوبه نام قديم سودان است كه در گذشته هاي دور گاهي به همة شمال آفريقا اطلاق مي شد، سالانه در موسمي از سال جريان هوا تب نوبه و حتي طاعون را از سودان به صحراي سينا و فلسطين و نيز سرزمين عرب، مي آورد و موجب آفات و تلفات بسياري مي گشت كه در زمان داود(ع) كشتار عمومي به راه انداخته بود[8] و پيش از آن هم همه ساله رخ مي داده. ظاهراً مي توان گفت از خصوصيات فلسطين و صحراي سينا شده بود. خداوند باد ديگري در اختيار سليمان گذاشت كه از مديترانه در خلاف جهت باد نوبه
مي وزيد و از آن بلاي موسمي همه ساله جلوگيري مي كرد.

بعد ها در ميان برخي جوامع به تبي كه به طور متناوب عارض كسي مي شد، تب نوبه گفتند كه متخذ از «نوبت» است و ربطي به تب نوبه ندارد. اين باد خيلي شديد نبوده قرآن سرعت وزش آن را تعيين كرده است: «غُدُوُّها شَهْرٌ وَ رَواحُها شَهْر»[9] تا صبح مسير يك ماه و تا شب مسير يك ماه را طي مي كرد.

اينك مسير يك ماه را محاسبه كنيم: كاروان ها در يك شبانه روز يك «منزل» را طي مي كردند؛ هر منزل معادل چهار فرسخ بوده و هست كه قصر نماز و افطار صوم را امروز نيز با آن محاسبه مي كنيم. و هر چهار فرسخ تقریباً معادل22 كيلومتر است. و باد مذكور در يك شبانه روز مسير دو ماهه كاروان را مي رفته است:

مسير كاروان در يك ماه- كيلومتر      660=30×22

مسير كاروان در دو ماه- كيلومتر    1320=2×660

كيلومتر در ساعت،   55=24÷1320

اما ببينيد با وجود اين دو نصّ دقيق قرآن، چه افسانه هائي دربارة‌ اين باد ساخته اند.

مطابق احاديث ما، جريان هوا يك كار ديگر نيز براي سليمان انجام مي داد؛ گاهي خبرهاي لازم را به او مي رسانيد. آيا با ابزارهاي راديوئي مثل آن چه امروز هست يا به طور طبيعي؟-؟ براي ما معلوم نيست. مهم اين است كه آن باد را با اين جريان هوا اشتباه نكنيم كه هر دو در حديث ها «ريح» ناميده شده اند.

همه گير شدن و رسوب كاباليسم در ميان يهوديان: جذر و مدّ دو جريان آئين موسي(ع) و كاباليسم، از روز مبعث موسي تا به امروز به شش دوره تقسيم مي شود:

1- دوره اصطكاك: اين دوره از آغاز بعثت موسي(ع) تا وفات آن پيامبر است؛ در اين دوره كاباليسم به طور ظاهراً متناوب و باطناً به صورت يك جريان مداوم، هرازگاهي تلنگرهاي شديد و بنيانكن بر جامعه موسي وارد مي كند: سامري، بلعم باعور، قارون سه شخصيت كاباليست هستند كه هر كدام حادثة بزرگي آفريده و اضطراب اساسي بر جامعه وارد كردند.

تلنگرهاي جامعه شكن و اضطراباتي ريشه برانداز كه همگي در ظاهر شكست خوردند. اما مي بينيم كه هر سه به طور خزنده جريان داشته اند و هر سه در دوره ششم (كه بحثش خواهد آمد) كاملاً بر جامعه مسلط شدند و محتواي اصول و فروع آئين يهود را تشكيل دادند و تنها نام و عنوان دين يهود باقي ماند.

برنامه بت پرستي سامري در دوره ششم (پس از سليمان) رسماً پذيرفته شد و هر كدام از دو دولت يهودي مجسمه گاو طلائي سامري را در معبدشان قرار دادند.

