دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷

صفحه اول >> کتاب ها => حلقات (4)



آيه وضو و تيمم، ششمين آيه از سوره مائده

سوره مائده که در ترتيب امروزي قرآن پنجمين سوره است، آخرين سوره مي باشد که بر پيامبر(ص) نازل شده است. يعني در اواخر عمر آن حضرت آمده است، زيرا پايان وحي پايان عمر رسول خدا است.

دو سوره توبه و نصر (برخي ها به آن سوره فتح نيز گفته اند) به اجماع همه مسلمانان پس از فتح مکه (سال 8 هجري) نازل شده اند. برخي را نظر بر اين است که توبه آخرين سوره است و برخي ديگر نصر را آخرين مي دانند. آن چه مهم است اين است که سوره مائده در اواخر عمر رسول(ص) نازل شده به طوري که از نظر تاريخ نزول، در آخرين بودن شانه به شانه آن دو سوره در نظريه ها قرار دارد، و مطابق همان نظريه ها احتمال آخرين بودنش يعني احتمال اين که در سال آخر يا ماه هاي آخر عمر آن حضرت بوده، نيز در ميان هست.

درّ المنثور: ج3، ص208: جبير گويد: عايشه گفت: «يا جبير تقرءُ سورة المائدة؟ فقلت: نعم. فقالت: اما انّها آخر سورة نزلت، فما وجدتم فيه من حلالٍ استحلّوه، و ما وجدتم من حرام فحرّموه: اي جبير سوره مائده را مي خواني؟ گفتم: بلي. گفت: آن آخرين سوره است که نازل شده، پس هر چه را در آن حلال يافتيد حلال بدانيد. و هر چه را در آن حرام يافتيد حرام بدانيد».

مراد عايشه اين است: هيچ چيزي از سوره مائده نسخ نشده است زيرا پس از آن آيه و سوره اي نازل نشده تا حکمي از آن را نسخ کند. محتواي سوره مائده ناسخ مي شود اما منسوخ نمي شود.

بيضاوي در تفسيرش ذيل آيه، مي گويد: رسول خدا فرموده است: «المائدة من آخر القرآن نزولاً، احلّو حلالها و حرّموا حرامها».

درّالمنثور: همان: از علي(ع): «و کان آخر ما نزل سورة المائدة نسخت ما قبلها و لم ينسخها شيئ: مائده آخرين سوره است که نازل شده (حکم هايي از احکام) ما قبل خود را نسخ کرده و هيچ چيز آن را نسخ نکرده است».

در ميان کساني که به محور تاريخ نزول، کار کرده اند همين نظريه قوي و مي توان گفت برگزيده است.

بلاشر مسيحي که بر اساس متون اهل سنت روي قرآن کار کرده است مي گويد: «هفت آيه اول اين سوره در حجة الوداع و يا برخي از آن ها در عمره سال بعد نازل شده است (سير تحول قرآن، سوره مائده). مطابق نظر او آيه ششم که مورد بحث ماست يا در حجة الوداع نازل شده يا در سال بعد از آن، به نظر او آيه وضو در سال دهم چند ماه پيش از رحلت رسول خدا(ص) آمده، ليکن سخنش خالي از اشکال اساسي، نيست.

به هر روي ـ خواه مائده آخرين باشد و خواه توبه و يا نصر ـ آن چه قطعي است نزول سوره مائده پس از آغاز سال هشتم (سال فتح مکه) است. زيرا براساس اجماع همگان، تا پايان سال هفتم، هيچ کدام از سه سوره مذکور نازل نشده بودند.

اکنون نگاهي به آيه: چون هم وضو و هم تيمم در اين آيه آمده، ابتدا بخش اول آن که در بيان وضو است عنوان مي شود و بخش دوم آن به مبحث تيمم مي ماند: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا قُمْتُمْ إِلَى الصَّلاةِ فَاغْسِلُوا وُجُوهَكُمْ وَ أَيْدِيَكُمْ إِلَى الْمَرافِقِ وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ إِلَى الْكَعْبَيْنِ: اي کساني که ايمان آورده ايد وقتي که به نماز بر مي خيزيد پس بشوييد روي هاي تان را و دست هاي تان را تا آرنج ها و مسح کنيد سرتان و پاهاي تان را تا دو برآمدگي پا».

