جمعه ۳ آذر ۱۳۹۶

صفحه اول >> کتاب ها => حلقات (3)



جلسه ششم

ماهيت نكاح

آن چه مانده است مهم تر است: طي مباحثي كه گذشت، ماهيت نكاح با بررسي ماهيت اضدادش، تا حدودي روشن شد. گرچه باز مسائلي در اين بخش مانده است و در آينده برخي از آن‌ها عنوان خواهد شد. تا اين جا مسير بحث، غير مستقيم و تمركز آن بر «اضداد» بود. مي‌ماند مسير مستقيم كه به بررسي خود ماهيت نكاح پرداخته شود. و اين كه مانده است، مهم تر است كه چند «اصل اساسي» است:

1ـ راه خدا، راه انسانيت، بيّن و روشن است: در بينش كلي، در فهم عرفي غير علمي و غير تخصصي، نيز ماهيت نكاح و تمايز آن از ديگر روابط جنسي، براي هر مردم و هر جامعه (اعم از مسلمان و غير مسلمان) به طور روشن و واضح شناخته شده و «معروف» است كه «لكلّ قوم نكاح». بنابر اين ماهيت برخي (بل اكثريت) روابط جنسي كه با عنوان مقدس «نكاح متعه» انجام مي‌شود، بر همگان ـ حتي براي خود عاملين آن ـ روشن و مشخص است كه «بَلِ الْإِنْسانُ عَلى نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ ـ وَ لَوْ أَلْقى مَعاذِيرَهُ»:[1] انسان به انگيزه‌هاي كرداري خود، در درون نفسش آگاه است گرچه توجيهاتي را براي خود القاء مي‌كند.

القاء: وقتي كه اين لفظ در موارد منفي به كار مي‌رود، معني آن «سوء استفاده از جهل طرف مقابل و نفوذ دادن يك امر غلط به ناخود آگاه او»، خواه يك فرد از جهل فرد ديگر سوء استفاده كند و خواه يك فرد از جهل خودش بر عليه خودش استفاده كند و امر غلطي را به خورد خودش بدهد (زيرا هر فرد انسان، دو شخصيت و دو «من» و دو كانون انگيزش، در درون خود دارد كه پيش‌تر به آن اشاره شد). آيه در مقام بيان و اشاره به اين خود فريبي است.

پرسش: وقتي كه ماهيت نكاح و غير نكاح براي همگان حتي براي عامي‌ترين عوام، روشن است، اين همه بحث براي چيست؟

پاسخ: براي چهار مطلب است: يك: براي روشن شدن همان القائات.

دو: براي اين كه افراد مبتلا به بيماري «عدم تعادل جنسي» و آنان كه «محكوم غريزه شهوت» هستند، از عنوان مقدس «نكاح متعه» سوء استفاده نكنند. از دين بر عليه دين اسلحه نگيرند.

سه: براي توضيح برخي از اصول «انسان شناسي» و «جامعه شناسي» و شناخت نقش و جايگاه «خانواده» در پديد آمدن جامعه و تاريخ، و براي توضيح موارد و مباني علمي‌اي است كه امروز از ديدگاه مكتب‌هاي مختلف به شدت در عرصه علوم انساني مطرح است.

چهار: براي شناخت خوبي‌هاي پر ارج جامعه اسلامي، و نيز براي شناخت دقت و عظمت علمي اسلام در «جامعه سازي» و تربيت و حفاظت از آن، و براي اين كه معلوم شود كه پيامبر اسلام (ص) و ائمه طاهرين (ع) براي تامين ايمني چيزي به نام «خانواده» و ساختن يك جامعه سالم چه زحماتي را متحمل شده‌اند چه كوشش كرده و چه تبيين‌هاي علمي و عملي استوار و حياتبخش را به ما ياد داده اند. و در يك جمله: براي شناسائي اشتراكات و تمايزات علوم انساني اسلامي از علوم انساني ديگر بينش ها.

