جلسه چهارم ماهيت اخدان و ادامه بحث از ماهيت سفاح
در آغاز بحث به دو نكته توجه شود: 1ـ در پايان مبحث پيش، گفته شد: تا حدودي ماهيت سفاح به شرح رفت. در اين جا ادامه بحث سفاح به همراه اخدان، خواهد آمد. 2ـ لفظ اخدان جمع «خدن» است و بايد به اين نام ناميده ميشد. اما چون در اصطلاح عرب جاهلي با صيغه جمع «اخدان» ناميده شده، پس از اسلام نيز همين اصطلاح به كار رفته، ما نيز لفظ اخدان را به كار ميبريم. و ديديم كه قرآن نيز مطابق اصطلاح مردم لفظ اخدان را به كار برده است. 3ـ يك محقق ژاپني كتابي نوشته است و مرحوم احمد آرام آن را ترجمه كرده است. من اين كتاب را داشتم ليكن اين روزها هر چه گشتم پيدا نكردم نام كتاب نيز فراموشم شده است. موضوع كتاب «بررسي سرگذشت و به اصطلاح بيوگرافي برخي از الفاظ عربي» است; كه زماني به مفهوم و معنائي به كار ميرفته و زمان ديگر به معنائي ديگر. به ويژه در پيش از اسلام و بعد از اسلام، مثلاً ميگويد: لفظ «كريم» در عهد جاهلي به محور نطفه و تبار ميچرخيده كه همراه با مال و مکنت باشد، سخاوت داشتن نشان از كرامت تبار و مکنت نياكان بود. فرد بخيل يا فاقد كرامت تباري بود يا ناخلفي بود كه از راه و رسم نياكان برگشته است. اسلام آمد با آيه «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ» آن را از محور نژاد و تبار خارج كرد و در معني «پاكي شخصيت» و داشتن ايمان و تقوي، به كار برد، درست است فخر و باليدن به نسب و تبار از بين نرفت ليكن دستكم اين تفاوت پيش آمد كه مردم توانستند لفظ كريم را درباره مثلاً مقداد و عمار به كار برند كه پيش از اسلام چنين استعمالي غلط لغوي بود. اگر امروز مثلاً متن لغوي «اقرب الموارد» را باز كنيد ميبينيد يكي از كاربردهاي آن چنين است: «اكرم الرّجل نفسه عن المعاصي: نزّهها». در حالي که در پيش از اسلام، ارتكاب خيلي از معاصي دليل كريم بودن بود و به آن افتخار ميكردند، مانند اسراف و تبذير در مال، و غلبه و سلطه بر ديگران و زورمداري و حتي پديده زنده به گور كردن دختر، در ميان آنان، براي حفظ كرامت بود. در جامعه اسلامي فرد متقي و مستجاب الدعوه را «صاحب كرامت» يعني كريم ناميدند. وقتي كه جامعه تحول اساسي مييابد كاربرد خيلي از الفاظ نيز دچار تحول ميگردد همان طور كه مجموعه فرهنگ متحول ميشود. كاربرد لفظ سفاح نيز با آمدن اسلام متحول گشت. اسلام رابطه جنسي سفاح را تحريم و آن را زنا، دانست و لذا در پس از اسلام گاهي به زناي محض غير سفاحي نيز سفاح گفته شد. با اين همه در متون لغوي كاربرد پيشين آن نيز آمده است. اخدان به دليل ويژگي معناي آن، دچار اين تحول نشده است. زيرا سفاح با تحريم اسلام كاملاً از بين رفت. اما اخدان ميتوانست در جامعه اسلامي نيز به طور مخفيانه، باشد. در پس از اسلام نيز به رابطه جنسي نامشروع كه فرد تنها با يك فرد ديگر برقرار ميكند و به اصطلاح خلاف كار حرفهاي نيست، اخدان