زر پرستي قاروني و باور عقلي و روانی به «اصالت مال»، خصلت اصلي و بينش اساسي يهوديان گشت، تا امروز.

حضور علم و عالم، دانش و دانشمند در خدمت قدرت كابالي (يعني همان نقشي كه بلعم باعور داشت)، علاوه بر قدرت هاي درون يهودي، در دورة ششم در خدمت قدرت هاي كابالي برون يهودي، تا جائي كار كردند كه بايد دانشمندان يهودي را «به وجود آورندة عصر مدرنيته» ناميد.

عقيبا: در آن دورة اول كه زمان خود حضرت موسي است يك ماجراي دين برانداز ديگر رخ داده كه نام رهبر آن چندان به زبان ها و قلم ها نيامده، اين جريان عبارت است از «محسوس خواهي»؛ مردم بني اسرائيل از موسي(ع) خواستند تا خدا را به طور محسوس كه با چشمشان او را مشاهده كنند، به آنان نشان دهد:

«وَ إِذْ قُلْتُمْ يا مُوسى‏ لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْكُمُ الصَّاعِقَةُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُون»[10]: و آن گاه كه گفتيد: اي موسي به تو ايمان نمي آوريم مگر اين كه خدا را مشاهده كنيم آشكارا. پس صائقه گرفت شما را در حالي كه مي نگريستيد.

از جهتي اين ماجرا با ماجراي سامري و گوساله اش، ارتباط دارد. يعني پس از حادثه بزرگ گوساله گفته اند: خيلي خوب ما از بت و بت پرستي صرفنظر كرديم، اكنون از شما مي خواهيم كه خدا را به ما نشان بدهی تا ما نيز مانند جامعه هاي ديگر خداي مان را مشاهده كنيم.

ليكن اين فتنة جديد نمي توانست كار سامري باشد زيرا موسي او را محكوم به (لامساس) كرده بود؛ يعني با هيچكس تماس نگيرد. گرچه سران كاباليست در هميشۀ تاريخ توانسته اند از گوشۀ انزوا نيز به تحريكات خودشان ادامه دهند.

به نظر مي رسد آن چه در حديث ها خوانديم كه ابليس افرادي را در كنار موسي كاشته بود به اسامي: سامري، عقيبا، قارون، بلعم باعور، شايد رهبري اين فتنه با عقيبا بوده است كه مثلاً فردي متفلسف بوده و اين انديشه فلسفي گونه را به ذهن و زبان مردم بني اسرائيل انداخته است. مي بينيم موسي(ع) با علم كامل بر بطلان خواستۀ قوم، و نادرستي آن، با اين خواستۀ نا مشروع و غير ممكن كه بدتر و غلط تر از گوساله پرستي بود، با تحمّل و مماشات رفتار مي كند، نه مانند ماجراي سامري که با خشم و غضب بر خورد كرد و نه مانند ماجراي قارون اقدام مي كند. بل گروه هفتاد نفري از ميان شان به عنوان نمايندگان بني اسرائيل با خود به بالاي كوه مي برد و خواسته شان را به خداوند عرضه مي كند. ظاهراً در اين مورد غير از اين چاره اي نداشته است زيرا اين بار ابليس با نرم ترين جنگ نرم با موسي به مبارزه برخاسته بود.

دورة دوم: فقر، جهل مي آورد. و بر عكس. يعني جهل نيز فقر مي آورد. مردمي كه نسل هاي متمادي در طول400 سال، بردگي را تحمل كرده اند و چشمشان به دست مصريان بود تا چيزي به اينان بدهند، اينك آزاد و مستقل شده اند، هر روز گرفتار افكار نمايندگان ابليس شده و فتنه بر پا مي كنند. و اصلاح چنين جامعه اي دشوار است- بل محال است- تا زماني كه نسل حاضر از بين برود و نسل جديد در دورة آزادي و استقلال به وجود آيد. و اين يك اصل است كه هر انقلاب اجتماعي اعم از انقلاب الهي و انقلاب غير الهي، با آن مواجه است.