2ـ معروف و منكر: گفته شد كه ماهيت نكاح براي همگان شناخته شده و «معروف» است. معروف يعني چه؟ معروف و عرف، هر دو از يك ريشه‌اند كه به معني «شناخت مردمي» به كار مي‌روند كه با «فرهنگ مردمي» فرق دارد. زيرا هر عنصري در هر فرهنگي، صحيح نيست. هر فرهنگ داراي عناصر منفي و نادرست هم هست. مثلاً در فرهنگ عرب جاهلي سفاح نيز بود و در فرهنگ امروزي غرب كمونيزم جنسي نيز هست. معروف آن چيزي است كه علاوه بر اين كه يك عنصر در فرهنگ باشد داراي دو ويژگي هم باشد:

الف: مطابق طبع انساني (كه جامعه خواه و تاريخ ساز است) باشد. يعني در فاز «ناخود آگاه» با اين بعد از اقتضاهاي ذاتي بشر، رابطه كامل داشته باشد. معروف آن است كه طبع انساني با آن، انس آفرينشي داشته و آن را از خود بداند و نسبت به آن نفرتي نداشته باشد.

ب: در فاز «خود آگاه» نيز با تعقل و خردورزي، همراه باشد. شناخت مردمي نه هوس مردمي (يا آلوده به هوس مردمي). كه دومي بينش ليبرال دمكراسي غرب است. و كمونيزم جنسي يعني دمكراتيزه بودن امور جنسي.

منكر: منكر از ماده «نكر» و نكره است. معني آن كاملاً عكس معني معروف است; منكر آن است كه طبع انسان همراه با عنصري از حس و درك، آن را از خود نداند و با آن دمساز نباشد، از آن نفرت داشته باشد.

از ديدگاه اسلام هنگام تحقيق يا بحث از هر مسئله از مسائل علوم انساني (خواه مسئله اصلي باشد و خواه مسئله فرعي) ابتدا بايد معروف يا منكر بودن آن، تعيين شود سپس در ابعاد ديگر بحث شود. بديهي است با اين معيار خيلي از مسائل مهم مشخص شده و تكليف‌شان روشن مي‌گردد مثلاً آيا كمونيسم اقتصادي و لغو مالكيت فردي صحيح است يا نه؟ ـ؟ مي‌بينيم كه طبع انسان (طبع طبيعي و سالم انساني) خواستار مالكيت فردي است و الغاي مالكيت فردي برايش «منكر» است. و همين طور لغو خانواده و دمكراتيزه كردن امور جنسي.

متاسفانه در اصطلاح عاميانه، معروف و منكر تنها درباره امور خيلي فرعي، به كار مي‌رود و اين اصل بزرگ كه جايگاه اصلي‌ترين و اساسي‌ترين مسائل را تعيين مي‌كند آن نقش خود را از دست مي‌دهد و تنها درباره مسائل ريز رفتاري و اخلاقي بكار مي‌رود.

سرافرازي: معروف آن كردار است كه انسان بتواند آن را سرافرازانه انجام دهد. منكر آن است كه انسان از انجام آن احساس سرافكندگي كند. ميزان احساس سرافرازي و احساس سرافكندگي بسته به ميزان معروفيت آن معروف، و منكريت آن منكر، در نزد طبع سالم انساني است.

قاعده: هر كرداري كه مخفيانه انجام بيابد و علت مخفيانه بودن آن، فرار از «عرف معروف مردم» باشد، آن عمل منكر است.

منكرهايي هستند كه در فاسدترين جامعه با اين كه به شدت رواج دارند، باز همراه با نوعي سرافكندگي هستند; مانند سفاح و اخدان در جامعه عرب جاهلي. و جامعه سوئد امروزي. در سفر تحقيقي كه به كشور سوئد داشتم. اين موضوع براي گروه هشت نفري دانشجويان كه با من همكاري مي‌كردند، در عينيت جامعه سوئد روشن گشت; اكثر ازدواج‌هاي‌شان سفاحي و اخداني است و اين دو به شدت در آن كشور رايج است، باز با درجه و درجاتي از سرافكندگي و حتي «خود پست بيني» همراه است. و در مقابل آن دو، ازدواج‌هاي نكاحي در نظر همه مردم سوئد دليل اصالت و افتخار و سرافرازي است. همين امروز مي‌توانيد برويد و از نزديك اين واقعيت را مورد تحقيق قرار دهيد. و همين طور است در سوئيس و در همه كشورهاي غربي با درجات متفاوت.