گفته ميشود. در فرهنگ اروپائي امروز، نيز كه اخدان آزاد و علني است، اگر يك دختر بيش از يك «دوست پسر» داشته باشد، حرفهاي تلقي ميشود نه اخدان. و همين طور اگر يك پسر بيش از يك «دوست دختر» داشته باشد. اقرب الموارد: خدن ـ خادنه مخادنة: صاحبه و صادقه: دوستي كرد و با او دوست شد. الخدن: الصاحب و الحبيب و الرفيق و الصديق. جمع: اخدان. ظاهراً غير از صيغه «خدن» كه جمع آن اخدان است صيغه ديگر در ثلاثي مجرد ندارد و تنها در باب مفاعله به كار رفته است. المنجد افزوده است: الخدين: الخدن. بنابراين در ثلاثي مجرد سه واژه از آن هست يكي بر وزن «فعل» و ديگري بر وزن «فعيل» و واژه سوم اخدان است كه صيغه جمع ميباشد. و نيز: خدن، مصدر اين ماده نيست بل صفت مشبهه است و غير از «مخادنه» مصدري براي آن وجود ندارد و معني آن ميشود «دوست گيري طرفيني». به دليل كمبود واژهها و عدم اشتقاقات ديگر، ميتوان گفت معني آن، مطلق صاحب و رفيق نيست. تنها نوع جنسي آن، است. يعني معني لغوي آن در اصل، همان معني اصطلاحي آن بوده، كه بعدها به ويژه پس از اسلام درباره انواع دوستي به كار رفته است. اگر اين ظن درست باشد بايد گفت لفظ اخدان نيز با آمدن اسلام تحول يافته ليكن در جهت مثبت (به خلاف سفاح كه در جهت منفي تر به كار رفته است) اگر از اول به معني هر نوع دوستي و محبت به كار ميرفت، ميبايست به تعداد اشتقاقات ماده «رفق» و ماده «صحب» و ماده «حبّ»، اشتقاقات ميداشت. پس لفظ «خدن» و «اخدان» عنواني بوده براي يك رابطه خاص با ماهيت خاص. سيوطي در «درّ المنثور» ذيل آيه سوره مائده ميگويد: اخرج عبد بن حميد عن قتاده في قوله ]تعالي[ «و لا متّخذي اخدان» قال: ذو الخدن: ذو الخليلة الواحدة:قتاده گفت: آن كه خدن ميگرفت، كسي بود كه فقط يك دوست ميگرفت. يعني فرق ميان آن با «زناي محض» اين بود كه طرفين نسبت به همديگر تعهد داشتند كه با فرد ديگري رابطه جنسي نداشته باشند، و چنين تعهدي در طرفين زناي محض، وجود ندارد. پس معلوم ميشود كه اخدان يك ماهيت ويژه داشته است. جالب اين كه در اين جهت يعني در كمبود اشتقاقات، سفاح به همان ميزان با اخدان فرق دارد كه از نظر «رسميت و عدم رسميت» با اخدان فرق داشته است. چون سفاح نوعي ازدواج بوده همه صيغههاي ثلاثي مجرد و نيز يك صيغه از باب تفعيل (مسفّح) داشته است و مانند اخدان نبوده و تنها فاقد ديگر ابواب و مشتقات آن ها، است. و جالب تر اين كه: اين دو ماده، باب افعال، ندارند. و اين نشان ميدهد كه در ماهيت هر دو نوعي «خصوصي بودن» و غير اجتماعي بودن، بوده است. در مادّه نكاح گفته ميشود «انكح فلاناً ابوه بفلانه»: فلاني را پدرش با فلانه همسر كرد. اما چنين صيغهاي در آن دو وجود ندارد. يعني پدر يا هر كسي ديگر در ازدواج سفاحي، نقشي نداشت، ماهيت سفاح ايجاب ميكرد كه كسي در آن پيمان دخالتي نداشته باشد تا چه رسد به اخدان. بنابراين، مشخص ميشود (علاوه بر آن چه پيشتر گذشت)، سفاح يك «ازدواج بدون سنت و مراسم، با ماهيت خاص» بوده است و ديديم كه در لغت نيز درباره آن «تزوّج» آمده بود، كه با اخدان و زناي محض، تفاوت داشته است. باز سيوطي در همان جا از حسن بصري نقل ميكند: اخرج ابن جرير عن الحسن، انّه سئل: ايتزوّج الرجل المراة من اهل الكتاب؟ قال: ماله و لاهل الكتاب و قد اكثر اللّه المسلمات، فان كان لابدّ فاعلا فليعهد اليها حصاناً غير مسافحة:كسي از حسن بصري پرسيد: آيا مردي ميتواند با زني از اهل كتاب ازدواج كند؟ گفت: او را با اهل كتاب چه كار در حالي كه خداوند زنان مسلمان را زياد و فراوان كرده است و اگر ميخواهد حتماً اين كار را بكند بايد به آن زن بفهماند و عهد كند كه ازدواجشان احصاني است نه سفاحي. حسن بصري كه از متولدين نسل اول اسلام است بهتر ميداند كه سفاح در جاهليت چه ماهيتي داشته است. او در اين سخنش درباره «ازدواج» حرف ميزند و آن را به دو نوع تقسيم ميكند: ازدواج حصاني و ازدواج سفاحي. او در اين سوال و جواب، براي اين كه زن در اين ازدواج، مسلمان نيست و ممكن است ازدواج چنين زني با مرد مسلمان، از باب بيمبالاتي باشد ـ زيرا زني كه به دين اسلام اعتقاد ندارد به احكام آن نيز معتقد نيست، و به احكام دين خود نيز پشت پا زده و با فرد مسلمان ازدواج ميكند ـ و سفاح باشد، لذا به مرد تذكر ميدهد كه تعهد بگيرد و دقت كند كه ازدواجش سفاحي نباشد. سيوطي در ادامه ميافزايد: قال الرجل و ما المسافحة؟ قال: هي الّتي اذا لمح اليها الرجل بعينه تبعته:مرد پرسيد: مسافحه چيست؟ حسن گفت: زني كه با اشاره چشم از مرد پيروي ميكند. يعني ازدواج برايش مهم نيست كه با شرايط و ماهيت نكاح باشد يا با شرايط و ماهيت سفاح باشد. نكته مهم در اين جا اين است: هميشه چنين امكاني هست كه كسي ازدواج بكند ظاهر آن ازدواج نكاح باشد اما ماهيتش سفاح باشد. ممكن است يك زن مسلمان، يك مرد مسلمان با قصد سفاح ازدواج كند، و انگيزههاي گوناگوني براي چنين قصدي وجود دارد. و وقتي كه ماهيت يك ازدواج ماهيت سفاحي باشد، با خواندن صيغه نكاح، نكاح نميشود. براي شناسائي ماهيت سفاح، يك حديث مهم از امام صادق(ع) هست: محمد بن مسلم: قال سئلت ابا عبداللّه(ع) عن قول اللّه عزّوجلّ «اعطي كلّ شييء خلقه ثم هدي». قال: ليس شييء من خلق اللّه الاّ و هو يعرف من شكله الذّكر من الانثي. قلت: ما يعني «ثم هدي»؟ قال: هداه للنكاح و السفاح من شكله: از امام صادق(ع) از معني آيه «اعطي كل شييء خلقه ثم هدي» پرسيدم، فرمود: همه مخلوقات از شكل ظاهرشان معلوم است كه كدام مذكر است و كدام مونث. گفتم: مراد از «ثم هدي» چيست؟ فرمود: آنها را هدايت كرده بر نكاح و سفاح به وسيله شكل ظاهري شان. يعني انسان را به نكاح و حيوان را به سفاح هدايت كرده است، اين حديث ما را به يك مطلب بس بزرگ راهنمائي ميكند: پيشتر گفته شد كه از قرن 17 تا به امروز چند پرسش بس بزرگ و اساسي در علوم انساني مطرح است. 1ـ منشأ خانواده چيست؟ 