شنبه ۴ آذر ۱۳۹۶

صفحه اول >> کتاب ها => کابالا



جلسه هشتم

نبوت ها و اريستوكراسي ها، مجلس سنا

و در مرحلة دوم: نبوت ها و دمكراسي

ملاء و مترف

ولایت

بشر در طول تاريخي كه بر او گذشته، و در عرض جغرافي آن، يعني در هر زمان و هر مكان، هرگز بدون «مجلس سنا» نبوده است. و اين يكي از ويژگي هاي اين تاريخ است تاريخي كه ماهيتش ساختة دست كاباليست ها است. اين تاريخ، مال انسان نيست مال كابالا است.

شوري، شور و مشورت، اما تنها مختص به سران. كسي مي توانست عضو سنا باشد كه شرايط زير را دشته باشد:

1- ملاء: داراي «ثروت انباشت» باشد.


2- مترف: رفاه پرست[1] باشد- به «اصالت لذت» معتقد باشد، نه به «اصالت سعادت».

3- هدف از بودن و زيستن را لذت بداند نه سعادت.

از نظر جهانبيني مورد دوم و سوم با هم كاملاً فرق دارند.

در تاريخ، هيچ حاكم مستبد، به معني مطلق، وجود ندارد. نرون نيز با مشورت با سنا مصوبات سنا را اجرا مي كرد. چنگيز موظف بود كه مصوبات «قورلتاي» را اجرا كند. نادر ناچار بود در دشت مغان مجلس سنا تشكيل دهد تا پادشاهي او را امضاء كنند. با اين فرق كه گاهي قدرت سنا بر قدرت حاكم مستبد، جهت مي داد و در مواردي فرد حاكم به مصوبات سنا جهت مي داد.

اريستوكراسي كه انسان را با پول ارزش گذاري مي كند، اصلي ترين و اساسي ترين اصول كاباليسم است و نقطه جدائي راه نبوت ها با راه كاباليست ها از همين زاويه شروع مي شود؛‌ آن عدالت است و اين ستم و سلطه. آن راهي است كه جبرئيل نشان مي دهد و اين راهي است كه ابليس رهبر آن است.

اريستوكراسي در خدمت ابليس: چرا چنين شده؟ چرا هميشه نظام كابالي داراي اريستوكراسي بوده؟ مگر نمي توانست يك جامعه هم منهاي نبوت و هم منهاي سنا، باشد-؟ ممكن است يك جامعه شناس در پاسخ اين پرسش بگويد: آري يك جامعه نمي تواند بدون هسته مركزي، تكون يابد، و سنا يك پديده قهري هر جامعه (در صورت عدم نبوت) است. و شايد چنين پاسخي درست و علمي باشد، اما دليل اصلي پديده اي به نام سنا، چيز ديگر است.

يك جامعه يا مي بايست با رهنمائي و رهبري و مديريت الهي تكوّن يافته و مديريت
مي شد، و يا با راهنمائي و رهبري و مديريت ابليس.

جالب اين است مكتب قرآن و اهل بيت(ع)، در هيچ مسئله اي از مسائل اساسي علوم انساني، به دوئاليسم (يعني يا اين و يا آن) معتقد نيست مگر در اين مسئله. كه راه بايد يا از جبرئيل گرفته شود و يا از ابليس، و صورت سومي وجود ندارد. اگر راه ابليس گوناگون به نظر مي رسد (و چنين هم هست ليكن) واقعيت آن تنها يك راه است «الْباطِلُ ملّۀ وَاحِدَةً»[2].

اولاً كار ابليس دخالت در زندگي بشر است و غير از آن كاري ندارد گفت: «فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعينَ»: خدايا سوگند به عزت تو نسل بشر را اغواء خواهم كرد همة شان را[3]. و چون انسان ها دو شخصيت دارند: شخصيت فردي و شخصيت اجتماعي. شخصيت فردي آنان را با وسوسۀ قلبي و تحريكات دروني، اغوا مي كند، و شخصيت اجتماعي (شخصيت جامعه) را ناچار است به صورت حضوري و با ارائه برنامه و طرح هاي مورد نظرش، اغوا كند. لذا چيزي به نام سنا اولين نياز ابليس در اين مسير است، تا بشخصه در آن حضور يابد و برنامه دهد و مديريت كند. اصل و اساس فلسفة وجودي سنا در اين «تاريخ» كه ماهيتاً كاباليستي است، همين است.

