سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۶

صفحه اول >> کتاب ها => کابالا



جلسه بیست و هفتم

شيطان پرستي

شيطان پرستي از ملازمات پايه اي تصوف است

هيچ صوفي اي نمي تواند شيطان را پرستش نكند

در مباحث پيشين ديديم كه بت پرستي مرحلة اوليه تصوف است كه در اثر دو عنصر «محسوس گرائي» و «خيال گرائي» بشرهاي اوليه، پديد شده است. در مرحله دوم به «كثرت بت ها» مي رسد. زيرا هر قومي براي خود يك بت تعيين مي كرد. اين موضوع براي ابليس ايجاد مشكل كرده بود، طوري برنامه ريزي كرد كه منافات ميان بت هاي كثير را از بين ببرد.

منافات: از باب مثال: بعل پرستان تنها بعل را مي پرستيدند كه يغوث، يعوق، سواع، ودّ، معاونين او بودند. مردم بين النهرين عشتر (عشتاروت) را مي پرستيدند كه معاون هاي خود را داشت. اين دو جريان همديگر را نفي مي كردند؛ مردمان سواحل مديترانه عشتر را خدا
نمي دانستند و مردمان بين النهرين ریاست بعل را نمي پذيرفتند.


در مرحله سوم ابليس كوشيد تا با نفوذ دادن خدايان يك قوم به ميان قوم ديگر، همة بت ها را همگاني كند تا اين تنافي و منافات از بين برود. مشاهده مي كنيم كه چندين قرن براي اين برنامه كوشش شده است.

در مرحلة چهارم عنوان همه چيز خدائي از ناحيه ابليس القاء شد. ابليس براي اين برنامه محيط جغرافي طبيعي و انساني هند را مناسبتر يافت (و اين بحث جغرافي طبيعي و جغرافي انساني، نيازمند بحث مشروحي است) ‌و بذر «همه چيز خدائي» را در آن جا كاشت. ويل دورانت سخنگوي بزرگ كاباليسم، اين القاء ابليس را از نو از منابع هندي به مخاطبانش القاء مي كند:

والاترين حقيقت اين است كه خدا در همه موجودات، حاضر است. اين ها شكل هاي گوناگون او هستند. جز اين ديگر خدائي نيست كه بجوئيمش...[1].

و نيز در ستايش «همه خدائي» مي گويد: از2900 قبل از ميلاد، شايد هم كمتر از اين تاريخ گرفته تا زمان گاندي و رامان و تاگور، ايمان هائي در آن (هند) بوده و هست كه از مراحل بت پرستي خام و ابتدائي تا لطيفترين و معنوي ترين «همه خدائي» را شامل مي شود.

بلي در نظر دورانت «همه خدائي» معنوي ترين است!! او كه پيامبران را مدعي محض
مي داند كه به دروغ ادعاي نبوت كرده اند، وقتي كه به كنفوسيوس مي رسد به او آفرين گفته مي ستايد كه مي توانست ادعاي پيامبري كند اما صداقتش اين اجازه را به او نداد. يعني صداقتي كه انبياء از آن بي بهره بوده اند.

دورانت كه شيرين بياني و زيبا گوئي و شيوا نويسي و ديگر هنرهاي ابليس از آن جمله «القاء به ناخود آگاه مخاطب» را يكجا به ارث برده است، دربارة «همه خدائي» اين چنين به وجد مي آيد و آن را در ذهن مخاطب، به عنوان لطيفترين و معنوي ترين پرستش، مي كارد.

در مرحله چهارم باز ابليس دچار مشكل شد. زيرا افكار و انديشه ها مي گفتند: يا خدائي هست و يا نيست. اين «همه چيز خدائي» هيچ فرقي با اين كه- نعوذ بالله- «خدا نيست» ندارد، پس يكباره خودمان را راحت كنيم و چيزي به نام خدا را از ذهنمان خارج كنيم.

از جانب ديگر فطرت انساني انسان، دست از باور به خدا و خدا خواهي، بر نمي داشت و بر نمي دارد. و در اين زمان اسلام آمد بت پرستي به صورت «تك بت پرستي»، «پرستش بت هاي كثير» و نیز «همه چيز پرستي» را ابطال كرد به خدائي معتقد شد كه غير از همه چيز است و پديد آورنده كائنات و خالق همه چيز است. «كَانَ وَ لَمْ يَكُنْ معه شَيْ‏ء»: او بود و چيزي با او نبود، او اولين پديده كائنات را با «كن فيكون» ايجاد كرد.

