محور سوم شستن پا يا مسح به پا: پيشتر به شرح رفت که مردم عرب (حتي شهر نشينانشان از آن جمله مدينه) همانند ديگر مردمان جهان معاصر خودشان، فاقد «بيت الخلا»، مبال، توالت، بودند. و ادرار در زمين مسطح ميکردند. اين کار که روزانه چندين بار انجام مييافت، موجب پاشيده شدن قطرات و ذرات بول به پاهايشان ميشد. و چون مکّلف بودند که با بدن طاهر نماز بخوانند لذا شستن پا در وضو (آن هم وضو به معني حقيقت لغوي) جاي گرفت، و تا پيدايش مبالها به مدت طولاني برقرار ماند. با پيدايش آنها و رواجشان در مدينه، مکه، طايف و اکثر روستاها، وقت آن رسيده بود که چرک شوئي و نجس شوئي پاها نيز مانند ديگر بخشهاي بدن و لباس، از عمل وضو تفکيک شود که سوره مائده و آيه وضو نازل شد. و چون سوره مائده در اواخر عمر پيامبر (ص) نازل شده، پيش از آن که همه مردم با وضوي جديد آشنا شوند، آن حضرت از دنيا رفت. برخي از اصحاب نيز وضوي پيشين را دوست داشتند و به شرح رفت که آيه را بايگاني ميکردند، اکثريت مردم اطراف و اکناف نيز به دليل عدم آشنائيشان با وضوي جديد و عادتشان به وضوي پيشين، طرفدار آن بودند و نفوذ تعدادي از سران اصحاب و زمينه مردمي باعث گرديد که طرفداران وضوي پيشين موفّق شوند. در وضوي پيش از نزول مائده به شستن پاها و دقّت در آن، تاکيد ميشد. همين تاکيدها نشان ميدهد که يک عمل چرک و نجاست شوئي بوده است: 1- از عايشه: ويل للاعقاب من النار: واي بر پاشنهها از آتش دوزخ. (کنز، ج 9، ص 291). 2- خالد بن وليد روايت ميکند: اتمّوا الوضوء ويل للاعقاب من النّار: وضو را تمام و کامل انجام دهيد واي بر پاشنهها از آتش دوزخ. (همان، ص 325). 3- روايت عبدالله بن حارث: ويل للاعقاب و بطون الاقدام من النّار: واي بر پاشنهها و کف پاها از آتش دوزخ (همان). 4- ابو هريره نقل ميکند: ويل للعراقيب (همان، ص 326) – عرقوب: عصب بزرگ پشت پاشنه پا. و حديثهاي ديگر. اما آيه وضو وقتي نازل شد که همين مردم در نکوهش باديه نشينها ميگفتند «اعرابي يبول علي عقبيه» باديه نشين است که به پاشنه پاهايش بول ميکند. پيش تر ديديم که روايتهاي متعدد و زياد، گزارش ميکنند: در دوره اول و پيش از نزول مائده، اگر پاهايشان طاهر بود، آنها را نميشستند از روي کفش مسح ميکشيدند، بديهي است اگر پايشان در کفش نبود به پوست پا مسح ميکشيدند. وقتي که مسح بر کفش صحيح باشد چرا بايد مسح بر خود پا جايز نباشد. و نيز ديديم که در ميان آن حديث ها مسح بر خود پا نيز آمده است. اين حديثها که نسبتا فراوان هم هستند (و در باب مسح بر خف نمونههائي خواهد آمد) تصريح دارند که شستن پا به خاطر طاهر نبودن پا بوده است نه يک واجب مطلق. علي (ع) در نکوهش «عمل به راي» ميگويد: لو کان الدّين بالرّأي لکان باطن القدمين احقّ بالمسح من ظاهر هما، و لکن رأيت رسول الله (ص) مسح علي ظاهر هما (کنز، ص 606، ح 27609)، يعني پيامبر (ص) بر روي خود پا مسح ميکشيده نه از روي خفّ، و نه پاها را ميشسته. همين حديث را در کنز العمال پشت سر حديث فوق به صورت زير مشاهده ميکنيم: عن علي قال: کنت اري انّ باطن القدمين – و في لفظ انّ باطن الخفّين – احقّ بالمسح من ظاهر هما حتّي رأيت رسول الله (ص) يمسح علي ظاهر هما: راي من اين بود که کف پاها – در نقلي ديگر: زير کفشها به مسح سزاوارتر است، تا آن که ديدم رسول خدا (ص) به روي آنها مسح ميکند. اين حديث دقيقا تحريف شدۀ حديث بالا است. زيرا علي (ع) هميشه اصحاب رأي را نکوهش کرده است، چگونه خودش به رأي خود عمل ميکرده يا به آن معتقد بوده!؟ و همين طور در آن نسخه ديگر خفين را آوردهاند تا مسح بر خفين را از زبان او نيز به تاييد برسانند. بنابراين ميبايست با از بين رفتن «بول بر پاشنهها»، شستن پاها نيز از وضو حذف ميشد، ليکن هم چنان ماند که ميبينيم ابن عباس از اين موضوع ناراحت است ميگويد: مردم شستن را دوست دارند امّا آيه قرآن مسح را ميخواهد (کنز، ج 9، ص 432). هم او ميگويد «الوضوء غسلتان و مسحتان»: وضو دو شستن است (دست و صورت) و دو مسح است (سر و پا) کنز، ج 9، ص 433، ح 26842. اکثر مردم بر عادت پيشين پاها را ميشستند، برخي نيز مسح ميکشيدند و موضوع هم چنين ميرفت تا زماني که عثمان از نو با تمسک بر اين که ديده است رسول خدا (ص) پاهايش را ميشست، شستن را بشدت رواج داد. در مبحث قبلي ديديم که وضوي عثمان با احاديث «الوضو بمدّ و الغسل بصاع» کاملا در تضاد است. و در اين جا تکرار نميکنيم، هنوز هم فقهاي اهل سنت سر در گم هستند که به استحباب وضو با آب کم فتوي دهند يا به استحباب وضوي عثمان که «اسباغ کمّي» را ارائه ميدهد؟ - ؟ دورۀ راي و قياس و استمداد از علم نحو براي شستن پاها: در اين باره نيز کسي از اصحاب و تابعين، ادعا نکرده که شستن پاها را از آيه وضو، فهميده است. طرفداران وضوي پيشين فقط به «سنت عملي» تمسک ميکردند، هرگز نامي از آيه به ميان نياوردهاند، با اين که هميشه عادتشان بود اگر حديثي آيهاي را تفسير ميکرد، يا يک «سنت عملي» آيهاي را تفسير ميکرد ميگفتند: شنيدم که رسول خدا (ص) درباره فلان آيه فلان سخن را فرمود، يا ميگفتند ديدم که رسول خدا براي شرح معني آيه، فلان کار را کرد. آنان آيه را و حديثهائي که به محور آن بودند، بايگاني کردند. چنان که ديديم عثمان ميگويد «مردماني حديثهائي را نقل ميکنند امّا..» و نيز گذشت که عبدالله بن عمر عمل به تيمم را که يکي از ارکان آيه وضو است مصلحت نميداند. و هم چنين به شرح رفت که حسن بصري، شعبي، الناصر للحق، محي الدين بن العربي (غير صوفي) و ديگران معتقد بودند که آيه، مسح را ميخواهد. در دورهاي رأي و قياس به فراز خود رسيد براي بايگاني کردن آيه که دقيقا مصداق «اجتهاد در مقابل نصّ» بود، زمينه توجيهي فراهم کردند؛ با تمسک به نصب «ارجلکم» آن را عطف بر «وجوهکم» کردند که مشمول شستن شود. بهتر است نگاهي ديگر به سيماي آيه داشته باشيم: «يا ايّها الّذين آمنوا اذا قمتم الي الصّلوة فاغسلوا وجوهکم و ايديکم الي المرافق و امسحوا برؤسکم و ارجلکم...». نظر به اين که جمله «و امسحوا برؤسکم» در فاصله قرار گرفته، اين عطف شاذّ، غير فصيح و غير بليغ است و همگان ميدانند از نظر نحوي عطف «ارجلکم» به«رؤسکم» که «عطف جوار» ناميده ميشود و نيز ارجلکم را «منصوب بنزع الخافض» دانستن صحيحتر، فصيحتر و بليغتر است همان طور که اصحاب و تابعين چنين ميفهميدند، و فهمشان مردمي بوده است. مردم عرب در پيش از اسلام اگر از هر فهم محروم بودند، در فصاحت و بلاغت شناسي، از هر مردم ديگر داناتر و آگاهتر بودهاند. قرائت با جرّ: پيشتر به شرح رفت که شش نفر از قرّاء عشره، ارجلکم را با جرّ قرائت کردهاند، علاوه بر آنها حسن بصري، ابو علي جبائي، محمد بن جرير طبري، با جرّ قرائت کردهاند. و نيز فقهائي که به مسح پا فتوي دادهاند، يا آن را به جرّ خواندهاند يا آن را منصوب بنزع الخافص، دانستهاند. جصّاص در «احکام القرآن» ميگويد: حسن بصري ارجل را با جرّ قرائت ميکرد (ج 3، ص 345) اين قرائتها و نيز آنان که آن را منصوب بنزع الخافض دانستهاند نتيجهاش اين است که آيه، وضوي پيشين را نسخ کرده است. |