چهارشنبه ۲۷ دى ۱۳۹۶

صفحه اول >> کتاب ها => آفریدگار و آفرینش



توضيح: ابتدا راجع به اين دو جمله توضيحي داده شود سپس به جملات بعدي برسيم:

1- وجود خدا «از» ندارد «لا عن...» يعني وجود او آغاز و شروع ندارد، او ازلي است.

2- و چون آغاز ندارد پس هيچ چيزي بر او، اول نيست تا او دوم باشد. «لا عن اوّل قبله» و «لا عن بدء سبقه». سپس مي‌فرمايد: «والآخر: لا عن نهاية»: و آخر است يعني از هيچ آخري نيست.

توضيح: در عالم مخلوقات، اول هر چيز از آخر چيز ديگر شروع مي‌شود مثلاً اول بهار از آخر زمستان، و اول تابستان از آخر بهار، و اول پائيز از آخر تابستان، و اول زمستان از آخر پائيز شروع مي‌شود. و همين طور است همه اشياء. ليكن در مواردي اين اول و آخر بودن متخلخل است، مثلاً اول وجودِ فرزند از آخرِ وجود پدر نيست ليكن از آخر وجود پدر بزرگ (مثلاً) است. و همچنين موارد ديگر. بالاخره اول هر پديده از آخر پديده‏هاي ديگر شروع مي‌شود. و لذا مي‌فرمايد: «كما يعقل من صفة المخلوقين»: همان طور كه اين «اول هر پديده از آخر پديده ديگر شروع مي‌شود»، در مورد مخلوقات تعقل مي‌شود.

اين لفظ «تعقل مي‌شود» اشاره به همين تخلخل است.

آن گاه نتيجه مي‌گيرد «ولكن قديمٌ، اوّلٌ، آخر»: او قديم است، اول است، آخر است.

اول است چون يك «اول ديگر» بر او مقدم نيست. آخر است چون از يك «آخر» شروع نشده.

محي‌الدين، قيصري و صدرائيان، توجه ندارند كه اگر اول و آخر به آن معني كودكانه كه آنان مي‌گيرند باشد، لازمه‏اش «آغاز داشتن وجود خدا» و ازلي نبودن اوست. زيرا هر چيزي كه مشمول مقوله‏هاي اول و آخر باشد قهراً خودش نيز اول و آخر دارد.

اما در بيان امام‏(ع) اين «اول و آخر بودن» دقيقاً عكس آن است؛ يعني وجود خدا را از شمول مقوله‏هاي اول و آخر، خارج مي‌كند: او اول و آخر است براي اين كه اول و آخر بر او راه ندارد. اگر اول و آخر بر او راه داشت نمي‌توانست اول و آخر باشد.

خدايا چرا اين گروه، اين بيانات زيباي فلسفي و عرفاني را رها كرده، خود را به سنگلاخ جهل دچار مي‌كنند؟! آيا فلسفه و عرفان اين است يا آن اعوجاج‏ها، كج فهمي‌ها و جهالت‏ها، كه اگر يك قدم «به نظر خودشان» به توحيد نزديك شوند هزاران فرسخ از آن دور شده و در كانون شرك قرار مي‌گيرند.

اول و آخر از مقولات زماني و مكاني هستند و پديده و حادث هستند و راهي به وجود خدا ندارند. خدا اول و آخر است يعني اول و آخر به او راه ندارند «بلا بدء و لا نهاية».

شبيه اين كه بگوئيد «خداوند عمر بي‌آغاز و بي‌پايان دارد، براي اين كه عمر بر او راه ندارد» در اين سخن هرگز تناقض دخالت ندارد؛ زيرا معنايش اين است كه «خداوند دائمي و ابدي است چون عمر بر او راه ندارد». عمر يعني تغيير، حركت، متحرك بودن يك شيء.

