دوشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۶

صفحه اول >> کتاب ها => انقلاب مخملی در ایران



رفاهمندی در عرصۀ روح فردی و اجتماعی ایران: شاید همه مردم جوامع مختلف دنیا، در اصل رفاه طلبی هیچ فرق مهمی با همدیگر نداشته باشند اما برخورد افراد و نیز جامعه ها با رفاهمندی مختلف است.

در عصر استعمار، دانشمندان و محققین انگلیسی به دهان ها و زبان ها انداخته بودند که: عرب اگر گرسنه شود برای حاکمیت خطرناک است[1]. و ایرانی اگر سیر شود به حاکمیت خطر دارد.

مراد شان از حاکمیت اعم از حاکمیت مستقل و دست نشانده بود.

و مقصودشان از «ایرانی سیر» مردم و بدنۀ جامعه بود نه طبقه ثروتمند و رفاهمند که از بازاریان سنّتی بازارهای سرپوشیده ایران و از فئودال ها تشکیل می گشت. زیرا فئودال ها همدست حاکمیت و بازاری ها نیز به اقتضای ماهیت شان در طول تاریخ، به شدت محافظه کار بودند.

انگلیسی ها با روحیه موذیانه خود از واژه «سیر شود» استفاده کرده اند اگر به جای آن می گفتند ایرانی اگر رفاهمند شود برای حکومت خطرناک است، به مثابه کشف یک واقعیت درباره ایرانیان بود و انصاف ایجاب می کند نسبت به صحت آن دچار احساسات ملّی نشویم و اذعان کنیم که ما این خصیصه را داریم. خصیصه ای که ممکن است در مواردی مثبت و در مواردی منفی باشد.

 

منشأ این خصیصه:

این بحث ربطی به عرصه خود آگاه ها ندارد، بحثی است در عرصه ضمیر ناخود آگاه فرد و شخصیت ناخود آگاه جامعه. و منشأ آن موقعیت جغرافی ایران است که جغرافی طبیعی اش، چگونگی ویژه ای به جغرافی انسانی اش داده است: معبر و مسیر اقوام مختلف است. آریائی ها پس از ورود به فلات ایران بخشی از آن ها به هند می روند یعنی هندیان آریائی از ایران عبور می کنند، ساکاها ابتدا پی در پی از شکاف کوه قفقاز وارد فلات ایران می شوند و از این معبر جامعه های ساحل مدیترانه را منکوب کرده و تا مصر می روند و همین طور ترکان غزنوی، سلجوقی، خوارزمی و مغول و بالاخره در جنگ جهانی، ایران است که پل پیروزی نامیده
می شود.

هر قومی وارد ایران می شد مالکیت ها را لغو و مردم را برده خود می دانست، باید منصفانه اعتراف کنیم که دوام ثروت در تاریخ ایران حتی در طبقه اول جامعه در مقایسه با دیگر جامعه ها خیلی کم و کوتاه مدت بوده است. کافی است تنها درباره آن همه قلعه های عظیم که در اروپا قرن ها پیش توسط طبقه اشراف ساخته شده و هنوز هم پا برجا هستند بیندیشیم که حتی یک نمونه شبیه آن ها در ایران نیست. در تاریخ اروپا خاندان هائی که مثلاً چندین قرن حاکم بوده اند بسیار است میانگین عمر سلسله های حاکم در ایران حدود 120 سال است.

حتی عنوان «طبقه اشراف» در ایران در مدت های کوتاه دست به دست می شده با آمدن هر قومی اشراف پیشین مضمحل و طبقه جدیدی جای آنان را می گرفت. یعنی حتی در دوران های طبقاتی بودن جامعه ها، جامعه ما از یک ماهیت طبقاتی با ثبات برخوردار نبود.

عدم ثبات ثروت و تخلخل های زود هنگام فقر در تاریخ ما، رفتار ما با فقر و ثروت را نیز متخلخل کرده است. جامعه پی در پی گاهی ثروتمند و گاهی فقیر بوده است، گاهی سر بر آسمان می ساید و گاهی عاجزانه روی خاک افتاده است. چیزی که جامعه های همیشه فقیر (مانند جامعه عرب پیش از اسلام) از آن آسوده بوده اند.

فردی که فقر را به عنوان یک واقعیت می پذیرد و در قبال آن تسلیم می شود، وقتی که ناگهان به ثروت یا حداقلِ رفاه می رسد، دچار تحول شخصیتی می گردد می بیند آن چه که به نظرش محال بوده، ممکن شده است وقتی که عبور از فقر به حداقل ثروت و یا حداقل رفاه ممکن است و ممکن بوده پس مراتب بالاتر آن نیز ممکن است و نباید به مرتبه های پایین قانع شد.

قانع نبودن به ثروت و رفاه موجود، در هر انسان و در هر جامعه هست و در این اصل فرقی میان فردی با فرد دیگر یا جامعه ای با جامعه دیگر نیست، فرقی که در فرد ایرانی از همان عدم تداوم ثروت ناشی می شود، یک حالت روانی و شخصیتی است که «احساس مظلومیت» در فرد ایجاد می کند؛ ناخود آگاه تصور می کند دورانی که فقر را تحمل کرده حقوقش از ناحیه حاکمیت پای مال شده است.

و واقعاً خیلی وقت ها نیز چنین بوده.