نسل حاضر به رهبري يك پيامبر اولوالعزم، اصلاح نگشت. اما نسل دوم به رهبري يوشع بن نون، به موفقيت هاي بزرگي رسيد و يك قدرت ولائي پديد آورد و جامعه بني اسرائيل به محور حاكميت ولائي قرار گرفت كه ابليس و كاباليسم در اين دوره دربارة بني اسرائيل به شدت وامانده شده بودند.

دورۀ سوم: بالاخره جريان كاباليسم توانست قدرت ولائي را از بين ببرد و بني اسرائيل به صورت دوازده قبيله با نظام طوايفي اداره مي شد اما هر روز مورد هجوم هكسوس ها از شرق و مصريان از غرب، و ديگر قبايل قرار داشت. در اين دوره ابليس مي خواست اساساً قومي به نام بني اسرائيل را از صفحه روزگار بر دارد كه باز خدا توسط پيامبري به نام «سموئيل» به دادشان رسيد و دولت مركزي از نو تأسیس شد. به اين دلیل است كه در قرآن دربارة‌ بني اسرائيل عبارت «فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعالَمين»[11] آمده، يعني لطف ها و عنايت هائي كه خداوند به بني اسرائيل كرده بر هيچكدام از مردمان ديگر نكرده است: نجات از بردگي، شكافتن دريا، هدايت و حمايت شان به وسيله پيامبران متعدد، تقويت داود(ع) با معجزات و هم آوائي كوه و مرغان، مسلط كردن سليمان(ع) بر باد و شياطين و...

دورۀ چهارم: عصر طالوت (شائول)، داود و سليمان، كه باز قدرت ولائي با عنايات و تفضلات ويژه خداوند تشكيل يافت، كه به طور اختصار بحث شد.

دورۀ پنجم: از وفات سليمان تا پايان دورة اسارت در بين النهرين: اين بار با حملة بخت النصر (بنو آكد نصر) باز به صورت يك جامعه برده در آمدند و اين بار حتي سه چهار نفر از پيامبران شان مانند دانيال، حبقوق و ارميا نيز در اسارت به سر مي بردند و ابليس به مراد خود رسيده بود و آنان را در زير يوغ قدرت كاباليست بابل قرار داده بود.

دورة ششم: از حلمة كورو (كوروش)‌ پادشاه ايران به بابل، تا امروز؛ در اين زمان شرايط جهاني عوض شده بود. جامعه ها به جامعه هاي خاورميانه محدود نبود، جامعه هائي در هند، قفقاز، شمال قفقاز (روسيه)، اروپا و... پيدايش يافته و هر كدام تمدني را به راه انداخته بودند. ثقل قدرت كاباليسم چرخيده و دور زده بود؛ از سومر به آكد، از آكد به مصر و آشور، مجدداً از مصر به آكد برگشته بود كه قدرت جوان ديگر پديد مي آيد و بابل را در هم مي كوبد و بني اسرائيل رها شده و در همة جوامع آن روز پراكنده مي شوند به ويژه در جامعه ايران، به طوري كه دو پيامبر نامدارشان (دانيال و حبقوق) در ايران زندگي و وفات مي كنند. پس از آن، نبوت در ميان مردمان پراكندۀ بني اسرائيل، قطع مي شود ليكن باز خداوند عنايت كرده و در ميان آن گروه كه به بيت المقدس برگشته بودند پيامبرانی مانند زكريا براي شان مبعوث كرده است كه آن زمان نيز با پايان عمر زميني عيسي(ع) پايان
مي يابد. كه خواهيم ديد از روز وفات سليمان تا به امروز مردم يهود ظاهراً يهودي و پيرو دين موسي اما دقيقاً باورها و عقايدي دارند كه نه در اصول و نه در فروع ربطي به موسي(ع) ندارد، در خدمت كاباليسم هستند و اولين و بهترين خدمات را به ابليس و كابالا كرده اند؛ اين همه «ايسم» ها را آنان به وجود آوردند و تمدن بشري را در بستر ابليسي و كاباليستي جاري كردند و نگذاشتند در بستر انساني جاري شود.