ابليس مشاهده مي كرد كه همة ‌بافته هايش پنبه مي گردد. از نو برنامه ريزي نو كرد:

مرحلة پنجم:‌ ابليس تصوف از نوع ديگر را به راه انداخت كه حسن بصري بزرگ پرچمدار آن بود؛ جريان حسن بصري توانست زمينة تصوف را در ميان امت مسلمان، از نو باز كند و بيش از اين پيشرفتي نداشت.

مرحلة ششم: ابليس توسط عده اي از ايرانيان كه دين، استقلال و فرهنگ شان را از دست رفته مي ديدند، تصوف بودائي را وارد جامعة مسلمانان كرد. زبان فارسي زبان رسمي و انحصاري تصوف گشت و هيچ صوفي اي حتي در ممالك عربي يافت نمي شد مگر اين كه
مي بايست زبان فارسي را كاملاً بداند. در اين مرحله تنها «همه كس خدائي» جاي افتاد نه همه چيز خدائي. و با شعارهائي از قبيل «انسان خليفة الله» است، «انسان به صورت و شكل خدا است» و خرافه هاي تخيلي از اين قبيل،‌توجيه مي گشت[2].

مرحلة هفتم: در اين مرحله چيزي به نام «تفكيك» مطرح گشت: تفكيك «وجود» از «تعيّنات». يعني از ويژگي هاي هر چيز صرفنظر كنيد آن گاه كه به «محض وجود» توجه كنيد خواهيد ديد كه وجود هر چيز عين وجود خدا است. اما باز ذهن ها و انديشه ها چنين خيالي را نمي پذيرفت: اساساً «وجود محض» يعني چه؟ غير از يك مفهوم ذهني و خيالي محض، چيزي نبود.

مرحله هشتم: محي الدين عربي آمد و گفت: همه چيز در همان حال شان و بدون تفكيك، عين خدا هستند و اصطلاح «وحدت موجود» يعني همان «همه خدائي» هندي را در ميان مسلمانان، كاشت. با اين تفاوت كه براي پاسخ به حس كنجكاوي فطرت انسان، تصوف خود را با طرح ابليسي «وحدت در عين كثرت و كثرت در عين وحدت» توجيه كرد. و رسماً و علناً اعلام كرد كه «تناقض» هيچ اشكالي ندارد. ببينيد اين كاباليست[3] جاسوس، جاده صافكن جنگ هاي اندلس، جنگ هاي صليبي و حملة مغول، چگونه مردم مسلمان را دچار حماقت كرد. بطلان تناقض اصل و پايه انديشه هر انديشمند است اگر انسان تناقض را باطل نداند عقل و جنون هيچ فرقي برايش نخواهد داشت؛ وحدت در عين كثرت، كثرت در عين وحدت، بارزترين و فرازترين مصداق تناقض است[4].

مرحلة نهم: تصوف كاباليسم بخشی از امت آخرين پيامبر(ص) را نيز به بت پرستي (همه خدائي) كه هنديان در قرن هاي پيشين به آن رسيده بودند مبتلا کرد. تصوف همه خدائي، ذهن همة مسلمانان را آلوده كرد و عنوان «عرفان» را به خود گرفت.

مرحلة دهم: در اين بين شيعيان از اين آفت دين برانداز كاباليسم در امان مانده بودند كه سيد حيدر آملي در قرن هفتم هوس رياست بر اسماعيليان البرز مركزي را كرد و به تصوف گرائيد. او اولين روحاني شيعه است كه موفق شد هم صوفي شود و هم از دايرة تشيع طرد نگردد و در ديوار دافعة شيعه رخنه حاصل شد و راه براي نفوذ كاباليسم به ميان شيعه باز شد. اما خصوصيت انديشه شيعي و مباني اصيلش، مجال چنداني به توسعة تصوف نمي داد و كاباليسم در اين بخش از امت اسلامي با بن بست رو به رو بود، همه جاي كرة زمين و مردمانش را فتح كرده بود ليكن در برابر دژ مستحكم انديشه شيعي عاجزانه تقلّي مي كرد كه:

