دوشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۶

صفحه اول >> کتاب ها => انقلاب مخملی در ایران



در این جا می رسیم به عنصر مساعد دوم:

2- زمینه و عنصر مساعد دوم برای انقلاب مخملی: ترس از شعار عدالت: این نیز ویژۀ رفاهمندان نو پدید است نه رفاهمندان سنّتی. سیر سود آوری کسب و کار با هر برنامه عدالت گرایانه مخالف است کاسب دوست دارد همان روند سود آوری به طور روز افزون ادامه داشته باشد، کاری ندارند به اینکه تا کی و تا کجا امکان این روند هست؟ منابع جامعه برای این روز افزونی که بقال های سر کوچه را ویلانشین کرده، چیست؟ تمام نشدنی است؟ یا حقوق قشر پائین محروم از عدالت است که به جیب شان می رود؟

از باب مثال: بنگاه های معاملات املاک، دوست دارند روز به روز بازارشان گرم شود، همه زمین های کشور به ساختمان تبدیل شود، قیمت خانه و مسکن بالا رود، و هرگز نمی اندیشند در این صورت کشاورزی چه می شود؟ مواد غذائی و نیازهای دیگر جامعه از کجا تأمین شود؟ قشر محروم از عدالت که مسئول خانواده فقط یک عدد ران مرغ می خرد که برای خانواده شش نفری آبگوشت درست کند، چه کار کند؟ و...

شعار و برنامه عدالت، اینان را به وحشت می اندازد به طوری که همین محرومان دیروز، امروز عدالت ستیز می شوند و یک عنصر مساعد برای انقلاب مخملی می گردند.

اشتباه نشود مراد از بحث فوق تبرئه حاکمیت از هر نقص و کمبود و از هیچ چیز، نیست. و این خصیصه[1] هم در برابر یک حاکمیت کاملاً قابل قبول چنین عمل می کند و هم در برابر یک حاکمیت ستمگر.

3- تشکّل یک طبقه اشرافی جدید: سومین عنصر مساعد برای انقلاب مخملی در یک جامعه ای که انقلاب اصیل و طبیعی کرده است پیدایش طبقه اشرافی جدید است که جانشین طبقه اشراف پیش از انقلاب می شود.

غزالی در یکی از آثارش (متاسفانه اکنون به طور دقیق به یاد ندارم) از یکی از اصحاب پیامبر(ص) نقل می کند: «کنّا مع رسول الله فی الضّرّاء فصبرنا. و اما فی السّراء فلم نصبر»: به همراه پیامبر(ص) در فقر و فلاکت بودیم صبر و تحمل کردیم. اما وقتی که به رفاه گسترده رسیدیم نتوانستیم صبر و تحمل کنیم.

یعنی وقتی که در دوره خلفا سیل ثروت و مال در اثر فتوحات به مدینه سرازیر شد نتوانستیم در برابر چشم نوازی و دل نوازی ثروت، خود باخته نشویم.

 

در پیش از پیروزی، اگر طبقه اشراف شان را سرمایه داران مکه و برخی از سران قبایل تشکیل می دادند، اینک تنها یک نفر از اصحاب معادل همه آن اشراف، ثروت دارد طلحه و یا زبیر، عبدالرحمن بن عوف و یا آن صحابه دیگر که علاوه بر گلّه های بزرگ گاو، گوسفند، شتر و املاک غیر منقول در حجاز، عراق، یمن، مصر داشتند و در هر سرزمین دفتر و دستک و مباشرانی برای اداره آن ها داشتند، روزانه چند یا دستکم یک کیلو طلا نیز در آمد نقدی شان بود.

 

چنین افرادی هر چه توان دارند برای مدیریت اموال خودشان مصرف می کنند و دیگر غصه آن دینی را که زمانی برایش فدا کاری کرده اند نمی خورند و
نمی توانند بخورند. و به جد توقع دارند نظام حاکمیت باید در جهت روز افزونی ثروت شان باشد و گرنه، نه تنها هیچ حمایتی از حاکمیت نخواهند کرد بلکه اگر حاکمیت را در جهت همین منافع خود نبینند، با آن مبارزه خواهند کرد.

 

و این مصیبت بزرگ هر جامعه ای است که انقلاب اصیل و طبیعی کرده است و عنصر بسیار مساعدی است برای انقلاب مخملی، که حاکمیت، حمایت اصحاب خود را از دست بدهد تا چه رسد که اصحاب در برابر او بایستند.

