جمعه ۳ آذر ۱۳۹۶

صفحه اول >> کتاب ها => حلقات (3)



جلسه اول

ما و عصري كه در آن هستيم

حس مبارك كنجكاوي علمي و پرسشگري تحقيقي، از ويژگي‌هاي اساسي انسان است كه فرد و جامعه را به مدارج عالي مي‌رساند، و اگر تنها عامل تكامل علمي، مدني و فرهنگي بشر، نباشد دستكم اصلي‌ترين محرّك آن است. اگر «تاريخ» عبارت است از حركت تكاملي علم، مدنيت و فرهنگ، و يا اگر «جامعه» همان «تاريخ» است نقش كنجكاوي و پرسشگري در اين حركت، نيز چنين است.

بدون اين كه در آغاز اين بحث بر مسئله جامعه، تاريخ و تكامل علم و انديشه، مدنيت و فرهنگ بپردازيم و در صدد تعيين ماهيت تاريخ، عامل و يا عوامل حركت دهنده تاريخ باشيم ـ و الزاماً نيز مسئله‌ي بحث ما آن را ايجاب نمي‌كند ـ به همين قدر بسنده مي‌كنيم كه پرسشگري به طور في الجمله از ديدگاه هر مكتب و انديشه اي، از عناصر اوليه اين تكامل است.

عصر ما: به ويژه دوره‌اي از زمان كه ما در آن زندگي مي‌كنيم; امكانات و ابزارهاي گوناگون ارتباطي، جهان بزرگ را به سوي دهكده واحد پيش مي‌راند. و اگر هنوز تا تحقق اين دهكده، زمان زيادي لازم است، از نظر پرسش و پرسشگري به تحقق خود رسيده است و اگر «شعف» را در بحث علمي راه باشد بايد مشعوفانه گفت كه: امكانات ارتباطاتي، جهان را به يك كلاس شبيه كرده است.

از همه جا درباره همه چيز پرسيده مي‌شود. هر موضوعي كه زماني كوچك و كم اهميت مي‌نمود امروز به مثابه‌ي مسائل بزرگ اعصار گذشته، است. افراد و نيز جامعه جهاني (با جامعه‌هاي متعددي كه در درون خود دارد) گرايش شديد و جهت گيري پرشتابي را به سوي دانستن هر مسئله تجربي، نظري ـ فلسفي، حقوقي، رفتاري، اخلاق و بالاخره آن چه در جان عظيم علم و فرهنگ مي‌گنجد ـ به خود گرفته است.

من كه تنها با اين سايت كوچك[1] (كه بايد آن را از سنخ سايت‌هاي كتابخانه‌اي ناميد نه از سايت‌هاي پرسش و پاسخ) کار مي­کنم وقتي آمار مراجعه كنندگان را از دورترين نقاط جهان مي‌بينم با خود مي‌گويم:

1ـ در اين عصر، اهل بحث و تحقيق هيچ بهانه‌اي براي كم كاري ندارند، با كوچكترين وسايل و كمترين امكانات، مي‌شود كاري بزرگ انجام داد.

2ـ دوره‌اي از تاريخ را عصر صنعت، دوره ديگر را عصر فضا ناميدند. عصر ما را مي‌توان «عصر مباحثه» ناميد.

3ـ هيچ زماني تكليف يك پژوهشگر مسلمان به سنگيني زمان ما نبوده است.

يك بودائي در مشرق جهان مي‌خواهد نه تنها كليات حتي جزئيات نظام، ساختار و سازمان انديشه‌اي و علمي و فرهنگي اسلام را بشناسد، نه لزوماً با انگيزه مسلمان شدن، بل با انگيزه شناخت و فهميدن. همچنين يک مسيحي در غرب عالم و...

در جامعه ما: در قبال اين موج جهاني، اهالي دانش و تحقيق در جامعه ما، از طرفي جنب و جوش خوبي از خود نشان مي‌دهند، اما به همراه آن (با عرض معذرت) يك نوع سراسيمگي نيز در ماها مشاهده مي‌شود. زيرا پرسش زياد است و نيز چون پرسش‌هاي اصلي و بنياني با پرسش‌هاي فرعي و جزئي در خلال هم به سوي ما سرازير مي‌شوند، پالايش اين‌ها از همديگر و قرار دادن هر نوع از آن‌ها در بستر ويژه خود، و جهت دادن هر قسم از آن‌ها به سوي متخصصين ويژه خودش، به ويژه درباره پرسش‌هايي كه ماهيت چند بعدي دارند و به اصطلاح امروزي «ميان رشته اي» هستند، هنوز روال صحيح و كامل خود را، نيافته است و اين مشكل بزرگِ امروز ماست.