مرحلة يازدهم: در زمان شاه عباس صفوي پاي انگليسي ها و پرتقالي ها و اسپانيائي ها (اسپانيائي ها هموطنان محي الدين كاباليست جاسوس) به ايران يعني مركز تشيع باز شد. ملاصدراي سنّي زادة اشراف زاده، به دژ تشيع نفوذ كرد و خود را مأمور دانست كه كاباليسم محي الدين را در ميان شيعيان رواج دهد و داد. او ميان كاباليسم ارسطوئي- كه شرحش خواهد آمد- و كاباليسم محي الدين دقيقاً قيچي جديد اما مطابق همان قيچي ابليسي كه در مبحث گذشته به شرح رفت، ساخت و تشيع را ميان دو تيغه قرار داد.

ملاصدرا با فراغ بال كامل به كار خود پرداخت نه تبعيد شده و نه محدوديتي برايش آمده، او براي ادارة املاك ارثي به جاي مانده از پدر زنش به ناحيه كهك قم آمده بود. اين مسلّم تاريخي را تحريف مي كنند و چه مديحه سرائي كه از اين كاباليست نمي كنند و او را به مقام «ولي الله»ي مي ستايند. در حالي كه هيچ كفري نمانده مگر ملاصدرا به آن معتقد شده حتي همجنس گرائي كاباليستي.

مرحله دوازدهم: پس از پيروزي انقلاب اسلامی، كاباليست ها مي كوشيدند تا سخني از زبان امام خميني(ره) دربارة اِخبار از غيب و امثال آن در بياورند تا آرزوي شان را يكسره برآورده كنند. اما اين مرد آگاه در جواب شان مي گفت: «من به اين چيزها كور باطنم»[5]. ببينيد با چه تعبيري از آنان تبرئه مي جويد، دربارة‌خودش عبارت «كور باطن» را به كار
مي برد تا آنان را كاملاً مأيوس كند.

كاباليست ها در اين كوشش به هدف نرسيدند. اما پس از رحلت اين مرد بزرگ، طوفاني از تصوف در حوزه و دانشگاه به راه انداختند. اما در اثر مقاومت علمي و استدلالي كه برخي از دوستان نيز كمك كردند، شكست خوردند. امروز نويسندگان محقق بسيارند كه به مقابله با توطئه هاي كاباليسم برخاسته اند. كاباليسم در همه جا مرده است مي خواست در ايران انقلابي شيعي، لانه كند كه نتوانست. گرچه برخي از دانشگاهيان و برخي از حوزويان، هنوز نمي خواهند دست از آن بردارند زيرا گمان مي كنند كه اگر توبه كنند شخصيت شان و احترام شان از بين مي رود و لجوجانه آب در هاون مي كوبند.

هيچ صوفي اي نيست مگر اين كه شيطان پرست است: بديهي است يكي از «همه چيز» شيطان است چگونه ممكن است كسي «همه چيز پرست» باشد و شيطان را نپرستد. محي الدين شيطان را مظهر خدا مي داند. كه در دو مجلد «محي الدين در آئينة فصوص» شرح داده ام. و برای نمونه دربارة ديگر سران بزرگ صوفيان، از مقاله دانشمند عزيز جناب آقاي سيد محمود هاشمي- نشريه مكتب وحي شماره8 ص136، 137-  براي تان مي آورم و جاي دوري
نمي روم:

جمعی از بزرگان تصوّف برای ابلیس، مقام والا و برجسته ای قائل شده و از وی به عنوان پاک باز ترین عاشق که سجده بر غیر معشوق را روا ندانست، پاسبان درگاه حضرت حق، سرور مهجوران[6]، یگانه وجود، شحنۀ مملکت ملکوت که صدوبیست و چهار هزار نبی زخم او خورده اند، اسیر مشیت ابتلا[7] و بزرگ موحّد در توحید تنزیه[8]، مجروح فراق[9]، مظهر غیرت[10] و عاشقی صادق که محک محبّت را پذیرفت و محظوریّت بین طلب و اراده را به جان خرید[11]، یاد کرده اند.

حسن بصری گوید: «لَوْ أَظهَرَ نوُرَهُ لِلْخَلْقِ لَعَبِدَ إِلَهاً».