سخن در اين آيه در چند بستر جاري مي شود:

بستر اول: مي دانيم که افراد جامعه مسلمان پيش از نزول اين آيه يعني تا سال 8 هجري، به عنوان يک عمل واجب وضو را به جاي مي آوردند، و اين آيه، وضو را رأساً تأسيس نکرده است. پس پيام اين آيه چيست؟ حرفش چيست؟ خواسته اش چيست؟ آيا «تحصيل حاصل» مي کند؟ يا «توضيح واضحات» مي نمايد؟ در اين صورت (نعوذ بالله) آيه لغو مي شود، لابد پيامي دارد، خواسته اي دارد.

با عبارت قاطع مي گويم: برادران اهل سنت هيچ وقت اين پرسش را از خود نکرده اند و آن را جدي نگرفته اند و گرنه همه چيز روشن مي گشت؛ نه اين همه اختلاف در ميان خود سنيان پيش مي آمد و نه در ميان سني و شيعه. البته برخي از شيعيان نيز به اين واقعيت توجه نمي کنند گمان مي کنند که وضو از اول تا آخر به يک صورت بوده و هيچ تحولي در آن رخ نداده است.

براي هيچ محققي بل براي هيچ کسي جاي ترديد نيست که اين آيه چيزهايي را از وضوي پيشين حذف کرده و چيزهايي نيز آورده است. به گمانم بر هر پژوهشگري لازم و واجب است اين حذف (يا حذف ها) و نيز اين آورده (يا آورده ها) را تعيين کند. مخلصانه مي پرسم: چرا برادران سني اين کار را نکردند و نمي کنند؟

به عبارت ديگر: چرا آيه را ـ نعوذ بالله ـ لغو و بي معني گذاشته اند؟ و به روايت هايي که نحوه وضوي پيش از نزول آيه راگزارش مي دهند، عمل کرده و مي کنند؟

هر کدام از متون حديث اعم از «صحاح ستّه» و غيره را که مشاهده مي کنيم مي بينيم حديث هايي از رسول خدا(ص) نقل مي کنند و همگي شکل و ماهيتي از وضو گزارش مي دهند، بدون اشاره به تاريخ آن، نتيجه اين مي شود که مسح بر خفّ جايز مي شود ليکن مسح بر خود پا جايز نمي گردد!

اگر کسي نگاهي به آيه کند سپس نگاهي به اين همه حديث، به وضوح در مي يابد که اين برادران به «وضوي منسوخ» عمل مي کنند.

بستر دوم: چرا پاها را مي شويند؟ ممکن است کسي بگويد به دليل منصوب بودن لفظ «اَرجل» در «ارجلکم» که عطف به «وجوهکم» مي شود و بايد شسته شود. عرض مي کنم: اولاً: هيچ کسي از اصحاب به فتحه اين لفظ متمسک نشده است. اين بحث نحوي پس از فرا رسيدن دوره رأي و قياس (که درباره آن سخن خواهيم گفت) به ميان آمده است.

ثانياً: عده اي از قرّاء ارجل را با جرّ قرائت کرده اند. با اين قرائت و پي روان شان، چه کار کنيم. همگان از آن جمله بيضاوي در تفسير آيه مي گويد: نصبه نافع، ابن عامر، حفص، کسائي، يعقوب و... و جرّه الباقون.

بنابراين باقون عبارت مي شود از: حمزه، ابن کثير، ابو عمرو، عاصم (به نقل ابوبکر از او) که چهار تن از قرّاء سبعه هستند يعني اکثريت با اين ها است. زيرا يعقوب که او در رديف اول آورده از قراء سبعه نيست و از قرّاء عشره است بر اين اساس اگر قراء عشره نيز شمارش شوند، ابو جعفر مدني و خلف با جرّ خوانده اند. با اين حساب 6 نفر از قراء عشره با جرّ خوانده اند و 4 نفر با نصب.

قواعد علم نحو نيز مؤيّد جرّ است و قرائت نصب از نظر نحو تکلف محض است.

آن سه نقطه که در وسط کلام بيضاوي قرار دادم براي اين است که مطالب مخلوط نشود. او در آن جاي سخنش مي افزايد: «و يؤيّده السنّة» سنت نيز قرائت نصب را تأييد مي کند. اما بايد گفت سخن او در اين مبحث دقيقاً مصادره به مطلوب است. زيرا او همان سنت را دليل مي آورد که به وسيله خود آيه نسخ شده است.