2ـ منشأ جامعه چيست؟ 3ـ آيا خانواده واحد جامعه است؟ يا فرد مستقيماً واحد جامعه است؟ غربيها در همه اين مسائل فوراً به سراغ همزيستي و همسري حيوان رفته و ميخواهند همسري حيوان و همسري انسان را از يك سنخ قلمداد كنند. امام ميفرمايد (مفهوم از حديث): درست است حيوان نيز زندگي همسري دارد مانند كبوتر، لك لك، كلاغ و... و سخت به اين همسري پاي بند و وفادار است، اما اين همسري، همسري سفاحي است. و همسري انسان، همسري نكاحي است. خانواده برآيند همسري نكاحي است. اين دو با هم فرق ماهوي دارند. اين حديث در بيان خيلي خلاصه اما زيبا و راه گشا، مسائل مهم زير را در علوم انساني به ما ياد ميدهد: 1ـ ميان زيست همسري حيوان و زيست همسري انسان، اشتباه نكنيد; آن سفاح است و اين نكاح. اين دو با هم فرق ماهوي دارند. 2ـ آن چه خانواده را به وجود ميآورد، همسري نكاحي است ـ منشأ خانواده ويژگي ماهيت نكاح است. 3ـ و به همين دليل كه همسري نكاحي ماهيت ويژه دارد و منشأ خانواده ميگردد، انسان توانسته است چيزي به نام «جامعه» و «تاريخ» را به وجود آورد. 4ـ پس: خانواده واحد جامعه است. 5ـ سفاح از توان ايجاد جامعه، عاجز است. در غير اين صورت بايد حيوانها نيز جامعه و تاريخ ميداشتند. 6ـ بنابراين پيدايش پديدهاي به نام سفاح در جامعه انساني، عامل براندازي خانواده است، و براندازي واحد جامعه، موجب سقوط آن ميشود. 7ـ و در ارتباط با بحث تاريخي ما، نشان ميدهد كه سفاح نوعي ازدواج و همسري بوده است. ابو العباس عبدالحليم بن تيميّه حرّاني (با احمد بن تيميه، اشتباه نشود) ميگويد: «كما في الصحيح عن عائشه: قالت: كان النكاح في الجاهلية علي اربعة انحاء، و ذكرت اصحاب الرّايات و هنّ المسافحات، و انّ الحاق النّسب في وطئهنّ كان بالقافة، و ذكرت...، و ذكرت نكاح الاستبضاع...، و ذوات الاخدان بينهنّ و بين اخدانهنّ نوع ازدواج و اقتران»: عايشه ميگويد: در ميان عرب جاهلي چهار نوع نكاح بود، از زنان پرچم دار نام برد و گفت آنان مسافحات بودند، و الحاق نسب (در موارد اختلاف) به وسيله قيافه شناسان تعيين ميشد... و از نكاح استبضاع نام برد، و گفت ميان دوست گيران (اخدان) و دوستشان نوعي ازدواج و همسري بود. نكات: 1ـ چهار نوع نكاح، ميشمارد: الف: نكاح صحيح كه هر جامعه داشته و دارد. ب: نكاح سفاحي. ج: نكاح استبضاعي. د: نكاح اخداني. 2ـ بنابراين هر كدام از اين چهار نوع «نكاح» بودهاند نه زنا. 3ـ از اين كه اخدان را در آخر ميآورد و ميگويد «نوعي ازدواج» بود، معلوم ميشود كه نوع سفاحي و ا ستبضاعي بيش از اخدان به ماهيت نكاح شبيه بوده اند. 4ـ دو اصطلاح در اين باره هست: الف: «معلنات»: به زناني كه ازدواج سفاحي، اخداني ميكردند و مطابق فرهنگ آن روز اين عملشان را مخفي نميكردند، و نيز به زناني كه زنا كار بودنشان را مخفي نميداشتند، معلنات گفته