انقلاب فرانسه به اصل «انقلاب فرزندانش را می خورد» دچار گشت اما به دلیل فراز و نشیبی که در بستر جریانش پدید آمد و در نتیجه ثبات و تثبیت آن، که حدود 30 سال طول کشید با پدیده ای به نام «اشراف جدید» مواجه نگشت. اشرافیت همیشه در فرانسه بوده و هست، در این باره فرقی که میان انقلاب فرانسه و (مثلاً) انقلاب اکتبر روسیه هست این است که طبقه اشراف فرانسه در طول سه دهه با روند شبیه تحوّل از افرادی به افراد دیگر و از خاندان هائی به خاندان های دیگر متحول می گشت که سمبل آن پیدایش امپراطوری جدید ناپلئون در جای امپراطوری لوئی ها است و اساساً حذف یا براندازی طبقه اشراف یکی از عناصر اصلی ماهیت انقلاب فرانسه نبود.

 

اما انقلاب اکتبر، نوک پیکانش را از آغاز به طرف حذف و براندازی طبقه اشراف گرفته بود و این عنصر اصلی ماهیت آن بود. تا سقوط شوروی طبقه اشراف با ماهیت سنّتی خود هرگز به وجود نیامد گرچه جای خود را به طبقه اشراف حزبی به صورت گسل های متبادل، داده بود.

 

در مباحث گذشته گفته شد که هر انقلاب اصیل پس از پیروزی در میان حقیقت گرائی و واقعیت گرائی گرفتار می شود، این اصل در انقلاب فرانسه آن همه تلاطم ها، حتی پیدایش امپراطوری ناپلئون در درون شکم انقلاب را به وجود آورد و در انقلاب اکتبر سر از دیکتاتوری فردی استالین (نه دیکتاتوری پرولتری) در آورد.

اما در انقلاب هائی که عنصر مذهب عنصر اصلی یا از عناصر اصلی آن است، اصل و اساس طبقه اشراف دچار براندازی نمی شود تنها افراد مجرم آن طبقه از بین می روند، گرچه طبقه به شدت تضعیف می شود. در نتیجه طبقه اشراف جدید متشکل می شود از خاندان های تضعیف شده اشراف پیشین و خاندان هائی که در سایه انقلاب به اشرافیت رسیده اند.

با همه کوشش های خلیفه دوم عمر، در پیش گیری از احیای مجدد خاندان های اشراف پیشین، در اواخر خلافت او طبقه اشراف مرکب از اشراف پیشین مانند: خالد بن ولید، ابوسفیان، عثمان، عباس، عبدالرحمان بن عوف. و اشراف جدید یعنی به اصطلاح پا برهنگان پیشین مانند: عمر، ابودردا، زیدبن حارثه، حسان بن ثابت، ابن مسعود، مغیره بن شعبه، اسامه بن زید، سعد وقاص، ابو هریره، بود.

عمر دوست نداشت اشراف پیشین از قبیل ابوسفیان در جامعه رشد کرده و در ردیف اول قرار گیرند، در زمان ابوبکر همیشه پیشنهاد می داد که خالد بن ولید از فرماندهی سپاه معزول شود، ابوبکر آن را رد می کرد. در آغاز خلافت خودش خالد را معزول و تقریباً خانه نشین کرد. ابوسفیان پیش عباس آمد و از رفتار عمر شکوه کرد که چرا اجازه نمی دهد او هم با افراد خاندان خود و غلامانش به جبهه جنگ برود.

عمر با این رفتارش دو هدف را دنبال می کرد: نباید چشم و گوش مردم به ریاست و فرماندهی اشراف پیشین عادت کند. و نباید آنان از نظر مال و ثروت در ردیف اول قرار گیرند. زیرا او شخصاً از اشراف پیشین نبود و مقام خلافت و قدرت او نیز از تضعیف اشراف توسط اسلام، نشأت یافته بود. اما ابوبکر در پیش از اسلام نیز شخصیت شبه اشرافی داشت. عمر در روزهای آخر عمرش مرتب آه می کشید و می گفت: ای کاش سالم مولی ابو حذیفه، زنده بود خلافت را به او تحویل می دادم. سالم غلام آزاد کرده ابوحذیفه بود به نظر عمر اگر او زنده بود می توانست خلافت را در بخش جدید اشراف حفظ کند و نگذارد به دست اشراف سنّتی
بیفتد.