یعنی: اگر ابلیس نور خود را به خلق ظاهر کند، به خدایی پرستیده می شود. منصور حَلاّج نیز می گوید: «در آسمان عابد و یکتاپرستی چون ابلیس وجود ندارد»[12].

سنایی غزنوی گوید: «ابلیس می دانست که باید با امر الاهی مخالفت کند؛ زیرا در لوح چنین خوانده بود و از قبل با خدای یکتا چنین قرار گذاشته بود»[13].

«نقل است که نوری با یکی نشسته بود و هر دو زار می گریستند؛ چون آن کس برفت، نوری رو به یاران کرد و گفت: دانستید آن شخص که بود؟! گفتند: نه، گفت: ابلیس بود؛ حکایت خدمات خود می کرد و افسانه روزگار خود می گفت و از درد فراق می نالید و چنان که دیدید می گریست و من نیز می گریستم»[14].

شیخ احمد غزالی، ابلیس را «سیّد الموحّدین» (= سرور یکتا پرستان) می نامیده و در مورد او می گفته است: «مَنْ لَم یَتَعَلَّمِ التّوْحیدَ مِنْ إبلیس فهُوَ زِنْدیق».

یعنی: کسی که علم توحید را از شیطان نیاموخت، زندیق و ملحد است[15].

مولوی نیز سجده نکردن شیطان را بر آدم، از روی عشق بسیارش به خدا دانسته، در این باره سروده است:

ترک سجده از حسد گیرم که بود

 

آن حسد از عشق خیزد نِی جحود

هر حسد از دوستی خیزد یقین

 

کِی شود با دوست غیری همنشین[16]

و ابوالعباس قصّاب که عطّار او را «مقبول الله»، «کامل معرفت» و «عامل مملکت»
می نامد، می گوید: «ابلیس کشته خداوند است، جوانمردی نبود کشته خداوند خویش را سنگ انداختن! اگر در قیامت حساب در دست من کند بیند که چه کنم: همه را در پیش کنم و ابلیس را مقام ساز»[17].

و منصور حَلاّج گفت: «ما صحَّت الفتوۀ الا لأحمد و ابلیس».

یعنی: جوانمردی دو کس را مسلَّم بُوَد: احمد[حضرت محمد(ص)] و ابلیس را. جوانمرد و مرد رسیده، این دو آمدند؛ دیگران خود جز اطفال راه نیامدند!!

و عین القُضات گوید: «آن عاشق دیوانه که تو او را ابلیس خوانی در دنیا، خود ندانی که در عالم الاهی او را به چه نام خوانند!»[18].

مگر ممكن است ملاصدرا يا هر كسي كه امروز خود را «عارف» مي داند همه چيز را خدا بداند، شيطان را خدا نداند!؟! مگر شيطان يكي از همه چيز نيست؟ ملاصدرا در اسفار دو فصل و یک نیم فصل تحت عنوان «اعلم انّ واجب الوجود کل الاشیاء» باز کرده است. مگر شیطان از کل الاشیاء نیست؟ یک فصل تمام بحث کرده دلش آرام نگرفته، با فصل دیگر نیز به آرامش نرسیده، بخشی از فصل دیگر را نیز به این خدا بودن همه چیز و شیطان، اختصاص داده است.

شيطان پرستان مسكين: در اين سال هاي اخير برخي از جوانان مسكين، محافلي تشكيل داده و خود را شيطان پرست مي نامند. و همگان از چنين پديده اي يكّه مي خورند. چه شده است؟ چرا از اين مسكينان بدبخت مي ترسيد اما شيطان پرستان بزرگ را «اولياء الله» مي ناميد؟.؟ اين تصوف و عرفان از زمان قابيل در جريان است هر از گاهي مقداري رنگ عوض كرده است. چرا كساني مي آيند و در شبكه چهار سيما تكرار مي كنند «شيطان مظهر خدا است» چرا مي آيند و ترجيع بند شوم محي الدين- اين كاباليست بزرگ- را در تلويزيون و حتي بعضی ها در دورة گذشته مجلس مقدس شوراي اسلامي از تريبون سردادند: وحدت در عين كثرت، كثرت در عين وحدت.

كي بايد بيدار شويم و از نفوذ بعل، برج بابل، مجسمة زئوس، هرم مصري، به جامعه تشيع و انقلاب و راه شهداي گرانقدر، جلو گيري كنيم-!؟!