ميشد. ب: اصحاب الرّايات: پرچم داران، به آنان كه خارج از ماهيت چهار نوع ازدواج مذكور، و به صور زناي محض به رابطه جنسي ميپرداختند و از اين رفتارشان احساس شرم نميكردند، اصحاب الرايات، ميگفتند. ظاهراً برخي از مورخان درباره اين اصطلاح دچار افراط شده اند، معني اين اصطلاح اين نيست كه اين گونه زنها بر سر ديوارشان پرچم نصب ميكردند. يك كاربرد استعاري داشته، همان طور كه ميگويند: فلاني پرچم دار فلان جريان، پرچم دار فلان انديشه است. اين دو اصطلاح گاهي به جاي همديگر به كار ميرفتهاند (گر چه معلنات اعم و اصحاب الرايات اخص، است) در سخن بالا كه منقول از عايشه است اين جا به جائي، هست. باز سيوطي از ابن عباس آورده است كه: «المسافحات المعلنات بالزّنا» كه لفظ معلنات را به كار برده نه لفظ اصحاب الرّايات. و مرادش از زنا حكم اسلامي است كه ازدواج سفاحي را زنا دانسته است، مرادش در فرهنگ جاهلي نيست. لازم است اين سخن ابن عباس را به طور كامل مشاهده كنيم: ميگويد: المسافحات المعلنات بالزّنا، و المتخذات اخدان ذات الخليل الواحد، قال: كان اهل الجاهلية يحرّمون ما ظهر من الزّنا و يستحلّون ما خفي، يقولون اما ما ظهر منه فهولؤم و اما ما خفي فلا بأس بذلك فانزل اللّه «فلا تقربوا الفواحش ما ظهر منها و ما بطن». در نگاه سطحي از اين بيان ابن عباس در ميآيد كه هر سه اصطلاح (سفاح، اخدان، زنا) به يك معني بودهاند تنها فرقي كه هست آن كه اخداني عمل ميكرده تنها به يك فرد، قانع بوده است. اما با مختصر توجهي روشن ميشود كه اين كلام ابن عباس دو سخن كاملاً جدا از هم است; آن چه در پي «قال» اول، آمده بيان دو نوع ازدواج است كه اسلام آن دو را منسوخ كرده. و آن چه در پي «قال» دوم، آمده ربطي به سفاح و اخدان ندارد و تنها به زنا مربوط است. از خود دو آيه كه محور بحث ما هستند، به خوبي روشن است كه سفاح و اخدان، دو نوع ازدواج بودهاند در كنار نكاح، ليكن همان طور كه در نص صريح سخن عايشه آمده اخدان كم تر از سفاح به ماهيت نكاح شباهت داشته است. آيه اول: فَانْكِحُوهُنَّ بِإِذْنِ أَهْلِهِنَّ وَ آتُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ بِالْمَعْرُوفِ مُحْصَناتٍ غَيْرَ مُسافِحاتٍ وَ لا مُتَّخِذاتِ أَخْدانٍ... آيه دوم: ... إِذا آتَيْتُمُوهُنَّ أُجُورَهُنَّ مُحْصِنِينَ غَيْرَ مُسافِحِينَ وَ لا مُتَّخِذِي أَخْدانٍ... هر دو آيه در مقام بيان نكاح حصاني از نكاح غير حصاني هستند. نه در مقام تجويز نكاح و تحريم زنا، تحريم زنا با آيههاي ديگر كه لفظ زنا را به كار برده اند، اعلام شده است. حديث: عن رسول اللّه ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ قال: انّي و اهل بيتي بطينة طيّبة من تحت العرش الي آدم ]و من لدن آدم[ نكاح غير سفاح لم يخالطنا نكاح الجاهلية: من و اهل بيت من با طينت طيبهاي هستيم از زير عرش تا به آدم و از آدم تا به امروز، از