سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۶

صفحه اول >> کتاب ها => جامعه شناسی کعبه



پدر تاریخ و مادرش

نقد تاریخ نگاری

 

اگر انسان از دوآلیسمِ فیکسیسم توراتی و ترانسفورمیسم نشأت یافته از عصر دین ستیزی اروپا برهد،  و نظر سوم را در پیدایش انسان از نگاه قرآن و اسلام مشاهده کند[1]، سپس تاریخ کعبه را آن طور که در این دفتر (که البته خیلی خلاصه و ناقص) آمده بررسی کند با 6 اصل اساسی آشنا می شود:

1- اولین زیستگاه انسان در «بکّه» بوده است.


2- اولین قریه[2] که شکل یافته، بکّه است.

3- اولین خانه مردمی در بکّه وضع شده است.

4- مادر تمدّن ها بکّه و مادر خانه های مردمی کعبه است.

5- تمدن و مدنیت دو دوره را طی کرده است:

الف: دوره اول: از آدم تا ابراهیم: پدر تمدن در این دوره آدم بوده است و مادرش کعبه.

ب: دورۀ از ابراهیم تا به امروز: پدر تمدن در این دوره ابراهیم است و مادرش کعبه.

این همه رابطه و روابط میان ادیان و پیامبران، و نیز میان کعبه و معبد های سرتاسر جهان دقیقاً نشان می دهد که ستون فقرات تاریخ و تمدن، دین ها و نبوت ها به محور کعبه و معبدها، بوده است. ستون فقراتی که دنده ها یک به یک از آن روئیده و در حرکت های اولیه اش کج شده دل، جگر، روده و معده، پاک و ناپاک را درمیان گرفته است. این ستون فقرات محکم و استوار ایستاده گرچه دنده هایش کج و منحرف است و کثافت های زیادی در بطن این تاریخ، هست. قلب این تاریخ کعبه است خون حیاتبخش پیام و الهام را به همه جامعه ها رسانیده و می رساند گرچه سلول های دور و نزدیک بدن از وجود چنین قلبی بی خبر باشند.  

اگر تاریخ بدین گونه نگریسته شود هنجارها اصل، و ناهنجاری ها به عنوان انحراف از راه فطرت، شناخته می شوند. و اگر تاریخ از دیدگاهی که ویل دورانت می نگرد نگریسته شود «عصر خرد» مساوی می شود با اعتباری بودن هنجار و ناهنجار. چه صحیح و درست و علمی بود اگر او بخش آخر کتابش را به جای «عصر خرد»، «عصر غریزه» نام گذاری می کرد[3]. نگرش کعبه محوری، بکّه محوری و ابراهیم محوری به تمدن و تاریخ، در نظر عادی شگفت است به طوری که تصویر آن به صورت یک واقعیت عینی بینش انسان را دربارۀ سیر تمدن و تشکّل تاریخ و جامعه انسانی، دگرگون می کند؛ دنیائی نو و سرگذشت نوینی برای انسان و جامعه، در ذهن ترسیم می کند. اما هم حقیقت است و هم واقعیت.

کاملاً درک می کنم پذیرش این روش و بینش برای مردمان امروزی (به ویژه آنان که خودشان را در این رشته و علوم مربوط به آن، متخصص می دانند) سخت و دشوار است. اما پرسش این است: آیا هر نوع تجدید نظر، و باز نگری به خود و به افکار خودمان، ممنوع است؟ آیا یک شک و یک تردید در آن چه به مغزمان خورانیده اند، گناه است؟ هیچ احتمال نمی دهیم که روند روزگار به ویژه در دوره رنسانس و عصر دین ستیزی مغز بشر را شستشو داده است-؟ آیا اگر یک باز آزمائی نکنیم به راستی متحجر نیستیم و متحجر نمی شویم؟؟؟

امروز ما دقیقاً بت پرست هستیم، در تاریخ، آثار یونانیانی از قبیل هرودت و توسیدت بت ما شده اند. در زیست شناسی ترانسفورمیسم مطلق، بت اصلی ما شده است یک قاعده زیستی را درست مانند یک قاعده ذهنی ریاضی، «مطلق» انگاشته ایم در حالی که همگی عقیده داریم که در عالَم واقعیات (غیر از خدا) هیچ مطلقی وجود ندارد. آیا ترانسفورمیسم هیچ استثنائی ندارد و اجازه نمی دهد که یک موجود استثنائی به نام انسان از گیاه (نه از حیوان) تکامل یابد؟؟

گیاه یک روح دارد و حیوان دو روح. آیا محال است یک موجود سوم به نام انسان به دریافت روح سوم نایل آید-؟![4] کدام دلیل علمی بر این اطلاق انگاری، داریم؟ در حالی که همه ادلّۀ علمی در عرصه زیست شناسی، انسان شناسی، دیرین شناسی، جامعه شناسی، تمدن شناسی و تاریخ تحلیلی بر علیه این اطلاق انگاری است.