شواليه هاي معبد: اين روزها در اينترنت؛ در سايت ها و مقاله ها، به طور متعدد و مكرر، سخن از كتاب هائي آمده كه شواليه ها در جنگ هاي صليبي از معبد سليمان به دست آورده اند و كاباليسم با استفاده از آن كتاب ها، تقويت و حيات مجدد يافته است.

مطابق آن چه در احاديث اهل بيت(ع) آمده، بايد گفت: اين موضوع فقط يك بخش از دو بخش برنامة ابليس بوده است؛ بخش ديگر آن كتاب هائي بوده كه ابليس در كاخ سليمان در زير تخت او پنهان كرده بود. بنابراين؛ كتاب هائي در كاخ سليمان پنهان شده بوده اند و كتاب هائي در معبد سليمان.

كتاب هاي پنهان شده در كاخ: به يك حديث از امام باقر(ع) توجه كنيد:

«قال:... فَلَمَّا هَلَكَ سُلَيْمَانُ وَضَعَ إِبْلِيسُ السِّحْرَ وَ كَتَبَهُ فِي كِتَابٍ ثُمَّ طَوَاهُ وَ كَتَبَ عَلَى ظَهْرِهِ هَذَا مَا وَضَعَ آصَفُ بْنُ بَرْخِيَا لِلْمَلِكِ سُلَيْمَانَ بْنِ دَاوُدَ مِنْ ذَخَائِرِ كُنُوزِ الْعِلْمِ مَنْ أَرَادَ كَذَا وَ كَذَا فَلْيَفْعَلْ كَذَا وَ كَذَا ثُمَّ دَفَنَهُ تَحْتَ السَّرِيرِ ثُمَّ اسْتَشَارَهُ لَهُم»: وقتي كه سليمان وفات كرد، ابليس سحر را تدوين كرد و آن را در طوماري نوشت، سپس آن را لوله كرده و بر پشت آن چنين نوشت: اين است آن چه آصف بن برخيا براي «شاه سليمان» تدوين كرده است كه ذخائري از گنج هاي علم است؛ هر كس چنين و چنان اراده كند، چنين و چنان كند. آن گاه آن طومار را در زير تخت سليمان دفن كرد و آن را براي آنان (پيروان شيطان) به عنوان يك نسخة مشورتي (راهنمائي) قرار داد.

توضيح: 1- اين حديث در تفسير «البرهان» ذيل آيه102 سورة بقره[12] آمده است.

2- در چاپ «آفتاب» كه از نو توسط موسسة اسماعيليان اُفست شده و با تصحيح آقايان موسوي زرندي و تفرشي بازرجاني، طبع شده است كلمة «استشارهُ» با دو حرف «تـ» به صورت «استتارهُ» آمده است. در اين صورت معني جمله چنين مي شود: و آن را براي آنان (پيروان ابليس) پنهان كرد.

در متن بحار (ج60 ص279) به صورت «استثارهُ» آمده اما مصحح محترم بحار در پاورقي به نقل از همين البرهان، پس از حرف «تـ»، حرف «ثـ» و به صورت «استثارهُ» آورده است. ظاهراً نسخۀ دیگری از البرهان در دسترس ايشان بوده است.

