پنجشنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۷

صفحه اول >> کتاب ها => انقلاب مخملی در ایران



 

2- انقلاب مصنوعی:

در قرون گذشته، از انقلاب فرانسه (1789- 1799) تا پس از جنگ دوم جهانی، واژه «انقلاب» تنها درباره انقلاب اصیل و طبیعی- که تعریف و توضیح آن گذشت- به کار می رفت. حتی برخی از دست اندرکاران علوم انسانی دربارۀ انقلاب اکتبر شوروی تردید می کردند که براستی یک انقلاب بود یا یک پدیده صرفاً سیاسی؟-؟ موافقین آن و نیز اکثریت مخالفینش آن را یک حادثه اجتماعی با ماهیت کاملاً انقلابی، می دانستند و دیگران آن را یک حادثه صرفاً سیاسی می دانستند.

اما خود همین تردید و تشکیک راه را باز کرد که از واژه انقلاب درباره حادثه هائی که در ماهیت غیر انقلابی آن ها تردیدی وجود نداشت، استفاده شود. مثلاً جمال عبدالناصر کودتای[1] خود را انقلاب (ثوره) نامید و همچنین قذّافی در لیبی[2]، حافظ اسد در سوریه و عبدالکریم قاسم در عراق[3]، و امثال شان در دیگر بخش های جهان. که معمولاً از طرف شوروی حمایت می شدند و کمونیست های شوروی آن ها را به عنوان انقلاب تایید می کردند.

 

این حرکت های صرفاً نظامی پس از سلطه بر جامعه، برابر خواسته سران شوروی گرایش سوسیالیستی خودشان را با تمسک به عنوان انقلاب، بر جامعه تحمیل می کردند.

 

مخالفین شوروی و انقلاب اکتبر، با تمسک به این پدیده های مصنوعی، بر ایجاد تردید در اصالت خود انقلاب اکتبر تاکید می ورزیدند که آن هم مثل همین ها یک پروژه سیاسی محض بود نه انقلاب، و می کوشیدند با بررسی جزء به جزء روند انقلاب اکتبر نکاتی پیدا کنند و انگشت روی آن بگذارند، در این میان بیش از هر چیز دائماً ورد زبان کرده بودند که خود لنین مامور بود و با قطار از آلمان به روسیه فرستاده شد.

 

برخی نیز معتقد بودند که انقلاب اکتبر کاملاً مصنوعی و ساخته دست «آژانس یهود» بوده که یهودیان به این طریق انتقام خود را از نصف جهان گرفتند. یهودیان که در سرتاسر جهان سرگردان بودند در هیچ جائی نمی توانستند غیر از اشیاء منقول، مالکیتی برای اراضی و املاک داشته باشند، نصف جهان را به همان درد مبتلا کردند.

انکار اصالت ماهیتی انقلاب اکتبر با این قبیل تمسکات بس دشوار است. اما تایید صریح یا ضمنی کودتاهای نظامی به عنوان انقلاب، بهانه خوبی به سران بخش لیبرال جهان می داد که چنین تحلیل های سیاسی را به عنوان جامعه شناسی، ابراز کنند.

به هر صورت، نوع اول انقلاب مصنوعی کودتاهای نظامی بود.

نوع دوم: نهضت گاندی در هند گاهی انقلاب نامیده می شود، آیا به راستی یک انقلاب بود یا یک پروژه صرفاً سیاسی؟-؟ گاهی عناصر مشترک میان یک نهضت و پروژه سیاسی با انقلاب، ذهن برخی ها را دچار گمراهی می کند؛ در نهضت هند عناصر: قداست، مقاومت، شرکت عمومی در آن، شور و شوق، تحمل مشکلات و به ویژه پیروزی آن، موجب می شود که ماهیت سیاسی آن را با ماهیت انقلاب اشتباه کنند. در حالی که یک پروژه و نهضت سیاسی نیز می تواند مقدس باشد.

و عنصر مقاومت در نهضت گاندی به تصریح خود او و نیز در عمل و عینیت، یک «مقاومت منفی» بود، و انقلاب از هر جهت به ویژه در جهت مقاومت، ماهیت مثبت و مهاجم و توفنده دارد.

همین طور است شرکت و حرکت عمومی، یک نهضت صرفاً سیاسی نیز
می تواند حرکت و شرکت عمومی را به همراه داشته باشد و همچنین شور و شوق و تحمل مشکلات و پیروزی. و هر حرکتی که از شخصیت اجتماعی افراد برخیزد و از شخصیت جامعه (نه از شخصیت فردی افراد) ناشی شود دلالت نمی کند بر این که آن حرکت ماهیتاً یک انقلاب است.

همان طور که نتیجه آن نیز فقط یک ره آورد سیاسی بود و هیچ تحولی در نظام اقتصادی، اجتماعی و حتی مدیریتی هند نداشت بل که در همه این ها از همان شرایط پیشین الگو گرفت. با بیان دیگر: هر انقلاب از شخصیت جامعه بر می خیزد نه از شخصیت فردی افراد. اما چنین نیست که هر حرکتی که از شخصیت جامعه برخیزد حتماً ماهیتاً انقلاب است. یک حرکت صرفاً سیاسی نیز می تواند از شخصیت جامعه برخیزد.

اگر نهضت گاندی انقلاب نامیده شود به طوری که برخی ها چنین تصور
می کنند، از این جهت یک انقلاب مصنوعی می شود گرچه خیلی ارجمندتر از نوع اول انقلاب های مصنوعی است و شأن بالاتر و برتر دارد.