صدرائيان اين سخنان دقيق و عميق فلسفي اهل بیت(ع) را «منقول» مي‌نامند. وسرگرداني‏هاي خودشان را «معقول» مي‌نامند !-! و عجيب‏تر اين كه اساسِ دين‌شان را بر تناقض معروف محي‌الدين، بنا مي‌گذارند!

سپس مي‌فرمايد: لم يزل ولايزول بلا بدء ولا نهاية لا يقع عليه الحدوث.

محي‌الدين كه هم خدا را ابدي مي‌داند و هم مخلوقات را و در عين حال هر دو را يكي مي‌داند، پس معني «آخر» چيست؟! خداوند آخر چه چيز است؟! وقتي كه همه اشياء خدا هستند تحولات و تغييرات شان نيز ابدي است و آخري ندارد، پس خداوند آخر چه چيزي مي‌شود؟! زيرا همان آمدن‏ها و رفتن اشياء و تحولات‌ شان، همگي تحولات وتغييرات خود خداست. پس چه معنائي براي «آخر» مي‌ماند؟!

وه چه زيباست فلسفه اهل بيت(ع). چه صراط مستقيم است صراط عرفان اهل بيت‏(ع). انسان وقتي كه با اين بيانات رو به رو مي‌شود دوبار اشك مي‌ريزد بگو: گريه مجذور مي‌كند. زيرا هم از شوق و ذوق اشك مي‌ريزد و هم از مظلوميت اين خاندان كه ام‌العلم والعرفان هستند. و گريه سوم بر اين كه آن تعداد از افراد كه ژست و ادعای علمي‌شان جهان را منفجر مي‌كند چرا اين قدر در فهم اين مكتب عاجزند و به دنبال گزافه‏هاي اين و آن به باتلاق جهل تناقض، فرو رفته‏اند.

ببينيد در ادامه مي‌فرمايد: ولايحول من حال الي حال خالق كل شيء.

آن آقا مي‌گفت: مراد ما از «وحدت وجود خدا و اشياء»، خدا در «مقام احدي‌» نيست. بل خدا در «مقام واحدي‌» عين اشياء جهان است. پس تغييرات و تحولات و حال به حال شدن خدا، در مقام واحدي او است.

اولاً: خودشان نيز نمي‌فهمند اساساً اين دوئيت و دوگانگي‌ِ مقام براي خدا، عين دو حال داشتن و دو موقعيت داشتن است و از قضا اولين پايگاه شرك همين جاست. «خداي دو مقامه» خداي متحول و متغير است.

به عبارت ديگر: اگر اين دو مقام به هیچ وجه هيچ ربطي به یکديگر ندارند، در اين صورت حضرات به وجود دو خدا و دو شيء ازلي و ابدي‌، قائل هستند كه يكي لايتغير و ديگري متغير است.

و اگر اين دو مقام، دو مقام يك خدا هستند پس اين خدا دو حال دارد. برداشتن لفظ «حال» و گذاشتن لفظ «مقام» به جاي آن، هيچ چيز را عوض نمي‌كند. بالاخره به هر تاويل (و با هر تصور و تصويري با هر معني ذهني‌اي‌، با هر برداشت عقلي‌اي‌)، اين دوئيت و دوگانگي هست.

و اين ديگر مصداق عقل را وانهادن و با نردبان عشق (كشف و شهود) بالا رفتن نيست، بل دقيقاً مصداق جنون است .بهره‌جوئي از كشف و شهود به عنوان ابزار شناخت و معرفت گر چه از اصل و اساس نادرست و كاذب است اما به اين حد انسان را به غير انسان تبديل نمي‌كند.

 

امام(ع) در پايان با جمله «خالق كلّ شيء» به طور نصّ شعار «عين كل شيء»، صوفيان را كه عنوان «عارف» به خود بسته‏اند، رد مي‌كند.

اما جمله دوم آيه «هو الظّاهر والباطن». معناي اين جمله نيز بسان معناي جمله اول است بدون كوچك‏ترين فرقي‌. به طوري كه از متن حديث بر مي‌آيد كه پرسش كننده آن را كاملاً فهميده و نيازي به طرح پرسش در اين مورد احساس نكرده است.