شگفت است: طبع انساني انسان. اين قدر قوي، محكم و استوار است كه اگر يك منكر در اوج رواج خود باشد حتي اكثريت مردم يك جامعه به آن عمل كنند، باز منكر است و نه تنها تبديل به معروف نمي‌شود، منكريت خود را از دست نمي‌دهد.

3ـ مودّت و رحمت: در نكاح، محور اصلي «مودت و رحمت» است، نه شهوت. معني اين سخن انکار نقش جنسيت نيست، جنسيت (از دو جنس مخالف بودن) اولين ركن نكاح و خانواده است. اما آن چه اين دو را به هم پيوند داده و خانواده را ايجاد مي‌كند، مودت و رحمت است كه اين دو در سفاح نيست آن چه در سفاح هست «محبت موقت» است. فرق است ميان محبت و مودت.

قرآن: وَ مِنْ آياتِهِ أَنْ خَلَقَ لَكُمْ مِنْ أَنْفُسِكُمْ أَزْواجاً لِتَسْكُنُوا إِلَيْها وَ جَعَلَ بَيْنَكُمْ مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً إِنَّ فِي ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ:[2] از نشانه‌هاي (علم، قدرت و عظمت) خدا اين است كه آفريد براي شما از نوع خودتان همسران، تا به وسيله آنان به آرامش برسيد و ميان شما مودت و رحمت قرار داد. در اين (كار خدا) آيت‌هايي هست براي اهل انديشه.

نكات: 1ـ قرآن به انديشه درباره نكاح، دعوت مي‌كند، به ويژه اين دعوت بيش تر متوجه اهل تفكر و انديشه در علوم انساني است. و اصل خطاب متوجه اين گونه محققين و متخصصين است.

2ـ لغت: اقرب الموارد: وددت لو كان كذا: آرزو مي‌كنم چنين باشد.

ودّه: احبّه: دوست داشت او را.

در عربي ميان مودت و محبت فرق است: مودت علاوه بر معني محبت نوعي آرزو و اميد در آن نهفته است، و نمي‌گويند «حببت لو كان كذا» و اگر كسي چنين جمله‌اي را بگويد اولا يك استعمال غريب و غير فصيح است. زيرا در لغت نيامده است. ثانيا معني آن صرفاً دوست داشتن است نه اميدوار بودن.

در هر رابطه جنسي زن و مرد محبت هست. اما مودت فقط در نكاح است. در نكاح است كه آرزوها و اميدها به هم پيوند مي‌خورند، زيرا سرنوشت هر دو طرف يكي مي‌شود. اما در سفاح، اخدان و آن ديگري، آرزوها و اميدهاي هيچكدام از طرفين ربطي به آرزوها و اميدهاي طرف ديگر، پيدا نمي‌كند تا چه رسد به پيوند. ببينيد قرآن با چه ظرافتي مسائل مهم علوم انساني را به ما ياد مي‌دهد؟ اگر مي‌گفت «و جعل بينكم محبّة» شامل هر نوع رابطه جنسي مي‌شد.

رحمت: (اقرب الموارد): رَحِمَهٌ: رَقَّ لَهُ وَ غَفَر و تَعطَّفَ: برايش رقيق القلب شد و بر او بخشيد و برايش با عاطفه گشت.

در رحمت سه عنصر در كنار هم نهفته اند: رقت قلب، بخشش اشتباهات و عاطفه.

در سفاح و اخدان «رقت رفتاري» هست اما رقت قلبي نيست ـ به فرق ميان اين دو دقت شود ـ و نيز ممكن است بخشش اشتباه هم باشد اما «بخشش حسابگرانه» نه بخشش حقيقي. امروز در غرب نيز مي‌گويند: دو نفر كه با هم هستند بايد از اشتباهات همديگر صرف نظر كنند، همديگر را تحمل كنند. امّا آن چه در اين آيه آمده «تحمل» نيست. درست همان طور است كه انسان نسبت به اشتباهات خودش است. انسان بيش از هر چيز نسبت به خودش رحم مي‌كند. بخشش از نوع رحم با بخشش از نوع تحمل، نه تنها با هم فرق دارند بل هيچ شباهتي به هم ندارند.

