يكشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۷

صفحه اول >> کتاب ها => انقلاب مخملی در ایران



 

9- تصوف: شخصیت مکتبی- خواه شخصیت فرد و خواه شخصیت جامعه- آن است که از جاذبه و دافعه متعادلی برخوردار باشد. اگر فردی یا جامعه ای مکتبی باشد و دافعه اش شدید و نامتعادل با جاذبه اش باشد، او بیمار است و چون نوک پیکان دافعه به سوی دیگران است، چنین فرد یا چنین جامعه ای خطرناک نیز می شود. و اگر جاذبه اش شدید و نامتعادل با دافعه اش باشد باز بیمار است و چون مکتبی حساب می شود- و دستکم خودش خویشتن را مکتبی می داند- وجود و رفتار هایش برای مکتب خطرناک است.

بنابر این، تعادل جاذبه و دافعه در شخصیت فرد مکتبی و در شخصیت جامعه مکتبی بس مهم و حیاتی است و عدم تعادل با یکی از دو خطر همراه است.

لیبرالیسم: شخصیت لیبرال- خواه شخصیت فرد و خواه شخصیت جامعه- آن است که هیچ دافعه ای نداشته باشد مگر در مالکیت مال.

دافعه هائی از قبیل: دافعۀ ملّی، دافعۀ وطنی، دافعۀدینی، دافعۀ مذهبی، دافعۀ جنس موافق، دافعۀ غیرت، دافعۀ در مد لباس، و... باید در شخصیت لیبرال (خواه فرد خواه جامعه) نباشد. اگر چند یا یکی از دافعه های مذکور در او باشد او لیبرال نسیت، بیمار است. گرچه از نظر مکتب و مکتبیان جهان، خود لیبرالیسم یک بیماری بزرگ است.

از نظر غربیان لیبرالیسم مبتنی بر اُمانیسم و لازمۀ آن است؛ جامعه و فرد امانیست می شود و به ملازمت آن قهراً لیبرال نیز می گردد.

انسان موجودی است که هم حقوق دارد و هم تکلیف، اُمانیسم اصالت را به حقوق انسان می دهد و تکلیف را غیر اصیل می داند و شعار «اول حقوق فردی افراد را به آنان بدهید سپس از آنان تکلیف بخواهید» جان مایه اُمانیسم است که بدین معنی معادل می شود با انسان گرائی.

مکتب ها در این که اصالت با حقوق فردی است یا با تکلیف، با همدیگر اختلاف دارند؛ مثلاً مارکسیسم اصالت را به تکلیف می دهد و همین امروز نیز انواع مختلف سوسیالیسم مانند جامعه پادشاهی سوسیالیزه سوئد، و احزابی که در عنوان شان واژه سوسیالیسم هست (گرچه «تک ساحته» هستند و تنها در امور مالکیت و اقتصاد، اصالت را به تکلیف می دهند و در دیگر ساحت های فرد و جامعه، لیبرال هستند) بر این باورند.

اسلام (اسلام اهل بیتی) مطابق رکن معروف خود، اصالت را نه به این می دهد و نه به آن، که به «امربین امرین» معتقد است که باز همان «تعادل» میان حقوق و تکلیف می گردد. این مکتب انسان گرا نیست، انسانیت گرا است و انسان بدون انسانیت را بدترین موجود می داند.

اما ادعای اندیشمندان لیبرال بر این که لیبرالیسم مبتنی بر اُمانیسم است تنها در عرصه نظری می تواند صحیح باشد و در عینیت تاریخ چنین واقعیتی مشاهده
نمی شود. در عرصه واقعیت تاریخی، ابتدا افراد و جامعه ها در اثر غریزه گرائی و سلطه روح غریزی بر روح فطرت، لیبرال می شوند سپس اندیشمندان آستین بالا زده لیبرالیسم پدید آمده را با امانیسم ذهنی خودشان توجیه می کنند و برای این توجیه مسئله حقوق و تکلیف را مطرح کرده اند[1]. گرچه همین مسئله نیز شایان بحث و بررسی علمی است. لیکن باید توجه داشت که تنها یک مبحث نظری است نه عینی.

کهن ترین و دیرین ترین لیبرالیسم را در تاریخ جامعه های شرقی بودائی و هندوئی و سپس در جامعه اسلامی مشاهده می کنیم که در میان مسلمانان به تصوف موسوم است.

تصوف هند و چین (که این روزها عرفان نامیده می شود) از غریزه کُشی شروع می شود. و چون هر تکلیف و قوانین حقوقی حتی برای کنترل یا متعادل کردن غریزه است، در نتیجه با ادعای از بین رفتن غریزه، چیزی به نام تکلیف و قوانین، سالبه بانتفای موضوع می گردد و تکلیف از شخص صوفی برداشته می شود. بنابر این یک مرتاض هندی لیبرال به معنی غربی نیست و با آن فرق اساسی دارد.