ابليس اولين مجلس سنا را تنها با دو عضو تشكيل داد: قابيل (كابيل) و ابليس.

شايد شنونده اي، خواننده اي، اين سخن من را نوعي سرايش و توصيفگري، تلقي كند ليكن در مباحث آتي خواهيم ديد كه اين موضوع نه تنها واقعيت است بل مبناي اساسي اين «تاريخ مشؤم» است.

جامعة سنوي بدون حاكم: چيزي به نام سنا براي ابليس، اهميت اول را داشت؛ علاوه بر اين كه با وجود سنا نظام جامعه بر پايه تبعيض و ستم مبتني مي گشت (و با تاسيس آن، اغواء مورد نظر ابليس به خوبي و به طور همه جانبه حاصل مي گشت. و نيز افسار جامعه را در دست او قرار مي داد كه هر وقت بخواهد در سنا حاضر شود و مشورت داده و مديريت كند)، او مي توانست با استفاده از سنا فرد حاكم را از تمرّد در مقابل خود، كنترل كند.

اين جاست كه مشاهده مي كنيم: نظام كاباليستي، از آغاز تا كنون، جامعه هاي منهاي دولت داشته، اما جامعه اي منهاي سنا نداشته است. از اين نگاه؛ آن چه در زبان ها رايج شده و كتاب هاي علوم انساني را پر كرده است و نظام «ملوك الطوايفي» خوانده
مي شود از اساس نادرست است. آن چه طوايف يا جامعه هاي منهاي دولت، را اداره كرده است، «ملوك» يا «ملك» نبوده، شوراهائي بوده اند كه بايد نام شان را «سناي قبيله» يا به قول عرب هاي جاهلي «دارالندّوه»[4]، گذاشت. دارالندوة قريش كه ابليس نيز در مواقع لزوم به طور مشهود در آن حضور مي يافت. و خواهيم ديد كه در سنا هاي بزرگ نيز در مواقع لزوم حاضر مي شده است.

ملاء مترف: در سرگذشت بشر، هميشه سناها بيش از حاكمان در برابر نبوت ها ايستاده اند. باصطلاح ادبي «مترف» اعم از «ملاء» است؛ ملاء يعني سران ثروتمند مسلّط بر مردم. اما مترف يعني مرفّه رفاه پرست. زيرا هر مرفّه رفاه پرست نمي توانست عضو سنا باشد، تنها (باصطلاح) دانه درشت هاي مرفهان رفاه پرست، حق عضويت سنا را داشتند. كه قرآن تنها آن دانه درشت ها را كه عضو سنا بودند ملاء‌ مي نامد. گرچه همۀ مترفين به رهبري سنا و ملاء، به مقابله با انبياء بر مي خواستند. اما قرآن حساب اين دو را جدا مي كند تا نقش تاريخي هر كدام مشخص شود و با همديگر اشتباه نشود. براي نمونه:

ملاء: 1- آيه60 سوره اعراف: «قالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِهِ إِنَّا لَنَراكَ في‏ ضَلالٍ مُبينٍ»: ملاء قوم نوح گفتند ما به يقين مي بينيم تو را در گمراهي آشكار.

2- آيه66 همان سوره: «قالَ الْمَلَأُ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ إِنَّا لَنَراكَ في‏ سَفاهَةٍ وَ إِنَّا لَنَظُنُّكَ مِنَ الْكاذِبينَ»: ملاءِ آن مردم كافر كه قوم هود (آکدها= عادها) بودند گفتند: ما به يقين تو را در سفاهت مي بينيم و گمان مي كنيم (علاوه بر سفاهت) از دروغگويان نيز هستي.