يعني‌: خداوند هم ظاهر است هم باطن، براي اين كه ظهور و بطونت بر او راه ندارد.

 

معلوم است صدرائيان با شنيدن و خواندن عبارت فوق، به شدت تكان مي‌خورند: آيا خداوند نه ظهور دارد و نه بطونت؟!. بلي‌: خداوند ايجاد كننده و خالق همه چيز است، اعم از وجودهاي ذهني‌، وجودهاي عيني و اعم از مفاهيم، معاني يا موجودات واقعي در خارج از ذهن.

 

اين «ظهور» و «بطونت»، يا چيزي هستند و يا چيزي نيستند و عدم‏اند ؟-؟ در صورت دوم كه بحثي نداريم. و در صورت اول اين دو چيز يا خدا هستند يا مخلوق و پديده هستند و نمي‌توانند راهي بر خدا داشته باشند.

 

تكرار مي‌كنم:

1- خدا عمر ابدي دارد براي اين كه عمر بر او راه ندارد.

2- خدا به مقدار، لايتناهي است براي اين كه مقدار بر او راه ندارد.

3- خدا اول و آخر است براي اينكه اول و آخر بر او راه ندارد.

4- خدا ظاهر و باطن است براي اين كه ظهور و بطونت بر او راه ندارد.

ظاهر و باطن از خواص و ويژگي‌هاي مخلوق است، هر مخلوقي ظاهري دارد و باطني‌.

 

كودكانه است ابتدا خدا را مشمول ويژگي مخلوق بدانيم، سپس در همان ويژگي مانور صوفيانه بدهيم. محي‌الدين هميشه تكرار مي‌كند: ظاهر خدا. باطن خدا. به ويژه در فصّ آدم گفت: ظاهرتان ظاهر خداست، باطن‌تان باطن خداست و... از اين سخنان كودكانه امّا با ژست عارفانه و عالمانه که زياد دارد. عده‏اي فيلسوف(!) و عارف(!) امروزي نيز به دنبال او سينه مي‌زنند. خوشا به حال بي‌سوادان كه از اين جهل‏ها، راحت هستند.

برگردیم به شرح حدیث:

أَحَاطَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عِلْمُك: علم تو بر همه چیز شامل است.

وَ أَحْصَى كُلَّ شَيْ‏ءٍ عَدَداً غَيْبُك: و علم غیب تو شمارگان همه چیز را شمارش کرده است.

 

لَسْتَ بِمَحْدُودٍ فَتُدْرِكَكَ الْأَبْصَار: محدود نیستی تا دیدگان، تو را درک کنند.

 

وَ لَا بِمُتَنَاهٍ فَتَحْوِيَكَ الْأَنْظَار: و نه متناهی هستی تا نگاه ها تو را فرا گیرند.

 

توضیح: نه نگاه نظری و اندیشه ای و نه نگاه حسی و تجربی، هیچ کدام بر تو راه ندارد.

 

وَ لَا بِجِسْمٍ فَتَكْشِفَكَ الْأَقْدَار: و نه جسم هستی تا مقدارها تو را کشف کنند.

شرح: ریاضیات (هندسه و حساب) بر ذات مقدس تو راه ندارند. زیرا موضوع ریاضیات اجسام است.

 

مراد از جسم در این نوع از حدیث، اعم از مادّه و انرژی است چون هر دو یک واقعیت و یک چیز هستند:

ماده: انرژی فشرده.

انرژی: مادۀ بسیط.

پس ماده و انرژی یک حقیقت و واقعیت واحد هستند و هر دو پدیده و مخلوق خدا می باشند و هر دو موضوع ریاضیمند هستند. خداوند نه ماده است و نه انرژی، خالق هر دو است.

 

وَ لَا بِمَرْأًى فَتَحْجُبَكَ الْأَسْتَار: و نه دیدنی هستی تا پرده ها تو را در حجاب دارند.