اگر لفظ «استثاره» پذيرفته شود معني چنين مي شود: سپس آن را براي آنان ظاهر و باز كرد[13]. ادامة حديث نيز همين معني را تاييد مي كند: «فَقَرَأَهُ فَقَالَ الْكَافِرُونَ مَا كَانَ سُلَيْمَانُ يَغْلِبُنَا إِلَّا بِهَذَا وَ قَالَ الْمُؤْمِنُونَ بَلْ هُوَ عَبْدُ اللَّهِ وَ نَبِيُّه»: سپس آن را بر آنان خواند. كافران گفتند: سليمان به وسيله همين ها بر ما مسلط مي شد. و مؤمنان گفتند: او بنده و پيامبر خدا بود.

3- اين دو جملة اخير به وضوح نشان مي دهد كه آن چه امروز در تورات دربارة سليمان مشاهده مي كنيم همان گفتار كافران و كاباليست ها است كه شخصيت او را تحريف كرده اند، همان طور كه در مباحث پيشين گذشت.

4- اين حديث علاوه بر اين كه كتاب ها (نوشته ها)ي ديگري را در كنار كتاب هاي معبد معرفي كرده و چگونگي ماهيت كتاب هاي معبد را نيز براي ما معرفي مي كند، ما را به موضوع ديگر نيز رهنمون مي شود كه:

كتاب هاي ابليس و كاباليستي در (باصطلاح) ملك سليمان دو نوع بوده: يكي براي كاباليست هاي همان عصر كه ابليس از زير تخت سليمان در آورده و در اختيار جريان كاباليسم قرار مي دهد. و نوع دوم را در معبد دفن كرده و براي پيروان آيندة خود نگه داشته است.

5- در اين حديث به ماهيت آن نوشته ها كه ابزار سلطه بر ديگران بوده، تصريح شده است.

اين روزها مشخص شده كه آن همه «ايسم» ها كه پايه هاي مدرنيته شدند و به نام علم و انديشه به خورد مردمان جهان داده شدند و خيلي از افراد با ژست دانشمند آن ها را رواج دادند، از همان نوشته هاي ابليس نشأت يافته اند.

و اين كه اكثريت قريب به اتفاق آورندگان «ايسم» ها يهودي بودند تاييد ديگري بر اين واقعيت است.

و بايد سوگمندانه اذعان كرد: گروه ها و افراد فراواني در همه جاي جهان، طوطي وار و ميمون گونه از اين فريب هاي ابليسانه پيروي كردند و افتخار مي كردند كه دانشمند علوم انساني هستند.



[1] آيه10 سوره سبأ

[2] آيه79 سوره انبياء

[3] آيه16 سوره نمل

[4] آيه35 سوره ص

[5] آيه36 سوره ص

[6] آيه37 و38 سوره ص

[7] آيه81 سوره انبياء

[8] بحار، ج14 ص14

[9] آيه12 سوره سبا

[10] آيه55 سورة بقره

[11] آيه47 سوره بقره

[12] آيه اي كه موضوع بحث «جلسۀ16» تحت عنوان «كهانت- هاروت و ماروت» بود كه دربارة يهوديان كاباليست
مي فرمايد: «وَ اتَّبَعُوا ما تَتْلُوا الشَّياطينُ عَلى‏ مُلْكِ سُلَيْمانَ وَ ما كَفَرَ سُلَيْمانُ وَ لكِنَّ الشَّياطينَ كَفَرُوا يُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ وَ ما أُنْزِلَ عَلَى الْمَلَكَيْنِ بِبابِلَ هارُوتَ وَ مارُوتَ وَ ما يُعَلِّمانِ مِنْ أَحَدٍ حَتَّى يَقُولا إِنَّما نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلا تَكْفُرْ فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُما ما يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ وَ ما هُمْ بِضارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ يَتَعَلَّمُونَ ما يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَراهُ ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ وَ لَبِئْسَ ما شَرَوْا بِهِ أَنْفُسَهُمْ لَوْ كانُوا يَعْلَمُون»

در آن مبحث وعده داده شد تكميل بحث در اين جلسة29 بيايد

[13] استثار- از مادة «ثَور»: باز كرد، آشكار كرد