3- آيه75 و76 همان سوره: «قالَ الْمَلَأُ الَّذينَ اسْتَكْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لِلَّذينَ اسْتُضْعِفُوا لِمَنْ آمَنَ مِنْهُمْ أَ تَعْلَمُونَ أَنَّ صالِحاً مُرْسَلٌ مِنْ رَبِّهِ قالُوا إِنَّا بِما أُرْسِلَ بِهِ مُؤْمِنُونَ- قالَ الَّذينَ اسْتَكْبَرُوا إِنَّا بِالَّذي آمَنْتُمْ بِهِ كافِرُونَ»: ملاء كه مستكبران قوم او (حضرت صالح) بودند به آن تعداد از مستضعفين كه ايمان آورده بودند، گفتند: شما يقين داريد كه صالح از طرف خدايش فرستاده شده؟ گفتند ما به آن چه او آورده ايمان داريم- مستكبران گفتند ما به آن چه شما ايمان آورده ايد، كافريم.

4- آيه88 همان سوره:‌ «قالَ الْمَلَأُ الَّذينَ اسْتَكْبَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لَنُخْرِجَنَّكَ يا شُعَيْبُ وَ الَّذينَ آمَنُوا مَعَكَ مِنْ قَرْيَتِنا أَوْ لَتَعُودُنَّ في‏ مِلَّتِنا قالَ أَ وَ لَوْ كُنَّا كارِهينَ»: ملاءِ آنان كه مستكبر بودند (نه همة مستكبران. ملاء مستكبران) از قوم او، گفتند: اي شعيب ما تو را و آنان را كه به تو ايمان آورده اند به همراه، از شهرمان اخراج خواهيم كرد،‌ مگر اين كه به آئين ما برگردي. گفت: آيا اگر ما نخواهيم (باز به زور اين كار را خواهيد كرد؟)

5- آيه90 همان سوره: «وَ قالَ الْمَلَأُ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ لَئِنِ اتَّبَعْتُمْ شُعَيْباً إِنَّكُمْ إِذاً لَخاسِرُونَ»: ملاءِ آنان كه كافر بودند از قوم او گفتند: اگر از شعيب پيروي كنيد در آن صورت خود را به خسران انداخته ايد.

در مباحث آينده خواهيم ديد كه پيامبران نامبرده در آيه هاي بالا در ميان مردمي مبعوث شده بودند كه فاقد دولت بوده اند و تنها تحت مديريت ملاء (سنا)‌ زندگي مي كردند.

و همين طور آيه38 سوره هود درباره نوح و ملاء قومش، و نيز آيه24 سوره مومنون درباره ملاء قوم نوح.

همان طور كه پيامبر اسلام(ص) در برابر ملاء و اعضاي «دارالندوه» كه سناي قريش بود قرار داشت و در جامعة بدون دولت مبعوث شده بود كه آيه6 سورة ص دربارة شان لفظ ملاء را به كار برده است.

اما در ماجراي انبياي ديگر، مي بينيم كه هم با دولت و شخص حاكم رو به رو هستند و هم با ملاء و سناء از آن جمله ابراهيم، موسي، يوسف، يحيي عليهم السلام و عليا جميع الانبياء. كه در مباحث آينده خواهد آمد. در اين جا تنها يك نمونه درباره سناي مصر و حضرت موسي را ببينيم: آيه20 سورة قصص: «وَ جاءَ رَجُلٌ مِنْ أَقْصَى الْمَدينَةِ يَسْعى‏ قالَ يا مُوسى‏ إِنَّ الْمَلَأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ لِيَقْتُلُوكَ فَاخْرُجْ إِنِّي لَكَ مِنَ النَّاصِحينَ»: مردي شتابان از دور ترين نقطة شهر آمد و گفت:‌ اي موسي ملاء‌ دربارة تو اجلاسيه (مؤتمر= كنگره) تشكيل داده اند تا (حكم اعدام) تو را (تصويب كنند) و تو را بكشند. پس خارج شو (فرار كن) من براي تو از خير خواهانم.