چه قدر براي برخي ها پذيرفتن «ولايت فقيه» سنگين است اما ناميدن فلان صوفي با «ولي الله» و «اولياء الله» آسان است. در يكي از مباحث پيش گفتم: انسان هرگز نمي تواند بدون «ولايت» باشد يا تحت ولايت الله و ولايت فقيه است و يا تحت ولايت ابليس است. اما ما خودمان به دست خودمان ولايت ابليس را به نام عرفان ترويج مي كنيم، عرفاني كه بوميان امريكائي، مرتاضان هندي، نوستر آدامس هاي اروپائي، كاهن كاخ سفيد، خيلي پيشرفته تر از عارفان ما هستند.

هر راهي كه به كاباليسم مي رود، آسوده و راحت و فارغ از هر انتقاد است، اما چرا جهان غرب و عدّه اي در داخل از اين كه يك نظام شيعي مبتني بر ولايت الله در ايران به وجود آمده، اينهمه به هراس افتاده اند؟ پاسخ اين پرسش حاصل نمي شود مگر با شناخت كاباليسم تاريخي. چرا افرادي از اروپا مي آيند و با روحاني صوفي در قم ملاقات مي كنند؟ همان طور كه زماني هنري كربن اين جاسوس موفق و طراح جشن هنرهاي شيراز مي كرد. آيا اينان كه همه چيز ما را دشمن مي دارند، عاشق حضرت صوفي ما شده اند؟!

بلعم باعور: «وَ اتْلُ عَلَيْهِمْ نَبَأَ الَّذي آتَيْناهُ آياتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطانُ فَكانَ مِنَ الْغاوينَ»[19]: و بگو به آنان داستان آن كس را كه برايش علم و دانش داديم اما او آن علم را پوست انداخت (مانند پوست انداختن مار) و شيطان او را پيگيري كرد و گشت از گمراهان.

علم و دانش بايد در عقل، قلب و جان انسان رسوخ كرده و شخصيت شخص شود نه مانند پوست برخي حشرات و مارها باشد كه در موقعيتي مانند پوست انداختن آن ها، از او سلخ گردد.

بلعم باعور كسي است كه اين آيه دربارة او سخن مي گويد. درباره جزئيات و زندگي نامة او اطلاعات كافي را نداريم، حتي در اين كه او معاصر كدام پيامبر بوده اختلاف هست. آن چه مسلّم است او يك عالم روحاني عابد و زاهد بوده كه براي شكست يك پيامبر (به احتمال قوي حضرت موسي) و پيروزي امپراتور، دعا كرده است.

و نيز مسلّم است كه او از وابستگان، اطرافيان و پيروان امپراتور نبود (و باصطلاح اين مباحث ما) او كاباليست نبود، دين دار و عابد بود.

با شنيدن داستان او فوراً تعجب مي كنيم؛ چگونه ممكن است يك عالم روحاني، عابد، زاهد بر عليه پيامبر و براي پيروزي فرعون دعا كند!-! و پس از تعجب از موضوع عبور
مي كنيم.

بلعم باعور به علم و عبادت خود مغرور  بود؛ گمان مي كرد از هر چه خوشش بيايد آن عين حق است، و از هر چه كه خوشش نيايد حتماً باطل و ناحق است. خودش را معيار حقانيت قرار داده بود.

اگر مردمان اعصار پيشين با شنيدن داستان او تعجب كرده و از موضوع عبور مي كردند، ما بايد نه تعجب كنيم و نه به سادگي از آن عبور كنيم زيرا امروز ده ها بلعم باعور داريم كه نماز شب خوان هم هستند؛ شب و روز بر عليه انقلاب، بر علیه نظام شيعي كشور، بر علیه راه شهدا دعا مي كنند و دقيقاً خواسته شان، خواسته قدرت هاي كاباليستي از آن جمله آمريكا و اسرائيل است و اگر (مثلاً) دعاهاي شان مستجاب شود نتيجه اش پيروزي قدرت هاي كاباليست و شكست تشيع است.