(البته آن معناي اصطلاحي كه در فارسي براي رحمت به كار مي‌بريم ـ دلسوزي از موضع بالا نسبت به يك فرد بي‌چاره ـ در اين بحث ما جائي ندارد).

عاطفه: در هر نوع روابط جنسي عاطفه هست اما نام اين عاطفه رويش هست كه به آن مي‌گويند «عاطفه جنسي». نه عاطفه مطلق. عاطفه جنسي به محض اين كه غريزه اقناع شد، يا زيبائي شخص دچار اشكال شد، يا از تازگي و تفنّن افتاد، كاملاً از بين مي‌رود، اما عاطفه رحمتي نه تنها با اين عوامل از بين نمي‌رود بل روز به روز بر آن افزوده مي‌شود.

اگر در اين آيه به جاي «رحمه» رقّة يا غفران و يا عاطفه، مي‌آمد، معني آن ناقص مي‌شد و اين همه بهره را به ما نمي‌داد و كاملاً يك سخن غير علمي مي‌گشت. اين است كه سرتاسر قرآن هم اعجاز است و هم تبيين.

طرفين سفاح، هر دو به خوبي مي‌دانند كه اين ازدواج‌شان به موئي بسته است، هر كدام در انديشه خود است هيچ نوع اشتراك اميد، اشتراك سرنوشت، ندارند تا مصداق مودت و رحمت باشد.

مودت و رحمت: در كنار هم و با هم بودن اين دو واژه در آيه، دو نكته مهم ديگر را به ما مي‌آموزد: در هيچ نوع «همديگر خواهي» از قبيل برادري ميان دو برادر، برادر و خواهري، فرزند و مادري، فرزند و پدري، دوستي ميان دو مرد، دوستي ميان دو زن، دوستي ميان يك مرد و زن غير نكاحي، مودت و رحمت با اين معنائي كه در اين آيه آمده، جمع نمي‌شود. در برخي از اين‌ها عاطفه جنسي نيست و در برخي ديگر عاطفه رحمتي نيست. و در بعضي ديگر بخشش رحمتي نيست و تنها بخشش تحملي است و... اين است يك ويژگي در همديگر خواهي نكاحي.

حرف «و» در ميان مودت و رحمة، به اصطلاح ادبي به معني «مع» است مانند «جئت و زيد». يعني رحمت با مودت، و مودت با رحمت. هم مودتش مودت رحمتي است هم رحمتش رحمت مودتي است. مودت يك چيز باشد و رحمت چيز ديگر نيست بل اين دو فقط يك صفت، يك حالت، يك واقعيت هستند. در همديگر خواهي‌هاي مذكور اين «وحدت ماهيت» هرگز وجود ندارد. و اين نيز دومين ويژگي است در همديگر خواهي نكاحي.

اگر ساختار گرايانه بنگريم، آن چه به چيزي به نام «خانواده» ساختار مي‌دهد، همين «ماهيت واحده» است. و چون اين ماهيت واحده در سفاح و اخدان وجود ندارد، آن دو فاقد هر نوع ساختار هستند و لذا نمي‌توانند واحد جامعه باشند. چنان كه درباره واحد جامعه بحث شد.

اكنون براي رسيدن به يك نكته ديگر نگاهي به عناصر تشكيل دهنده اين ماهيت واحده، داشته باشيم:

1ـ محبت.

2ـ وحدت اميدها.

3ـ وحدت آرزوها.

4ـ رقت قلبي.

5ـ رقت جنسي.

6ـ بخشش رحمتي.

7ـ عاطفه جنسي.

8ـ عاطفه رحمتي.

9ـ نياز جسمي و شهوي جنسي.

10ـ سكن. ـ درباره سكن توضيح داده خواهد شود.

كدام يك از اين عنصرها مهم تر هستند؟ همگي به يك ميزان داراي اهميت و نقش هستند. ليكن عنصر نهم يعني «نياز جسمي و شهوي جنسي» باگذشت زمان به دليل پيري به تدريج از بين مي‌روند. ليكن از بين رفتن تدريجي آن، در اين ماهيت واحده ايجاد خلأ نمي‌كند. زيرا عناصر ديگر پا به پاي حركت منفي آن، حركت مثبت دارند و جاي آن را كاملاً پر مي‌كنند. مشاهده مي‌كنيد كه همسران پير چه قدر به همديگر وابسته هستند. و اين است يكي از فرق‌هاي ماهوي نكاح با ديگر رابطه‌هاي جنسي.