نكاح نه از سفاح، و در ما از نكاح جاهليت چيزي نياميخته است. در اين حديث نيز سفاح، نكاح جاهلي ناميده شده. مطلبي در متون تفسيري: در اين مباحث در پي شناسائي ماهيت سفاح و اخدان بوديم ليكن جريان بحث ظاهراً بيش از لزوم به طول انجاميد. و مطلب واضح تر از آن بود كه اين قدر به دنبال شواهد تاريخي، حديثي، عناصر جامعه شناختي، باشيم. اما يك واقعيت ايجاب ميكرد حتي بيش از اين نيز در صدد جمع آوري ادله و شواهد باشيم. اين واقعيت عبارت است از اشتباهي كه معمولا اكثر مفسرين به آن دچار آمده اند; سفاح را به «زنا» معني كرده اند. اين كارشان از دو جهت درست است و از يك جهت نادرست و گمراه كننده است. دو جهت درست: 1ـ زنا و هر لفظ هم معني آن در هر زبان و در ميان هر جامعه اي، دو كاربرد دارد: الف: كاربرد اعم: هر جامعه و هر مردمي براي خود نكاح دارند (لكل قوم نكاح). و اگر سفاح يا اخدان در ميانشان آزاد و رايج باشد، آن را نامشروع ميدانند (حتي در سوئد امروزي كه هم آزاد است و هم كاملاً رايج) و هر عمل جنسي نامشروع را زنا ميدانند، و چنين نيز هست. ب: كاربرد اخصّ: در اين كاربرد، زنا در تقابل با سفاح و اخدان، قرار ميگيرد و نوع ديگري با ماهيت ديگر است در مقابل آن دو ـ و مصداق «تسمية القسم باسم المقسم» ميشود. يا بگوئيد «تسمية المقسم باسم القسم» فرق نميكند. پس كار مفسرين از اين جهت، درست است. 2ـ هر ازدواجي كه باطل باشد، بالمئال رابطه جنسي بر اساس آن ازدواج باطل، زنا ميشود. با آمدن اسلام و اعلاميه بطلان سفاح و اخدان، حوزه معنائي اين دو واژه، به حوزه معنائي زنا، ملحق گشت و معنايشان همان زنا گرديد. همان طور كه در آغاز اين مبحث، سخن از سرگذشت و بيوگرافي برخي واژهها رفت و يادي از آن محقق ژاپني و نامي از احمد آرام، به ميان آمد. اکثر مفسرين و حتي برخي از اهل لغت بر اساس اين دو جهت، سفاح و اخدان را به معني زنا گرفته اند. اما جهت نادرست: اين برخورد، علاوه بر اين كه اهل تحقيق را از دريافت معني صحيح و واقعي قرآن و حديث، باز ميدارد (و چگونگي «جامعه سازي» و «سازمان الهي» اسلام و پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ و زحمات آن حضرت را با ابهام ميآميزد) دست اندركاران دانش «تاريخ تحليلي» و دانش جامعه شناسي، را نيز از رسيدن به نتايج درست، باز ميدارد. وقتي كه مدعي ميشويم رفتار اكثر مفسرين در اين مسئله از جهتي نادرست است و براي برخي محققين، گمراه كننده است، لازم است براي توضيح و اثبات اين ادعا به شرح مبسوط پرداخته شود، بنابراين: چند توضيح ديگر: 1ـ گفته اند: هيچ دو لفظ مترادفي نيست كه با هم تفاوت معني نداشته باشند، حتي دو لفظ «انسان» و «بشر»، تا چه رسد به الفاظ مورد بحث ما كه اساساً مترادف دانستن آنها توهم محض است. تنها در نامشروع بودن ـ آن هم پس از آمدن اسلام ـ با هم مشترك هستند. 