نوع سوم: در مدت زمان جنگ سرد، امریکائیان در برخی از کشور های زیر سلطه شان، نسخه های متفاوت از اصلاحات به اجرا گذاشتند تا زمینۀ رشد کمونیسم گرائی را در آن کشورها از بین ببرند، نمونه بارز آن برنامه تنظیم شدۀ اصلاحات در واشنگتن برای اجرا در ایران بود که از مدت ها پیش روی آن کار می شد و در زمان کِنِدی به مرحلۀ عمل رسید. اصلاحات به صورت یک برنامه هفت ماده ای اعلام شد که حکومت شاه آن را با سروصدای زیاد به اجرا گذاشت و نام آن را «انقلاب سفید» نامید. انقلابی که هر از گاهی یک ماده دیگر با عنوان «اصل» بر آن افزوده می شد و در زمان سقوط شاه اصول انقلابش به 17 اصل رسیده بود.

انقلابی بر خواسته از تصمیم کاخ سفید و ماموریت یک فرد که هر سال یک یا چند اصل بر اصول آن افزوده می شد مصداق اتم مصنوعی و ساختگی  بود.

سران دنیای لیبرالیسم غرب، دربارۀ اصلاحات شاه از به کار گیری واژه «انقلاب» خودداری می کردند و به واژه اصلاحات اکتفاء می کردند. چرا که
می خواستند حرمت لیبرالیسم را حفظ کنند نه به انقلاب اصیل و نه به انقلاب مصنوعی و نه به خود واژه انقلاب روی خوش نشان نمی دادند. اما به دلیل همسایگی ایران با شوروی به شاه اجازه دادند که کلمه انقلاب را به کار ببرد تا مسلمان زادگانی که در اثر فقر تحمیلی و فقدان هر نوع عدالت در جامعه، انقلاب خواه شده اند و آرزوی آن را دارند، دستکم به انقلاب مصنوعی دست یافته و در مسلمانی خود باقی مانده و چشم از آن سوی سیم خاردار ببندند و متشکر هم باشند که یک انقلاب با قید وصفی سفید (نه سرخ) بدون خون ریزی به دست آورده اند.

نوع چهارم: پس از متلاشی شدن اتحاد جماهیر شوروی، قدرت های جهان لیبرالیست، بر سقوط شوروی قانع نشدند در صدد به زیر سلطه گرفتن جمهوری های استقلال یافته بر آمدند. و جالب این که برای این هدف برنامه ای را به اجرا گذاشتند که از رفتار خود شوروی سابق الگو گیری کردند، با این فرق که شوروی کودتاهای نظامی و سرنیزه ای را انقلاب می نامید و اینان حرکت های صرفاً سیاسی ایجاد شده را انقلاب نامیدند. و قید وصفی «مخملی» طعنه بر انقلاب های خشن کودتائی است.

در حالی که کودتاهای مختلفی با حمایت شوروی و یا دیگران، رخ داده اند که هیچ خونی در آن ها ریخته نشده و به اصطلاح مخملی بودند.

لیبرالیسم و غرب لیبرالیست که اساساً انقلاب را نفی می کند و اصالت را به تحول تدریجی بر اساس تربیت فردیت افراد می دهد (همان طور که پیش تر به شرح رفت) اینک حرکت های صرفاً سیاسی- که حتی در این معنی نیز اصالت شان زیر سؤال است- را انقلاب می نامد. گویا انقلاب را به دو نوع تقسیم می کنند: انقلاب غیر مخملی که به نظرشان مردود، خطا و غلط است. و انقلاب مخملی که به نظرشان صحیح و عین صواب است.

هیچ جامعه شناسی حتی با سطحی ترین معلومات نمی تواند این نوع حرکت های سیاسی را- حتی اگر همه و فرد فرد جامعه در آن شرکت کنند- انقلاب بنامد یا ارزشی بیش از کودتا به آن بدهد.

وقتی که یک جامعه شناس محقق نمی تواند نهضت اصیل گاندی را یک انقلاب بداند، چگونه می تواند حرکت های سیاسی تحریک شده از خارج را انقلاب بنامد.

از نظر علمی در میان اشتباهات دنیای لیبرالیست، این یکی از بزرگ ترین اشتباه است و نشان می دهد که لیبرالیسم به مرحله سهمگین «نقض خود» رسیده است و نشانگر پایان تاریخ لیبرالیسم حتی در مقام ادعا می باشد. اگر اقدامات خشن و مسلحانه و آدم کشی مانند جنگ کره، جنگ ویتنام، کودتاها در امریکای لاتین و افریقا، به حساب فردیت افراد گذاشته می شد و دامن لیبرالیسم از این آلودگی های زمخت تطهیر می گشت، این بار پدیده ای به نام «انقلاب» گرچه با قید وصفی «مخملی»، یک پدیده تئوریک و اندیشه ای است نه یک پدیده نظامی که عده ای بتوانند آن را به حساب فردیت برخی از سران سیاسی و یا نظامی بگذارند، و دقیقاً به مثابۀ چرخش لیبرالیسم از اصل اساسی خود (یعنی محکوم کردن هر چیزی که انقلاب نامیده می شود) است.

انقلاب های مصنوعی نوع اول و چهارم از دو جهت مصنوعی و فاقد اصالت هستند: فاقد ماهیت انقلاب که شرحش در مبحث انقلاب اصیل و طبیعی گذشت، و نیز فاقد اصالت ملی هستند.



[1] در سال 1952م

[2] در سال 1969م

[3] در سال 1958م