يعني اگر فرعون مي خواست موسي را اعدام كند بايد مؤتمر (سنا) آن را تصويب مي كرد. و يا: چون موسي پسر خواندة فرعون بود، سنا مي خواست با تصويب اعدام موسي، فرعون را به آن كار مجبور كند.

دمكراسي: تاريخي كه بر بشر گذشته است، ماهيتاً «تاريخ كابالي»‌ است. قرن ها بشر را با سناها (كه سمبل تبعيض، آن هم تبعيض بر محور ثروت مادي- كه ضد علم و آگاهي كُش و منشاء‌ بي داد و ستم است) اداره كرد. اما مطابق سنت آفرينشي كه خداوند در ذات هر مخلوق- اعم از جماد، گياه و جاندار- گذاشته كه رو به سوي تكامل برود «و لو كره الكافرون»، گرچه كاباليست ها دوست نداشته باشند، رشد فكري بشر به حدي رسيد كه ديگر نمي توانست سنا را تحمل كند. ابليس براي اين دوره نيز برنامه ريزي كرد: دمكراسي اما به شرط بقاي سنا؛ هر فردي حق رأي داشته باشد اما زير نظر سنا.

اين برنامه جديد كاباليستي از طرفي به همه افراد حق رأي مي دهد، اما باز كاملاً در مسير ابليس است. زيرا:

1- باز سنا در كنار پارلمان، بل در راس آن حضور دارد.

2- با بر قراري مساوات ميان انديشمند و كودن، تساوي در مابين عاقل و جاهل، كه به معني مساوي بودن علم و جهل است، باز هم افسار جامعه در دست ابليس قرار مي گيرد. نه در دست علم و دانش، و نه وحي و نبوت كه با علم لاتناهي الهي پيوند دارد.

3- با بر قراري مساوات ميان مجرم و معصوم[5]، جامعه خواه و جامعه برانداز، صالح و فاسد، باز افسار جامعه را به دست ابليس سپرده است.

4- نظر به اين كه هميشه اكثريت با جاهلان بوده و هست باز سرنوشت جامعه به دست شيطان قرار مي گيرد:

«إِنْ تُطِعْ أَكْثَرَ مَنْ فِي الْأَرْضِ يُضِلُّوكَ عَنْ سَبيلِ اللَّهِ»، آيه116 سورة انعام.

«أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ»، آيه178 سورة اعراف.

«لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يُؤْمِنُونَ»، آيه17 سورة هود.

«أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ»، آيه21 سورة يوسف.

«لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ»، آيه40 سروة يوسف.

«وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ»، آيه68 سورة يوسف.

«وَ ما أَكْثَرُ النَّاسِ وَ لَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنين»، آيه103 سورة يوسف.

«وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يُؤْمِنُونَ»، آيه1 سورة رعد.

«وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ»، آيه38 سورة نحل.

«وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَشْكُرُونَ»، آيه243 سورة بقره.

«وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَشْكُرُونَ»، آيه38 سورة يوسف.

و چند آيه ديگر.

مراد اين نيست كه اكثريت جامعه بي ارزش و يا منفي و خطر ناك هستند. اين موضوع يك «موضوع نسبي» است حتي اگر در جامعۀ ايده آل و آرماني جامعۀ واحد امام زمان(عج)، قرآن را باز كنيد و بخوانيد، خواهد گفت: اكثر الناس لا يعلمون.

يعني در هر جامعه اي حتي در جامعه واحد جهاني كه اعلاترين جامعه و مردمش عالم ترين مردم تاريخ خواهند بود، باز بايد اقليت دانشمند الگو و سمبل اكثريتي باشند كه نسبت به آن ها، اهل دانش حساب نمي شوند.

در جامعۀ مورد نظر نبوت ها، ملاك و معيار دانش است كه همراه تقوي و پاكي باشد. و اين است آن چه «نظام امامتي» ناميده مي شود.

ليبراليسم: دمكراسي نمي تواند بدون ليبراليسم باشد و اين دو از همديگر تفكيك ناپذير هستند. اما در اين جا يك اصل مهم جامعه شناختي هست و آن عبارت است از اين كه: كاربرد دمكراسي در حقوق ضعيفتر، در تضییع اخلاق خيلي قوي تر است.