او جامعه خود را بررسی می کرد؛ مشاهده می کرد که همه کاندیداهای خلافت یا از اشراف سنتی هستند مانند عثمان. و یا از افرادی هستند که پیش از اسلام دستکم شبه اشراف بودند مانند طلحه و زبیر. در آن میان تنها علی(ع) بود که با اشرافی گری مخالف بود اما او خود مدعی جانشینی پیامبر(ص) و با اصل خلافت ابوبکر و عمر مخالف بود.

عمر درباره هر کدام از کاندیداها انتقادهای اساسی کرد و دربارۀ عثمان پیش بینی هم کرد که «اگر خلیفه شوی فرزندان عاص را بر گرده مردم سوار خواهی کرد و در نتیجه کشته خواهی شد». به همین دلیل شوریا و هیئت و ماهیت و شرایط شوریا را طوری مقرر کرد که اولاً عثمان خلیفه شود ثانیاً به پیروی از راه ابوبکر و عمر متعهد گردد ثالثاً خلافت او منجر به قیام مردمی بر علیه اشرافیت سنتی گردد. و همین طور هم شد.

قیام بر علیه عثمان از جهتی قیام مردمی است و از جهت دیگر در تحلیل و ریشه یابی دقیق، قیام اشراف جدید بر علیه اشراف سنتی است که مردم نیز جانب اشراف جدید را گرفتند. و چون در میان اشراف جدید کسی که واجد شرایط خلافت (مطابق معیارهای آن روز) نبود، خلافت به علی(ع) رسید.

 

ماهیت نهضت بر علیه عثمان، به هیچ وجه خلافت علی(ع) را اقتضا نمی کرد. او نه در آن نهضت شرکت کرد و نه آن را در مسیر اندیشه خود می دید. پیش تر نیز بارها عثمان را دعوت کرده بود تا تغییراتی در رویّه خود بدهد و موجبات قیام بر علیه خود را فراهم نکند. و خود می گوید: «لولا حضور الحاضر و قیام الحجّة بوجود الناصر...»[2] یعنی ماهیت نهضت را در مسیر خلافت خود نمی دید لیکن برایش ایجاد تکلیف شد تکلیفی که مطابق دین خودش باید به آن عمل می کرد. او
می دانست که پس از شکست اشراف سنتی به وسیله این نهضت، جریان شبه اشراف سنتی و نیز اشراف جدید با او همراه نخواهند شد، این عدم همراهی زمینه را برای رشد مجدد اشراف سنتی فراهم خواهد کرد که اولین مخالفت از ناحیه عایشه (که آن وقت در مکه بود) ابراز گشت و بلافاصله با همنوائی طلحه و زبیر مواجه گشت که هر سه فرزندان شبه اشراف پیشین بودند.

اشراف جدید نیز با علی(ع) بیعت نکردند و به «اعتزالیون» معروف گشتند از قبیل: سعد وقاص، اسامه بن زید، حسان بن ثابت، زیدبن حارثه و افرادی چند.

دربارۀ ارتش علی(ع) در جنگ جمل گفته اند: اکثریت قریب به اتفاقش جوانان بودند و حضور پیران در آن جمع، به منزله نمک در غذا بود. و لشکر جمل تقریباً عکس آن بوده است. همیشه چنین بوده که معمولاً پیران مردمی به اشراف گرایش کرده و می کنند.

کلّیّت این اصل اجتماعی[3] در همه جای تاریخ بوده اما در این دوره یعنی عصر پیدایش انقلاب های مخملی کلیت آن تا حدود زیادی بر هم خورده است که
می توان این برهم خوردگی را یک حادثه شگفت و نو در جریان تاریخ دانست. گوئی تاریخ یکی از اصول ثابت و مهم خود را از دست می دهد.

آیا چنین پدیده ای را می توان یک «تلنگر» گذرا و مقطعی دانست یا به راستی مرحله ای نوین در تاریخ و نیز در «انسان شناسی» پیش آمده است؟-؟

اشراف جدید واسطه شدند که اشراف سنتی قدرت و حاکمیت را در قالب خلافت معاویه، به دست گیرند و اشراف جدید چشم به دست اشراف سنتی باشند.

و همین طور است جامعه امروزی ایران (طابق النّعل بالنعل) اشراف جدید، زمینه مساعد و نیز عنصر مساعد برای انقلاب مخملی است.


[1] رفاهمندی نو پدید عنصر مساعد برای انقلاب مخملی

[2] نهج البلاغه، خطبه شقشقیه

[3] کلّیت از دیدگاه علوم انسانی که با نوعی نسبیّت همراه است، نه از دیدگاه ریاضی و نه از دیدگاه منطق ارسطوئی