 

شرح: خداوند نه با چشم سر قابل دیدن است و نه با چشم باطن و این هر دو محال است. زیرا میان خالق و مخلوق هیچ سنخیتی وجود ندارد. صوفیان آیه «وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي» را غلط معنی کرده و به خورد مردم دادند. احادیث فراوان داریم که اضافه «أَضَافَه‏ مَلَكَيّه‏» است یعنی از روحی که مخلوق من است به آدم دمیدم، نه از روح خود خدا، اساساً خدا روح ندارد، روح مخلوق خدا است. انسان موجودی است مرکب از روح و جسم، خدای صدرائیان نیز مرکب است از روح و غیر روح. با این همه مدعی هستند که راه شان «معقول» و اسلام «منقول» است؛ خود را عارف دانسته و می کوشند مثلاً با طی مراحل، حجاب ها را پاره کرده و به لقاء الله برسند!!!

 

وَ لَمْ تُشْبِهْ شَيْئاً فَيَكُونَ لَكَ مِثْلا: و به هیچ شیئی شباهت نداری تا چیزی مثل تو باشد- مثل نداری.

محی الدین در فصوص می گوید: خداوند مثل دارد اما مثلش مثل ندارد.[1]

 

وَ لَا كَانَ مَعَكَ شَيْ‏ءٌ فَتَكُونَ لَهُ ضِدّاً: و (پیش از آفرینش جهان) چیزی به همراه تو نبود تا ضد آن باشی.

 

شرح: دو چیز موجود، نسبت به یکدیگر یا هممثل هستند یا ضد همدیگر. چیزی با خدا نبود تا مثل او باشد یا ضد او. نه خدای دومی وجود داشت که هممثل او باشد و نه مخلوقی وجود داشت که ضد او باشد.

(مراد از «ضد» معنی عوامانه نیست معنی علمی است که به معنی «تباین» است)

 

ابْتَدَأْتَ الْخَلْقَ لَا مِنْ شَيْ‏ءٍ كَانَ مِنْ أَصْلٍ يُضَافُ إِلَيْهِ فِعْلُك: مخلوق (اولیه) را ابداء کردی نه از چیزی که از اصلی باشد و کارت روی آن انجام یابد.

 

آن پدیدۀ اولیه را، ایجاد، ابداع، ابداء کردی. آن را از یک چیز دیگر که پیش از آن باشد، خلق نکردی. آن را با امر کن فیکن ایجاد کردی.

حَتَّى تَكُونَ لِمِثَالِهِ مُحْتَذِياً: تا در صدد الگو گیری از آن باشی- پدیدۀ اولیه را نه از چیزی آفریدی و نه در آفریدن آن، از چیزی الگو گرفتی.

 

وَ عَلَى قَدْرِ هَيْئَتِهِ مُهَيِّئاً: و با الگو گیری از هیئت آن، هیئت دهی- و نه آن پدیده را بر طبق مقدار و هیئت یک چیز پیشین آفریدی. یعنی نه در اصل آفریدن آن الگو گیری کردی و نه در اندازه و مقدار و شکل و شمایل آن.

وَ لَمْ يُحْدَثْ لَكَ إِذْ خَلَقْتَهُ عِلْماً: و علم جدیدی با آفریدن آن بر تو حادث نشد.

هر کاری که انسان می کند، آن کار بر علم و مهارت او می افزاید. اما آفرینش جهان چیزی را بر علم خدا نیفزوده. علم خدا ناقص نبود تا با تجربۀ جدید به تکامل برود.

 

وَ لَمْ تَسْتَفِدْ بِهِ عَظَمَةً وَ لَا مُلْكاً: و با آفرینش جهان در صدد (به دست آوردن) عظمت و سُلطه، نبودی.