بدين شرح: دمكراسي اولاً به وجود سناها مبتلا است، پس هرگز نمي تواند در عرصة حقوق به عدالت نزديك شود تا چه رسد بر اقامة عدل. ثانياً: حتي در صورتي كه فارغ از سنا باشد و سنائي در جامعه وجود نداشته باشد، مبتلا به مساوات منفي، است. اين مساوات منفي، يك عدالت است بر عليه عدالت.

ثالثاً: جانب فرديت فرد را به شدت تقويت مي كند، دمكراسي يعني «اصالت فرد»، جانب «شخصيت جامعه» و حقوق جامعه را تضعيف مي كند. وقتي كه عرصه بر حقوق جامعه تنگ شد، عرصۀ ظلم و ستم گسترده تر مي گردد؛ قدرت فردي در جايگاه عدالت قرار
مي گيرد.

رابعاً: يكي از پايه هاي حقوقي جامعه، اخلاق است، اساساً اخلاق يعني بخش مهمي از حقوق جامعه. يعني اخلاق يك مقولة حقوقي است نه در تقابل با آن، يا چيزي متفاوت از حقوق، يا چيزي خارج از دايرة حقوق.

و اصالت فرد، يعني عدم اصالت اخلاق. و در نتيجه رواج فسق و فجور، و از بين رفتن بنيان هاي اساسي جامعه و در رأس آن ها از ميان رفتن بنياد خانواده، از اقتضاهاي اوليه دمكراسي است.

و همين ها يعني همان ليبراليسم. پس تفكيك ميان دمكراسي و ليبراليسم، امكان ندارد. و در نتيجه يك «جامعه ليبرال- دمكرات» يعني عين خواستۀ ابليس.

اما امروز كفگير ابليس در اين عرصه نيز به ته ديگش خورده و پايان تاريخ ابليسيان و قابيليان (كاباليسم) فرا رسیده است.

مترف: گفته شد كه مترف اعم از ملاء است. يعني ملاء ها و سناتورها در عين اين كه مصداق ملاء هستند، مترف هم هستند. اما مترف ها منحصر به ملاء نيستند. تنها عده اي از مترفين اتراف پرست (مرفهين رفاه پرست) عضو سنا مي شوند. بقيه رفاه پرستان پشتيبان و بدنه جريان گسترده كاباليسم هستند.

گاهي سناتورها خود كنار كشيده و مترفين را به مبارزه با پيامبران و براي سركوب نبوت ها، گسيل مي داشتند، اين برنامۀ شيطاني در برابر هر پيامبري بدون استثناء، اجرا شده است:

«وَ ما أَرْسَلْنا في‏ قَرْيَةٍ مِنْ نَذيرٍ إِلاَّ قالَ مُتْرَفُوها إِنَّا بِما أُرْسِلْتُمْ بِهِ كافِرُونَ»[6]: هيچ پيامبري را در هيچ جامعه اي نفرستاديم مگر اين كه مترفين شان گفتند كه ما به آن چه شما رسالت دارید، كافريم.

و نيز «ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ في‏ قَرْيَةٍ مِنْ نَذيرٍ إِلاَّ قالَ مُتْرَفُوها إِنَّا وَجَدْنا آباءَنا عَلى‏ أُمَّةٍ»[7]: هيچ پيامبري را در هيچ جامعه اي مبعوث نكرديم مگر مترفين آنان گفتند كه ما پدران مان را در راهي يافته ايم (و به همان راه ادامه خواهيم داد).

قريه؛ قريه در اصطلاح قرآن، يعني «مجتمع انساني» شامل يك دهكدۀ كوچك تا بزرگترين جامعه.

ممكن است يك فرد همين امروز، نماز شب خوان باشد، و در عين حال مترف و رفاه پرست باشد كه مصداق «عامِلَةٌ ناصِبَةٌ»[8]: يعني كسي كه از عبادتش غير از زحمت عبادت، چيزي برايش نمي ماند. پس بايد بيشتر مواظب بود. بايد در انتظار امام زمان(عج) سوخت و دعاي ندبه خواند، اما با مواظبت. زيرا انتظار معكوس، يكي از ابزارهاي ابليس است.