گرمي هم­زيستي نكاحي و استحكام ساختار آن بسته به استحكام و عمل كرد عنصرهاي ده گانه مذكور است. و ضعف آن نيز بسته به ضعف آن‌ها يا ضعف برخي از آن‌ها است.

خانمان: اجازه بدهيد به جاي لفظ «ساختار» كه آن را در اين اصطلاح از فلاسفه وام مي‌گيريم از واژه رايج خودمان استفاده كنيم: وقتي كه لفظ «خانمان» را به كار مي‌بريم معني آن «خانه‌اي كه داراي مان است» مي‌باشد «مان» يعني سامان. سامان نيز مخفف «سازمان» است اين تخفيف در هر جا رخ نمي‌دهد; تنها در موردي رخ مي‌دهد كه گوينده درباره سازمان يك امر معنوي، روحي و قراردادي، سخن بگويد. نه درباره امور فيزيكي. در بحث ما ساختار يعني همان مان خودمان، و وقتي كه در اين مباحث لفظ «خانواده» مي‌آيد هيچ ربطي به چهار ديواره فيزيكي خانه ندارد.

لتسكنوا: چون موضوع بحث آيه امور جسماني و مادي نيست و امور روحي و رواني است، مراد از اين كلمه «سكون» نيست كه معني مقابل حركت، باشد. مراد «سكن» است كه معني مقابل آن اضطراب خاطر و دل آشوبي و ناراحتي روحي است.

آيه مي‌فرمايد «لتسكنوا اليها»، و لغت مي‌گويد: «سَكَنَ اليه: ارتاح»[3] به وسيله او نشاط­مند شد.

و چون معني آرامش، هميشه در كاربرد اين واژه هست، و نيز نشاط كامل بدون آرامش امكان ندارد، پس مراد آيه «تا بوسيله همسر آرامش روحي نشاطمند داشته باشيد» مي‌شود.

اين آرامش همراه با نشاط، تنها در نكاح ممكن است. سفاح و اخدان فاقد آن هستند و تنها مي‌توانند يك نشاط سحطي به بار آورند. زيرا طرفين سفاح هميشه با آينده مجهول رو به رو هستند و نمي‌توانند آن آرامش را كه در نكاح هست، درك و حتي احساس كنند. سفاح مي‌تواند نوعي آرامش نيز بياورد و آن آرامش جنسي است كه به وسيله سفاح از تهيّجات مي‌افتد اما اين معني سكن نيست معني سكون است كه بيان شد.

شگفت است، چه قدر عناصر انسان شناختي و روان شناختي تنها در يك آيه نهفته است كه اگر به طور مشروح تفسير شود و حديث‌هاي مربوطه نيز بيايد يك كتاب ضخيم مي‌شود.

اكنون تنها يك نكته ديگر: باز لغت مي‌گويد: «السكينة: الطمأنينة و الوقار».[4] آينده مجهول در سفاح جائي براي طمأنينه شخصيتي، باقي نمي‌گذارد. و ماهيت سفاح نيز ضد وقار است.

سفاح از آن عناصر ده گانه كه بيان شد، تنها سه مورد را دارد: محبت، رقت جنسي، عاطفه جنسي. و فاقد هفت عنصر ديگر است.