 

تصوف در میان مسلمانان با این که برگرفته از هند و چین است اما غریزه کُشی را (غیر از فرقه ملامتیه) روا نمی داند و از همه لذایذ دنیا استفاده می کنند تنها به تربیت و کنترل غریزه و به اصطلاح خودشان «مهار نفس» بسنده می کنند و نفس مهار شده را بی نیاز از تکلیف می دانند که: شریعت برای مردم عادی است و جان صوفی والاتر از آن است که به شریعت عمل کند او که به حد اعلای یقین رسیده نیازی به عبادت و تکلیف ندارد: و اعبد ربّک حتی یاتیک الیقین.

 

صوفیان در جامعه های اسلامی بدون این که محدودیتی برای اقتضاهای غریزی ایجاد کنند، تکلیف را از بین می برند. بنابر این یک نوع لیبرالیسم در میان مسلمانان قرن ها پیش از اروپا بنیان گذاری شده است. برای صوفیان فرق نمی کند که ماهیت حاکمیت چه باشد، همیشه با هر حکومتی ساخته اند و هر حکومتی نیز با آنان سازگاری کرده است. لحظه به لحظۀ تاریخ کشورهای اسلامی گواه این واقعیت است.

یک فرق میان لیبرالیسم غربی و تصوف نسبت به حاکمیت، مشاهده می شود: لیبرالیسم غربی نسخه ای برای نظام اجتماعی و نیز حاکمیت است اما تصوف در ممالک اسلامی کم تر در صدد به دست آوردن حاکمیت بوده است چرا که نازمندی اش، حتی تاب و تحمل دردسر حکومت را نیز ندارد. از دغدغۀ چیزی به نام جامعه و حاکمیت، خودشان را راحت کرده اند و مانند مسیحیت قرون وسطی و بودائیت هند و چین، کار قیصر را به قیصر وا می گذارند.

در این میان با حاکمیت مکتبی مخالف بوده و هستند، با پادشاهان به خوبی کنار آمده و هرگز به استبداد آنان خرده نگرفته اند، همین طور با حاکمیت های کودتائی. تصوف آن نوع لیبرالیسم است که با هر حاکمیت غیر لیبرال سازگاری
می کند غیر از حاکمیت مکتبی. چرا که ماهیت آن با ماهیت مکتب تضاد دارد.

اکنون که حاکمیت در ایران مکتبی (یا در صدد مکتبی بودن) است، لیبرالیسم تصوفی، زمینه خوب و عنصر مساعد و به شدت مؤثر برای انقلاب مخملی
است.

همان طور که در بالا اشاره شد، در تاریخ و در کل جهان، شخصیت صوفیان ما مخملی ترین مخملی های جهان است. متسامح ترین مسلک و بی دافعه ترین فکر حتی بی دافعه در قبال استبدادها، می باشد که امروز با جریان لیبرالیسم نوین، طبعاً و قهراً به وحدت رسیده و یکی می شود. بر خلاف مکتبی ها که قدرت هائی را دشمن خود می دانند و به طور مدام در حالت فیگور دفاعی هستند، جریان تشیع وصایتی، لیبرالیسم نوین، تصوف، پی روان امیال غریزی و... همگی معتقد هستند که حاکمیت دشمن تراشی می کند.

در این میان داوری خیلی آسان و راحت است: هر دو طرف راست می گویند و حق با هر دو است.

این چه داوری است!؟!

اتفاقاً صحیح ترین داوری در این مسئله همین است؛ هر کدام مطابق ماهیت و عناصر ماهوی خود سخن می گویند. و هر دو طرف اگر چنین نگویند و یک برنامه و خواست واحد داشته باشند، راه غلط را رفته اند.

و در عرصه دمکراسی: یک طرف مدعی است که ماهیت جامعه و خواست جامعه نیز مطابق ماهیت لیبرال خودشان است. طرف دیگر نیز مدعی است ماهیت جامعه یک ماهیت مکتبی است.

بنابر این، دمکراسی هرگز نمی تواند داور میان این دو ادعا باشد و روشن کند که ادعای حاکمیت درست است یا ادعای طرف مخالف. و فرق نمی کند که حاکمیت در اختیار مکتبیان باشد یا در اختیار وصایتیان و لیبرال ها. در هر دو صورت، طرف مقابل به روند دمکراسی اعتراض اساسی خواهد داشت. زیرا او تقصیر ندارد و شاید به هیچ وجه در اعتراضش از دایره مثلاً صداقت خارج نشده باشد به نظر او محال است جامعه ای که او می شناسد نتیجه دمکراسی دیگر بدهد. گرچه همه بدنۀ جریان مخالف نتیجه دمکراسی این گونه نیندیشند اما اندیشه رهبر و رهبران آن بی تردید اگر به طور مطلق چنین نیندیشد دستکم با درصد بالایی همین فکر و حتّی همین ماهیت شخصیتی را دارد.