ولايت: از نظر مكتب قرآن و اهل بيت(ع)، حاكم بايد از طرف خداوند تعيين شود؛ به طور مستقيم؛ مي شود «امامت نبيّ». و به طور غير مستقيم به توسط نبيّ؛ مي شود «امامت». و به توسط مكتب شناسان خبره، مي شود «ولايت فقيه». نظام امامتي ماهيت و ويژگي هائي دارد كه نيازمند مجال ديگر است.

در دوران اريستوكراسي، محور مسئله در جريان تاريخ كابالي، عبارت بود از «چه كسي بايد حكومت كند». دمكراسي آمد و آن را به محور «چگونه بايد حكومت كرد» تغيير داد. هر دو در بستر كاباليسم. و خداوند مهلت داد تا در طول قرن ها همة ادعاهاي شان را به اجرا بگذارند و در آخر به بن بست برسند.

اما اكنون با برافتادن پردة راز بزرگ كابالا، معلوم، مشخص و روشن گشت كه هر دو يعني هم جريان كاباليسم و هم جريان نبوت ها، به محور «ولايت» بوده اند، ولايت خدا، يا ولايت ابليس. اريستوكراسي و دمكراسي و هر كراسي ديگر، بهانه اي بيش نبوده اند. همچنين هر «ايسم» ديگر.

«اللَّهُ وَلِيُّ الَّذينَ آمَنُوا»[9]: خداوند ولي مؤمنان است.

«اللَّهُ وَلِيُّ الْمُؤْمِنينَ»[10]: خداوند ولي مؤمنان است.

«إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ»[11]: اين است و جز اين نيست كه ولي شما خداوند و رسول او است.

و: «إِنَّا جَعَلْنَا الشَّياطينَ أَوْلِياءَ لِلَّذينَ لا يُؤْمِنُونَ»[12]: ما شياطين را ولي هاي كساني قرار داده ايم كه ايمان نمي آورند.

«إِنَّهُمُ اتَّخَذُوا الشَّياطينَ أَوْلِياء»[13]: آنان (كافران)، شياطين را ولي هاي خود برگزيده اند.

«فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْليسَ كانَ مِنَ الْجِنِّ فَفَسَقَ عَنْ أَمْرِ رَبِّهِ أَ فَتَتَّخِذُونَهُ وَ ذُرِّيَّتَهُ أَوْلِياءَ»[14]: پس سجده كردند به آدم مگر ابليس كه از جن بود از فرمان خدا سر باز زد. آيا ابليس و ذريه اش را ولي هاي خود بر مي گزينيد؟!


[1] رفاه نعمت است و بد نيست. رفاه پرستي و مقدم داشتن رفاه بر همه چيز منفور و بد است

[2] الصوارم المهرقه ص55. و متشابه القرآن ج2 ص186

[3] آيه82 سورة ص- در آيه16 سوره اعراف نيز مي گويد: «فَبِما أَغْوَيْتَني‏ لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ الْمُسْتَقيمَ»: خدايا چون تو مرا گمراه كردي راه مستقيم تو را بر همة نسل آدم خواهم بست

اين منطق ابليس و ابليسيان است كه انحرافات و گمراهي رفتن هاي خود را به حساب خدا مي گذارند

[4] براي مشروح اين موضوع، رجوع كنيد: «جامعه شناسي كعبه» در سايت بينش نو

[5] مراد انسان بي گناه و انسان خوب است نه معصوم به معني اصطلاحي

[6] آيه34 سورة سبا

[7] آيه23 سورة زخرف

[8] آيه3 سورة غاشيه

[9] آيه257 سورة بقره

 [10]آيه68 سورة آل عمران

[11] آيه55 سورة مائده

[12] آيه27 سورة اعراف

[13] آيه30 سورة اعراف

[14] آيه50 سورة كهف