دوشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۶

صفحه اول >> کتاب ها => انقلاب مخملی در ایران



 

 انقلاب

انقلاب ها بر دو نوع اند: انقلاب طبیعی و انقلاب مصنوعی.

1- انقلاب طبیعی: هر انقلاب یک پدیده اجتماعی است نه طبیعی. اما هر انقلاب نیز مصنوعی و ساختگی نیست. اصطلاح طبیعی و مصنوعی در این مسئله برگشتش به اصطلاح «پدیدۀ اجتماعی طبیعی و پدیده اجتماعی مصنوعی» است که من در نوشته هایم از آن استفاده می کنم.

انقلاب طبیعی آن است که عوامل اجتماعی و عناصر جامعه شناختی یک جامعه آن را به وجود آورد، عوامل و عناصری که در طی زمان تحقق یافته و به حدی انباشت شده اند که جامعه را منفجر می کنند. ویژگی های چنین انقلابی به شرح زیر است:

1)- تضاد: هر انسانی (مگر خیلی اندک) آسایش طلب و ضد انقلاب است و شخصیت فردی افراد از انقلاب پرهیز می کند. انقلاب طبیعی مولود شخصیت فردی افراد نیست، زائیدة «شخصیت جامعه» است. حتی ممکن است اکثریت شخصیت فردی افراد نسبت به آن نامطمئن، دل نگران و حتی نا امید باشد و آن را یک روند غیر عقلانی و به اصطلاح مصداق دیوانگی بداند با این همه عوامل و عناصر اجتماعی با قوت و قدرت طبیعی خود، او را در مسیر طوفان انقلاب قرار می دهد. و همین تضاد میان فردیت فرد و عضویت او در جامعه است که جامعه را منفجر می کند و این انفجار، انقلاب نامیده می شود.

شخصیت فردی افراد خواست ها، گرایش ها و اقتضاهائی دارد که خیلی از موارد با خواست ها و گرایش ها و اقتضاهای شخصیت اجتماعی او فرق دارد و گاهی کاملاً در تضاد است. و شخصیت فردی انسان غیر از شخصیت اجتماعی اوست.

امام حسین(ع) در یکی از منازل بین راه که به عراق می رفت با شاعر معروف، فرزدق، ملاقات کرد؛ از اوضاع و احوال عراق نسبت به خودش پرسید. فرزدق گفت: دل ها با تو و شمشیر ها بر تو است.

فرزدق نه روان شناس بود و نه جامعه شناس او با حس ظریف و دقیق شاعرانه خود تشخیص داده بود که شخصیت فردی افراد طرفدار امام است اما جریان شخصیت اجتماعی جامعه بر علیه او است.

امام حسین(ع) بدون این که نظر فرزدق را ردّ کند به حرکت خود ادامه داد[1] زیرا حرکت آن حضرت انقلاب نبود زمینه سازی برای انقلاب و انقلاب های بعدی بود و نتیجه کوتاه مدت آن سقوط خلافت آل سفیان پس از سه سال به دست مروانیان گشت و نتیجه دراز مدت آن اضطراب دائمی دربارهای خلافت بود که در حدّی احساس آسایش نکنند تا اسلام را از بین ببرند: «ان کان دین محمد لا یستقیم الّا بقتلی فیا سیوف خذونی»[2]: اگر دین محمد(ص) پایدار نمی شود مگر با کشته شدن من، پس ای شمشیرها مرا بگیرید. 

هر دولت، حکومت و نظام اجتماعی که شخصیت اجتماعی جامعه پشتیبان آن باشد ماندگار است اعم از یک دولت و نظام فرعونی و یا دولت و نظام عادل. و هر نظامی که پشتیبانی شخصیت اجتماعی جامعه را نداشته باشد یا ساقط خواهد شد گرچه همه نیروهای مسلح جهان از او حمایت کنند و یا اگر در سایه اسلحه به بقای خود ادامه دهد تافته جدا بافته از جامعه خواهد بود.

سقوط نظام های اجتماعی ممکن است عوامل متعدد و مختلف داشته باشد، آن چه مورد نظر ما است سقوط به وسیله انقلاب است نه عوامل دیگر. و انقلاب یک پدیده اجتماعی برخاسته از شخصیت جامعه است نه از شخصیت فردی افراد. و چنین انقلابی اصیل و طبیعی است.