 

وَ لَمْ تُكَوِّنْ سَمَاوَاتِكَ وَ أَرْضَكَ وَ أَجْنَاسَ خَلْقِكَ لِتَشْدِيدِ سُلْطَانِك: و آسمان هایت و زمینت و گونه های مختلف مخلوقاتت را به وجود نیاوردی تا سلطنت خود را تشدید کنی.

 

وَ لَا لِخَوْفٍ مِنْ زَوَالٍ وَ نُقْصَانٍ وَ لَا اسْتِعَانَةٍ عَلَى ضِدٍّ مُكَابِرٍ أَوْ نِدٍّ مُثَاوِرٍ: و (این همه را) به دلیل ترس از زوال و نقصان و یا به جهت یار گیری در مقابل ضد افزون طلب، یا هممثل هجوم کننده، نیافریدی.

انسان ها هر چه را که به دست می آورند یا برای ترس از زوال و نقصان است مانند سعی و کوشش مداوم برای حفظ سلامتی، و سعی برای جمع کردن مال و امکانات که مبادا امکانات شان زایل شود. و یا برای مجهز بودن در مقابل ضد خود و یا برای مجهز بودن در برابر هممثل هجومگر است. اما در کار خدا هیچ کدام از این انگیزه ها نیست و اساساً انگیزش به خدا راه ندارد، انگیزش «تغییر» است و خداوند منزّه از تغییر و حال به حال شدن است همان طور که گذشت.

وَ لَا يَئُودُكَ حِفْظُ مَا خَلَقْتَ: و حفظ آن چه آفریده ای تو را خسته نمی کند.

 

وَ لَا تَدْبِيرُ مَا ذَرَأْت: و نه مدیریت آن چه گوناگون آفریدی.- مدیریت جهان نیز تو را خسته نمی کند.

این فقرات از حدیث، همان است که در آية الکرسی آمده: «اللَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّومُ لا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لا نَوْمٌ لَهُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ مَنْ ذَا الَّذي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْديهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ وَ لا يُحيطُونَ بِشَيْ‏ءٍ مِنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِما شاءَ وَسِعَ كُرْسِيُّهُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ لا يَؤُدُهُ حِفْظُهُما وَ هُوَ الْعَلِيُّ الْعَظيمُ»[2].

 

وَ لَا مِنْ عَجْزٍ اكْتَفَيْتَ بِمَا بَرَأْت: و نه به دلیل عجز به همین مقدار که آفریدی، اکتفا کردی.

شرح: غیر از خدا، هر چه هست محدود است. جهان خیلی بزرگ است و دائماً نیز بزرگ تر می شود «وَ السَّماءَ بَنَيْناها بِأَيْدٍ وَ إِنَّا لَمُوسِعُون»[3] اما با این همه، محدود است و ممکن است خداوند غیر از جهان بس بزرگ ما، جهان یا جهان های دیگر نیز آفریده باشد لیکن به هر صورت مخلوق هر چه باشد، محدود است.

حدیث می گوید: خدایا این که به آفریده هائی که آفریدی بسنده کردی به دلیل عجز و ناتوانی تو نیست.

وَ لَا مَسَّكَ لُغُوبٌ فِيمَا فَطَرْتَ وَ بَنَيْتَ: و نه خستگی ای در آن چه آفریدی و ساختی، به تو رسید.

این فقره نیز پیام آیه «وَ لَقَدْ خَلَقْنَا السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما في‏ سِتَّةِ أَيَّامٍ وَ ما مَسَّنا مِنْ لُغُوبٍ»[4]است.



[1] رجوع کنید: «محی الدین در آئینه فصوص» ج2 مبحث «دین محی الدین به یک حرف (ک) وابسته است» و مبحث «چاه کن به چاه افتاد». در سایت بینش نو

[2] سوره بقره، آیه 255

[3] سوره ذاریات، آیه 47

[4] سوره ق، آیه 38- و دربارۀ معنی «ستة ایام» رجوع کنید به «تبیین جهان و انسان» در سایت بینش نو