در سلسله مقالاتي كه تحت عنوان «جامعه سوئد» در روزنامه اطلاعات، چاپ شده، نوشته ام: يك مرد دانماركي مي‌گفت: از روزي كه مادرم مرده، كسي را پيدا نكرده‌ام كه درد دلي بكنم. اگر بخواهيم معني سخن او را بهتر دريابيم بايد نگاهي به «با هم بودن» در اروپا داشته باشيم: وقتي كه دو فرد با هم دوست هستند نبايد غم، غصه و گرفتاري خود را به دوست‌شان بيان كنند. زيرا دوستي در آن جا معني ديگر دارد. فوراً دوست مخاطب برمي گردد و مي‌گويد: ما با هم دوست شده‌ايم كه همديگر را شاد كنيم نه اين كه با درد دل‌هاي مان يكديگر را افسرده كنيم، و معني همسري سفاحي و اخداني نيز در آن جا (و در هر جا و در هر زمان) چنين است كه طرفين فقط توقع شادي از همديگر دارند. شادي از سنخ همان نشاط بي‌پايه كه بحث شد. و هيچ كدام حاضر نيست چيزي از غم و غصه ديگري را بشنود و اگر يكي از اين قانون تخلف كند، آن ديگري تذكر مي‌دهد كه: اين مشكل تو است، به من انتقال نده. با بيان صريح و رك. اين رفتار به فرهنگ تبديل شده و به خانواده‌ها يعني همسري‌هاي نكاحي نيز نفوذ كرده است.

گاهي فيلم‌هايي در تلويزيون مي‌بينيد كه ساخته غرب و سرشار از عواطف و همدردي اند، توجه داشته باشيد كه تلويزيون ايران براي پرهيز از ديگر فيلم‌هاي غربي و به خاطر مخاطبان ايراني خود، مي‌گردد از گوشه زاويه‌هاي اروپا آن‌ها را پيدا كرده و مي‌آورد. غربي‌ها در هر مورد فيلم ساخته‌اند درباره عواطف نيز ساخته‌اند و اين به معني رواج عاطفه در غرب نيست.

يك حديث: هميشه ديده و شنيده ايم; در مراسم عقد خواني در خطبه آن مي‌گويند: «قال رسول اللّه صلّ الله عليه و آله: النكاح سنّتي و من اعرض من سنّتي فليس منّي»: نكاح سنّت من است و هر كس از سنّت من اعراض كند، از من نيست.

مراد از اين حديث اين نيست كه پيامبر رحمت (ص) افراد عزب و مجرّد را از خود نداند و از آنان تبرّي جويد و بخشي از امّت خود را طرد كند. گر چه عزب بودن و مجرد زيستن در نظر او به شدت نكوهيده است. ليكن اين نكوهيدگي را در حديث‌هاي ديگر اعلام كرده است كه نام‌شان «احاديث كراهت عزب زيستن» و «احاديث استحباب تاهل» است و تعدادشان نيز فراوان است.

به عبارت ديگر: فرد مجرد، ازدواج را ترك كرده است و ترك اعم از اعراض است; هر تركي اعراض نيست.

رسول خدا (ص) كساني را از خود طرد مي‌كند كه از سنت او به سنت ديگر گرايند. سخن از روي گردانيدن و اعراض است. عمل نكردن به يك سنت، لازم نگرفته اعراض از آن سنت را حتي در واجباتي مثل نماز. ممكن است كسي نماز نخواند اما از آن اعراض هم نكرده باشد. نماز قابل ترك است اما ترك يك چيز ملازم با اعراض نيست. و لذا نفرموده است «من اعرض عن الصّلوة فليس منّي». زيرا نماز جايگزين تقلبي ندارد كه كسي از آن اعراض كند و به بدل تقلبي آن، روي آورد. اما نكاح جاي گزين جعلي و تقلبي به نام سفاح و اخدان دارد. اعراض از نكاح يعني روي آوردن به آن دو. اين حديث در رديف احاديثي است كه در مقام مبارزه با سفاح و اخدان هستند كه چند نمونه از آن‌ها را پيش‌تر ديديم. هميشه خطر سفاح و اخدان بوده است و هست. اكثر روابط جنسي كه توسط اينترنت، رايانه، گوشي‌هاي سيار و بنگاه‌هاي مربوطه، تحت عنوان مقدس نكاح متعه انجام مي‌يابد سفاح و يا اخدان هستند و اين همه بحث براي توضيح اين مسائل است كه در بخش پاياني بيش تر و دقيق تر روشن خواهد شد.



[1]. سوره القيامه آيه 14 ـ 15.

[2]. سوره روم، آيه 21.

[3]. اقرب الموارد، ذيل سكن.

[4]. اقرب الموارد، ذيل همان واژه.