2)- عنصر جبر: انقلاب طبیعی اجتماعی به انقلاب طبیعی طبیعت شباهت دارد؛ دستکم سه انفجار که اصطلاحاً «چین خوردگی» نامیده می شود در طول عمر کره زمین رخ داده که در هر کدام از آن ها سرنوشت و سرگذشت کره زمین کاملاً عوض شده است، چین خوردگی ها در اثر عوامل جبری فیزیکی رخ داده اند.

یک انقلاب طبیعی اجتماعی نیز بیش از آن چه که به اراده و خواست های فردی افراد، مبتنی باشد، جنبۀ جبری و قهری دارد و شخصیت جامعه تا حدود زیادی (نزدیک به کل) اراده های فردی را مقهور خود می سازد به حدی که هر فرد خواسته های فردی خود را سرکوب کرده و به خواسته های شخصیت اجتماعی خود پاسخ مثبت می دهد. بنابراین عنصری از جبر در انقلاب طبیعی وجود دارد.

3)- عقلانیت: مطابق مبانی اندیشه «پاراتو»[3] باید گفت: انقلاب و انقلابی بودن یک چیز غیر عقلانی است، او هر رفتاری را که به نفع فردیت فرد نباشد، غیر عقلانی می داند و همۀ اخلاقیات را بر خلاف عقلانیت و برخاسته از احساسات زود گذر می داند. او نه تنها هیچ اصالتی به جامعه نمی دهد، جامعه گرائی را مزاحم عقلانیت انسان می داند.

برخلاف مارکسیسم که آن رفتار را عقلانی می داند که به نفع جامعه باشد و نه تنها خواسته های فردی بل خود فرد را موقّت و زود گذر و جامعه را باقی و دائمی می داند و اصالت را به جامعه می دهد و فردیت افراد را فدای جامعه می کند.[4]

از نظر مکتب قرآن و اهل بیت(ع) نه آن و نه این بل امربین امرین؛ هم فردیت افراد، اصیل است و هم شخصیت اجتماعی انسان.

 بگذریم (این مسائل را در آثار دیگرم شرح داده ام) آن چه مهم است این است که: انقلاب در نظر اجتماعی دست اندرکاران علوم انسانی- خواه مثلاً پاراتو و مارکس و خواه لیبرال ها و مکتب ها، فرد گرایان و جامعه گرایان- یک پدیده ای است که از شخصیت اجتماعی جامعه بر می خیزد.

عنصر جبر در انقلاب که در بالا بیان شد، امثال پاراتو و لیبرال ها را تشویق می کند که آن را یک پدیدۀ بیش تر جبری و غیر ارادی و یک حرکت ناآگاهانه بل ضد آگاهی فردی، بدانند. اکثر این اندیشمندان انسان را به پرهیز از انقلاب و توسل به تربیت و تغییر تدریجی جامعه با روند تعلیم و تعلم، توصیه می کنند.

در مقابل آن ها، طرفداران انقلاب، تربیت و تغییر تدریجی در اثر تعلیم و تعلم را کافی نمی دانند و آن را برای اصلاح شخصیت جامعه، ناکار آمد می دانند و آن عنصر جبر را که در انقلاب هست زائیده آگاهی ها می دانند  اما نه آگاهی شخصیت فردی افراد، بل آگاهی شخصیت اجتماعی افراد. این جبر فیزیکی نیست، جبر شخصیت اجتماعی است نسبت به خواسته های شخصیت فردی، شبیه «کار» است: انسان مجبور است کار کند و کار برخلاف خواسته فردی اوست هر کسی در فردیت خود آسایش طلب است لیکن عقلانیت، او را وادار و مجبور می کند که از آسایش خود کاسته و به کار بپردازد.

عنصر تضاد درباره انقلاب نیز چنین است.

4)- علّیّت و انگیزه: به نظر دانشمندان ضد انقلاب، در تضاد میان کار و راحت طلبی، کار در جهت به دست آوردن راحتی و آسایش است و میان دو طرف تضاد، علّیّت بر قرار است.

طرفداران انقلاب همان علّیّت و انگیزه را در انقلاب نیز مشاهده می کنند اما چون انقلاب انفجار است ممکن است هیچ سودی و راحتی ای برای برخی از افراد انقلابی نداشته باشد و حتی به ضرر شخصی آنان منجر شود و می شود.

پس: انقلاب طبیعی در جهت سود افراد انقلابی است و اگر یک انقلاب دینی باشد هم در جهت سود دنیوی و هم در جهت سود اخروی است، اما این سود برای همه افراد انقلابی تضمین شده نیست حتی در سود اخروی. زیرا برخی از انقلابیون پس از پیروزی دین شان را نیز از دست می دهند که شرحش خواهد آمد.

