پنجشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۷

صفحه اول >> کتاب ها => انقلاب مخملی در ایران



 

4- واقعیت گرائی در مقابل حقیقت گرائی: سامری مردم را به واقعیت ها توجه می داد و موسی(ع) در صدد واقعیاتی بود که مطابق حقایق باشند. و این مشکلِ هر پیامبر بود حتی پیامبر اسلام(ص). در صلح حدیبیّه، واقعیت گرائی در مقابل حقیقت گرائی پیامبر اسلام(ص)، به شدت ایستادگی کرد به طوری که رهبری پیامبر به زیر سؤال رفت در حدی که رهبری به شدت نیازمند بیعت مجدد گشت؛ مسلمانان از نو به بیعت با پیامبر(ص) دعوت شدند تا آثار لطمه بزرگ که به رابطه امّت با پیامبر وارد شده بود، بر طرف شود. از همان روز که پیامبر(ص) رحلت کرد جریان واقعیت گرا حکومت ساده او را با تقلید از جامعه پیش رفته و متمدن ایران، به یک تشکیلات دیوان سالاری و بروکراسی ایرانی با دفتر و دستک تشکیلاتی، تبدیل کردند که بعدها به صورت دربار خلفای اموی و عباسی در آمد و بزرگ مسئله میان سنی و شیعه همان تعارض واقعیت گرائی و حقیقت گرائی است و مسائل دیگر همگی فرعی و متفرّع بر آن هستند.

مشکل بزرگِ دیگر جامعه بزرگ مسلمانان در «واقعیت گرائی گنگ» است که حتی از نظر برخی حکومت ها شامل پذیرش سلطه غربیان به عنوان یک واقعیت است.

نسبت میان حقیقت و واقعیت «اعم و اخص مِن وجه» است: هر واقعیت مطابق حقیقت نیست؛ واقعیت این است که یزید به مقام امامت مسلمانان رسید اما این واقعیت بر خلاف حق و حقیقت است آنان که امروز هم از یزید و دیگران حمایت می کنند و شیفته قدرت و فتوحات خلفا، خلفای اموی و عباسی هستند، واقعیت گرا از نوع سامری هستند که هرگز فکر نمی کنند اگر واقعیت خلافت، مطابق حقیقت پیش می رفت چه سعادتی برای جامعه اسلامی حاصل می شد. بل که چنین تفکری را با منطق سامری، ایدآلیسم و خیال گرائی می دانند، بر خلاف سرتاسر قرآن.

موضوعات بس مهم: آن چه که در این بین برای یک محقق انسان شناسی و جامعه شناسی مهم است سازگاری  واقعیت گرائی از نوع سامری، با خیال پردازی است که برای اهل دقّت عجیب و بس شگفت انگیز است؛ سامری با همه واقعیت گرائی خود، به پرستش گاو به عنوان یک «الهه» معتقد می شود که بالاترین مصداق خیال پردازی است و خلافت ها که بر اساس واقعیت گرائی تاسیس شدند از فلسفه انتزاعی و ذهن گرای یونانی و نیز از صوفیان خیال پرداز با آغوش باز استقبال کردند و با همه امکانات مادی و تبلیغاتی در ترویج آن دو کوشیدند.

سازگاری واقعیت گرائی از نوع سامری با خیال پردازی، هم خصیصه ویژه آن و هم نشان و علامت مشخّصۀ آن است.

آن چه مدرنیته را امروز به بن بست کشانیده و سخن از پایان تاریخ را پیش آورده است همین خصیصه است که در رئالیسم غربی وجود داشت و دارد. عنصر خیال گرائی در رئالیسم و واقعیت گرائی غربی به حدی وجود داشت که عامل براندازی «واقعیت» های بسیاری گشت که از بین رفتن همان واقعیت ها جامعه غربی را و مدرنیته را به بن بست کشانیده است.