بحث ما در «خصیصه شدن این حس» است که ریشه در جان ناخود آگاه
می دواند. فرد خیال می کند که با آمدن مثلاً انقلاب اسلامی به رفاه بالا یا حداقلِ رفاه رسیده است لابد اگر چنین تحولاتی به طور مکرر رخ دهد باز هم بالاتر خواهد رفت.

گویند پسری به دبستان می رفت و ساعت تعطیلی دبستان ساعت دو بعد از ظهر بود، اعضای خانواده غذای شان را می خوردند و سهم او را نیز نگه می داشتند، پسر هر روز سروصدا راه می انداخت که برای من سهم کمی نگه داشته اید. اعضای خانواده را به ستوه آورده بود. روزی یک دیگ پر از آش برای ناهار پخته بودند، همگی نان خالی می خورند و دیگ آش را دست نخورده برای پسر نگه می دارند، پسر از راه می رسد دیگ آش را به او نشان می دهند: برو بخور همه محتوای دیگ سهم تو است. پسر نگاهی به دیگ سرشار از آش می اندازد، این بار علاوه بر سروصدا گریه هم می کند که: ای وای خودتان چه قدر خورده اید که این همه برای من نگه داشته اید.

داستانِ تازه به ثروت و رفاه رسیده های ما چنین است و این یکی از عنصرهای مساعد برای انقلاب مخملی است.

اشتباه نشود مراد از بحث فوق، شناسائی یک حالتی از روان اجتماعی یک جامعه است که چنین چیزی هست و نمی توان آن را انکار کرد، نه به عنوان یک خصیصه تعیین کننده در شخصیت جامعه که از خصایص عمده و شاکله ساز
باشد.

یک جامعه شناس وقتی که در ماهیت انقلاب اسلامی وسیر حیاتی آن دقیق
می شود در کنار عناصر اصلی و سرنوشت ساز، یک عنصر دیگر را- گرچه کوچک و نه چندان مهم- مشاهده می کند که عبارت است از: کنترل حرکت انقلاب در سال های فقر مردم (41 و 42) توسط حاکمیت، و آن زمانی بود که نه تنها حداقل رفاه وجود نداشت، در پیاده روهای خیابان سپه آن روزی (امام امروزی) افرادی دیده می شدند که پا برهنه راه می رفتند. اما حرکت انقلاب در سال های 56 و57 که جامعه و حاکمیت، سال های دلار را پشت سر گذاشته بودند و رفاه نسبی در جامعه حاصل شده بود، برای حاکمیت غیر قابل کنترل گشت.

شاه گمان می کرد چون بخشی از مردم را که زارع نامیده می شدند صاحب زمین کرده و عنوان «دهقان» را جایگزین عنوان «رعیت» کرده، به رفاه کارگران افزوده شده، رفاه عمومی با سال های 41 و42 قابل مقایسه نیست، حتماً همه مردم فدائی او هستند، اما قضیه برعکس بود و همان رفاه نسبی جزئی، عنصری گرچه ضعیف بر علیه او و به نفع انقلاب بود.

این توضیح را دادم تا برخی ها که به هر سخنی به طور غیر علمی نگاه می کنند، گمان نکنند که من در صدد اثبات یک نقیصه بر جامعه ایران هستم.

 

رفاه امروزی نیز قابل مقایسه با رفاه سال های 56 و57 نیست و به یقین می توان گفت و باید گفت در طول تاریخ ایران هرگز رفاه در حد امروزی نبوده است. فقری که وجود داشته باشد و زمینه یا عنصری برای انقلاب مخملی باشد در جامعه وجود ندارد. آنچه در جامعه امروزی هست و زمینه نا رضایتی است فقر نیست، عدم عدالت نسبت به پائین ترین قشر جامعه است قشری که کاری با انقلاب مخملی ندارد مگر این که آن را با انقلاب اصیل اشتباه بگیرد. عینیت موضوع، حقیقت مسئله را به خوبی نشان می دهد؛ انقلاب مخملی مال رفاهمندان است نه مال قشر محروم از عدالت، و نه مال عدالت خواهان، و نیز: نه مال رفاهمندان سنّتی محافظه کار. رفاهمندان سنّتی زخم نخورده از انقلاب اسلامی در این بین سرگردان می مانند آیا به آن طرف بروند یا به این طرف[2].



[1] غربی ها هنوز هم جوامع عربی را بر این اساس مدیریت می کنند؛ درباره کشوری به نام اردن بیندیشید: چه منابعی دارد؟ از کجا ارتزاق می شود و... دربارۀ فلسطینیان با این که سرکوب و آواره شان کرده اند آنان را گرسنه نگه نمی دارند، برای آوارگان در کشورهای دیگر شرایط زیستی که بالاتر از حد گرسنگی باشد فراهم کرده و می کنند، از جیب چه کسی و کدام جامعه ای؟ مهم نیست خواه از جیب گود اعراب باشد و خواه به صورت ماموریتی که به هلال احمر و صلیب سرخ و سازمان ملل داده می شود. برنامه ای که درباره مستعربان افریقا هرگز عملی نمی شود زیرا آنان فقط زبان شان عربی است و روحیه عربی در آنان نفوذ نکرده است

[2] مراد این نیست که در مقام داوری آمده و گفته شود مسائلی که به محور انتخابات 22 خرداد رخ داده، انقلاب مخملی است چنان که برخی ها می گویند. این مقاله در مقام چنین قضاوتی در این مسئله نیست. مراد این است: اگر روزی انقلاب مخملی در ایران به راه افتد و یا افتاده (به هر صورت) رفاهمندان سنتی سرگردان می شوند یا شده اند