دوشنبه ۳۱ شهريور ۱۳۹۳

صفحه اول >> کتاب ها => محي الدين در آئينه فصوص. جلد دوم => فصل سوم : فص ادریسی ( بخش اول )



قيصري و مخالف قيصري‌:

قيصري‌: قدوس يعني «مقدس» و آن از تقديس مشتق است مانند سبّوح كه از تسبيح مشتق است. تقديس در لغت و اصطلاح به معني تطهير است: تقديس خدا از هر چه به او لايق نيست، از قبيل امكان، احتياج و نواقص كونيّه مطلقاً. و نيز از هر آن چه براي غير خدا، كمال محسوب مي‌شود اعم از مجردات و غير مجردات. زيرا كمالات ذاتي خدا اعلي‌ و اجلّ است از اين كه قابل درك عقلي يا قابل فهم خيالي شود. زيرا كمالاتي كه در غير خدا هست از مقام اصلي تنزل يافته و دچار قيد شده‏اند و از اطلاق حقيقي خارج شده‏اند. و از آن «كمال مطلق» متفرع شده‏اند.

توضيح: اگر كمالات ديگر اشياء و انسان‏ها را نشأت يافته از كمال خدا، و متفرع از كمال خدا نمي‌دانست اين سخنش درست عين فلسفه و عرفان قرآن و اهل بيت‏(ع) مي‌شد.

قيصري ادامه مي‌دهد: قدوس از اسماء حسني است و در كيفيت و كميّت از «سبّوح» اخصّ است يعني از نظر تنزيه اشدّ و اكثر است و به همين دليل هميشه بعد از سبّوح مي‌آيد، مي‌گويند: «سبوح قدوس». چون اين لفظ خدا را از حيث ذاتش حتي از تنزيه هم تنزيه مي‌كند (هم از تنزيه و هم از تشبيه، از هر دو تنزيه مي‌كند) و لذا گفته‏اند «جلّ الحق ان يُنزّه او يُشبّه».

توضيح: يعني (به قول محي‌الدين) تقديس فقط به «مقام احدي‌» ناظر است اما تسبيح بيش‏تر به «مقام واحدي‌» ناظر است كه خدا در اين مقام عين اشياء است و نمي‌شود كمال خدا را از كمالات اشياء، تقديس كرد. بل همه اين كمالات كمال خدا هستند.

سپس اضافه مي‌كند: ممكن است بگوئيم: تقديس هم به حسب مقام جمع و هم به حسب مقام تفصيل، هر دو است و تنها از نظر كميّت اكثر است و تسبيح فقط به حسب مقام جمع است.

توضيح: در اين صورت هم تقديس و هم تسبيح به «مقام واحدي‌» مربوط مي‌شوند. و اين مقام واحدي به دو مقام قابل تصور و تصوير است: «مقام جمع»: يعني خدا و همه اشياء را يك جا به عنوان يك واحد ديدن. تقديس يعني اين واحد «ممكن» نيست، محتاج نيست و... .

«مقام تفصيل»: يعني اشياء عين خدا هستند و خدا نيز عين اشياء، اما اشياء را اشياء ديدن، و خدا را خدا ديدن. تسبيح مناسب اين مقام است همين طور تقديس نيز در اين مقام كاربرد دارد.

درست است كسي كه در باتلاق وحدت وجود فرو رود و حقايق و واقعيات مسلّم را انكار كند و همه چيز را با همه نقايص و محدوديت‏هاي‌شان خدا بداند، اين چنين در خلال الفاظ و معاني نيز در باتلاق فرو مي‌رود.

تقديس و تسبيح هر دو به معني «برئ دانستن» است با اين تفاوت كه تسبيح بيشتر به صفات ناظر است و خدا را از صفات مخلوقات حتي از والاترين صفات مخلوقات برئ مي‌كند؛ زيرا مخلوق و هر چه كه مخلوق دارد، همه پديده، و حادث بالذات هستند. و هيچ كمال انساني از كمال خدا ناشي نشده و هيچ كمال انساني متفرع از كمال خدا نيست.[1] خدائي كه «منشأ» يا «مصدر» يا «متفرَّع» باشد ـ با هر تاويل، و با هر تصور و با هر تصوير، با هر معني و با هر مفهوم ـ چنين خدائي‌، متحرك و متغير است و نمي‌تواند خدا باشد. خداي صوفيان. ارسطوئيان و صدرائيان، بس كوچك و ناتوان است. مجبور است همه چيز را از عين وجود خودش صادر يا ناشي كند. او از «ايجاد» عاجز است وخداي عاجز نمي‌تواند خدا باشد.

اصل مقصود در اين كلام قيصري جمله «جلّ الحق ان يُنزّه او يُشبّه» بود، و كلام او را براي همين جمله نقل كردم. پيام جمله همان مبناي محي‌الدين است كه فصّ نوحي را براي اين موضوع باز كرده بود. به سه جمله زير توجه فرمائيد:

1ـ جلّ الحق ان يُشبّه: اين عين مكتب قرآن واهل بيت‏(ع) است.

2ـ جلّ الخالق اَن يُنزّه او يشبّه: بخش دوم اين جمله همان جمله بالاست. و بخش اول آن نيز صورت زير است.