مگر همین «به بن بست رسیدن» یک واقعیت نیست؟ عوامل واقعی آن چیست؟ آیا از بین رفتن خیال پردازی ها است؟ یا از بین رفتن واقعیت های بسیار؟ واقعیت های بسیار که در تعریف انسان، در تعریف جامعه، در تعریف حقوق فرد و حقوق جامعه، در تعریف و شناخت ماهیت خانواده و... نادیده گرفته شدند که همه این نادیده گرفتن ها از خیال پردازی هنگفت که در بطن رئالیسم غربی بود ناشی شد.

مثل این که افسار قلم از دستم در می رود، برگردیم به شمارش مولّفه های تشکیل دهندۀ گره کور که جامعه بنی اسرائیل را کور کرده بود:

5- سامری از نظر مدیریت مرد شماره دوی جامعه، توانا و برجسته است که اعتماد مردم را به خود جلب کرده است.

 

6- کمک های او به موسی و نهضت، او را به یک قهرمان ملّی تبدیل کرده است.

 

7- با نبوغی که داشت می توانست راه و روش خود را ترجمانی از راه و روش موسی قلمداد کند.

 

8- مردم هرگز احتمال نمی دادند که اهداف او با اهداف موسی تضاد داشته باشد.

 

9- هارون را فردی عابد و زاهد تلقی می کردند و او را مرد عمل
نمی دانستند.

هر سه ضلع این مثلث (هارون، سامری، و مردم) خود را در مسیر راه و آئین موسی می دانستند. و این گره کور چگونه باز شود؟ سامری در برنامه خود محکم و استوار ایستاده است، هارون نیز در مقابل او برنامه او را دقیقاً ضد آئین موسی و انحراف کامل از اصول نهضت می داند و به شدت آن را محکوم می کند. مردم چه کنند؟ گفتند «لَنْ نَبْرَحَ عَلَيْهِ عاكِفينَ حَتَّى يَرْجِعَ إِلَيْنا مُوسى‏[1]»: همچنان تقدیس و پرستش گاو را ادامه می دهیم تا خود موسی بیاید و تکلیف را تعیین کند.

موسی آمد تندیس را پودر کرد و به دریا (ی مدیترانه) ریخت.

محکومیت: طبق قوانین موسی (و قانون هر جامعه دیگر در آن روز) می بایست سامری اعدام شود. اما موسی با توجه به نفوذ سامری که حتی در پیش از پیروزی در میان بنی اسرائیل داشت می دانست که اعدام او، او را قهرمان خواهد کرد. زیرا شعارها و ایده های سامری با یک سری ادلّه محسوس برای همگان، تایید می شد. شعار پیش رفت و ساختن یک جامعه بنی اسرائیلی پیش رفته مانند جامعۀ متمدن مصر برای همگان محسوس بود لیکن شعارهای موسی هنوز در حالت تئوری بود.

ماجرای گاو طلائی نیز ظاهراً خاتمه یافت اما آرزوی الگوگیری از تمدن مصر در ذهن اکثریت مردم جای گرفته بود حتی پس از سقوط تندیس و از بین رفتن فتنه ظاهراً به برنامه های موسی گردن می نهادند اما مصر زدگی در روح شان جای گرفته بود.: وَ إِذْ أَخَذْنا ميثاقَكُمْ وَ رَفَعْنا فَوْقَكُمُ الطُّورَ خُذُوا ما آتَيْناكُمْ بِقُوَّةٍ وَ اسْمَعُوا قالُوا سَمِعْنا وَ عَصَيْنا وَ أُشْرِبُوا في‏ قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ بِكُفْرِهِمْ: زمانی که از شما پیمان گرفتیم و کوه طور را بر بالای شما برافراشتیم، این (اصول جامعه مورد نظر است) که به شما دادیم آن را محکم بگیرید و درست بشنوید. گفتند: شنیدیم لیکن (در دل شان گفتند) مخالفت خواهیم کرد. دل های شان در اثر کفرشان با محبت گاو آمیخته بود.

موسی سامری را محکوم کرد که با مردم تماس سیاسی و اجتماعی نداشته باشد و به یک زندگی انزوائی مشغول شود، گفت: فَاذْهَبْ فَإِنَّ لَكَ فِي الْحَياةِ أَنْ تَقُولَ لا مِساسَ وَ إِنَّ لَكَ مَوْعِداً لَنْ تُخْلَفَه[2]: برو بر تو است که در زندگی همیشه «لامساس» بگوئی. (و می دانم) برای تو وعدۀ دیگر (فرصتی) خواهد بود.