مهم تر و پيچيده تر اين كه: عصر پرسش به دليل ماهيت متراكم و جهش ناگهاني كه دارد، بستر تخصصي مسائل را با بستر به اصطلاح ژورناليته‌ي آن، در حد نهايي در هم آميخته است; در داخل اتوبوس شهري گاهي اساسي‌ترين پرسش‌ها مطرح مي‌گردد، سيماي علمي مسئله با سيماي فرهنگي مخلوط مي‌گردد. همين طور در كوچه و بازار و دم در بقالي سر كوچه.

خوش بختانه اين مشكل بزرگ در هم آميزي مسائل علمي با مسائل فرهنگي، كه سخت گمراه كننده است، در عرصه مردمي و غير تخصصي با روند اجتماعي خود جامعه، رو به اصلاح شدن مي‌رود، گرچه با درنگ و به شدت بطييء و با حركت لاك پشتي، حركت خود جامعه به تخصصي شدن. در جهت گشودن اين گره بزرگ است. بايد هم به آن اميد بست و هم در حد توان به اين حركت ياري كرد.

اين مسئله در هم آميختگي علم و فرهنگ با درصدي در هر جامعه‌اي هست و تعيين مرز ميان كار علمي يا كار فرهنگي غير تخصصي، يك امر حساس و دشوار است. ليكن اين مشكل در كشور ما شديد، بزرگ و كوري اين گره بسي سخت است.

مقصودم تفكيك ميان كار علمي و كار فرهنگي غير تخصصي است. يعني:

1ـ مقصود تفكيك عملي ميان علم و فرهنگ در عينيت زيستي جامعه و مردم، نيست. زيرا اين تفكيك نه تنها ممكن نيست، نادرست هم هست.

2ـ گفته شد: مرز ميان كار علمي با كار فرهنگي غير تخصصي، زيرا كار فرهنگي تخصصي خود كار علمي است.

ويژگي جامعه ما: پيشينه فرهنگي جامعه ما به حدّي گسترده و پر دامنه گشته است كه نه تنها جايگاه علم را محدود و به شدت تنگ كرده است، بل يك احساس بي‌نيازي نسبت به علم (در علوم انساني) در روح جامعه به وجود آورده است. اين حالت در هيچ جامعه‌اي شبيه جامعه ما نيست. شعراي ما در هر باب سخني گفته اند، به تحليل و ابراز نظر پرداخته اند. در عرصه علوم انساني شايد چندان مسئله‌اي نيست كه در ادبيات نظمي و نثري ما عنوان نشده باشد. هر مسئله علمي مطرح شده و پاسخ علمي آن در قالب فرهنگي داده شده.

مسائل «انسان شناسي» اعم از مسائل اصلي و فرعي، مسائل جامعه شناسي و... همگي هم مطرح شده‌اند و هم پاسخ خود را دريافت كرده اند. حتي مسائل اصلي و فرعي فلسفي و هستي شناسي.

به همين جهت هر ايراني كه كتابي در يكي از رشته‌هاي علوم انساني مي‌نويسد در كنار ادّله علمي اشعاري از شعرا را نيز در كنار دلايل خود مي‌آورد، چنين فضائي را در عرصه علمي هيچ جامعه‌اي مشاهده نمي‌كنيد.

دليل اين ويژگي جامعه ما موقعيت جغرافي كشور در قرون اول اسلام است. ايران در تعاطي فرهنگ‌هاي آسياي شرقي با فرهنگ خاورميانه پل و واسطه ميان تبادل‌ها و تعاطي‌ها و تعامل‌هاي فرهنگي بوده است، جاده ابريشم كه با شاخه‌هاي متعددش از كشور ما مي‌گذشت، بيش از آن كه جاده مواصلاتي اقتصادي باشد، جاده مواصلاتي فرهنگي بود. از آميزش فرهنگ بوديسم و هندوئيزم با فرهنگ نوپاي اسلام چيزي به نام «تصوف» به وجود آورد، پرورانيد و به ديگر كشورهاي اسلامي ارائه داد. زبان فارسي زبان تصوف گشت. صوفيان حتي از ممالك ترك زبان و عرب زبان نيز آموزه‌هاي‌شان را با فارسي آموزش مي‌دادند. اين كه فردوسي مي‌گويد:

بسي رنج بردم در اين سال سي                        عجم زنده كردم بدين پارسي

اگر مرادش زنده كردن برخي واژه‌هاي پارسي باشد كه او آن‌ها را از نو زنده كرد، ادعايش درست است. اما اگر مقصودش اين باشد كه نگذاشته است زبان ايراني مانند زبان عراقي، سوريه، لبنان و مصر از بين برود و جايش را به عربي دهد، در اين صورت ادعايش درست نيست زيرا اين تصوف است كه از متروك شدن فارسي جلوگيري كرد.