3ـ جلّ الحق ان يُنزّه: اين جمله از يك جهت درست است يعني ما هر چه خدا را تنزيه كنيم به قدر فهم خود تنزيه كرده‏ايم وخدا از همين تنزيه ما نيز منزّه است. اما:

اولاً: انسان‏شناسي قرآن و اهل بيت‏(ع) مي‌گويد: انسان موجودي است كه نسبت به تنزيه و تشبيه «ممتنع الخلوّ» است اگر تنزيه نكند حتماً تشبيه خواهد كرد. او مانند يك ليوان است كه هرگز خالي نخواهد بود يا با مايعات و جامدات پر خواهد بود، يا با هوا. و اگر در فضا و آن سوي هوا باشد، با انرژي پر خواهد شد. پس بايد او تنزيه كند و گرنه دچار تشبيه خواهد شد.

ثانياً: مراد از تنزيه همان است كه در توان فهم انسان است وگرنه، مطابق معيار بالا هيچ عملي از اعمال انسان و هيچ تزكيه و خودسازي انسان و هيچ فكر و انديشه مثبت انسان، در حدي نيست كه لايق خدا باشد. ما خدا را تنزيه مي‌كنيم و مي‌دانيم كه تنزيه كردن‌مان يك عمل انسان است، و نه انسان مطلق است و نه تنزيه كردنش. و تكليف نيز همين است و بس.

انسان مكلف است كه «كار انساني‌» بكند نه «كار خدائي‌». و اگر صوفيان خودشان را خدا ندانند، مسئله براي‌شان حل مي‌شود.

اما تشبيه: تشبيه به هر صورت با هر معني عين شرك است. اگر صوفيان خودشان را خداوند ندانند مجبور نمي‌شوند مثل محي‌الدين تشبيه را لازم بل واجب بدانند. «وحدت وجود» يعني بالاترين تشبيه كه مافوق آن، تشبيهي قابل تصور نيست.

مخالف قيصري‌: يكي از عزيزان دانشمند، پيش‏تر كتاب كوچكي نوشته بود به نام «سراب عرفان» و پس از آن كتاب متوسط ديگر نوشته به نام «فراتر از عرفان». و در هر دو، در ردّ تصوف به ويژه تصوف مدرن و نوپديد، كوشيده است. كارش مفيد و ارزشمند است امّا (گفته‌اند امان از دست اين اما) ايشان روي دو مطلب سخت ايستاده و مصرّانه به تكرار آن اصرار مي‌ورزند:

مي‌گويند: كيهان‏شناسي بر اساس «آسمان‏هاي تو در تو» كه گاهي با مثال لايه‏هاي پياز توضيح داده مي‌شود، ابطال شده است.

ايشان نظر خودشان را درباره هفت آسمان توضيح نمي‌دهند كه روشن شود اكنون كه نظريه بالا باطل شده، پس نظريه صحيح به نظر ايشان چيست؟

توجه ندارند آن چه مردود شده 9 فلك ارسطوئي است نه هفت آسمان تو در توي قرآن، كه اين دو به اصطلاح از زمين تا آسمان با هم فرق دارند. در كيهان‏شناسي قرآن و اهل بيت‏(ع) همه كرات، منظومه‏ها و ميلياردها كهكشان همگي در درون آسمان اول جاي دارند. اما در كيهان‏شناسي ارسطوئي زمين درون آسمان اول و ماه متعلق به فلك سوم و خورشيد در آسمان چهارم و... بود كه در «تبيين جهان و انسان» توضيح داده‏ام.

مي‌فرمايند: «خدا نه محدود است و نه نامحدود»، «خدا نه بي‌نهايت است و نه متناهي‌» ـ به قول قيصري «الحق اجلّ من ان يكون متناهياً او غير متناه» ـ و شگفت اين كه خودشان چندين حديث آورده‏اند كه خدا نامحدود است. ايشان گمان مي‌كنند هر دو طرف قضيّه به مقوله‏هاي «مقدار» مربوط است و ذات مقدس خدا، مقدارپذير نيست پس نه متناهي است و نه نامتناهي‌.

اينك اين دانشمند عزيز كه از كتابش بهره بردم (به ويژه نكاتي را مطرح كرده‏اند كه به ذهن من نيامده بود) يا مانند صدرائيان صرفاً خدا را «صرف الوجود» مي‌داند ـ كه در اين صورت وجود او صرفاً ذهني مي‌شود و فاقد وجود واقعي خارجي ـ و يا وجود واقعي‌.

و يك وجود خارجي واقعي بي‌ترديد يا متناهي است يا نامتناهي‌. و جانبِ ديگر قضيه، يعني «نامتناهي‌» نه تنها از مقوله‏هاي مقدار نيست، بل عين «غير مقداري بودن» است. و نامتناهي يعني «مقدار ناپذير» كه هيچ سنخيتي با مقدار ندارد. اگر سنخيتي با مقدار داشت، نامتناهي نمي‌بود. به نظر قاصرِ من اي كاش آن دو كتاب، اين دو اشكال را نداشت. البته هر نوشته‏اي بي‌اشكال نيست از آن جمله نوشته‌هاي من. اما يك نكته مسلّم است ايشان و من چون در زير چتر قرآن و اهل بيت‏(ع) ـ ان شاء الله ـ قرار داريم و از اين درياي حقيقت بهره مي‌جوئيم اگر هم اشكالي داشته باشيم در اشكال‏هاي ريشه‏اي و اساسي كه بر تصوف وارد مي‌كنيم با هيچ مشكلي رو به رو نيستيم. و اگر حضرات صوفيان مدرن (صدرائيان) قبول ندارند، اشكالات ما را با قلم مبارك‌شان بنويسند.

 



[1]. رجوع كنيد: نقد مباني حكمت متعاليه مبحث «گام به گام با صدرا در چهار مسئله».