دوشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۷

صفحه اول >> کتاب ها => حلقات (4)



قياس: قياس يعني چه؟ قياس را دقيقا در مواردي به کار گرفتند که حديثي در آن مورد وجود نداشت. يعني هر موردي که پيامبر (ص) به قول خودش ترک کرده و مسکوت گذاشته بود  به وسيله قياس پاسخ داده مي شود. قياس عملي بود بر عليه همه «حديث هاي نهي از پرسش» که به شرح رفت. با توسل به قياس و نيز افراط در نحو، امّت به بحبوحه «تکلّف» افتاد و صدها تکليف بر تکاليف امت افزوده شد.

راي و قياس، با دو جريان سياسي ترويج مي شد؛

1-سياست فرهنگي: کساني مثل «ربيعة الرّاي» که در مدينه، دمشق و سپس در بغداد، مدرسه باز کرده بودند، اگر اينان همان فتاوي را مي دادند که امامان اهل بيت (ع) مي دادند، ديگر جايگاهي براي خودشان نمي ماند و تنها عنوان يک «راوي» را به خود مي گرفتند. پس بايد نوآوري هائي را مي کردند تا شخصيت علمي به خود بگيرند. وگرنه، مدرسه ربيعة الرّاي در مدينه و در همسايگي ائمّه اهل بيت (ع) تعطيل مي شد.

اصحاب راي، براي گرمي محافل شان و تحکيم موقعيت اجتماعي شان به جاي نهي از پرسش، به پرسش زياد، تشويق مي کردند.

2-سياست حکومت ها: سياست حکومت اموي، عباسي و فرمانداران شان در همه جا بر اين بود که مردم را از توجه به اهل بيت (ع) باز دارند. و اين يک جريان جاري تاريخي است که کسي نمي تواند نه اصل آن را انکار کند و نه گستره مداوم آن را، و نه شدّت فعاليت حکام در اين باره را.

شستن معکوس به بهانه اي از «علم نحو» و چسبيدن به حرف «الي» ، براي مثلا يک «نو آوري» در قبال امامان (ع) پديد گشت. گفتند «الي» براي «انتهاي غايت» است و «الي المرافق» دلالت دارد که بايد شستن از انگشتان به سوي مرفق انجام يابد و اگر از بالا به پائين شسته شود باطل است.

اولا: چرا کسي نگفت: اين حکم تعييني که شما مي کنيد و سمت و سوي شستن را فقط در شستن معکوس، صحيح مي دانيد، چرا حديثي، روايتي براي اين سخن تان نداريد؟ چرا اصحاب و تابعين نه چنين سخني را گفته اند و نه چنين وضو گرفته اند-؟

اين خود دليل بزرگي است که دست قدرت سياسي نه تنها در اين مسئله، بل در مسائل ديگر وضو نيز کاملا دخالت داشته و اختلاف ها، اختلاف هاي حديثي يا اختلاف در سنّت رسول (ص) نيست. سنّت و حديث بهانه بوده و هر جا که حديث و سنت نبوده  به ابزارهاي ديگر توسل مي شده.

ثانيا: حرف الي براي انتهاي غايت است نه «انتهاي حرکت». اگر الي در جائي به کار رود و حد و مرزي را تعيين کند، و هيچ نوع حرکت  و سير در آن نباشد، غلط مي شود؟! اگر کسي بگويد «زمين زراعي من از فلان نهر است – تا فلان کوه» معنايش اين است که بايد هميشه حرکت ها در آن زمين از نهر باشد تا آن کوه، عکس آن نادرست است؟! در اين مثال الي دلالت به انتهاي غايت دارد اما دلالت بر سمت و جهت هيچ حرکتي ندارد.

انتهاي محل شستن را تعيين مي کند امّا انتهاي فعل شستشو را تعيين نمي کند.

و با بيان ديگر-بيان ادبي تر و نحوي تر-:«الي المرافق» قيد است بر«ايديکم»، نه قيد بر«فاغسلوا». زيرا گاهي«يد» مي گويند و مرادشان از منکب است تا نوک انگشتان، و گاهي مرادشان از فاصله ميان منکب و مرفق است و گاهي از ميانه ذراع است، و گاهي از مچ است وگاهي مرادشان فقط انگشتان است همانطور که در قطع يد سارق، چنين است.

بنا بر اين لازم بود مراد از«يد» در اين آيه نيز مشخص شود و لذا فرمود: الي المرافق. 

اصحاب و تابعين از حرف الي در آيه، نيز همين معني را برداشت کرده اند که همگي عرب و مخاطب مستقيم آيه بوده اند.

ثالثا: هميشه الي در انتهاي غايت به کار نمي رود؛ مثلا در آيه «اليه يردّ علم السّاعة» کدام غايتي را مي توان در باره خدا در نظر گرفت؟

در شرح عوامل عبدالقادر جرجائي دقيقا آيه وضو را شاهد آورده است بر اين که الي به معني «مع» است مي گويد:

«اي مع المرافق». و همين طور در آيه «و لا تأکلوا اموالهم الي اموالکم».