5)- شخصیت: برگشت همۀ این مباحث بر این است که آیا جامعه شخصیت دارد یا نه؟ -؟ آیا جامعه مساوی است با مجموع افراد و بس؟ یا خود جامعه یک شخصیت دارد؟

به نظر اندیشمندان مکتبی، «جامعه مساوی مجموع افراد» جامعۀ سنگ ها و شن ها و جمادات است نه جامعۀ انسان، حتی در جامعه جمادات نیز توده نا منظم از هزاران آجر، یک انبوه بدون شخصیت است اما آجرهای چیده شده در دیوار، شخصیت دارد و دارای نقشی است که هم تک تک آجرها فاقد آن بودند و هم توده نامنظم شان. و حتی توده انبوه آجرها نسبت به تک تک پراکنده آن ها دارای نقش است: نقش حفاظت از برخی حرکت ها (مثلاً در مقابل باد) و نقش مانع از برخی حرکت های دیگر. تا چه رسد به جامعه انسانی که با روابط نشأت یافته از «حیات» و زندگیِ حیاتمند است.

انقلاب طبیعی از این جهت نیز مولود شخصیت جامعه است.

6)- ایده و آرمان: معروف است که «انقلاب فرزندانش را می خورد» و این در هر انقلابی با درصد معین و ویژه به خود، درست است و تاریخ انقلاب ها کاملاً این واقعیت را تایید می کند.

هر کدام از افراد پیش از پیروزی، ایده و آرمانی در سر دارد و ترسیم و تصویری از جامعه پس از پیروزی، در ذهن خود ساخته است و با بیان دیگر: هیچ فرد انقلابی نیست که در ذهنش یک مدینه فاضله نداشته باشد. و بدیهی است این همه مدینه ها که در آن همه ذهن ها هستند، هیچ کدام با دیگری مساوی و مطابق هم نیستند هر کدام با دیگری فرق هائی دارند، گاهی این فرق ها اساسی و در اصول پایه ای مدینه ها است و جامعه پس از پیروزی نمی تواند مطابق همه آن ها باشد.

و این اولین  نطفه بزرگ و چاشنی هنگفت بروز اختلاف ها در فردای پیروزی است.

این که گفته اند «هیچ دو متّحد سیاسی ندیدم مگر در واقع به شدت مخالف همدیگر بوده اند» باز درست است به ویژه درباره انقلابیون در فردای پیروزی. زیرا متحدان که جمع شده جریان یا حزبی را به راه می اندازند و ظاهراً متحد هستند هر کدام مدینه فاضله ویژه خود را در ذهن دارد که با ذهن دیگر اعضای حزب، سازگار نیست.

احزابی که در پس پیروزی انقلاب پدید می شوند (نه هر حزب)، این ویژگی خاص را دارند که اعضای شان با صداقت کامل در کنار هم قرار نمی گیرند هر عنصری (بدون استثناء) از اعضای دیگر استفاده ابزاری می کند. زیرا هیچکدام به مدینه مورد نظر دیگری اعتقادی ندارند.

در نتیجه: حزبی که قدرت را به دست می گیرد و نسبت به راه خود نیز کاملاً ایمان دارد، همیشه در درون خود دچار تعارض بینش ها است و این تعارض روز به روز زاویه باز کرده و یک رقابت شدید را موجب می گردد. هر چه زاویه باز تر می شود، رقابت نیازمند ابزار های دیگر می گردد تا جائی که یک طرف به زیر پا گذاشتن اصول (و آن انگیزه و علّیّت هائی که انقلاب را به وجود آورده بود) می گراید. گرایشی که با تمسک به «واقعیت گرائی» توجیه می شود.

در حالی که اصل و اساس انقلاب (هر انقلاب طبیعی) بر علیه واقعیت های موجود جامعۀ قبل از پیروزی و اساساً بر علیه روحیه و بینش واقعیت گرائی است و انقلاب و انقلابی بودن یک ایده و آرمان است.



[1] و دقیقاً می دانست که در ظاهر قضیه شکست خواهد خورد

[2] حقيقة الشيعة الاثناعشريه، سعد وحيد القاسم، ص78

[3] دانشمند معروف ایتالیائی

[4] هربرت مارکوزه در کتاب «خرد و انقلاب» کوشیده است از شدت جامعه گرائی مارکسیسم بکاهد و در آن برای فرد و خواسته های فردی نیز جائی دهد. به نظر می رسد این مارکسیست فراری به امریکا، در صدد جلب نظر امریکائیان است