اگر نهضت حضرت موسي (مثلاً) به يك بلعم باعور گرفتار بود انقلاب ما كه محصول خون صدها هزار شهيد است دچار ده ها بلعم باعور است كه نه فقط دعاهاي شان در جهت پيروزي كاباليسم است بل دائماً با قيافه هاي حق به جانب و دلسوزانه بر عليه اساس نظام تبليغ مي كنند كه بلعم باعور از اين گونه تبليغات منزّه بود. و قرآن در ادامه مي فرمايد: «فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ»[20]: اين داستان ها را براي آنان باز گو تا شايد انديشه و فكر كنند.

اينان غير از بيماري شخصيتي و رواني، انگيزه اي براي اين دعا ها و تبليغ ها ندارند، براي توجيه مواضع شان، نواقص و عيوبي كه در جامعه و در اداره كشور هست را به شماره
مي آورند.

بديهي است كه نواقص بل عيوب و احیاناً كجروي هائي وجود دارد كه قابل دفاع نيست و حتي در مواردي بسيار، قابل توجيه هم نيست و گاهي دامنۀ خطاها به مسائل اصولي مي رسد. اما چارة آن چيست؟ وظيفه ديني و وجداني و انساني در اين باره چيست؟ آيا بايد براي حل اين مسائل، آرزوي پيروزي قدرت هاي كاباليست را بكنيم؟ با قدرت هاي فرعوني هم صدا شويم و خواستة مان عين خواستة ابليس باشد؟! حتي آن كس كه خيلي دلگير است و گمان
مي كند كه ايمانش او را به اين روش وادار مي كند، بايد دقت كند و درك كند كه آرزويش با آرزوي ابليس يكي نباشد.

آيا اين جملة اخير كه گفتم عين نداي قرآن نيست؟ جان اسلام نيست؟ آن كدام كس است كه نداند امروز تضعيف اين نظام عين خواسته كاباليسم و ابليس است-؟ اگر چنين كسي پيدا شود و تضعيف هائي كه دربارة نظام مي كند را، نوعی متفاوت از خواسته ابليس بداند، همان بلعم باعور است كه خود و نفس خود و خوشايند خود را معيار حقانيت قرار داده است، كشور و تشيع شكست بخورد و يا اسیر قدرت هاي كاباليست شود تا دل اين آقا خوش باشد. يا چون به او، يا به فلان شخص مهم ظلم شده حتماً‌ نظام باطل است و خون اين همه شهيد بايد هدر شود.


ما امروز دچار سه جريان خطر ناك هستيم كه هر سه (خواه بدانند يا ندانند) در خدمت كاباليسم هستند: تصوف، ارسطوئيات و بلعم باعورها.

قال ابوذر: مَا تَرَكَ الْحَقُّ صَدِيقاً لِی: حقگوئي هيچ دوستي برايم باقي نگذاشت.

درست است بايد انتقاد كرد، بايد امربه معروف و نهي از منكر كرد.



[1] ويل دورانت ج1 ص447

[2] در مبحث شماره 1 به شرح رفت

[3] رجوع كنيد: مقاله «كاباليست بزرگ كه اصول كاباليسم را در ميان امت نفوذ داد»، در سايت بينش نو

[4] رجوع كنيد: «محي الدين در آئينة فصوص» جلد دوم، در سايت بينش نو

[5] براي شرح اين موضوع رجوع كنيد به مقاله «طوفان ارتجاع» سايت بينش نو

[6] عین القضات همدانی، نامه ها، به اهتمام عفیف عسیران و احمد منزوی، ج2، ص588

[7] حسین بن منصور حلاج، الطواسین، به تحقیق: لویی ماسینیون، ص45، 145- 148

[8] عطار نیشابوری، تذکرۀ الاولیاء، به اهتمام نیکلسون، ص51 از جنید بغدادی

[9] کاشانی، عزّالدین محمود، مصباح الهدایۀ و مفتاح الکفایۀ، به اهتمام جلال الدّین همایی، فصل غیرت، ص414

[10] عین القضات همدانی، تمهیدات، ص221

[11] همان

[12] سفینۀ النجاۀ، ص276

[13] دیوان سنایی (بخش غزلیّات)، ص748

[14] تذکرۀ الاولیاء، ص470

[15] خیراتیّه، ج2 ص126

[16] مولوی، جلال الدّین، مثنوی معنوی، دفتر دوم، ص324

[17] تذکرۀ الاولیاء، ص643

[18] تمهیدات، ص221

[19] آيه175 سورة اعراف

[20] آيه176 سورة اعراف