ابن هشام در «مغني اللبيت» -باب الحرف- هشت معني براي الي شمرده است:

1-انتهاي غايت زماني و مکاني.

2-به معني «مع».

3-تبيين -تبيين اين که مدخولش فاعل است.

4-به معني «ل».

5-به معني «في»- ظرفيت.

6-به معني «من».

7-به معني «عند».

8-براي تاکيد.

در هر زباني، فهم و برداشت و به کار گيري مردمي، حجت است که اصحاب و تابعين فهم مردمي از آيه داشتند . بايد فهم سيبويه، اخفش از فهم آنان پي روي کند، نه بر عکس، و نيز اين اصل اولين و ضروري ترين پايه علم لغت و لغت شناسي است.

جالب تر اين که ابن هشام در مغني مي گويد «الباب الخامس في ذکر الجهات الّتي يدخل الاعتراض علي المُعرِب من جحتها»، آن گاه از مواردي که عنوان مي کند برخي دست اندرکاران نحو را درباره همين آيه وضو نکوهش مي کند که راه غلط رفته اند؛ او مي گويد: اساسا الي به «فاغسلوا» متعلق نيست تا انتهاي شستن را تعيين کند، بل به «اسقطوا» متعلق است؛ يعني دست ها را از منکب تا مرفق نشوئيد.

اين نظر او نيز نظر مردمي نيست، اما اگر بنا باشد فهم مردمي را از پايگاه نحو و لغت، کنار زنيم، و به برداشت شخصي يک دست اندرکار نحو عمل کنيم ، بايد گفت اين هم نظر يک نحوي فحل است که شستن معکوس را رد مي کند.

رابعا: اگر نبود قدرت حکام، کسي زير بار شستن از پائين به بالا، نمي رفت. زيرا بر خلاف طبيعت انسان و بر خلاف طبيعت آب است و شبيه اين است که در غسل نيز سر به زمين گذاشته شود و پاها به هوا بلند شوند و شستن از انگشتان پا به سوي سر باشد. فرق اين دو تنها در کوچک و بزرگي عمل، است که وضو در مقايسه با غسل، يک کار کوچک است.

به فرمان «حديث ثقلين» ، امت موظف است ميان قرآن و اهل بيت جدائي نيفکند؛ اما روزي شعار «حسبنا کتاب اللّه» براي کنار گذاشتن اهل بيت به زبان ها افتاد، و روز ديگر شعار «حسبنا النّحو» براي ترويج مدرسه هاي اصحاب راي و قياس و بستن مدرسه اهل بيت (ع)، فراز گشت. و اين گونه بلاها و بدعت ها، و «اجتهاد در مقابل نص» ها را پيش آورد.

يک نگاه جامعه شناسانه، حتي يک نگاه ساده به همان باب از «مغني اللبيب» ابن هشام از دانشمندان سنّي، نشان مي دهد که نحو و نحو پرستي و افراط در نحو، تا چه حد به اصطلاح روي بورس بوده، چه قدر موجب شأن و شوکت و عامل جذب مال و ثروت بوده که ابن هشام و امثالش را براي آن همه ريزه کاري هاي عجيب و غريب وادار مي کرده است!؟!

ريزه کاري هائي که در مواردي سر از نوعي جنون در مي آورد. او و امثالش خود را موظّف مي دانستند براي جزئي ترين جزئيات توجيهاتي بياورند تا حدّي که خواننده گمان مي کند عرب هاي باديه نشين نيز در گويش و زبان شان همه استعمالات را به طور آگاهانه و با توجه به توجيهات، به کار مي بسته اند و همه شان دانشمند ريزه کار در نحو بوده اند.

اينک مشاهده مي کنيم که يک جريان فکري در لبنان و ديگر کشورهاي عربي ظهور کرده و شعارش اين است:آن روز مردم عرب بي چاره شد که «قال» «قَوَلَ» شد. و ايرانيان را به باد نکوهش مي گيرند که آنان آمدند و اين همه صرف و نحو را براي ما بافتند، آن روز که رابطه مان با زبان مان امّي، مادري و مردمي بود جهان را گرفتيم، با افراط در صرف و نحو، زبان مادري مان را گم کرديم و اين بود که زمينه عقب ماندگي را براي قرون بعدي فراهم کرد.

مرادشان اين نيست که نحو نبايد وجود داشته باشد، مرادشان بيان مضرات افراط در نحو است.

و بايد گفت، خيلي دير بيدار شده ايد. آن روز که حکام براي پر کردن خلا جايگاه اهل  بيت (ع) سيل درهم و دينار را به سوي دست اندر کاران نحو و ايرانيان سنّي، جاري مي کردند، همه در خواب بوديد. بالاخره جاي شکرش باقي است که امروز پي به غفلت­هاي آن روز برده­اند. اما توجّه نمي­کنند اگر حديث ثقلين را بايکوت نمي­کردند، ايرانيان سنّي مانند سيبويه و ديگران اين بلا را به سرشان نمي­آوردند.