لامساس: باید به هر کسی که می خواهد به تو نزدیک شود بگوئی با من تماس مگیر. اما می دانم که زمانی دیگر موجب فتنه دیگر خواهی شد. و چنین شد: تندیس گاو طلائی رنگ از بین رفت اما محبت گاوهای طلائی رنگ در دل ها مانده بود؛ مردم از کشتن و خوردن گوشت گاوهای طلائی رنگ به شدت خود داری می کردند و عملاً آن ها را تقدیس می کردند تقدیسی که رواج یافت و به صورت یک مشکل بزرگ در قبال برنامه های موسی در آمد.

موسی باید کاری می کرد و این پرستش مشرکانه را از بین می برد که خدایش یاری کرد: مردی را در میان دو قبیله کشتند، قبیله مقتول قبیله دیگر را متهم کرد. ماجرا در حضور موسی(ع) به داوری گذاشته شد؛ فرمان آمد که یک گاو نر اخته نشده طلائی رنگ- یعنی دقیقاً همان گاو که تقدیس می شد- را بکشند تا قضاوت شود. مردم سرسختانه مقاومت کردند، بهانه ها و پرسش ها عنوان کردند. بالاخره مجبور شدند گاو مورد نظر را بکشند: «فَذَبَحُوها وَ ما كادُوا يَفْعَلُونَ[3]»: آن گاو را ذبح کردند در حالی که هرگز نمی خواستند این کار را بکنند.

و مهم این که: به دستور خداوند گاو طلائی رنگ به دست خود سامری و دستیارانش، ذبح شد.[4]

 

اما باز هم علاقه به گاو طلائی رنگ در میان بنی اسرائیل از بین نرفت در زمان های بعدی در عهد سلطنت یربعام، دو تندیس گاو طلائی ساخته شد و یکی در «بیت ئیل» و دیگری در «دان» گذاشته شد.[5]

چنین بود ماجرای مکتب گرائی موسی(ع) و واقعیت گرائی سامری.

 

سامری چه کسی بود: در المنجد و فرهنگ دکتر معین به تقلید از آن، و دیگرانی چند گفته اند سامره نام شهری بود در فلسطین که امروز شهر نابلس در جای آن قرار دارد. ساکنان آن سامریان نامیده می شدند.

از این عبارت بر می آید که سامره در آغاز نام شهر بوده سپس به ساکن آن، سامری گفتند. اما منابع متعدد از دائرة المعارف ها و لغتنامه ها از آن جمله دکتر معین در ذیل «سامریان» گفته اند: قومی که خود را به سبط یوسف نسبت دهند و کاهنان آنان به سبط لاوی منسوب هستند.

یاد آوری می شود: کاهنان و مدیران معبدها، در همه سبط های دوازدهگانه بنی اسرائیل، اولاد هارون(ع) و از نسل لاوی هستند.

چون قرآن دربارۀ شخصی با عنوان سامری سخن می گوید پیش از آن که بنی اسرائیل وارد فلسطین شوند و گروهی از آنان ساکن آن شهر شوند، معلوم می گردد که سامره نام بخشی از سبط یوسف بوده و نام شهر از آن گرفته شده، نه بر عکس.

پیش از موسی(ع) آخرین پیامبر بنی اسرائیل یوسف(ع) بود، اینک پیامبری به نام موسی از نسل لاوی آمده است، سامری که از نسل یوسف است رهبری و حاکمیت خاندانش را از دست رفته می بیند و می کوشد دستکم به عنوان مرد شماره دو، در اداره جامعه و رهبری، نقش داشته باشد که البتّه از توان و نبوغ بالایی بر خوردار بوده و به آسانی می توانست جریان سازی کند تا موسی را در مقابل عمل انجام شده قرار بدهد و قرار می داد.