ثالثاً: «ارجلکم» در صورت نصب، اگر « منصوب بنزع الخافض» و عطف به «رؤس» باشد در اين صورت مسح واجب مي شود. و اگر عطف به «ايديکم» باشد، در اين صورت باز بايد گفت: نعوذ بالله آيه بي معني و بيهوده مي شود. چون وضوي پيش از نزول آيه با وضوي پس از نزول آيه، يکي مي شود. همان طور که شرحش گذشت.

در هيچ متني از متون حديث هيچ سنتي، روايتي، حديثي نيامده است که شستن پاها را بعد از نزول آيه از رسول اکرم(ص) نقل کند. پس آن کدام سنت است که قرائت نصب به معني شستن را تأييد مي کند؟

بيضاوي سپس مي گويد: و عمل اصحاب نيز آن را تأييد مي کند. اين نيز مصادره به مطلوب است؛ برخي از اصحاب پاها را مسح مي کردند و برخي ديگر مي شستند. البته آنان که مي شستند زياد بوده اند، که ابن عباس مي گويد: مردم شستن را دوست دارند اما در قرآن غير از مسح چيزي نمي بينيم (کنز العمال، ج9، ص432،ح26837). موضوع بحث همان شستن است که بيضاوي همان را دليل مي آورد.

در فصل تيمم خواهيم ديد که عمر از عمل به اين آيه رسماً باز مي داشت و عبدالله بن عمر نيز رسماً تصريح مي کند که عمل به اين آيه مصلحت نيست. يعني کاملاً سعي مي شده آيه ناسخ، بايگاني شود و به وضوي منسوخ عمل شود. بدون اينکه به شذوذ نحوي تمسک کنند يا آيه را طور ديگر معني کنند. تمسک به شذوذ نحوي از پديده هاي «عصر رأي و قياس» است که کوشيده اند آيه را به بستر وضوي منسوخ معني کنند. به مطلب زير توجه کنيد:

محي الدين بن العربي (غير از محي الدين صوفي) در کتاب «الوصايا» مي گويد: آن گاه که وضو مي­کني پاها را، هم بشوي و هم مسح بکن، اين کار سزاوارتر است.

شعبي مي­گويد: امّا جبرئيل فقد نزل بالمسح علي القدمين (کنز العمال ج 6، ص 343، ح 26851): امّا جبرئيل مسح بر پاها را نازل کرده است و نيز او مي­گويد: نزل القرآن بالمسح و جرت السنّة بالغسل: قرآن مسح را آورده و سنت بر شستن جاري شده (همان، ح 26852).

حسن بصري، ابو علي جبّائي و محمد بن جريرطبري به تخيير قائل شده­اند، داود و نيز الناصر للحق و عدّه­اي ديگر گفته­اند: بايد جمع کرد هم پاها را شست و هم بر آن­ها مسح کرد. زيرا مسح در قرآن آمده و شستن در سنّت.

عثمان بن ابي سعيد به مسح پاها قائل بود و از عمر بن عبدالعزيز مي­خواست که مسح کند اما او نپذيرفت (کنز، ج 9، ص 430، ح 26826). مي­بينم پيش از عصر «راي و قياس» و پيش از عصر «افراط در نحو» و تشبث به شذوذ نحوي، يعني پيش از آن که قرآن فصيح و بليغ را به «استعمال شذوذ» متهم کنند، همگان معتقد بودند که آيه، مسح را مي­خواهد، و اين طرفداران وضوي پيشين بودند که گزارشات وضوي پيشين را مي­پسنديدند.

شخصيت­هائي که نام­شان در بالا برده شد و فتوي به تخيير يا به جمع بين شستن و مسح مي­دادند، عرب بودند و زبان قرآن را بدون هيچ مشکلي مي­فهميدند و لذا مسح را ضروري مي­دانستند، امّا چرا به شستن نيز فتوي مي­دادند، در خوشبين ­ترين توجيه بايد گفت: گزارشات بي تاريخ، آنان را سر در گم مي­کرد ناچار اين گونه نظر مي­دادند. البّته مراد اينان از «سنّت» بيش­تر سنت طرفداران وضوي پيشين است نه سنت رسول (ص) که در مقدمه اين جزوه گفته شد اکثر حديث­ها، عمل آن گروه از اصحاب را نقل مي­کنند که طرفدار وضوي پيشين بودند. افراد مذکور تحت تاثير اين نقل­ها، هم به ناسخ عمل مي­کردند و هم بر منسوخ.