اين انباشت فرهنگي در فضاي انديشه‌اي ايران جائي براي علم و انديشه تخصصي علمي در علوم انساني باقي نگذاشته بود، حتي به جرئت مي‌توان گفت علم را خفه كرده بود و هنوز هم مي‌كند.

اين كه گفته مي‌شود و در همه دنيا معروف است كه آمار كتاب خواني در ايران كم است حتي در مقايسه با تركيه، و اين مسئله براي اهل دانش و جامعه شناسان نيز يك مسئله غامض است كه «چرا جامعه فرهيخته و باهوش مثل ايران، كمتر كتاب مي‌خواند؟» مسئله‌اي است كه بي‌پاسخ مانده و يكي از عوامل مهم آن، بل اصلي‌ترين عامل آن، همين سلطه فرهنگ بر علم، است.

در اين جا در مقام نقد و يا منفي نشان دادن اين واقعيت نيستم بلكه هدفم نشان دادن خود يك واقعيت است; كتاب يك جلدي مثنوي مولوي، فرد ايراني فارسي زبان را از مطالعه صد جلد كتاب در عرصه علوم انساني، مستغني مي‌كند اكنون مي‌خواهيد اين استغناء را منفي بدانيد يا مثبت.

همين طور كتاب‌هاي شعري جامي، سنائي و نظامي و... و يك مجلّد «معراج السعاده» كه بيش تر اخلاق موعظه‌اي است تا علمي، از ده‌ها كتاب روان شناسي و نيز كتاب علمي اخلاق، مستغني مي‌كند، به ويژه وقتي كه اين سلطه با زبان شيوا و شيرين و هنري شعر، و به ويژه با مثال و مَثل در سبك هندي، همراه است.

مي گويم «بيش تر موعظه نه علمي» براي اين كه گر چه معراج السعاده در ميان متون اخلاقي علمي تر است، اما در اين عصر ابتدا بايد جايگاه اخلاق، خاستگاه آن، به ويژه خواستگاه آن، مركز انگيزش آن، در درون ذات انسان، در كانون وجود انسان، شناسائي و اثبات شود سپس ضرورت و لزوم اخلاق بيان گردد و در مرحله سوم به شرح و بيان خود اخلاق پرداخته شود. و گرنه، اخلاق يك ماهيت صرفاً «قراردادي» شده و اصول آن محكوم به تغيير (نه جايز التغيير بل واجب التغيير) خواهد بود. ديروز فلان رفتار نكوهيده بود، فلان ازدواج حرام بود، امروز ستوده و حلال مي‌گردد.

مقصود از اين سخن ناديده گرفتن ارزش و اهميت معراج السعاده، نيست مقصود سه چيز است:

1ـ اين مشكل تنهابه متون صوفيانه منحصر نمي‌شود، در عرصه خارج از تصوف نيز هست.

2ـ آوردن نمونه و مثال مشخصي براي اين مشكل، تا روشن شود كه كار ديگري در كنار كار معراج السعاده مي‌توان كرد و بايد كرد با همان آيه و حديث كه او در آن متن به كار برده است. همان آيات و اخبار، يك اخلاق صد در صد علمي را نيز براي ما تبيين مي‌كنند. به ويژه آيات مربوط به «انسان شناسي» و حديث‌هاي مربوطه، خاستگاه و خواستگاه اخلاق را در كانون ذات انسان تبيين مي‌كنند.

كاري كه دكتر ناصر الدين صاحب الزماني آن را به ديگر گونه (و منفي) انجام داد; معراج السعاده را خلاصه كرد آيات و احاديث آن را نيز حذف كرد و مفاد آن‌ها را در قالب روان شناسي به نام «روح بشر» منتشر كرد كه چندين بار تجديد چاپ شد.

3ـ قرآن و متون حديثي ما در حد كامل و اكمل و اتم، در مورد همه علوم انساني سخن و تبيين دارند، تنها چيزي كه لازم است «كار روي قرآن و حديث» است به شرط اين كه هنگام اين كار از باورهاي فرهنگي (كه در بالا به شرح رفت) صرف نظر كرده و ذهنمان را از آن‌ها فارغ كنيم و الاّ آيه و حديث را به همان معاني تفسير خواهيم كرد كه در همين عرصه فرهنگي شده است.

ما كه خودمان را «اهل مكتب» و پژوهشگر مكتبي مي‌دانيم، همه قرآن و حديث را يا به احكام تفسير كرده‌ايم يا به اخلاق موعظه اي، و ديگر تمام.



[1]. سايت بينش نو ـ www.binesheno.com.