در یک روایت آمده است که سامری از اهالی کرمان بوده است. پیام این روایت با چندین پرسش مواجه است:

1- سامری در مصر و نیز در صحرای سینا همراه بنی اسرائیل بوده، یک فرد کرمانی با این همه فاصله مکانی که با مصر و سینا دارد، چرا و چگونه به میان آنان رفته، چنین چیزی خیلی بعید است.

2- جامعه بنی اسرائیل از یک ریشه و تبار بودند و قهراً (به اصطلاح امروزی) روحیه ناسیونالیسم بر آنان حاکم بود همان طور که امروز هم چنین هستند، چگونه ممکن است یک غریبه در میان آنان زندگی کند تا چه رسد که یک فرد با نفوذ و سرنوشت ساز در آن جامعه باشد.

3- قرآن او را سامری که از نسل یوسف است، معرفی می کند و اصل این است که او از همان نسل بوده، نه یک فرد پذیرفته شده در میان شاخه سامره از نسل یوسف.

اما حدیث دیگر داریم که می گوید: نام سامری «اذینویه» و نام برادرش «میذویه» است.

این هر دو هیچ شباهتی به واژه های عبری و عربی ندارند، از واژه های فارسی قدیم هستند که در فارسی قدیم حرف «ذ» با تلفّظی میان حرف «د» و «ذ»، همان طور که امروز هم «گنبد» و هم «گنبذ» تلفظ می شود، بوده است.

و پسوند «وُیه» همان است که در «اشنوُیه»، «نفتوُیه»، «بوُیه»، هست که گاهی

به غلط اشنَویّه، سیبَویه، بَوَیه، خوانده می شوند. همان طور که برخی ها «شیروُیه» را «شیروِیّه» می خوانند.

حدیث اول از سعید بن جبیر (از بزرگان شیعه و مفسر معروف، از اصحاب امام سجاد(ع) که مورد تأیید متون رجال شیعه است[6]) می باشد که می گوید سامری از اهل کرمان است.- بحار، ج13 ص244.

او کسی نیست که چنین سخنی را خود سرانه و از پیش خود بگوید. اما با این همه غیر از خود او، اسمی از راویانی که از او نقل می کنند در میان نیست و به اصطلاح، حدیث از نظر سند مرسل است.

حدیث دوم: صدوق در «عیون الاخبار» ج2 ص183: ابی، قالحدثنا علي بن إبراهيم بن هاشم، عن أبيه، عن علي بن معبد، عن الحسين بن خالد، عن أبي الحسن (ع) قال: ...إن الذين أمروا قوم موسى (ع) بعبادة العجل كانوا خمسة أنفس و كانوا أهل بيت يأكلون على خوان واحد و هم أذينوية و أخوه مبذوية و ابن أخيه و ابنته و امرأته هم الذين أمروا بعبادة العجل و هم الذين ذبحوا البقرة التي أمر الله تبارك و تعالى بذبحها: امام رضا(ع) فرمود: آنان که قوم موسی(ع) را به پرستش گاو نر وادار کردند پنج نفر بودند که اهل یک خانواده و از یک سفره می خوردند و آنان عبارت بودند از: اذینویه و برادرش میذویه و پسر برادرش و دخترش و همسرش.

این حدیث در «محاسن برقی» ج2 ص318 نیز آمده است و در بحار، ج13 ص216 و ج99 ص295 به نقل از «خصال صدوق» به جای «اذینویه»، «اذیبوه» آمده در حالی که در متن خود خصال (ج1 ص292) «اذینونه و اخوه مبذویه» آمده، هر دو اشتباه خطی و یا چاپی است و آن چه در عیون الاخبار آمده درست است. [7]



[1] سوره طه، آیه 91

[2] سوره طه، آیه97

[3] سوره بقره، آیه71

[4] شرح این موضوع پس از سطرهائی خواهد آمد

[5] هاکس، قاموس کتاب مقدس، ذیل لفظ گوساله

[6] جامع الرّوات، ج1 ذیل سعید بن جبیر. و معجم رجال خوئی، ج9 ذیل همان

[7] و در «علل الشرایع» چاپ حیدریه ص440، اذیبویه و مذویه، آمده است