چاره چیست؟ در این جمله مراد از «چاره» برای سرنوشت جامعه و دغدغه منافع جامعه نیست. زیرا این جزوه در مقام دغدغه سعادت و عدم سعادت جامعه نیست که قهراً در مقام داوری میان دو جریان آمده و یکی را محکوم و دیگری را حاکم کند و حق را به یک طرف بدهد. مراد چاره یابی برای هر دو طرف است: چاره آن طرف چیست و چگونه می تواند پیروز شود؟ و چاره این طرف چیست و چگونه می تواند پیروز شود.

من نمی گویم تا همین دقیقه که این سطرها را می نویسم، کسی یا حزبی در صدد انقلاب مخملی بوده و به خودم حق نمی دهم که چنین داوری ای را بکنم. می گویم اگر کسی یا حزبی یا جریانی بخواهد در جامعه ایرانی انقلاب مخملی کند باید از زمینه ها و عناصر اجتماعی مساعد 9 گانه که شمردم و به طور خیلی مختصر شرح دادم، بهترین و کامل ترین استفاده را ببرد و اگر پیروز شد عنوان و نام نظام اجتماعی و حاکمیت خود را نظام و حاکمیت شیعی (و با توجه به حضور اقلیت ها، نظام اسلامی) بنامد. زیرا در جامعه ایران حتی پس از سقوط نظام مکتبی نیز باید واژه های مقدس دینی مذهبی، به کار گرفته شود. والّا حاکمیتی که به وسیله انقلاب مخملی تأسیس می شود، با درصد زیادی شبیه رژیم شاه تافته جدا بافته از مردم خواهد بود که در امروز جهان، چندان جایی ندارد.

و می گویم: اگر حاکمیت و نظام مکتبی، می خواهد تداوم داشته باشد باید تسامح را دربارۀ اشخاص و اندیشه های شیعی ولایتی و وصایتی، کنار بگذارد تا خطوط مشخص و جایگاه فکری افراد روشن گردد تا جامعه اگر شیعه ولایتی است به دنبال شخص وصایتی نرود. و اگر جامعه وصایتی است به دنبال شخص ولایتی نرود. باید «ماهیت خزندۀ» جریان وصایتی به ماهیت آشکار و روشن تبدیل شود.

ماهیت خزندگی این جریان برای جریان آشکار لیبرالیسم نیز زمینه ساز و جاده صافکنِ بس کار آمد است.

علاوه بر پیکره حاکمیت، وقتی که فلان روحانی وصایتی رئیس فلان موسسه از موسسه های حوزه علمیه باشد بدیهی است که بخشی از طلاب و دستکم پژوهشگران آن موسسه را وصایتی بار خواهد آورد. و در موسسه های دیگر سخنرانی کرده تشیع ولایتی را محکوم و تشیع وصایتی را حاکم خواهد کرد و بخشی از طلاب حوزه را به طرفداری از انقلاب مخملی تحریک خواهد کرد. البته بدون این که نامی از ولایتی و وصایتی به زبان آورد. زیرا که او اساساً چیزی از این دو نمی داند و تحت تاثیر القائات غربیان و بازوهای داخلی آنان دچار این تفکر شده. و همین ندانستن است که او را به اشتباه انداخته است و همین طور مستمعین و مخاطبان و یا پژوهشگران تحت تربیت او را.

و نیز حاکمیت باید طبقه اشراف نو پدید را به نوعی راضی کند (که بس دشوار و بل محال است) و یا آنان را از پیکر حاکمیت جدا کند. جدا کردن غیر از براندازی است، اگر براندازد باید جامعه از نو هزینۀ تکوّن طبقه جدید دیگر را تحمّل کند. زیرا این یک امر قهری و یک جبر از جبرهای اجتماعی است. طبقه برانداخته شده جای خود را به طبقه جدید دیگر خواهد داد، مشکل از نو زنده خواهد شد که باز روز از نو روزی از نو.

و همین طور است تسامح درباره دیگر عناصر 9 گانه که شمرده شد تنها مشخص شدن خطوط درباره آن ها کافی است تا تکلیف مردم روشن شود.

اهمیت و ارزش این جزوه: در همیشۀ تاریخ مردان عمل، عمل کرده اند. و درون گراهائی مانند من، جزوه نوشتند. آن هم پس از وقوع واقعه. آیا اگر نام انقلاب مخملی (به حق یا به ناحق) در جامعه مطرح نمی گشت، این جزوه را می نوشتم؟. دیدیم همگان در این جامعه سخن از آزادی بیان و قلم می گویند ما هم باورمان شد گفتیم ما نیز یک اظهار نظری کرده باشیم وقتی که بیان قلم سیاسی آزاد باشد چرا بیان و قلم علمی آزاد نباشد.

 

پایان 



[1] کاری اسماً علمی که وظیفۀ آن معاون حقوقی را تداعی می کند که مَثل شده است: آقای رئیس در جلسه معاونین، اعلام کرد که تصمیم گرفته فلان برنامه را به اجرا گذارد. معاون حقوقی گفت: عالی جناب! این برنامه که می فرمائید خلاف قانون و آئین نامه است. رئیس گفت: پس تو چه کاره ای؟ من کارم را می کنم و این وظیفه تو است که توجیهات قانونی آن را فراهم کنی.