اگر نگاه نو، تجدید نظر، باز آزمائی سخت و دشوار است به دلیل تربیت رسوب آفرین است که ما را چنین بار آورده است در نتیجه پذیرش روش و بینش بکّه ای، کعبه ای و ابراهیمی در پیمایش راه تمدن شناسی برای مان سخت تر و دشوارتر می شود. این سختی و دشواری نه از ناحیه «حقیقت» است و نه از ناحیه «واقعیت». از ناحیه ما است که مدرنیته و عصر دین ستیزی ما را چنین بار آورده است که توان دیدن روی حقیقت را نداریم در نتیجه از دریافت ماهیتِ «واقعیت» نیز در تاریخ باز می مانیم.

حتی آن مورخ ایرانی به خود اجازه نمی دهد تا بداند نام هیچ پادشاهی و نام هیچ کسی در ایران کوروش و یا داریوش نبوده. اولی «کورو» و دومی «دارا» بوده (کامبیز صحیح است نه کمبوجیه) که یونانیان حرف «ش» را به آن ها چسبانیده اند. وقتی که از باز نگری در چنین مسائل کوچک ناتوان هستیم چگونه می توانیم در بزرگ ترین مسئله که سرنوشت مدنیت و سیر تمدن است توان تحمل نظر نو و پیشنهاد نو را داشته باشیم. باید همچنان آن چه از آغاز رنسانس به خورد مردم جهان داده اند (و توصیفگرانی مانند ویل دورانت توصیفگری را به جای علم به خورد جهانیان داده اند[5]) را از معده به دهان آورده از نو نشخوار کرده و دوباره فرو بریم.

مراد این نیست که این قبیل موضوعات بزرگ در دوران پیش از رنسانس در بستر صحیح یا علمی قرار داشته که مصداق یک ارتجاع باشد؛ ارتجاع به کوری و نادانی. مراد این است: اگر دوران پیش از رنسانس دچار خرافات بود و به جای علم و دانش، خود را با افسانه و خرافه قانع می کرد، در عصر ما نیز غلط های درشتی، آن هم در اصول علوم، ما را متحجر کرده است و از دریافت حقایق علمی به شدت محروم کرده است.

تاریخی که یونانیان بنانهاده و برای دنیا داده اند از اساس ناقص و کوته نگر است که غیر از یونان و پیرامونش را نمی بیند. در این تاریخ، انبیاء حضور ندارند، تنها از موسی(ع) به بعد سه پیامبر آخرین توانسته اند به تاریخ راه یابند این نیز به این دلیل است که اولاً موضوع از دست یونانیان خارج شده بود و ثانیاً امکان نادیده گرفتن شان نبود.

یونانیان تا حمله اسکندر، از نظر فرهنگ، تربیت، تعقل، عقب مانده و خود را نیازمند یادگیری از ایرانیان، می دانستند. «گزنفن» با هدف ارتقای فرهنگ یونان کتاب «پرورش کوروش» را نوشت تا آموزش و پرورش را از ایرانیان یاد بگیرند. او در این کتاب یک شخصیت فرضی (نه کوروش واقعی) را موضوع کتابش قرار داده و به محور آن، اصول بینش خود را که برگرفته از ایرانیان است شرح می دهد[6]. در عصر «دین ستیزی» و عصر مدرنیته کاری کردند که یونان سرمشق و قبله جهانیان باشد.

یونانیان نه برای دنیای قدیم تاریخ داشتند و نه برای اعصار بعدی. آنان تنها در یک مقطع چند متن تاریخی نوشته اند. نگاه آنان به تاریخ جهان به سه هزار سال پیش نمی رسد؛ هرودت که پدر تاریخش نامیده اند متوفای 420 پیش از میلاد است و کار او تنها به محور تاریخ یونان و رم، سندیت دارد که به نوعی با اطراف مدیترانه نیز در ارتباط است.

مقصود برخورد منفی و ارزش زدائی از کار یونانیان نیست، مراد «مبنا قرار دادنِ» نوشته های یونانی برای تاریخ جهان است که لقب «پدر تاریخ» برای هرودت نمونه این بنای جهانی نادرست است.

نگاه یونان به تاریخ جهان هم از نظر زمان و هم از نظر مکان به شدت محدود است آنان از نظر زمانی خبری از 3000 سال پیش نداشتند و از نظر مکان نیز وقایع بیرون از سواحل اطراف مدیترانه را نه می دیدند و نه می شنیدند. اکتشافات دو قرن اخیر و باستان شناسی و خواندن کتیبه ها و استفاده از متون دینی، آن چه را که امروز به نام تاریخ در دست ما است، تکمیل کرده است. لیکن چون نوشته های یونانیان بت پرست[7] که «شهوت» محور فرهنگ شان بود، معیار و مبنا قرار گرفت، هم تاریخ پیش از خود و هم تاریخ بعد از خود را مسخ کرد؛ نگرش تک بعدی، تعریف غریزی از انسان، تفسیر جامعه و سیر تمدن به محور غریزه، ماهیت نادرست و مجعول به تاریخ داد.

