پنجشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۷

صفحه اول >> کتاب ها => انقلاب مخملی در ایران



 

4- رشد غریزه گرائی در میان جوانان: زمینه و عنصر مساعد چهارم در جامعه ایران برای انقلاب مخملی، رشد غریزه گرائی در میان جوانان است که به تدریج می رود تا به یک جریان تبدیل شود.

جوان هم در جهت انگیزه های غریزی در شوق و شعف است و هم در جهت انگیزه های فطری[1]. یعنی هم به شدت در صدد عیش و عشرت است و هم به شدت در صدد عدل و عدالت است.

جوان پویش توفنده سوم نیز دارد که آزادی خواهی است. اما همان طور که همیشه روح غریزی و روح فطری[2] در وجود انسان با همدیگر درگیر هستند این دو روح بر سر «آزادی خواهی» نیز به شدت درگیر هستند؛ غریزه آن را به آزادی عیشی و عشرت معنی می کند، فطرت نیز آن را به آزادی از ستم ستمگران و زور گوئی قدرتمندان، معنی می کند.

به راستی به خواسته کدام یک از این دو روح باید پاسخ مثبت داد؟ و اصالت را به کدام باید داد؟ لیبرالیسم که از روح فطرت غافل است (زیرا در انسان شناسی لیبرالیسم انسان تنها ماهیت غریزی دارد) آزادی را آزادی غریزه معنی می کند. اما اسلام انسان را دارای دو روح می داند و در پاسخ پرسش فوق، می گوید: نه آن و نه این، امربین امرین. یعنی بر خواسته های غریزی باید پاسخ مثبت داده شود و نباید آن را سرکوب کرد، تا حدی که اقتضاهای فطری نیز سرکوب نشود.

 

آزادی خواهی هر دو روح به حدودی محدود است: آزادی غریزه به حریم اقتضاهای فطری محدود است و آزادی خواهی فطری به رسیدن به عدالت محدود است یعنی نباید از عدالت خواهی عبور کرده و به آنارشیسم تبدیل شود.

 

آزادی خواهی غریزی فاقد حدود، آزادی خواهی عدالتی را از بین می برد، جوان عیاش حتی از درک آزادی خواهی عدالتی باز می ماند و آزادی خواهی فطری فاقد حدود، به آنارشیسم منجر می گردد که آزادی از هر قانون و هر تکلیف، است.

 در سطرهای بالاتر آزادی خواهی فطری جوانان را که عامل و عنصر مهم در تشکیل ارتش علی(ع) بوده، دیدیم. که اگر برخی از جوانان ارتش علی(ع) را همراهی نکرده بودند دستکم در لشکر اشراف جمل نیز حضور چندانی نداشتند. اما امروز در انقلاب های مخملی آسیای مرکزی و قفقاز، آزادی خواهی غریزی جوانان نیز به صورت چاشنی کاملاً مؤثر مشاهده می شود.

منشأ غریزه گرائی بخشی از جوانان ایران: در جامعه امروزی ایران، جوانان بسیار فراوان و زیادی هستند که در تعامل متعادل میان غریزه و فطرت به سر می برند و در صدد آشفته بازار غرایز نیستند. اما این بدان معنی نیست که در میان آنان افراد ناراضی و حتی مخالف، وجود ندارد. درباره اینان در مباحث آینده بحث خواهد شد، فعلاً بحث ما درباره جوانان غریزه گرا است.

 

جوانان فطرت گرا و غریزه گرا در طول تاریخ در هر جامعه ای در کنار هم حضور داشته اند و این یک امر طبیعی بوده و هست لیکن آن چه در انقلاب های مخملی مشاهده می کنیم با روند تاریخی مسئله کاملاً متفاوت است. از روزی که لیبرالیسم در اروپا و به تبع آن در کانادا و ایالات متحده، پا گرفته و نسخۀ عملی جامعه گشته است، هیچ حرکت اجتماعی و تحول خواه، در آن جامعه ها رخ نداده است. یعنی ابتدا آزادی خواهی جوانان به آزادی خواهی غریزه سوق داده شده و اشتغالات ملازم آن فراهم گشته، آن گاه به طور قهریِ طبیعی، آزادی خواهی فطری در جوانان، سرکوب شده. سرکوبی غیر فیزیکی که می توانید آن را سرکوبی مخملی بنامید.

 

خیلی ها حتی برخی از محققین علوم اجتماعی دچار اشتباه می شوند و
می گویند: در جامعه های غربی به حدی آزادی وجود دارد که زمینه ای برای تحوّل خواهی نمانده است تا جوان با انگیزه آزادی خواهی به حرکت در آید.

اما آنچه من در جامعه سوئد، انگلیس و سوئیس به دقت بررسی کردم، به نظرم آنچه در جوامع غربی وجود ندارد عدالت است. سوپاپ احتیاط دیگ عدالت خواهی، تأمین اجتماعی است که حداقل معیشت غریزی را تامین می کند. اما عدالت در توزیع فرصت ها و توزیع فضای اجتماعی به هیچ وجه وجود ندارد. در جامعه پادشاهی سوسیالیتۀ (!) سوئد حدود 90% مالکیت ها در انحصار خاندان هائی است که نسل به نسل تداوم دارند، دوک ها، کنت ها، بارون ها و... هنوز در آن جامعه ها سروری ابدی می کنند و در ایالات متحده در عصر استقلال خواهی افرادی بدون ریشه اشرافی، اشرافیت جدیدی تشکیل دادند که همیشه سنا و سمت سناتوری مال آنان است مگر موارد نادر.