2ـ حتي دانشمند نامداري مانند يونس بن عبدالرّحمان ـ از شاگردان امام كاظم(ع) و اما رضا(ع) ـ معتقد است دو لفظ سفاح و زنا، پس از آمدن اسلام نيز كاربردشان يكي نيست. او ميگويد: «كلّ زنا سفاح و ليس كل سفاح زنا»: هر زنا سفاح است، اما هر سفاح زنا نيست. پس از توضيحي در اين باره، آن نكاحهايي كه به طور ناقص، آميخته با اشكال، يا ملازم با بطلان باشند و ممكن است در ميان مسلمانان رخ دهد، همگي را سفاح مينامد; مثلاً نكاح زني كه عدّهاش كاملاً تمام نشده، يا كسي كه چهار زن دارد يكي را طلاق داده و پيش از تمام شدن عده او، زن ديگر را بگيرد. زيرا چنين مردي تا پايان عده آن زن، داراي چهار زن محسوب ميشود و ازدواج جديدش، ازدواج پنجم محسوب ميگردد كه حرام است. مرحوم كليني (ره) اين سخن يونس را در حدي پسنديده كه آن را در كافي در كنار حديث ها، آورده است. 3ـ پيشتر گذشت كه ابن سليمان نوفلي (از دانشمندان قديم اهل سنت) نقل كرده كه سعد بن وقاص «ولد خدن» است. اين تعبير با تعبير «ولد زنا» كه درباره زياد بن ابيه و ديگران، آمده، فرق ماهوي دارد، و الاّ اختصاص كساني مثل سعد به اين تعبير، معنائي ندارد. اين تعبير با «ولد خدن» و اخدان، نه به خاطر احترام به سعد وقاص است. زيرا در متون سنيان نسب اشخاص مهم تر و بزرگ تر از او به شرح رفته و نامشروع بودن مولدشان، مولد پدرشان يا مولد جد و جدّه شان، بيان شده و با عبارت «زنا» تعبير شده است. گونههاي مختلف انتقال يك لفظ از معنائي به معناي ديگر: سفاح و خدن، دو پديده اجتماعي در ميان مردم عرب جاهلي بودهاند كه سپس از بين رفتهاند ليكن نامشان مانده و به معني ديگر به كار رفته است. از بين رفتن يك پديده در جامعه و نيز تحول يك لفظ از معنائي به معني ديگر، به چند نوع است: 1ـ از بين رفتن تدريجي با روند طبيعي و تحول ذاتي جامعه: كه باز اين نيز بر چند نوع است: يك: از بين رفتن بدون جاي گزين: مانند از بين رفتن «جشن درو» در ايران، يا مراسم «شال اندازي» در شب چهارشنبه آخر سال، در مناطقي از ايران. دو: از بين رفتن با جاي گزين از نوع خود: مانند پارچه نازك سرخ رنگ كه هنگام انتقال عروس از خانه پدر به خانه داماد، سر، دوش و سينه او را پوشش ميداد، كه به پارچه سفيد نازك، تبديل گشته است. سه: تحول از معني خود به معني ضد خود: در فارسي قديم، «خر» لقبي بود كه به الاغ داده بودند، به معني «فهميدهي باوقار» ـ خرد ورز متين ـ آن حيوان «سمبل» اين معني بود. و يا مانند تحول «ديو» بزرگ خداي مقدس آريائيان، به «اهريمن»; تلفظ ديو با حرفي ميان دال و ذال ـ دئو، ذئو، ديو، ذيو، كه آريائيان اروپا آن را با افزودن «س يوناني» ذيوس، ذئوس تلفظ ميكنند ـ در ايران با پذيرش دين كادوسيان از ناحيه آريائيان، به معني منفور اهريمن تبديل گشت. چهار: تحول از معني مثبت به معني منفي ليكن با نوعي تناسب با معني اول: مانند مفهوم و كاربرد لفظ «بد» در فارسي كه باز با حرفي ميان دال و ذال تلفظ ميگشته و معني آن «نفوذ ناپذير» بوده است، سپس به معني «چموش» و «سركش» تبديل شده و اينك به معني «ضد خوب» به كار ميرود. پنج: تحول از يك طرف خورجين جامعه به طرف ديگر آن، اين نيز به دو قسم است: الف) از «منع» به «جواز» و بالعكس: مانند اين كه در زمان پيشين، پدران جوان نام فرزندانشان را در پيش پدر خود به زبان نميآوردند. امروز اين كار را براي خودشان جايز ميدانند و نوهها در حضور پدر بزرگ روي زانوي پدرشان ملوسي ميكنند. يا مانند «دوره روپوشان» كه در مناطق زيادي از ايران، عروسها تا تولد اولين كودك شان، از پدر شوهر روي ميپوشانيدند. امروز عروسها از اول با پدر شوهر همان رفتار را دارند كه با پدر خودشان. ب) در كيسه منفي خورجين، انتقال از نكوهيدگي به نكوهيدگي تر: مانند تحول يك امر نكوهيده مجاز، به يك امر نكوهيده ممنوع و غير مجاز. اگر بخواهيم با اصطلاح فقهي بگوئيم، بايد گفت: از «كراهت» يا از «اشد كراهت» به «حرمت». 2ـ از بين رفتن فرماني و غير تدريجي: و به اصطلاح امروزي: از بين رفتن انقلابي. مانند پديده بزرگ اجتماعي فئوداليته، و نيز مانند از بين رفتن برده داري. اين گونه تحول ميتواند برخي از صورتهاي بالا را داشته باشد. از جمله «انتقال از كراهت و اشدّ كراهت به حرمت» كه موضوع بحث ما سفاح و اخدان از اين قبيل است. از نظر جامعه شناسي، تحول يا از بين رفتن فرماني و انقلابي نيز در اثر عللي است كه به تدريج در بطن جامعه، جمع و انباشت ميشوند و زمينه فرمان يا انقلاب را فراهم ميكنند. و هر انقلابي چنين نباشد انقلاب نيست. و هر فرماني چنين نباشد موفق نميشود مانند فرمان رضا شاه بر براندازي «مرثيه خواني» در ايران. دو پديده سفاح و اخدان، با آمدن اسلام و منقلب شدن جامعه و با فرمان خدا و پيامبر ـ صلي الله عليه و آله و سلم ـ ، از بين رفتند. و نام و لفظشان گرچه به دليل حضور اين دو واژه در قرآن، از بين نرفت، ليكن معنايشان به «زنا» تحول يافت. اما اين تحول و استعمال در معني زنا نيز هرگز رايج نگشت. زيرا به دليل از بين رفتن خود آن دو پديده، اين دو لفظ نيز بيش تر حالت موزهاي و آرشيوي، يافتند كه گه گداري يك باستان شناس ميآيد و نامي از آنها ميبرد. يا گفته شود: اين دو پديده، از كيسه جواز به كيسه ممنوع، منتقل شدند. در اين انتقال عنوان ويژه آن پديده از بين ميرود و تحت يك عنوان كلي ديگر، جاي ميگيرد; سفاح عنوان «نكاح» را از دست داده و در عنوان «زنا» جاي ميگيرد. در نتيجه با گذشت زمان نه تنها ويژگيهاي ماهوي آن از يادها فراموش ميشود (مانند معاني الفاظ: ديو، بد، خر و...) حتي ماهيت آن نيز در ماهيت كلي جايگاه دوم، مستهلك ميشود و هر سه لفظ سفاح، اخدان، زنا، داراي يك معني ميشوند. با اين همه، پديدهاي كه عملاً و در عينيت جامعه مرده و از بين رفته است، ردّپائي از خود در تاريخ باقي ميگذارد و فرد محقق را به ماهيت و سرگذشت خود رهنمون ميشود. |