در «تاریخ توصیفی» و گزارشات حوادث و جریان های تاریخی، چیزی تدوین کرده و در پیش روی ما گذاشته اند که تکلیف «فلسفه تاریخ» را نیز روشن کرده است و هیچ راهی برای یک پژوهنده و محقق در فلسفۀ تاریخ نمانده است مگر این که عامل به وجود آورنده تاریخ و جامعه، را فقط شهوت وشکم بداند و همین طور موتور محرکه تاریخ، و همچنین استارت اولیه آن موتور را.

این تاریخ با این ماهیتش، تکلیف دیگر علوم انسانی را نیز روشن کرده است؛ دانش انسان شناسی هیچ چاره ای ندارد مگر پی روی از آن، و باید پیش فرض «انسان حیوان است» را بپذیریم سپس به مسائل دیگر بپردازیم. و همین طور دانش روان شناسی فردی، و همچنین (تاسف انگیز تر از همه) دانش روان شناسی اجتماعی. معلوم نیست دیگر چه چیزی برای پژوهشگران و محققان این علوم باقی می ماند، که به اصطلاح واقعاً ول معطلند.

در حالی که از بدیهیات مسلّم و بی چون و چرای علمی است که باید جریان قضیه بر عکس باشد: ابتدا به انسان شناسی پرداخته شود، سپس براساس آن به روان شناسی فردی، و آن گاه بر اساس آن به روانشناسی اجتماعی، و بر اساس آن ها نیز به دانش «تاریخ تحلیلی» که نوبت به جامعه شناسی برسد.

اگر با این روال موجود، انسان به اوج اعلای علوم انسانی برسد (که نرسیده و تنها با یک سری مقولات مضطرب و آشفته روبه رو است) باز این سرافکندگی را دارد و خواهد داشت که سیر معکوس و وارونه را طی کرده و همه چیز را از تاریخ توصیفی گرفته است آن هم از تاریخ توصیفی که قاعده هرمش قاعده نیست یکی از سطوح جانبی آن است. یعنی اشکال در دو اصل اساسی است:

1- روش وارونه در زایش علوم از همدیگر.

2- سطح جانبی تاریخ یعنی شهوت را به عنوان قاعده آن قرار دادن.

اگر تاریخ را مردمان آسیای شرقی می نوشتند، همین ماهیت را می یافت که امروز هست؟ و اگر مردم خاورمیانه می نوشتند چگونه می گشت؟ بی تردید جان مایه آن، یونانی نمی گشت. و مسئله مهم همین جان مایه است.

مقصود از این سخن تمسک به «اگر» و ایده ئال گرائی خیالپردازانه نیست، یک پرسش علمی است که ما را به بی ریشه بودن ماهیت تاریخ مدوّن کنونی رهنمون می شود و ما را به آن نادرستی های اساسی متوجّه می کند.

اگر مردم آسیای شرقی یا خاورمیانه تاریخ را می نوشتند (که چنین عرضه ای نشان ندادند) باز با یک مشکل بزرگ روبه رو می شدیم. زیرا همیشه و همه جا قلم به دست مستبدان بوده نه در دست نهاد های مردمی، و دست بالا آن مبادی و مبانی در جای گاه اصول، قرار می گرفته که از نهاد های بدلی به ظاهر همسنخ با نهاد های مردمی، برخاسته اند. نه از نهادهای مردمی اصیل.

همان طور که مشاهده می کنیم آثاری که از اکتشافات تاریخی و خواندن کتیبه ها و باستان شناسی به دست آمده و تاریخ نگاشته شده به دست یونانیان را تکمیل کرده، از آن همه انبیاء تنها یک کلمه «نوح بابلی» در میان هست و دیگر تمام. یادی از هود (پیامبر آکد- عاد- در دوره اول آکد) صالح (پیامبر سومر- ثمود- در دوره اول سومر) یونس (پیامبر آشور) و... در میان نیست.

هاله ای کدر و نامشخص و تار، از سیمای هرمس- ادریس- در تاریخ هست که فرهنگ بت پرستی یونان چهرۀ نامشخص او را مشوش تر کرده است او را الهه ای از الهه ها کرده که فرزند زئوس و ربّ النوع تجارت و فصاحت باشد تندیس (بت) او را با کلاهی بالدار می ساختند.

ادریس پیامبری است متولد نواحی فاصله میان بین النهرین و ساحل مدیترانه که به مصر مهاجرت کرده و علاوه بر امور دین، فنون متعدد از قبیل معماری، اختراع «قلم»، خیاطی، امور اقتصادی به مردم یاد داده است[8]. گویا به همین جهت که به امور مادی نیز پرداخته نامش در تاریخ مادی و غریزی، مانده است.

مهم این است: هر چه در میان الهه ها و خدایان یونان در دورۀ اولیه می گردیم نامی از هرمس نیست. آنان در دوره بعدی نام او را در ردیف خدایان شان قرار داده اند. گرچه در این باره نمی توان نظر قطعی داد. زیرا در آشفته بازار خدایان بی شمار یونانی که گاهی چند خدا یک ماموریت واحد دارند[9]، قضاوتی قاطع، آسان نیست.

برفرض اگر هرمس یکی از خدایان دوره اولیه یونان نیز باشد، بنابه ادلّه تاریخی باید گفت آنان ادریس را به آن خدای شان تطبیق داده اند. چنان که در میان مردمان غیر یونانی او را یک پیامبر می شناسند از جمله منابع تاریخی یهود (که سهم عمده ای در تاریخ مدوّن که امروز در دست ماست دارند) هرمس را «اخنوخ» می نامند.

امروز بینش «هرمنوتیسم» و متد «هرمنوتیک» بر اساس تصویری که یونانیان از هرمس داشته اند، در علوم انسانی مطرح است که در ماهیت مطلق اش، همان سیمای مشوش هرمس در تاریخ را، تداعی می کند و سنگی را روی سنگی باقی نمی گذارد و به سرگردانی می انجامد.

عالَم علم و دانش را طوری کانالیزه کرده اند که همه چیز از یونانیان بت پرست شروع می شود؛ تاریخ علوم، تاریخ فلسفه، گوئی کسی در این دنیا نه مغز داشته و نه عقل، نه علمی داشته و نه فلسفه، در حالی که همۀ علوم و فلسفه یونان در قبال چند تکه از متون آسیای شرقی، بس ناچیز است. متونی که کاری روی آن ها انجام نیافته و همچنان مانده اند. زیرا یونان زدگی طوری همه را مشغول کرده است که نیازی به این کار احساس نمی شود.

تحجّر و تصلّب به حدی اندیشه اهل دانش را گرفته حتی آن آقائی که خودش در نوشته هایش به طور مکرر عبارت «الهه های یونان» و «خدایان یونان» را به کاربرده وقتی که عبارت «یونانیان بت پرست» را می شنود به شدت تکان می خورد مگر می شود یونان بت پرست باشد. همه بدی ها و کمبود های فرهنگی یونان به خوبی ها و کمالات، تبدیل شده است.

نه در مقام رقابت نژادی هستم و نه در مقام تهاجم به یک مردم، به کارهای مثبت همگان از جمله یونانیان ارج می نهم، لیکن لازمه این آن نیست که متحجّر شویم و واقعیات آشکار منفی را که اصل و اساس علوم انسانی را منحرف کرده است نادیده بگیریم.



[1] شرح این موضوع در «تبیین جهان و انسان» بخش انسان شناسی، در سایت بینش نو.

[2] قریه در اصطلاح قرآنی به «مجتمع انسانی» گفته می شود از یک دهکده کوچک تا بزرگ ترین شهر.

[3] ویل دورانت در «تاریخ فلسفه» وقتی که به «پاراتو» و نظر او درباره «خرد» و «رفتار عقلانی» می رسد نظریه او را نمی پذیرد و با بیان صمیمانۀ لیبرالانه بینش او را رد می کند. اما هر آدم عاقلی که عنوان «عصر خرد» او را ببیند به راحتی می فهمد همان «خرد» است که پاراتو تعریف می کند بدون کوچک ترین کم و کاست. 

[4] شرح این موضوع در «تبیین جهان و انسان» در سایت بینش نو.

[5] هنوز هم بسیاری هستند که تاریخ تمدن ویل دورانت را یک اثر علمی می دانند. او که غیر از شهوت چیزی را نمی بیند و غیر از غریزه شهوت هیچ عامل محرک برای تاریخ نمی شناسد و غیر از غریزه شهوت و شکم هیچ عاملی برای تمدن و مدنیت نمی بیند.

[6] کتاب «امیل» ژان ژاک روسو، در گزینش یک شخصیت فرضی به نام «امیل» بی تأثّر از «پرورش کوروش» نیست.

[7] رجوع کنید: «جامعه شناسی کاربرد تک واژه الرحمن در انهدام توتمیسم عرب» در سایت بینش نو.

[8] بحار، ج11 ص279.

[9] شرح بیش تر در «جامعه شناسی تک واژه الرحمن در انهدام توتمیسم عرب» در سایت بینش نو.