خانه به دوش ها، کارتن خواب ها[3] و گدایان سر خیابان و حتی کنار جاده ها، نشان از عدم عدالت اجتماعی دارد و اتفاقاً تأمین اجتماعی دقیقاً در خدمت همین
بی عدالتی ها است؛ کفه پائین پِرس اشتغال جوانان به غرایز است و کفه بالائی پرس تامین اجتماعی است که روح آزادی خواهی جوان را پرس می کند.

 

درست است: من هم می گویم و می شنوم و می بینم که: در جامعه های جهان سوم، نیازمندان، گرسنگان، بی خانمان ها و گدایان بیش از جوامع غربی است و برتری های غرب در این زمینه ها قابل انکار نیست. سخن در جامعه شناسی مبتنی بر انسان شناسی است: آیا مشکلات و مسائلی که غربیان آن ها را حل کرده اند در تراز خط کش عدالت است یا با ترازهای دیگر؟-؟ آیا از این جهت سزاوار تقلید و الگو گیری است یا نه؟-؟

 

با بیان دیگر: بر فرض اگر جامعه غربی را از هر جهت مطلوب، ایده ال و صحیح بدانیم، در این که حرّیت و روحیه آزادی خواهی اجتماعی جوان، در آن جامعه ها ریشه کن شده و مصداق «سالبه بانتفای موضوع» گشته است، تردیدی نیست.

 

امروز همان لیبرالیزه کردن جوانان از ناحیه لیبرالیسم، با گسترش سرسام آور وسائل ارتباط جمعی به جامعه های دیگر منتقل می شود، جوانانی که در انقلاب های مخملی نقش داشتند همگی تربیت شده ماهواره ها بوده و هستند.

 

در جامعه امروزی ایران خیلی ها هستند که به دلایل مختلف به نظام و حاکمیت اعتراض دارند. اما یک جریان هست که کاملاً دلیل مشخص و منشأ انگیزه اش معین است؛ کافی است به (مثلاً) پشت بام خانه ها نگاه کنید هر
خانه ای که آنتن ماهواره دارد، اگر عضو یا اعضای آن خانواده نا رضایتی ای داشته باشند، دلیلش تربیت ماهواره ای و لیبرالیزه شدن به وسیله ماهواره، و ریخته شدن محتوای طرف دیگر خورجین به طرف واحد، است[4].

 

(مراد از این سخن نادیده گرفتن عوامل دیگر نیست).

این نیز زمینه و عنصر مساعد برای انقلاب مخملی در جامعه امروزی ایران است.

خواه جامعه ایران دچار انقلاب مخملی نشود و خواه بشود، به هر صورت، تربیت لیبرالیسم در آینده نه چندان دور، حاکمیت را از اعتراض طبقه جوان آسوده خواهد کرد. اما بررسی ما در شرایط امروزی است.

5- رانده شدگان: آن جا که سخن از «انقلاب فرزندانش را می خورد»[5] بود عده ای به حاکمیت جدید و نحوۀ پیاده شدن انقلاب اعتراض کرده از بین رفته اند


یا از دور خارج شده اند، هر کدام از این ها نه فقط یک فرد بل که به همراه، فامیل و طرفداران شان، یک اندامی از اندام های انقلاب را تشکیل می دادند. اینک بخشی از آنان ناراضی و حتی برخی از آنان به شدت عصبانی هستند که به اصطلاح با عبرت از انقلاب اصیل، دستکم در برابر انقلاب مخملی بی طرف خواهند بود. و چون اقدام یا سکوت شان آگاهانه است زمینه و عنصر تأثیر گذار به نفع انقلاب مخملی می گردد. این زمینه شامل گروه ها و حتی حزب های انقلابی رانده شده از انقلاب (خواه به حق و یا به نا حق رانده شده اند) نیز می گردد.

6- افراد، خاندان ها، جریان ها و احزابی که از اول مخالف انقلاب اصیل و طبیعی که رخ داده، بوده اند و اساساً انقلاب برای براندازی آن ها رخ داده است. اینک بقایای شان زمینه و عنصر مساعد برای انقلاب مخملی است.


[1] مطابق انسان شناسی اسلام، انسان نه حیوان است و نه زادۀ حیوان، انسان دارای یک روح به نام روح فطرت است که حیوان فاقد آن است.- رجوع کنید: «تبیین جهان و انسان» و نیز «دو دست خدا» در سایت بینش نو

[2] همان

[3] و آن همه افراد و خانواده ها که در کنار کمربندی لندن در درون خودروهای اسقاطی در رقّت آور ترین شرایط زندگی می کنند و و و

[4] اشاره به بحث پیش است: آزادی خواهی غریزی در یک طرف خورجین وجود انسان قرار دارد و آزادی خواهی فطری او نیز در طرف دیگر آن، که غربیان محتوای طرف فطرت را نیز به طرف غریزه ریخته اند و چنین خورجینی نه قابل حمل است و نه قابل استفاده صحیح. و بن بست جامعه های غربی از این عدم تعادل ناشی شده است

[5] گفته شد: انقلاب تنها به یک شکل و ماهیت پیاده می شود و امکان ندارد مدینه های فاضله که در اذهان افراد انقلابی هست همگی پیاده شود